سلام دوستای گلم ازین پس از وبلاگ garabag.persianblog.irمنتظر حضور گرمتان هستم .

گرگ

نه زوزه كشيد ، نه دستانش را آردي كرد از

كجا بايد مي فهميدم كه او "گرگ" بود . . .

 

تو همانی که می اندیشی؟

كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم ، بر بلنداي آن قرار داشت . يك روز زلزله اي كوه را به لرزه

درآورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد ، بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي

رسيد كه پر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بلاخره

هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد ، يك روز تخم

شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد

كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگي و خانواده اش را دوست داشت

اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي . تا اينكه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي

كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند . عقاب آهي كشيد و گفت : اي

كاش من هم مي توانستم مانند آن ها پرواز كنم . مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند : تو

خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز

مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي

گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد . بعد از مدتي او

ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي ، از دنيا رفت .

تو هماني كه مي انديشي ، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه

هاي مرغ و خروس هاي اطرافت فكر نكن .   

سخنانی از ملاصدرا

ملاصدرا مي گويد :

خداوند بي نهايت است و لا مكان و بي زمان ،

اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود ، 

 يتيمان را پدر مي شود و مادر ،              

محتاجان برادري را برادر مي شود  

عقيمان را طفل مي شود ،  

نا اميدان را اميد مي شود ،  

گمگشتگان را راه مي شود ،  

در تاريكي ماندگان را نور مي شود                                          

 رزمندگان را شمشير مي شود ،

  پيران را عصا مي شود ،

محتاجان به عشق را عشق مي شود ،

خداوند همه چيز مي شود همه كس را . . .

به شرط اعتقاد ، به شرط پاكي دل ، به شرط طهارت روح ،

به شرط پرهيز از معامله با ابليس ،

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا ،

و مغزهايتان را از هر انديشه ناخلاف ،

و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاك ،

و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار ،

 و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها ، ناراستي ها ، نامردمي ها . . . ،

چنين كنيد تا ببينيد چگونه ،

بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي

نان مي نشيند ، در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان مي

كند ، و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند ،

مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت

نمي شود ؟‌ ؟ ؟

 

 

15 سوال از حضرت علی (ع)

1)كدام روز نيرومندترم ؟

مولا علي (ع) فرمودند : آن روزي كه بر هواي نفس خود مسلط شوي.

2) كدام خواري خوارتر است ؟

روزي كه حرص دنيا بر تو چيره گردد .

3) كدام فقر سختتر است ؟

روزي كه كفر بر تو چيره گردد .

4 ) كدام رفيق بهتر است ؟

رفيقي كه تو را در معصيت خدا قرار ندهد و بدترين رفيق آن كسي

است كه تو را در معصيت خدا قرار دهد .

5 ) كدام مردم بد ترند ؟

كسي كه دينش را به دنياي ديگران بفروشد .

6 ) كدام كس زيرك تر است ؟

كسي كه راه حق را بشناسد و راه باطل را بشناسد و باطل را رهاكند.

7 ) كدام شخص بردبارتر و آقا تر است ؟

آنكه خشم خود را براي رضاي خدا خاموش كند .

8 ) كدام كس رأيش ثابت تراست ؟

آنكس كه گول زمان را نخورد و چاپلوسي مردم را باور نكند و دينش

ثابت بماند .

9 ) كدام كس احمق تر است ؟

آنانكه زير و رو شدن دنيا را مي بينند و باز فريب مي خورند .

10) كدام مردم افسوس خورترند ؟

آنكه از دنيا و آخرت محروم است .

11 ) كدام مردم كورترند ؟

آنكه در كارهاي عبادي رياكار باشد .

12 ) كدام قناعت بهتر است ؟

آنكه به داده هاي خدايي قانع باشد .

13 ) كدام معصيت سخت تر است ؟

معصيت در دين ، يعني به ميل خود ، يا زمان ، يا نفس زندگي

كند .

14 ) كدام عمل پيش خدا محبوب تر است ؟

انتظار ظهور امام زمان (عج) نه احمقانه ، بلكه با تربيت عقل و نفس .

15 ) كدام عمل پيش خدا بزرگ تر است ؟

اولاً تسليم خدا بودن و بعد با وقار و ادب اسلامي و حياء و نماز زندگي

كردن .

 

مادر

مادر ، مادر ، مادر . . .

چه كلمه قشنگ و زيبايي . چه وا‍‍ژه بي ريا و دوست داشتني .

مادر آن چهار حرفي كه همه ي عشق ما را در وجود خود دارد و مظهر يك

عاشق واقعي است . مادر چه سخت است بي تو بودن و چه دلگير است بي تو

شنيدن چه غمناك است بي تو ديدن . مادر لالائيت آرامش جان بود و بودنت

مايه ي اميد . صدايت فرمانده ي آرامش اهل بود . مادر صبح ها با نوازش

دستت بيدار شدن ، روزها را در كنارت سپري كردن و شب ها با آواز

لالائيت خوابيدن معني خوشبختي را حس كردن بود و بس . مادر گريه

بر زانوانت نهايت آرزويم بود . چه صبور و بردبار بودي . چقدر راحت

در كشاكش هر سنگ زيرين بودي و از طوفان هاي روزگار خم به ابرو

نمي آوردي . به واقع يك عاشق بودي عاشقي كه تمام عشقش همسر و فرزندانش

بود . اما چه سود مادر فكرت سوختن بود و روشنايي بخش محفل خانواده .

باغباني بودي ، باغ زندگي كودكانت . بهر آرامش نهادن منت از صد خاك

كشيدي . فداي طاقتت مادر . مادر بي تو بودن بدترين است . بي تو بودن

ننگ ترين است . بي تو بودن سخت ترين است . مادر آن گل كه با صد خون

دل خوردن بزرگ كرده بودي بعد تو پژمرد . رنگ شادي از رخسارش رفت .

دستهاي غم ، گلبرگ هاي گلت را پرپر كردند ساقه ي آن را شكستند به واقع

ريشه اش را خشكاندند . مادر بي تو دنيا دنياي ديگري است . آدم ها آدم هاي

ديگري شده اند دنياي من بي تو مرده و تاريك است ، من محكومم به اين

زندگي مادر . مرا هم با خود ببر با تو بودن را دوست دارم . دل من مي گويد

مي خواهم گريه هاي بچه گانه در آغوش مادر ؛ مادر گريه بر زانوان مهربانت

را دوست دارم .

دو خط موازی

امروز معلم عشقم گفت : دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند ؛

مگر اينكه يكي از آنها خود را بشكند ! گفتم منكه خود را

شكستم

 پس چرا به او نرسيدم!؟ لبخند تلخي زد و گفت :

شايد او هم به سوي ديگري شكسته است !

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

                                           آری این منم که در دل سکوت شب

                                           نامه های عاشقانه پاره میکنم

                                           ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

                                           دامن از غمش پر از ستاره می کنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

                                            ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

                                            دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

                                            ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

                                            آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام بروی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

                                            ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

                                            از دو روئی و جفای ساکنان خاک

                                            کاین چنین به قلب آسمان پنهان شدید

                                            ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زین پس به عاشقان وفا کنم

                                         ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

                                         سر به دامن سیاه شب نهاده اید

                                         ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

                                         روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ستاره ها ستارها

پس دریای عاشقان جاودان کجاست؟  

باتو بودن

دییسن فرهاد اولوم سنن اوتور داغلار آچیم 

 یاداکی سنن اوتور حلاج اولوم داردا قالیم

یادا مجنون تکی دیوانه اولوم چولده قالیم   

 یا زلیخا من اولوم سنده کی یوسف قوجالینجاخ سنین آرخاندا قاچیم

یا سارای تک سوزولن سللر من همدم اولوم

ده گوروم نه ایش گوروم من همیشه سنن اولوم

ادامه نوشته

پسر بچه و درخت سیب

یکی بود یکی نبود . . . در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود . . . با . . .

پسر بچه کوچکی . . . این پسر بچه . . . خیلی دوست داشت با این درخت

 سیب مدام بازی کند . . . از تنه اش بالا رود از سیب هایش بچیند و بخورد

 و در سایه اش بخوابد . زمان گذشت . . . پسر بچه بزرگتر شد و به درخت

بی اعتنا دیگر دوست نداشت با او بازی کند . . .       . . .       . . . اما

 روزی دوباره به سراغ درخت آمد . درخت سیب به پسر گفت :(( های. . .

 بیا و با من بازی کن . . .)) پسر جواب داد : (( من که دیگر بچه نیستم که

بخواهم با درخت سیب بازی کنم . . .)) (( به دنبال سرگرمی های بهتر

هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم . )) درخت گفت : (( پول ندارم

ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی بفروشی و پول بدست آوری . ))

پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت سیب ها را فروخت و آنچه را

که نیاز داشت خرید و  . . .   . . .   . . .  و درخت را باز فراموش کرد . . .      

و پیشش نیامد . . . و درخت دوباره غمگین شد. . .  مدتها گذشت و پسر

مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد. . .(( چرا غمگینی؟))

 درخت از او پرسید : (( بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس

تنهائی می کنم . . . )) پسر( مرد جوان ) جواب داد:(( فرصت کافی ندارم . . .

باید برای خانواده ام تلاش کنم . . . باید برایشان خانه ای بسازم . . . نیاز

 به سرمایه دارم . . . )) درخت گفت : (( سرمایه ای برای کمک ندارم . . .

تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام . . . برای خود خانه بسازی . . . ))

پسر خوشحال شد . . .      . . .   . . . و تمام شاخه ها و تنه درخت را

 برید و با آنها . . . خانه ای برای خودش ساخت . . . دوباره درخت تنها

ماند . . . و پسر برنگشت . . .   . . .  زمانی طولانی بسر آمد . . . 

   . . .   پس از سالیان دراز . . .  در حالی برگشت که پیر بود و . . . 

غمگین و . . . خسته و . . . تنها . . . درخت از او پرسید : (( چرا

غمگینی ؟ ای کاش می توانستم . . . کمکت کنم . . . اما دیگر

 . . . نه سیب دارم . . . نه شاخه و تنه حتی سایه هم ندارم

برای پناه دادن به تو . . . هیچ چیز برای بخشیدن ندارم . . . ))

پسر ( پیر مرد ) در جواب گفت : (( خسته ام از این زندگی و تنها

 هم . . .فقط نیازمند بودن با تو ام . . . آیا می توانم کنارت بنشینم؟))

. . .      . . .      . . . پسر کنار درخت نشست . . .    . . .     . . .  

با هم بودند به سالیان و به سالیان در لحظه های شادی و اندوه . . .

آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود ؟ ؟ ؟      ؟ ؟ ؟      ؟ ؟ ؟    ؟ ؟ ؟

نه . . .

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم  . . .

 ؟ ؟ ؟ درخت همان والدین ماست تا کوچکیم . . . دوست داریم

 با آنها بازی کنیم . . . تنهایشان می گذاریم بعد . . . و زمانی به

سویشان بر می گردیم که

نیازمند هستیم یا گرفتار .

برای والدین خود وقت نمی گذاریم  . . .

به این مهم توجه نمی کنیم که :

 پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند تا شادمان کنند و

مشکلاتمان را حل . . .     . . . و تنها چیزی که

                     در عوض می خواهند اینکه . . .

 *** تنهایشان نگذاریم ***

 به والدین خود عشق بورزید فراموششان نکنید برایشان زمان اختصاص

 دهید همراهیشان کنید شادی آنها شما را  شاد دیدن است گرامی

بداریدشان و ترکشان نکنید .

هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد ولی پدر و مادر

 فقط یکبار .

 

 

 

خدا

لحظات شادی خدا را ستایش کن .

لحظات سختی خدا را جستجو کن .

 لحظات آرامش خدا را مناجات کن . 

لحظات درد آور به خدا اعتماد کن

و در تمام لحظات خدا را شکر کن .

یا حسین (ع)

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ...

فرا رسیدن ماه محرم الحرام و شهادت مظلومانه امام حسین (ع )

و یاران با وفایش تسلیت باد .

 

خدایا!

خدایا من چیزی نمی بینم آینده پنهان

 است ولی آسوده ام زیرا تو را می بینم

و تو همه چیز را ...