به م.س.
نرده ها را می جوید و
عکس می گرفت، عکاس باشی
کمی بعد، سگ باوفا
زیر باران گل دفن شد
همه فکر می کردند این یک بازی بیش تر نیست
این اصلا تعیین کننده نبود که سگ، توله هایی داشته باشد
یا این که کسی، به کسی ظلم کرده است
فردا، چیزی دیده نمی شد
انگار از شانس سگ بدبخت
دنیا وسط این بازی تکراری
تمام شده بود.
این تعیین کننده نبود
که خورشید از شمال جنگ، طلوع کند
یا این شب کویری
قهوه ی صلح را مثل زهر مار
کشنده کند
و جنگجو این را نمی فهمید.
-« این می تواند تنها داستانِ یک طرفه یِ همیشه یک سر باختِ نامتقارنِ ناهمه چیز باشد»!
تازهِ جنگجو
توله هایش را آزاد کرده بود
و حصار دریده شده بود
و تازه عکاس باشی سعی می کرد
فال های بی معنی حافظ را پاک کند
می شد امید داشت این دفعه
سگ، ارباب بشود
ارباب، سگ
درست همینجا
دکمه ی قرمز را جلوس سگ گذاشتند
و به او فهماندند که این بهترین راه است
که او هیچوقت پیروز نخواهد شد
که شیشه ی عمر ارباب را آرام بگذارد زمین
و دکمه ی اتمام بازی را
فشار بدهد.
۴ اسفند ۸۹