دلی آکنده از غم ها
گهی آرام،گهی گریان
گهی خندان،گهی رنجیده از یاران
سلام ای بهتر از باران
|
غربت نتیجه فاصله غربت.نتیجه فاصله
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶
توسط پَرِ پروانه
سلامی از دلی تنها
دلی آکنده از غم ها گهی آرام،گهی گریان گهی خندان،گهی رنجیده از یاران
سلام ای بهتر از باران نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵
توسط پَرِ پروانه
چقدر دلم برای اینجا لک زده بود متاسفانه چند وقته هرچی تلاش کردم نمیتونستم وارد وبلاگ بشم در نهایت امروز موفق شدم سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی من نبودم خوش بودین؟ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
لطفا ادرس بزار آدرست رو گم کردم نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
وقتی خدا برنامه داره برات چیدمانشو چیده و تو بیخبری و نق میزنی بهت میخنده اتفاقات رو چنان ردیف کرده که یهو میگی خدایااااا اینم بود مگه مگه میشه همچین چیزی
پسری که سالها جلوی چشمم بود و من حتی صورتشم ندیده بودم و منی که هر روز از جلو خونشون رد میشدم و اونم سالها ندیده بودتم تا اردیبهشت امسال که ساعات کاری و رفت و آمدنها روبهتر و بیشتر از حتی خودم میدونست. و بعد ماه ها تلاشش بالاخره ۱۱ دی ۱۴۰۴ اصغر شد دامادِ مامانم😁 نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
هر گئجه چیلله دیر سن سیز منه یاریم آی باتار باشلار منیم گئجه یاریم نجه آرزولارلار قیشدا داغلار ،قاری آختارار گوزلریم چیلله گئجه گورچک نگاری یولونو گوزلمکدن،ساچ دیر گوزلرده آختار قاری بیر دفعه گل یوخوما باری سنسیز نجه گئشدی بو گونلر گئجه ساری هر گئجه چیلله دیر سن سیز منه یاریم نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
از هیچکس نباید انتظار داشته باشی درکت کنه حتی از خواهرت مادرت پدرت و... چه برسه به دوست و آشنا و جامعه. امروز که با خواهرم رفتیم سونوگرافی که ببینه کیست داره و چه اندازه است؟ سونوگرافی خوب نبود، دکترش ادایی بود و درست جواب ادمو نمیداد اخرش هم که فقط دو خط نوشت و داد دستمون بدون عکس سونوگرافی اومدم دلداریش بدم خواهرمو گفتم فوقش نوشته رو نشون نمیدیم به دکتر میگیم دوباره برات سونو بنویسه خانم سرم داد زد😐 گفت ولم کن داااا منم اشکمو از گوشه چشمم پاک کردم به خودم گفتم دلداری دادم هیچکس ارزش نداره تو مرواریدای چشماتو فداش کنی حتی خواهرت خودتو ناراحت نکن عزیزم تو با ارزشتر ازین حرفایی اینم یه زر زیادی زد تو به دل نگیر گوه خورده ( بله به خواهرم گفتم توی ذهن و دلم خوب هم گفتم) تا اخر مسیر که برسیم خونه کلمه ای باهاش حرف نزدم نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
برای بدست اوردن یه کار چه بلاها که به سرم نمیاد با یکی حرف زدم قرار بود امروز برم مصاحبه ی کاری منتها نباید پدر بفهمه چرا؟ چون کلی سنگ میندازه جلو پام پس فقط به مادرم گفتم اونم که همیشه خدا استرس داره و با سوالاتش بیشتر رو اعصابم خط خطی میکشه بالاخره اوکی داد که برم ساعت ۸ از خونه زدم بیرون تا ۹ و نیم تو خیابون بودم یخ زدم ولی از ماشین خبری نبود دست از پا درازتر برگشتم به صاحب کار پیام دادم گفتم جمعه رو بیخیال شو من یخ زدم ولی نتونستم بیام نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
بعضی چیزا رو ما خودمون میدونیم نیاز نیس انقدر رک و بی پروا بکوبین تو صورتمون که چی اِوا نمیدونم بهت تبریک بگم یا نه اخه تو نه زنی ، نه مادر هرهرهرهررررر
من ازدواج نکردم پس نه زنم نه مادر ولی ۸ تا بچه بزرگ کردم اسمم هیچ جای شناسنامه هاشون نیس ولی انداره مادر نباشم براشون کمتر از مادر بهشون محبت نکردم
پس چه منو در حد یه تبریک خشک و خالی بدونی یا نه من خودمو مادر میدونم نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
روز شنبه توی خواب دیدم که باز سر کارمم و درگیر با محیطش و اعصاب خردیش از خواب پریدم وقتی دیدم خواب بوده دوباره رفتم خوابیدم امروزم روز دوم بیکاریه این بیکاری رو دوست ندارم اما از محیط سمی که درگیرش بودم در رفتنم مبارکم باشه😁😘 نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
همه ی ادم ها هرچقدر هم صبور باز کاسه ی صبری دارند که امکان لبریزش هست کاسه ی صبر منم لبریز شد دیروز وقتی مادرِ کارفرما حرفای تکراریشو تکرار کرد و من رو مقصر دونست درحالیکه انباردار کم کاری کرده بود دیگه چشامو بستمو دهنموا شد به گفتن حقایق گفتم: بسه دااا چقدر میری و میای سرکوفت همه رو سر من خالی میکنی با هر کی حرفی داری به خودش بزن من قصوری در کارم نبوده و نیس انباردار نیستم که کیسه بوکس کردی منو کجای کار من نقص داره نشونم بده از دست تو و کارات و حرفات من دارم ازینجا میرم پس هر حرفی داری به بقیه بزن اخر هفته هم کلیداتونو تحویل میدم ولم کنید دا دو قرون پول میدین اندازه خر کار میکشین دو قورت و نیمتونم باقیه
در جواب همه اینا گفت: کلیداتو فقط امروز تحویل نده که پسرم منو مقصر رفتنت بدونه فردا بگه نیرو کم دارم گفتم تا دیروز که همه جا نیرو بود حالا که من میخوام برم نفر جایگزین پیدا نمیشه؟ باشه تا اخر هفته صبر میکنم ولی دیگه این دو سه روز خواهشا زر زر زنگ نزن به من نمیدونم به مشتری جواب بدم یا به شما تمرکز منو ازم گرفتین ۹ ماهه تحملتون کردم تا بسه دا
انگار کوهی بزرگ از پشتم برداشته شده باشه خیلیییییییییییییییییی سبک شدممممممممممم نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
وقتی چیزی توی دلت هست نزار روی دلت سنگینی کنه وقتی حرف نزنی میشه بغض راه گلوتو میبنده میشه اشک یواشکی میشه عقده میشه افسردگی حرف بزن خودتو خالی کن هیچ چیزی توی این دنیا با ارزش تر و مهمتر از خودت نیست نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
در حالی که میرم پیش روانشناس اما همچنان اعصابم بدتره و بدتر میشه هر چی بیشتر دردامو بهش میگم انگار تازه تر و عمیق تر اتفاق افتادن درمانِ با دستگاه رو شروع کردیم پیش روانپزشک بالینی و بهم گفت که اوایلش تشدید میشه استرس و افسردگیت ولی با بیشتر شدن جلسات درمان ، بهبودی رو حس خواهی کرد.
قسمت درداور درمانش اینجاست که بعد از هر جلسه دلم میخواد یکیو بغل کنم تا میتونم جیغ بزنم و گریه کنم تا تمام نگفته هام رو با اشکهام پاک کنم
اما کسی نیس هیچکس نیست نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
کارفرمای ما دوتا بخش کاری مثل هم داره با نفرات متفاوت و الان متوجه شدیم واسه اون یکی بخش ۱۲ تومن حقوق واریز کرده واسه ما بدبختا ۷ تومن تازه اونا دونفری شیفت وامیستن ما تک نفره یعنی ..... همچین کارفرمایی نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
وقتی دنبال شغلی دلت میخواد شغلی باشه که ارامبخش هم باشه دردسراش کمتر باشه دیروز توی دیوار یه آگهی کار دیدم. برای کار انلاین برای دیدن ویدئو تبلیغاتی که بقول خودشون درست میکنن و شما اون ویدیو رو میبینی و عیب و ایرادش رو میگی و برای اینکه کارتو شروع کنی باید توی بلو بانک و میلی گلد ثبت نام کنی اونم با لینکی که اونا میفرستن من توی میلی گلد ثبت نام کردم بعد که گفت بلو بانک هم...
گفتم تا کلاهبرداری نکن فکر نکن با خر طرفی اگه ویدیویی داری که من باید چک کنم خب بفرست به همین ایدی که ازم داری دا چه نیاز به ثبت توی میلی و بلو داری؟ لال شد😂😂 ادم خسته بپا کلاه سرت نره نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
اولین باره میخوام جرات به خرج بدم و حقیقت رو بگم. به کارفرما بگم دلیل استعفام چیه اینکه از دست مادرش زله شدم ازینکه دم به دیقه زنگ میزنه ایراد میگیره بجای هوش و حواس برای کار مدام استرس دارم که الان زنگ میزنه زنگ میزنه بسه دا چهارشنبه همه رو بهش میگم من میتوانم نوشته شده در تاريخ شنبه یکم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
والدین گرامی فسقلی جان تولد فسقلی ❤️ ( لیان)❤️ عزیز رو تبریک میگم💐💐 نوشته شده در تاريخ شنبه یکم آذر ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
بعد رفتن پیش روانشناس و حرف زدن باهاش مشخص شد یکی دیگه از عوامل استرس و اضطرابم شغلِ الانم با کارفرمای الانه و البته مادرش نه خودش دکتر گفت اگه برات مقدوره از اون محیط بیا بیرون و برو جایی کار کن که بتونی حرفتو راحت بزنی و از حق خودت دفاع کنی تا وقتی اونجا کار میکنی این جلسات مشاوره برات بی فایده است چون عامل استرس همچنان سر جاشه اول استرست رو درمان کن و گرنه اینجوری پولی که از کارت درمیاری رو باید خرج خوب شدن اعصابت کنی
تصمیم گرفتم استعفا بدم ببینم میتونم این هفته رو تا اخر دووم بیارم بعدش دوباره بیکار بشم😂 باورم نمیشه انقدر دلتنگ بیکار شدنم نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
من از اون دست آدم ها بودم که باید خوابم کافی میبود از ۸ ساعت نیم ساعت اگر کمتر بود اخمام میرفت تو هم اون روز کسل بودم و... اما الان یه هفته ای میشد که تو حسرت خوابیدن بودم کل ۲۴ ساعت فقط ۱ ساعت میتونستم بخوابم اونم نه خواب عمیق خواب و بیداری دیشب حدودای ساعت ۹ شب همینکه شکم درد گرفتم فهمیدم خبریه پریود شدم ( ۳ روز زودتر از وقت معمول) با خودم گفتم جمعه هم زهرمارم شد ولی در کمال ناباوری دیشب مثل خرس خوابیدم اتفاقات خوبی در راهه😉 نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
بجای لبام، چشام بودن که حرف میزدن با بغض نیمه شکسته و صدای گرفته از اشک گفتم استرس دارم گفت عزیزم میدونم و یه دستمال بهم داد صدای تپش قلبت از صدات شنیده میشه برام تعریف کن از کی متوجه این تپش های قلبت شدی خانومی؟ چرا انقدر درونت رو پر کردی و بروز ندادی عزیزم؟
من نتونستم حقیقت رو بگم نتونستم بگم ۳۰ ساله دارم تو خفگان زندگی میکنم روم نشد بگم کاش میشد بنویسم نتونستم از موضوع اساسی و پایه گذشتم از بعدی شروع کردم و بعد هاااااااااا نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴
توسط پَرِ پروانه
دیروز پا رو تمام افکارم گذاشتم از جمله ترس و رفتم با مشکلاتم که میدونم چی هستن مقابله کنم چند ساعتی منتظر بودم انقدر که دیگه دو نفر مونده به نوبت میخواستم در برم ولی به زور تحمل کردم مخصوصا با دیسک کمر زیاد نشستن واقعا مصیبته اخرش در زدم و روی مهربون خانم دکتر رو دیدم هنوز دهن وا نکرده بودم که گفت خوش اومدی ولی چرا خودتو جمع کردی درونت؟ |
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||