...  کاش




كاش از لطف شبی یاد ز ما می‌كردی

یاد از عاشق افتاده ز پا می‌كردی

كاش بیمار فراقت كه ز پا افتاده

با نگاه ملكوتی تو دوا می‌كردی

كاش می‌آمدی با یك نظر ای نخل امید

گره از كار من زار تو وا می‌كردی

كاش یك شب تو برای فرجت مالك من

با دل سوخته خویش دعا می‌كردی

همچو باران به سر شیعه بلا می‌بارد

كاش می‌آمدی و دفع بلا می‌كردی

پرچم ظلم برافراشته شد در همه جا

كاش تو پرچمی از عدل بپا می‌كردی

كاش یك روز رضایی ز وفا

مهدی فاطمه از خود تو رضا می‌كردی... 


"سید عبدالحسین رضایی نیشابوری"

... ما شيعه ايم اما فقط در ثبت احوال



ما شیعه ایم اما فقط در ثبت احوال!!


آقای من امشب غزل تغییر کرده
شعرم فضای تازه ای تصویر کرده

شعرم همیشه گفتن «آقابیا» بود
ذکر قنوتم خواندن «آقا بیا» بود

امشب ولی دیدم که اینجا جای تو نیست
بین تمام قال ها آوای تو نیست

دیگر میا اینجا کسی در فکرتان نیست
اصلا نیاز هیچ کس صاحب زمان نیست

زنها گرفتار اصول خاله بازی
مردان پی راهی برای پول سازی

در اولویت کسب و کار است و تجارت
حالا اگر فرصت زیاد آمد، عبادت

روزی هزار و خورده ای دعوا سرِ پول
اصلا تمام حرص و جوش ما سر پول

این سینما هم که طرفدارش زیاد است
بیچاره مأمور بلیط کارش زیاد است

یا "مش ماشالا" یا "وفا" یا "کیفر" و "آل"
این تازه بحث سینما، منهای فوتبال

هی اِل کلاسیکو، پلی آف، لیگ برتر
یک جمعه­ ی حساس و شهرآورد دیگر

کنسرت موسیقی پاپ و رپ، کلاسیک
میز و موبایل و ماشین و ویلا و پیک نیک

جشن تولد، سیسمونی، عقد و عروسی
آهنگ تازه، تیپ نو، موی تیفوسی!

شیطان ملعون لشکری کرده مهیّا
ذهن من و امثال من درگیر اینها

حالا تو اصلا جای من، با این مشقت
وقت دعای ندبه می ماند برایت؟!

جمعه که تعطیل است و دائم خواب ماندیم
خیلی هنر کردیم اگر یک عهد خواندیم! 

ما شیعه ایم اما فقط در ثبت احوال!
ما بی بخاریم و گرفتاریم و بی حال

مارا هوای نفسمان بیچاره کرده
با هر گناهی بینمان افتاده پرده

عیسی نفس! جانی بده این مرده ها را
لطفی کن و دستی بکش روی دل ما

آقای من بیدارمان کن این چه حالیست؟
ولله در افکارمان جای تو خالی است!

مردیم از بس حرص و جوش پول خوردیم!
از تو جدا ماندیم و آخر گول خوردیم

آقا ببخشم جان تو! جان عمویت!
شرمنده از روی توام، قربان رویت

پایان شعرم را عوض کردم دوباره
از شعرهای قبلی ام خواندم دوباره

«دق کردم از بس گریه کردم کی میایی؟»
امّید وارم جمعه­ ی دیگر بیایی!

داود رحیمی

... سيب



"" شعر زیبای حمید مصدق ""


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ...
 

***

"" جواب زیبای فروغ فرخ زاد ""


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ...

... مهدي جان



مهدی جان!

تو که نیستی 

یلدا 

بلندترین شب سال نیست

اوج دلتنگیست!

طولانی ترین شب سال به یادت هستم ..
 
ای اوج مهربانی 

ای تنهای بی کس

آرزوهایم را دریاب!


دلم یلدا نمی خواهد، غروب سرد فردا را نمیخواهد،

 دل زینب چو غمگین است، دل من پسته ي خندان نمیخواهد،

 گلوی اصغرش خشکید از گرما، دل من هم انار قرمزو شیرین نمی خواهد،

 گل نرگس عزادار است این شبها،  دل من رنجش مهدی زهرا را  نمی خواهد... 


" يا ابا صالح المهدي ادرکني "

.. چه کسي فهميد




چه کسی فهمید درد دلم را در آن شب بارانی

چه کسی دید اشکهای مرا در زیر قطره های باران

چه کسی شنید صدای ناله دلم را ، 

چه کسی حس کرد سردی دستهایم را

هیچکس نبود در آنجا ، من بودم و یک دل تنها

غمها مرا رها نمیکنند، غصه ها مرا صدا میکنند ، 

تنهایی مرا در

 میان خودش میگیرد حس میکنم بغض ، 

گلویم را میفشارد و

 قلبم تند تند میتپد ..

به عشق چه کسي میتپد ؟ 

از دلتنگی چه کسي اینگونه پریشانم ؟

نمیدانم چاره ی کار چیست ،،،

 وقتی که احساس ميکنم دلش با من نیست ..

نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست ..

چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست،

آن شعر تلخی که برروی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست!

چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران ، فریادی که گویا

 تنها ، خدا بود که شنید ..

 حاله مرا که دید ، از پریشانی من گریست...

چه کسی فهمید من چه میخواهم ، از کجا آمده ام،

 و در جستجوی چه هستم..

چه کسي فهميد ..


... کاش آن زمانها باز ميگشت



می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود .

عشق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نقطه ى زمین ، شانه های پدر . . .

بدترین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم  . . .

و تنها دردم ، زانو های زخمی ام بودند . . .

آن روزها تنها چیزی که میشکست ، اسباب بازی هایم بود

 و خداحافظ ، تنها تا صبح فردا معنا داشت . . . !

کاش آن زمانها باز ميگشت،


کاش

... 

 

... جمعه ها




جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد... 
ناخوداگاه به سمت تو تمایل دارد... 
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم...
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد... 
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز... 
ماه مخفی شدنش هم تعادل دارد... 
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت...
یک قدم مانده ، زمین شوق تکامل دارد...
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت تنها...
تکیه بر کعبه بزن کعبه تحمل دارد...

... جمعه ها




جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد... 
ناخوداگاه به سمت تو تمایل دارد... 
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم...
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد... 
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز... 
ماه مخفی شدنش هم تعادل دارد... 
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت...
یک قدم مانده ، زمین شوق تکامل دارد...
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت تنها...
تکیه بر کعبه بزن کعبه تحمل دارد...

***

السلام عليک يا ابا صالح المهدي ( عج )



***


... اين جمعه هم گذشت




ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت‏

دست مرا بگير كه آب از سرم گذشت‏

مانند مرده‏ای متحرك شدم ، بيا

بي تو تمام زندگی ام درعدم گذشت‏

مي‏خواستم كه وقف تو باشم تمام عمر

دنيا خلاف آنچه كه مي‏خواستم گذشت‏

دنيا كه هيچ ، جرعه آبی كه خورده ‏ام‏

از راه حلق تشنه من ، مثل سم گذشت‏

بعد از تو هيچ رنگ تغزل نديده‏ ايم‏

از خير شعر گفتن ، حتی قلم گذشت‏

تا كی غروب جمعه ببينم كه مادرم‏

يك گوشه بغض كرده كه اين جمعه هم گذشت‏

مولا، شمار! درد دلم بي‏نهايت است‏

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت‏

حالا برای لحظه‏ ای آرام مي‏شوم‏

ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏



سيد حميدرضا برقعی



... آب را گِل نکنيد



آب را ﮔِﻞ ﻧﮑُﻨﯿﺪ

ﺷﺎﯾﺪ از دور ﻋﻠﻤﺪارِ ﺣﺴﯿﻦ
 
ﻣﺸﮏِ ﻃﻔﻼن ﺑﺮ دوش 

زﺧﻢ و ﺧﻮن ﺑﺮ اﻧﺪام

 ﻣﯽ رِﺳَﺪ ﺗﺎ ﮐﻪ از اﯾﻦ آب روان 

ﭘُﺮ ﮐُﻨَﺪ ﻣﺸﮏِ ﺗﻬﯽ

 ﺑِﺒَﺮَد ﺟﺮﻋﻪ یِ آﺑﯽ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺣﺮم ...............

ﺗﺎ ﻋﻠﯽ اﺻﻐﺮِ ﺑﯽ ﺷﯿﺮِ رﺑﺎب

 ﻧَﻔَﺴَﺶ ﺗﺎزﻩ ﺷَﻮَد 

و ﺑﺨﻮاﺑﺪ آرام ..

آب را ﮔِﻞ ﻧﮑُﻨﯿﺪ

 ﮐﻪ ﻋﺰﯾﺰانِ ﺣﺴﯿﻦ

 ﻫﻤﮕﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ راﻫﻨﺪ 

ﮐﻪ ﺳﺎﻗﯽ آﯾﺪ و ﺑﻪ اﻧﮕﺸﺖِ ﮐَﺮَم 

ﮔﺮﻩ ﮐﻮرِ ﻋﻄﺶﺑﮕﺸﺎﯾﺪ ..

 آب را ﮔِﻞ ﻧﮑُﻨﯿﺪ

 ﮐﻪ در اﯾﻦ ﻧﺰدﯾﮑﯽ

 ﻋﺎﺑﺪی ﺗﺸﻨﻪ ﻟﺐ و ﺑﯿﻤﺎرﺳﺖ 

در ﺗﺐ و ﮔﺮﯾﻪ اﺳﯿﺮ 

ﻋﻤﻪ اش اﯾﻦ دو ، ﺳﻪ ﺷﺐ

 ﺗﺎﺳﺤﺮ ﺑﯿﺪارﺳﺖ ..

 آب را ﮔِﻞ ﻧﮑُﻨﯿﺪ

 ﮐﻪ ﺑُﻮَد ﻣﻬﺮﯾﻪ ی ﻣﺎدرﺷﺎن

 ﻧﻪ ﻫﻤﯿﻦ آب 

ﮐﻪ ﻫﺮ ﺟﺎیِ دﮔﺮ رودی و ﻧﻬﺮی ﺟﺎرﯾﺴﺖ

 .ﻣﻬﺮ زﻫﺮای ﺑﺘﻮﻟﺴت 
 
از اﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: 

آب را ﮔﻞ ﻧﮑﻨﯿﺪ

 آب را ﮔﻞ ﻧﮑﻨﯿد

آب را ﮔﻞ ﻧﮑﻨﯿﺪ...

کوتاه کنم کلام  ....  بماند بقيه اش !!!





کوتاه کنم کلام...، بماند بقیه‌اش!
مرده است احترام...، 
بماند بقیه‌اش!

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام...، 
بماند بقیه‌اش!


هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت؛
 آمد به انتقام... 
بماند بقیه‌اش!


شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام
شد سنگ‌ها تمام...، 
بماند بقیه‌اش!


گویا هنوز باور زینب نمی‌شود
بر سینه‌ی امام؟!... 
بماند بقیه‌اش!


پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته،
 در بین ازدحام...
بماند بقیه‌اش!

راحت شد از حسین همین که خیال‌شان
شد نوبت خیام...، 
بماند بقیه‌اش!


از قتل‌گاه آمده شمر و ز دامنش 
خون علی‌الدوام...!!
بماند بقیه‌اش!


سر رفت... آه
بعد هم انگشت رفت...!
کاش از پیکر امام...، 
بماند بقیه‌اش!


بر خاک خفته‌ای و مرا می‌برد عدو؛
من می‌روم به شام...
بماند بقیه‌اش!


دل‌واپسم برای سرت روی نیزه‌ها،
از سنگ پشت‌بام...
بماند بقیه‌اش!

حالا قرار هست کجاها رود سرش!
از کوفه تا به شام...
بماند بقیه‌اش!


تنها اشاره‌ای کنم و رد شوم از آن:
از روی پشت بام...
بماند بقیه‌اش!


قصه به «سر» رسید وَ تازه شروع شد!
شعرم نشد تمام...!
بماند بقیه اش!

يا ابا عبدالله الحسين






خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود!

هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین

قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات

چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)

گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

کشته اشکم، شفیع امتم
شیعیان را مُنجِیَم از درد و غم

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد

سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟!

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون

حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

کوچه ی آشتی کنان






وسط کوچه مانده ام تنها


با من انگار خانه ها قهرند


آی بن بست های تو در تو


دوستانم کجای این شهرند ؟


از ته کوچه قهر می آید

به گمانم مردی جوان باشد


نام این کوچه کاش مثل قدیم


کوچه ی آشتی کنان باشد ...!






دلم هواتو کرده






نفسم هواتو کردم ...


من حیرون تو این روزا هواتو کردم


دلم میخوادت، میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم ........


هوایی میشم، همون روزا که می بینم هوامو داری


میخوام بدونم تا کی میخوای ببینی و به روم نیاری


دلمو دست تو دادم،‌ منه دلتنگه احساسی


نمی ذاری که تنها شم، تو رو من خیلی حساسی


دلمو دست تو دادم، دلمو آسمونی کن


واسه من مهربون بودی، همیشه مهربونی کن


چه روزا حالمو دیدی، چه شبایی که رسیدی،


تو صدای دله تنهایه منو شنیدی


تو که دردامو میدونی، تو که چشمامو میخونی


بده بازم به دل من یه نشونی ...


 

نفسم! سکوت قلبم خیلی سنگینه


خیلی سنگین


همیشه مراقبم باش


......


...








گریه های کودکانه





من شکستم و شبم را


با گریه های کودکانه به روز آوردم.

تو دلت دور از احساسات من

بود و هیچگاه ندانستی

حرف آخرت

تلنگری

بود به حباب اشکهایم ... .

شب بارانی ام ارزانی چشمان مسافر تو.. ..






می شود باران ببارد ؟





می شود باران ببارد ؟


همین امشب !


قول میدهم قطره های پاکش را بغل کنم !

                                                        

و بی هیچ اشکی ، دستهایش را بگیرم

قول می دهم

فقط بویش را حس کنم !

                                                             

اصلا اگر ببارد

                            

فقط از پشت پنجره نگاهش میکنم

قول می دهم برایش شعر نگویم


فقط ... میشود ؟!

امشب ....؟


خدایا

دلم به اندازه ی تمام روزهای

 بارانی گرفته
..




خدایا

بگذار باران ببارد

بر این کویر خشکیده ی تنم

تا که شاید سیراب شوم  از طراوت این

...... هوای بارانی ......

.....





... بخوان دعای فرج را





بخوان دعای

فرج  را
  دعا اثر دارد ..
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد ..

بخوان دعای

فرج  را  و عافیت بطلب ..
که روزگار بسی ، فتنه زیر سر دارد ..

بخوان دعای
 
فرج  را  که یوسف زهرا ..
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد ..

بخوان دعای
 
فرج  را  به یاد خیمه ی سبز ..
که آخرین گل سرخ از همه خبر دارد ...


" اللّهم عجل لولیک الفرج "
 
یا مهدی ادرکنی

***





دیگه ارزشها عوض شده




دیگه نه


"شلوار پاره" ، نشونه "فقره"


نه "سکــوت" ، علامت "رضــایت"


دیگه   "حجاب"  هــمـ    "ارزش"   نیــســـت ..


دنــیـــــــــــــــای   غـــریـبـیــست،


چقـــدر ،


  ارزشـــــــــــها  "عــــــــــــــــــوض"


  شـده ...



***






دلتنگ





دلتنگ که باشی

تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد،

و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد،

تو دلت تنگ است ...

دلت برای همان یک نفر تنگ است ...

تا نیاید ... تا نباشد ...

تو هنوز دلتنگی ...

.. دلتنگ ..

 ...






حس شیرین انتظار




»»»»» یا بقیــة الـلّـه «««««


بگـذار همه
بگوینـد که نمـی آیـی !!

مهم نیست...

تقویم قلب من برای انتظار

آمدنت انتهایی ندارد
تا بی نهایت ورق میزنم روزهای
بی تو بودن را ...

و اطمینان تنها حسی ست

که دارم ...




  " اللّهم عجل لولیک الفرج "