یک نفر....

همیشه یک نفر نیست
یک نفر گاهی همه است
شاید حالا بتوانی بفهمی
وقتی غروب یک روز تعطیل
دلم برای تو تنگ می شود
چه دلتنگی عظیمی را به دوش می کشم شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !
شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !
شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !
شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !
شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !
ولی هرکه هستم !
هرچه هستم !
بیش از خود تو را دوست دارم …

صرفا جهت اطلاع...

دلخوش نباش ازاینکه هرروز بایکی هستی

اینکه هرکسی می تونه باتو بودن رو تجربه کنه

نشان از بی لیاقت بودن توست نه چیزدیگری

 

آسان است فقط باید...

فَرآموش کَردَ טּـت کآرِ آسآنـﮯ اَست

کآفـﮯ اَست درآز بکشَم ،

 چشمهآیَم رآ ببَندم و טּـَفس טּـکشم !

خیانت است بدون تو...

تا دوباره دیدنت

این رختخواب را وارونه خواهم خوابید

خیانت است به تو...

سر بر کنار خیالت گذاشتن...

                                           هوای بارانی.......

هوای دو نفره بارانی ...
می طلبد که تنها نباشی....
دستی را بفشاری...
سینه ای را گرم کنی...
در آغوشی گم شوی...
محو شوی در عشقی پایدار....
خدایا...
دلم نمی آید بگویم لعنت بر باران....
من تنهایم...
گناه عشاق دلداده چیست؟؟

می نویسم بدون تو....

مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم


 

فقط می خواهم برگردم...

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازی

هایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

بیاو ببین...

بــيا آخريــن شـاهكـارت را بيبيــن ...!

مجسمــه ای بـا چشمانـی بــاز ...!

خيــره بـه دور دســت ...!

شـايد شـرق شـايد غـــرب ...!

مبهـــوت يـک شكســـت ...!

مغـلوب يـک اتفــاق ...!

مصلـوب يـک عشــق ...!

مفــعول يـک تــاوان ...!

خرده هايــش را بــاد دارد ميبــرد ...!

و او فقــط خاطراتــش را محكـم بغــل گرفتــه ...!

بيـــا آخريــن شاهكــارت را بيبيــن ...!

مــجسمه ای ساختـــه ای بــه نـام " مـــــن"‌ !

به تو خیانت کردم...

آمدنــت را ايـن روزهـا محــال می دانــم ...!

امــا اگر بـه خوابــم آمــدی ؛

مــرا نبــــــوس ...!

در نبــودت مــن و ســـيگار ؛

بــه تــو خيانــت هــا کرديـــــــم .......!

دیگه نمیخوامت...

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم!!

هر جا که دلت میخواهد برو...

فقط آرزو میکنم...

وقتی دوباره هوای من به سرت زد؛آنقدر آسمان دلت بگیرد که...

با هزار شب گریه آرام نگیری...

و اما من...

بر که نمیگردم هیچ،عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم

که لم ندهی روی مبل راحتی و با خاطره هایم قدم بزنی...