
دلم که هوای تــــــو را میکند
به هیچ صراطی مستقیـــم نیست
عـزیز جـــــــانـم...

به هیچ صراطی مستقیـــم نیست
عـزیز جـــــــانـم...
تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام، دوست می دارم...
تورا به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام، دوست می دارم...
برای خاطر عطر نان گرم وبرفی که اب میشود
و برای خاطر نخستین گناه...
تورا به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم...
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم، دوست می دارم...
برگرفته از اشعارِ پوآل اِلو وار
فکر کردن
به کسی که دوستش داری و دوستت دارد
حس خوبی است...!!!

حضرت ارباب سلام
سلامی به وقت دلتنگی ، لحظه ی غم، دقیقه ی ناراحتی، ثانیه ی اشک...
ارباب مهربانم! دلم، جز حرمت چیزی نمی خواهد...!!!
نمی دانم دلتنگی ام را چطور بیان کنم امام غریبم...؟!!
دوست دارم چشم هایم را بگشایم و حرمت را ببینم...!!!
میدانم لایق نیستم...
میدانم، چشمانم لیاقت دیدن گنبد زیبایت را ندارد...
میدانم، قدم هایم لیاقت پا گذاشتن بر روی سنگ حرمت را ندارد...
میدانم عزیزترینم!!
اما...
من باتمام اینکه لایق نیستم...
خود را رو به روی حرمت تجسم می کنم، که قدم هایم کم کم دارد نزدیک صحنتــــ می شود
تجسمش هم برایم زیاد است...!!
اما...
چه کنم؟؟!!
دلم تنگ است...
دل تنگ که حرفی نمی فهمد...!!
فقط با حرف خود پیش می رود...!!
با این حرف که:
من حرم حضرت اربابم حسین را می خواهم...
من کربلا می خواهم...
"التــــماس دعــــــــــا"
دو چشم بی سو که توی دستمال های خیس پیچیده ام و حسرتی با چند کلمه پس و پیش
افتاده:
"دارم، من، دوست، را، تو......."
خب زیاده عرضی نیست. شرمنده ام اگر "بایدبروی" را می روم.
" نامه های منتشر نشده ی مجنون "
«اسماعیل فیروزی»

حضرت مهربانی ســـــــــــــلام
این روزها که میگذرد... هی می گذرد و می گذرد، بیشتر دلم شما را می خواهد
بیشتر هواییتان میشوم...
این روزها که کمی بیشتر از پیش ها تامل میکنم بیشتر یاد شما میکنم
دلم یک غیره منتظره ی خوب می خواهد حضرت مهربانی...
حضرت مهربانی بگذار بیایم در گوشه ای از حرم بمانم وبنشینم و گنبدت را بنگرم
و اشک از گوشه ی چشمانم بریزد وزیارت نامه را باعشق بخوانم
رضای خوب مستمندان! من ِ نیازمند را دریاب...
مهربانیت را همه جا شنیده ام و خوب میدانم، پس من را درگوشه ای از حرمت پناهم ده...
حضرت دلبر! دلـــــــــــــــــــــم بی اندازه تنگ است.....
"یا علـــــی بن موســـی الـــــرضـــــــــا"
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای ارامش ساحل!


مدتی است می خواهم بنویسم اما نوشتنم نمی اید، فقط خیره میشوم به صفحه ی مانیتور
انگار می خواهم با چند کلمه بازی کنم و چند جمله بگویم اما...
خدایا! می خواهم برای تو بنویسم برای محبوبم ،معشوقم، افریدگارم
خالقم "توکه برای من همه کسی" تو کمکم کن
ای همه ی زندگی ام ،ای مهربان ترین مهربانانم، ای ....
زبانم و تمام حروف کلماتم در برابر زندگی ام
ان کس که دم و بازدم نفس هایم برای اوست و به خاطر اوست
قاصـــر است
خداوندگارم هرچند که از کلمات خاص استفاده نکردم
وساده با زبان بندگی البته بنده ی سراپا تقصیر در برابر معبودش صحبت کردم
اما تنها کسی که ساده با او حرف میزنم و گوش میدهد
تویی معبودم
بدان برای من که خدایی به بزرگی تو دارم افتخاریست
و فقط فقط نگاه تو برایم مهم است
دستم را بگیر تنهایم مگذار که فقط تو را دارم
"چه لحظه های شادی ست ،هنگامی که در قصر ارامش نشسته ایم،من و تو رو در رو ،معبودم! "
« تی.ال.واسوانی »