بید عاشق
که مجنون بود؛
اما جنون نداشت
که مجنون بود؛
اما جنون نداشت
دیدمت.
من نقاشی زیبای خداوند را دیدم
من کنارت نشستم و از نزدیک قلب مهربانت را حس کردم
همه ی اینها تقدیری بود که خدا برایم رقم زده بود
همان تفألی که قبل از سفرم
خبر از تو به من می داد...
فعلا سیراب ام...
لمس صدایت بدون وضو
گناهی است کبیره!
این قانون دل من است...
قانونی که
احساس دوست داشتنت
برایم وضع کرده
شد
گلویم،
از بس که صدایت کردم.
آب باش...
نگذار که در نبود صدایت بمیرم...
این نفس هایی که تو را به یادم می آورند...
نه،
مساله این نیست.
دوست داشتنت بزرگترین مساله زندگی من است...
نیاد روزی که دلم
از دل تو
دور باشد
نیاد...
من از بیدار شدن واهمه دارم
لطفا کسی من را بیدار نکند...
شاید وقتی که خوابش را می بینم؛
با صدای زنگ ساعت از رویای تماشایش...
بیرون شوم
بارها
بعد از تو
تنها،
از آن ایستگاه گذشتم
به هوای دیدن دوباره ات...
چرا شب؟
چرا تاریکی؟
چرا خیالت؟
چرا حضورت نیست؟
چرا با اینکه نیستی ولی در تک تک لحظه هایم
حست می کنم...
چرا همیشه هستی؟
ببین... ببین...
ببین که توهم تصویر نازت،
خیالت
چه با من می کند...
گمانم
پروازم نزدیک است...
و شب
قرار ماست
یادت بماند
حتی اگر نبودم...
مرگ،
دنبال من است...
همه را تو می بینم
و تو را مثل هیچ کس...
می خوام یه ساختار شکنی بکنم.
تا به امروز تمام مطالب و پست هایی که تو وبلاگ نوشتم همش شعرهای سپیدی بوده که خودم نوشته بودم و تو این وبلاگ بعضی از اونا رو میذاشتم که از نظرات شماها هم استفاده کنم.
اما
امروز می خوام بر خلاف سبک همیشگیه وبلاگ از شما یه سوال بپرسم؟؟؟
شعر مورد علاقتون چیه؟ شاعر مورد علاقتون کیه؟
زیر هجوم مبهم خاطره ها
نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم شکل زیبای صورتت را در ذهن نگه دارم
عجیب است
به محض اینکه از جلوی دیدگانم محو می شوی
طوفان توهم انگیز وجودت به سمت هجوم می آورد
و دیگر نمی توانم تو را به خاطر آورم
پس پیوسته با خود تکرار می کنم: خیالت، خیالت، خیالت...
جا مانده ام از دیدنت
نیستی ولی در دلم آشیانه ای ابدی ساخته ای
آشیانه ای که خدا به آن نظر دارد
دیوارهایش بوی عشق می دهد و با فولاد وابستگی ما بنا شده
تمام این ها حکایت از تو دارد
تویی که به زندگی رنگ بخشیدی و به دل من، غم...
آرامشی به بزرگی خدا،
به معصومیت تو...
در اعماق وجودم ریشه دوانده
چه واژگان ساده ای:
عشق، زندگی، عشق، زندگی...
دوباره عشق
حروف محصور
کلماتی که در قلبم به اسارت گرفته شده اند
ندامتی همیشگی
از آن همه تصمیم عاقلانه برای نگفتن!
به چه می نازی؟
به منطق احمقانه ات!
همان که سرت را مثل ماهی زیر آب گرفته!
به حرف های نگفته ات...؟
همان که قلبت را زیر هجوم خود گرفته...؟
افتخار مکن.
سرت را بالا نگیر.
سخت است گفتن جمله ی کوتاه "باختن"
نابودی است
اما تو دچار این حس شده ای.
راحت بگویم:
تو باخته ای...
در برابر عشق
ای من؛
بازنده
انتخاب احمقانه کن!
فریاد بزن!
بی هیچ منطقی...
هیچ چیز مثل تصور خیالت غصه های مرا تسکین نمی دهد
زندگی ام...
افسوس از بوسه ی خیالت در تصویر ذهن
شیرینم...
اگر بگویم آرامش مطلق است تماشای سیمای تو در قاب فکرم،
به تو جفا کرده ام.
عزیزم انبساطی که تو به لحظات می دهی به وسعت هستی است
حال ببین من چه حالی دارم
ببین برای یافتن کلامی که توصیف تو در آن بگنجئ چگونه پر پر می زنم.
اصلا چرا هر چه می اندیشم کلمه ای را که هم ارز خوبی هایت باشد نمی یابم؟
چرا، توهم رویاخیز من؟
چرا؟
من متهم هستم
اتهام من قتل است
قتل قلم
و شکستن تصویر زیبای تو در ذهنم.
آری...
من متهم هستم
اتهام من قتل است و به فساد کشیدن پاکی کاغذ
می پذیرم بازپرس جان!
راست می گویی قلمم بی جهت است.
حال پرسش این است که جهت چیست؟
جهت من عشق است...
کلمه ای که حتی سیاهی را هم به رنگ در می آورد
آری
عشق من
اتهام من تویی...
می پذیرمت
حتی اگر جای گل لبخند
و لطافت به آغوش کشیدنت
پر از تیغ باشی
و البته برنده
یادت هست...
تو را به آغوش کشیدم که زخمی شدم
که اگر این نبود حال من این نبود!
از کلمه...
از تو...
از دوست داشتنت.
اگر رسیدن به تو محال است؛
این زیباترین آرزوست.
یک ساعت.
هر ساعت،
یک هفته.
هر هفته،
یک سال.
این تیک تاک ساعت زندگی من است...
نه قلم شکسته و نانوان من،
تنها این نام توست که رنگ لذت را به تمامی این ثانیه ها آغشته کرده
عزیزم...
خلاصه ی تمام خوبی ها...
این نام زیبای توست
که حس نبودن را برایم به وجود آورده
و نشدن را
و چه کس می داند منظور من از نبودن و نشدن چیست؟
ولی تو می دانی...
یقین دارم
هم به دانستنت،
هم به عشق بودنت.
همه به جز؛ خیال تو