شعر آرش كمانگير

سياوش كسرايي (1305 - 1375) در اصفهان متولد شد و پس از دوره دبيرستان به تهران آمد و ضمن فعاليت هاي سياسي و ادبي در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به تحصيلات خود ادامه داد و سپس در وزارت مسكن به كار پرداخت سال هاي آخر عمر خويش را در خارج از ايران از جمله افغانستان، انحاد جماهير شوروي سابق و اطريش به سر برد و در اين كشور زندگي را بدرود گفت. شعر سياوش كسرايي از برجسته ترين نمونه هاي شعر اجتماعي و سياسي در قالب هاي جديد است و بعضي از آثار او به مانند منظومه آرش كمانگير در چهل سال اخير همواره در كمال شهرت بوده است.
 
آرش كمان گير

برف مي بارد،
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...

بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لفزان،
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من ...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
«...گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز،
آفتاب زر،
باغ هاي گل،
دشت هاي بي درو پيكر،

سر برون آوردن گل از درون برف،
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب،
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار،
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب،
آمدن، رفتن، دويدن،
عشق ورزيدن،
در غم انسان نشستن،
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن،

كار كردن، كار كردن،
آرميدن،
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن،
جرعه هايي  از سبوي تازه آب پاك نوشيدن،

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن،
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن،
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن،
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن،

گاه گاهي،
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم زا ز نم نم هاي باران ها شنيدن،
بي تكان گهواره ي رنگين كمان را
در كنار بام ديدن،

يا، شب برفي،
پيش آتش ها نشستن،
دل به روياهاي دامن گير و گرم شعله بستن ...

آري، آي، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد،
زير لب آهسته با خود گفت و گو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده،
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گر آتش ...
سربلند و سبزباش، اي جنگل انسان!»

«زندگاني شعله مي خواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود،
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت،

بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ،
روز بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان،
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ،
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش،
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي ملك،
همچو سرحدات دامن گستر انديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحد و از باور ...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ،
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند،
روسپي نامردمان در كار ...

انجمن ها كرد دشمن،
رايزن ها گرد هم آورد دشمن،
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكست ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم، -
كه مباداشان دگر روز بهي در چشم، -
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند ...

چشم ها با وحشتي در چشم خانه
          هر طرف را جست و جو مي كرد،
وين خبر را در دهاني زير گوشي بازگو مي كرد،

«آخرين فرمان، آخرين تحقير ...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور ...
ور، بپرد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد،
چشم ها، بي گفت و گويي،
          هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد - پيرمرد آرام كرد آغاز،-
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست،
          دشت نه، دريايي از سرباز ...

آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح،
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر،
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در.

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج افتاد،
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

«منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن، -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلخ را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
          فرزند رنج و كار،
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش،
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
          گوارا و مبارك باد!

دلم را درميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كين پر از خون را،
دل، اين بي تاب خشم آهنگ ...

كه تا نوشم به نام فتح تان در بزم،
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جام كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است در مشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم،
ستيغ سربلند كوه ماوايم،
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر،
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بر كرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

«درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني،
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين برچهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد،
به رويم سرد مي خندد،
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است،
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است،
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است،
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد:
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي اميد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم،
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد،
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد.

نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در،
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريش خندآميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

«شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
باز گرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صدهزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بربام دنيا پاكشان سرزد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت
سال بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه،
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...

كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا مي رود پرسوز ...

------------------------------------------
از كتاب «از خون سياوش»
نوشته سياوش كسرايي
انتشارات سخن: شماره 1352 خيابان انقلاب، تهران، مقابل دانشگاه  تلفن: 66468938

در این برزخ گمراهی

ستیز خواب و رسوایی

نگیر از من شراب نیم مستی

که از دامت ندارم من رهایی

"در این میکده ...جز جام لبریز از فراق

قسمت ما هیچ نشد"

ن: یه تنها

اینجا کسی عاشق نمیشه.................

*رفتن *

سرنوشت همیشگی من

پس.....

باکوله ای خالی مثل *کولی*

دارم می رم از دیار تو

تا نشکنه سکوت سایه دار سرزمین تو

به زیر ضربه ی چکمه

هزاران سرو*..افتاده

به جامانده از این جاده

یه نسل زخمی و خسته

 

صدای آشنا اینجا

صدای ضجه وزنجیر

صدای  جادوگر پیر

توی این شبای دلگیر

 

فصل ما.... فصل تگرگ

فصل خاموشی و مرگ

هجوم بادو سوز وسرما

فصل سقوط هر برگ

 

اگه سخته ..اگه دشوار

اگه ماندن...هنوزم گوشه ی دیوار

ولی..برای مرگ پای چوبه ی دار

سرت را سر بلندانه نگه دار...................پایان

درخت سرو :در ادبیات نشانه ی آزادگی و سربلندی است

 

باران

 

قسم به نام مقدس باران

قسم به شکوه گریه به یاد یاران

 

قسم به شکستن زنجیر

آسمان ابری و ..یک دل دلگیر

 

قسم به فصل سکوت وتنهایی

به زیر بارش باران تا رهایی

 

قسم به نام شعرو ترانه

تکه ای از نام تو در این غزلنامه

قسم به نام هرجه که تو می پرستی

"قطره های باران یاد توست ..در این پنچره"

"در این پنجره... که ترانه ی تنهایی می خواند بی حنجره"

                                        ۱۵/۱۰/۸۴

                                                برای دوستم باران عزیز

امضا:یه تنها

انگار در این بادی کسی نیست به یادم

سرگشته ی این بازی بی قاعده ی دشت جنونم

تا چشم بی شرم من افتاد به آن صورت زیبا

عقل وهوشم را به یک ناز نگاهش بفروختم

صد نامه بسلامی.. فرستادمو انگار جوابی نفرستاد

شاید نه مهم بود برایش.. که یاری... به دل افتاد

در حسرت دیدار او در این فاصله ها چله نشینم

"                                                           "

پ.ن:سرگذشت همه ی ترانه هایم یا عاشقانه است یا پر از نفرت

بین این دو مانده ام بی پناه ..ترانه ی عاشقانه ام پر می شود از تنفر..

ترانه ی فریادم  انگار عاشقانه تمام می شود .

مصرع آخر این ترانه رو یکی کمکم کنه..

امضا: یه تنها

نمی دانم

می دانی چرا ای دوست

 صدا "کر"می کند این جا؟

پس بشنو زمن حالا

یکی این جا از عشق می گوید

ولی آنطرف تر بدستورش

عاشقی..........دفنه

یا که می گوید راحت باش..بنویس

از آزادی

ولی انگار قلمها را شکسته

در این جا گر توهم باشی

به بند بند شعر خود شک می کنی

در این جا با یه گوله

عشق را روی دیوار حک می کنی

در این جا شکایت کردن 

قدقن

در این جا حس پروازی

نمانده برای تو و من

در این جا............

 

از این زندان بی بنیان

نمی دانم بگویم باز یا نگویم

ولی ای دوست نمی دانم

شریک گریه ام هستی؟

یا آنکه توهم

برای قطع دستانم تبر در دستی؟

یا شاید ........شاید

برای دوختن لب هایم

با آنها توهم همدستی؟

"پیچیده توی کوچه ها

بوی نذری حلوا

بر سر مناره ها

صدای آواز عزا"

امضا:یه تنها

 

کلاغ شوم

کلاغی شوم دارد می زند پر

برسر کوه دماوند

بر سر خاک عزیزم

بر سر جان من...اروند

کلاغی شوم دارد می زند..پر

هق هقم سنگین است

گریه ام لبریز است

هجرتم طولانی

هستی ام بر باد است

سیل غم بر دوشم

جاده ام بی پایان

یارمن نیست کسی

"رفته اند در باران"