بید عاشق

مثل بیدی شده ام

که مجنون بود؛

اما جنون نداشت

نبودن هایت

رویای خیس من است

تقدیر

عطش های قدیمی ندیدنت تمام شد!

دیدمت.

من نقاشی زیبای خداوند را دیدم

من کنارت نشستم و از نزدیک قلب مهربانت را حس کردم

همه ی اینها تقدیری بود که خدا برایم رقم زده بود

همان تفألی که قبل از سفرم

خبر از تو به من می داد...

فعلا سیراب ام...

گناه کبیره

با خودم عهد بسته ام که بی وضو به صدایت گوش ندهم...

لمس صدایت بدون وضو 

گناهی است کبیره!

این قانون دل من است...

قانونی که 

احساس دوست داشتنت 

برایم وضع کرده

آب باش

خشک

شد

گلویم،

از بس که صدایت کردم.

آب باش...

نگذار که در نبود صدایت بمیرم...

امان ام را بریده اند

امان ام را بریده اند،

این نفس هایی که تو را به یادم می آورند...

مساله

رسیدن؛ نرسیدن

نه،

مساله این نیست.

دوست داشتنت بزرگترین مساله زندگی من است...

خواب...

ساعت اتاقم خوابیده

ساعت دلم هم همینطور

بهتر است که همچنان به این خواب ادامه دهم...

دیگر خسته شدم از بس که ثانیه ها نبودنت را فریاد زدند...

چرا بیدار شدم؟

من داشتم خواب می دیدم...

من داشتم خواب او را می دیدم،

لعنت به من...

چرا این خواب تمام شد؟

چرا بیدار شدم...؟
...

نیاد

نیاد

نیاد روزی که دلم

از دل تو 

دور باشد

نیاد...

کوک ساعت

من از کوک کردن ساعت می ترسم

من از بیدار شدن واهمه دارم

لطفا کسی من را بیدار نکند...

شاید وقتی که خوابش را می بینم؛

با صدای زنگ ساعت از رویای تماشایش...

بیرون شوم

بعد از تو...

من

بارها

بعد از تو

تنها، 

از آن ایستگاه گذشتم

به هوای دیدن دوباره ات...

چرا؟

آرام جان من...

چرا شب؟

چرا تاریکی؟

چرا خیالت؟

چرا حضورت نیست؟

چرا با اینکه نیستی ولی در تک تک لحظه هایم

حست می کنم...

چرا همیشه هستی؟

ببین... ببین... 

ببین که توهم تصویر نازت، 

خیالت

چه با من می کند...

گمانم

پروازم نزدیک است... 

و شب

قرار ماست

یادت بماند

حتی اگر نبودم...

جاده ها


آهای جاده ها
صدای من را می شنوید؟
من دنبال خروجی این اتوبان ام...
شرق و غرب اش
فرقی نمی کند
خروجی که بیان
عین و شین قاف در آن باشد

بی حوصله

آشفته ام در این بیابان 
بی تو...
دلواپسم برای روزهای تو
در آن شهر غریب
از آینه های مقابل ات.
دلتنگم...
دلواپست
بی امان
بی پیوسته
نفس نفس زنان
بی حوصله
یادت می کنم....

مرگ

صدای پرسه هایش را اطرافم می شنوم

مرگ،

دنبال من است...

دوباره دیدمت

از وقتی که دوباره دیدمت،

همه را تو می بینم

و تو را مثل هیچ کس...

از که گله داشته باشم

نمی دانم از که گله داشته باشم

از واژگان به جرم سرازیر نشدنشان بر کاغذی بی رمق؟

از پرنده ی خیالی که بر فراز کوی تو نمی چرخد؟

یا از قاصدکانی که بی خبر از دیار تو می آیند؟

و شاید هم از نسیمی که دیگر وسوسه تو را در جانم نمی ریزد؟

ظلمت شب برایم ملال آور است

وقتی که ستارگان قصه عشق تو را با کلامی که در دیدگانشان جاری است و

با حجمی از اندوه بر سرم آوار می کنند.

این روزها خاک بوی تربت پاکت را از من دریغ کرده و

آب ناجوانمرانده از جلوه ی رخسار افسونگرت دست کشیده

اما قلب من بی نیاز از تلنگرهای سرد حروف

پندار پاکم بی پرنده ی خیال و دوست افسونگر آب

ثانیه ها را قربانی لحظه ی وصال تو می کند

خاطر سبزت

بی نیاز از قصه ی اختران حسود که

یک لحظه چشم از رخسار ماهت برنمی دارند و

بی هیچ سختی از قاصدکان لب بسته

 که بیراهه را بارگاه تو می خوانند

در من جاری است

در راه وصل تو من از یاری ستارگان راه بلد و

قاصدکان قصه گو بی نیازم

زیرا در پشت نقاب خورشید

به خیال تو ره یافته ام

و در کلام طبیعت به کوی تو سرک کشیده ام.

شعر و شاعر مورد علاقه؟

سلام.

می خوام یه ساختار شکنی بکنم.

تا به امروز تمام مطالب و پست هایی که تو وبلاگ نوشتم همش شعرهای سپیدی بوده که خودم نوشته بودم و تو این وبلاگ بعضی از اونا رو میذاشتم که از نظرات شماها هم استفاده کنم.

اما

امروز می خوام بر خلاف سبک همیشگیه وبلاگ از شما یه سوال بپرسم؟؟؟

شعر مورد علاقتون چیه؟ شاعر مورد علاقتون کیه؟

محو می شوی...

آمدی دوباره در خیالم

زیر هجوم مبهم خاطره ها

نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم شکل زیبای صورتت را در ذهن نگه دارم

عجیب است

به محض اینکه از جلوی دیدگانم محو می شوی

طوفان توهم انگیز وجودت به سمت هجوم می آورد

و دیگر نمی توانم تو را به خاطر آورم

پس پیوسته با خود تکرار می کنم: خیالت، خیالت، خیالت...

ندیدمت...

وا مانده ام از رسیدنت

جا مانده ام از دیدنت

نیستی ولی در دلم آشیانه ای ابدی ساخته ای

آشیانه ای که خدا به آن نظر دارد

دیوارهایش بوی عشق می دهد و با فولاد وابستگی ما بنا شده

تمام این ها حکایت از تو دارد

تویی که به زندگی رنگ بخشیدی و به دل من، غم...

در جستجوی...

در این جنگل پر هیاهو و شلوغ به دنبال آرامش می گردم. 

آرامشی به بزرگی خدا، 

به معصومیت تو...

حرف هایی برای نگفتن

حرف هایی برای نگفتن

در اعماق وجودم ریشه دوانده

چه واژگان ساده ای:

عشق، زندگی، عشق، زندگی...

دوباره عشق

حروف محصور

کلماتی که در قلبم به اسارت گرفته شده اند

ندامتی همیشگی

از آن همه تصمیم عاقلانه برای نگفتن!

به چه می نازی؟

به منطق احمقانه ات!

همان که سرت را مثل ماهی زیر آب گرفته!

به حرف های نگفته ات...؟

همان که قلبت را زیر هجوم خود گرفته...؟

افتخار مکن.

سرت را بالا نگیر.

سخت است گفتن جمله ی کوتاه "باختن"

نابودی است

اما تو دچار این حس شده ای.

راحت بگویم:

تو باخته ای...

در برابر عشق

ای من؛

بازنده

انتخاب احمقانه کن!

فریاد بزن!

بی هیچ منطقی...

توصیف تو...

آه عزیزم...

هیچ چیز مثل تصور خیالت غصه های مرا تسکین نمی دهد

زندگی ام...

افسوس از بوسه ی خیالت در تصویر ذهن

شیرینم...

اگر بگویم آرامش مطلق است تماشای سیمای تو در قاب فکرم،

به تو جفا کرده ام.

عزیزم انبساطی که تو به لحظات می دهی به وسعت هستی است

حال ببین من چه حالی دارم

ببین برای یافتن کلامی که توصیف تو در آن بگنجئ چگونه پر پر می زنم.

اصلا چرا هر چه می اندیشم کلمه ای را که هم ارز خوبی هایت باشد نمی یابم؟

چرا، توهم رویاخیز من؟

چرا؟

بی جهت!

قلمی بی جهت که نوک آن فقط به عشق تو با سفیدی کاغذ آشنا می شود، و به امید دیدارت...

من متهم هستم

اتهام من قتل است

قتل قلم

و شکستن تصویر زیبای تو در ذهنم.

آری...

من متهم هستم

اتهام من قتل است و به فساد کشیدن پاکی کاغذ

می پذیرم بازپرس جان!

راست می گویی قلمم بی جهت است.

حال پرسش این است که جهت چیست؟

جهت من عشق است...

کلمه ای که حتی سیاهی را هم به رنگ در می آورد

آری

عشق من

اتهام من تویی...

می پذیرمت

حتی اگر جای گل لبخند

و لطافت به آغوش کشیدنت

پر از تیغ باشی

و البته برنده

یادت هست...

تو را به آغوش کشیدم که زخمی شدم

که اگر این نبود حال من این نبود!

باور کن خالی ام!

مدتی است که خالی ام؛

از کلمه...

از تو...

از دوست داشتنت.

سلام بر مرگ...

سلام بر مرگ...

اگر رسیدن به تو محال است؛

این زیباترین آرزوست.

تیک تاک

هر ثانیه، 

یک ساعت.

هر ساعت، 

یک هفته.

هر هفته،

یک سال.

این تیک تاک ساعت زندگی من است...

اسم زیبای تو...

این نه رنگ شب است که تمام این لحظات را دچار غمی زیبا کرده،

نه قلم شکسته و نانوان من،

تنها این نام توست که رنگ لذت را به تمامی این ثانیه ها آغشته کرده

عزیزم...

خلاصه ی تمام خوبی ها...

این نام زیبای توست

که حس نبودن را برایم به وجود آورده

و نشدن را

و چه کس می داند منظور من از نبودن و نشدن چیست؟

ولی تو می دانی...

یقین دارم

هم به دانستنت، 

هم به عشق بودنت.

همه مرا ترک کرده اند

همه به جز؛ خیال تو