به نام خدای خوبم

هوا خوبه تو هم خوبی منم بهتر شدم گویا

نمیدانم از کجا شروع کنم و شروع کردن سخت ترین جای هر کار است.

ساعت ۱۱ نیمه شبی از شب‌های زمستان است و من نیل را به هزار تقلا خوابانده و بنا دارم از امشب یادداشتهای شبانه ام را اینجا ثبت کنم

خیلی حرفها دارم و أدم وقتی حرفهای زیادی برای گفتن دارد بیشتر نمی‌داند از کجا شروع کند.

این روزها همه اش در خانه سپری می‌شود ،خانه داری و بچه داری به معنای واقعی کلمه و اگر ناسپاسی نباشد باید اعتراف کنم که خسته کننده است

گاهی انقدر کلافه میشوم که دلم میخواهد برای یک ساعت هم شده خودم با خودم تنها باشم راستش دلم برای خودم خیلی تنگ شده برای یادداشتهایم برای حسی که مرا به نوشتن وامی‌داشت برای کتابهایم برای مثنوی خواندن با مریا برای خرید کردن برای قدم زدن و برای ساعتی تنها ماندن ...

راستش مادر بودن اصلا آسان نیست ..باید پرونده خودت را ببندی و بگذاری کنار و اصلا انتظار نکشی برای روزی که باز بتوانی به خودت بپردازی..

نیل دو سال و ۴ ماهه شد نه اینکه خیلی زود گذشته باشد اما با تمام سختی‌ها لحظه ها در کنار نیل جور دیگری سپری می‌شوند یک جور شیرین یک جور دلپذیر...

به نام خدای خوبم

بازهم بی خوابی به سرم زد و آمدم اینجا...

نیمه شب بیست و دوم فروردین ماه ۴۰۴ است

و من میخواهم که احساسم را در این برهه از زمان یادداشت کنم چه بسا بعدها با مرورش لبخندی گوشه ی لبم نشست..شاید هم اشکی روانه ی گونه ام شد..

روزهای خوبیست

لحظه هایی که با نیل سپری شود قشنگ تمرین لحظه های زندگی ام است

دارد بزرگ میشود نیل کوچولو

دیگر به راحتی راه میرود و حتی میدود و امروز برای اولین بار گفت الدا(یلدا)..باید باشی و رقصیدنش را ببینی ...به چشمهای پر از شوقش نگاه میکنم بی اختیار به آغوشش میکشم و محکم تر از همیشه میبوسمش و باز پس ذهنم مرور میکنم:

مگر میشود همینجا همه چیز تمام شود...میشود که نیل یک روز مرا از یاد ببرد؟؟!!!!!!شبیه خودم که حالا دیگر گاه گداری یاد پدر می افتم..

شاید این غم انگیز ترین جای زندگیست...

و من هنوز دارم به ارتباط آدمها می اندیشم و به دلبستگی هایشان..

بگذریم..بهتر است خوش باشم و به غم انگیز ترین جای زندگی نیاندیشم..

بزرگترین مسئله این روزهایم انتخاب و ارجحیت دادن یک موضوع به موضوع دیگر است

مانده ام میان کارم و ماندن کنار نیل

من یک زنم ..از آن دسته ژنهایی که شاید تعدادشان به دسته هم نرسد ..نه اینکه بخواهم از خودم تعریف کنم ،هرگز،فقط میدانم که شبیه بقیه نیستم فرق دارم با همکارم با همسایه ام با اقوامم‌.‌..

.

تنها کسی که شاید کمی شبیهم باشد مریاست..

و این شاید چندان به نفعم نباشد چرا که حس میکنم این تفاوت باعث شده روز به روز منزوی تر شوم..

حوصله آدمها را ندارم دوست دارم تمام وقتم با خودم باشم و البته با نیل

خسته ام از اینهمه مادی گرایی

ادعایی ندارم فقط دلم تنگ است برای سادگی

و دلم میسوزد برای اینهمه غفلتی که بشریت دچارش شده و کجاست آنکه بیاید و تمام کند این افسوس را..

نمیدانم،بگذریم

آیا من میترسم از اینکه استعفا بدهم و تمام وقتم را صرف تربیت دخترم کنم؟

حس میکنم باید استعفا بدهم اما میترسم استعفا بدهم..

و آدم باید که پا روی ترسهایش بگذارد ..

شاید همین کار را کردم و در آنصورت سعی میکنم بیشتر اینجا بیایم و یادداشتهای بیشتری بنویسم

امید که قلم مرا جاودانه کند.

به نام خدای خوبم

نیمه شب بیست و پنجم بهمن ماه است و من بنا دارم آنچه ذهنم را درگیر کرده و مانع خوابیدنم میشود اینجا ثبت کنم تنها برای اینکه سبک تر شوم و این شاید بهترین راه است

منصور کنارم خوابیده و صدای خرپفش کمی آزاردهنده است و این سمتم نیل آنقدر آرام است که آرزو میکنم جایش بودم همینقدر آرام همینقدر بی دغدغه ...

دغدغه ام چیست در این برهه از زمان؟شاید روزهای آینده فردایی که در انتظار نیلای است

عجیب انس گرفته ام با این فرشته کوچولوی دوست داشتنی حس میکنم خودمم که دوباره متولد شده ام..نه خودم که نه کسی شبیه من کسی که هزاران بار از خودم عزیزتر و ارزشمند تر است

نمیدانم چه اندازه درست باشد و البته که اصلا درست نیست اما ناخودآگاه خودم را فراموش کرده ام ...علایقم ..دغدغه هایم ..خواسته ها و اهدافم همه را از یاد برده ام

با نیل میخندم و با نیل گریه میکنم و در تحلیل این حالاتم گاهی به خودم حق میدهم و به بهانه اقتضای مادر شدن خودم را توجیه میکنم گاهی هم به خودم تلنگر میزنم که ای داد که باز داری زیاده روی می‌کنی

دست خودم نیست انگار ..همه اش دارم فکر میکنم چطور میتوانم درست تربیتش کنم دلم میخواهد او بهترین خودش باشد دلم میخواهد نیل من قوی باشد و جسور مؤدب و دلنشین منظم و وقت شناس باهوش و با استعداد

دلم میخواهد همه چیز تمام باشد دختر من

خوابم گرفت الباقی بماند برای مجالی دیگر.

به نام خدای خوبم...

امروز سه شنبه شانزدهم اسفند ماه ۱۴۰۱

بار دیگر و پس از مدتها باز هوای نوشتن به سرم زده

کلی حرف دارم که نمیتوانم بگویم..

بعضی حرفها را نمیشود بیان کرد ...

فایده ای ندارد بیان کردن بعضی حرفها..باید بگذاری گوشه ی دلت بماند شاید یک جایی یک وقتی در زندگی زمانش برسد که بازگو کنی شاید هم با همان حرفها بی آنکه هیچگاه بر زبان بیاوری غزل خداحافظی بخوانی و بروی به دنیایی که دیگر هیچ چیزی برای پنهان کردن نیست که البته ترجیح خودم دومیست..

حالم نه خوب است نه بد ...

هرچند که همه چیز خوب است..

اواخر زمستان است و اسفند ، ماه دوست داشتنی من

دوست دارم حال و هوای استقبال از بهار را..

و بهار امسال با تمام بهارهای قبل برای من تفاوت دارد..

در من قلبی می‌تپد که امروز تپیدنش را از پشت مانیتور به تماشا نشستم ...در من انسانی در حال شکل گرفتن است و من هر روز بیشتر عاشقش میشوم ..

نگرانم ..مثل همیشه ..

میترسم از عهده اش برنیایم..

میترسم در این اوضاع اسف بار و روزگار انحطاط بشریت نتوانم آنطور که باید تربیتش کنم..

همه اش با خودم می‌گویم نکند از عهده اش برنیایم...کار آسانی نیست..رسالتیست برای خودش مادر شدن..بعد خودم خودم را توجیه میکنم خدا بهتر از هرکسی میداند ..خداوند به من این شایستگی را داده و من تمام تلاشم را می‌کنم که از عهده اش بربیایم.

حضور خداوند را در لحظه لحظه زندگی ام حس میکنم و دلم گرم است به حمایتش که خود بهترین حامیست.

در من قلبی می‌تپد و قلب من این روزها تنها برای او می‌تپد ..

تنها برای او.

به نام خدای خوبم

ساعت ۲۱:۱۵ .یکشنبه سیزدهم شهریور ماه ۱۴۰۱

پس از مدتها باز آمدم که ناگفته هایم رو ثبت کنم

و باز نمیدانم که از کجا شروع کنم..

دل مشغله هایم زیاد شده اند و دلخوشیهایم

دلخوشم به زندگی جدیدم و شاید خنده دار باشد اگر بگویم لذت بخش ترین کار این روزهایم خشک کردن ظروف آشپزخانه و چیدن آنها توی کابینت است و البته گردگیری و اتو کشیدن لباس ها آب دادن به گلها چیدن میز صبحانه تماشای فیلم کنار همسرم و خیلی کارهای دیگر که انجام دادنشان حالم را خوب میکند..

شاید دلیل نبودنم در این مدت همین مشغله ها باشد و همین حال خوب به راستی که شاید به قول آن دوست آدمی وقتی حالش خوب باشد مغزش دستور نوشتن نمی‌دهد..

خدا را سپاس که همه چیز خوب است..

کار جدیدم را دوست دارم هرچند که در هر نقطه از این سرزمین که مشغول کاری باشی گلایه هایی می‌شنوی که برایت تکراریست و بی عدالتیهایی میبینی که حالت را بد می‌کند اما نمیتوانی دم بزنی..

هنوز هم نگرانی های دارم ..هنوز دلم پیش مریم است هنوز دلم پیش مادر است...دلم قرص است به یاری خداوندگار.

به نام خدای خوبم

امروز دوشنبه اول شهریور ماه 1400

اول از همه باید پاسخ آن دوستی را بدهم که برایم پیغام گذاشته و اظهار تعجب کرده از اینکه هنوز اینجا حرفهایی دارم برای ثبت شدن...

راستش اینجا برای من از همه جا امن تر است دیگر انس گرفته ام با فضای اینجا با این تفاوت که دیگر برایم مهم نیست قالب وبلاگم چه باشد...!!!!!

مثل همان روزهای اول می روم سراغ فایل موسیقی گوشی ام و آهنگی انتخاب می کنم و مثل همیشه باز شجریان انتخاب من است 

ای آفتاب آهسته نه پا در مسیر یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند...

و بعد شروع می کنم به نوشتن و نوشتن برای من بهترین کار دنیاست

هنوز به نوشتن روی کاغذ عادت نکرده ام ...قلم که به دست می گیرم یادم می رود چه چیز را بنا دارم که ثبت کنم

دیگر حروف کیبرد را از بر شده ام ..کجا بروم از اینجا بهتر بگذریم از این موضوع که چقدر برایم خاطره انگیز است اینجا

و بگذریم از این سوال که آنکه پیغام گذاشته بی شک دیرگاهیست با نوشته های من آشناست خودش چرا هنوز یادی می کند از ما؟؟؟

بگذریم

امروز اول شهریور ماه است 

اول شهریور ماه هزار و چهارصد

نگاه می کنم به تقویم روبه رویم و می اندیشم چقدر زود به 1400 عادت کردیم!!!! 

شهریور برای من ماه دلچسبیست...خبر از پاییز میدهد فصل دوست داشتنی من

دلم سفر می خواهد 

موسیقی توی جاده 

چای آتشی

یک رمان جدید عاشقانه 

و صدای دلنشین مریا که بخواند برایم 

و رها شوم از قیل و قال دنیا

مثل این است که در دو عالم متفاوت گرفتار شده ام 

حکایتم شده همان حکایت خدا و خرما

و البته که رهایی را بیشتر دوست دارم و البته که خسته ام از تدبیرهای ذهن کوچکم و البته که رسیده ام به آن بیت مولانا:

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر *** آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر *** رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

و خب هنوز زود است برای رهایی من هنوز دغدغه هایی دارم و شاید که من هیچگاه آنطور که دوست دارم از دغدغه های این دنیای نه چندان دوست داشتنی رها نشوم و انگار که حتی این موضوع هم با خود خداست..

خدا کند همه چیز خوب پیش برود

خدا کند من همسر خوبی باشم 

خدا کند مریا به خواسته دلش برسد

خدا کند همه عاقبت بخیر شویم در این روزگار پر از شر

همین و دیگر هیچ.

 

به نام خدای خوبم..

امروز چهارشنبه بیستم مرداد ماه 1400

نمیدانم از کجا شروع کنم

اولش باید بگویم خدا را سپاس که در این اوضاع اسف بار بیماری کرونا که روزی 600 نفر ایرانی را به کام مرگ می کشاند من هنوز سالمم و دارم نفس می کشم

خدا را سپاس که زندگی هنوز چیزهایی برا دوست داشتن دارد اگرچه ....

کرونا روز به روز تلفات بیشتری میدهد گرانی دارد بیداد می کند جوانها همچنان بیکارند و زوجهای جوان در پی رویای خانه دار شدن و کشاورزان در دلواپسی خشکسالی و در این میان دغدغه ی اصلی مسئولان محدودیت دسترسی به اینترنت..

خدا را سپاس که من دلبستگی هایی دارم و همین دلبستگی ها دنیا را برایم جای قشنگ تری می کند

روزهای خوبیست...

از شنبه تا چهارشنبه خودم را سرگرم کارم کرده ام هرچند که بی عدالتی گاهی آزار دهنده است اما راستش فکر می کنم شاید یک روز دلم برای همین میز و صندلی و همین سمت و همین مجموعه تنگ شود..من یک حسابدارم بی آنکه رشته ی تحصیلی ام این باشد کارم را دوست دارم هرچند که هرگز الویتم نبوده اما من اینگونه ام که دوست دارم هرکاری را تجربه کنم و این شاید باورکردنی نباشد که اگر دست خودم بود دوست داشتم حتی قالبسازی هم یاد بگیرم..

آخر هفته ها اما با همسرم سپری می شود و خب آرامشی که کنار او دارم به هیچ وجه قابل وصف نیست..

راستش ازدواج از نظر من یک مقوله ی پیچیده و در عین حال ساده است و اگر کسی بنا دارد ازدواج کند بهتر است تمرکزش را روی بعد ساده ازدواج منعطف کند نه پیچیدگی هایش

جانم برایتان بگوید که یکی از این مسائل پیچیده وام ازدواج است 

تنها به این دلیل این موضوع را به میان می آورم که بعدها شاید بتوان مطلب طنزی از همین نوشته ها درآورد و تنها برای اینکه بماند یادگاری از سیستم اداری مضحک ما 

اولش باید ثبت نام کنی و ثبت نام به این ترتیب است که خودت بانکت را انتخاب می کنی و این خیلی خوب است و در نهایت باید منتظر بمانی تا بانک مرکزی به تو پیامک بدهد و بگوید به کدام شعبه بانک مراجعه کن و این خیلی بد است چون همین پروسه ممکن است دو ماه طول بکشد

بعد باید به بانک مورد نظر مراجعه کنی و خلاصه اش اینگونه است که اگر آشنا نداشته باشی باید قید وام را بزنی و من هم همین کار را کردم..

فکرهای قشنگی در سرم می چرخد...

خدا کند کرونا دست از سر بشر بردارد

خدا کند پاییزز امسال پرباران ترین باشد

خدا کند زمستان همه جا سفید شود از برف

خدا کند آدمها مهربان تر شوند..خودخواهی برچیده شود

خدا کند انسانیت ارزش پیدا کند..

 

به نام خدای خوبم

امروز پنج شنبه هفتم مرداد ماه ۱۴۰۰

الان که میخواهم این یادداشت را ثبت کنم کنار همسرم در اتوبوس نشسته ام...

اولین سفر دو نفره امان را در اصفهان تجربه کردیم ..شاید دارم بهترین روزهای زندگی ام را در کنار بهترین بهترینم سپری میکنم..

آرامش این روزهایم به هیچ وجه قابل وصف نیست و فقط میتوانم بگویم خدا را سپاس که بهترین بهترین است و برای من بهترین گزینه را انتخاب کرد.....

هنوز کمی نگرانم 

نگران حواسپرتبهایم نگران کارهای مادر که هیچ وقت منطقی نبود نگران تنهایی مریم..نگران اینکه نتوانم آنگونه باشم که باید

راستش کمی میترسم از نقش جدیدم در زندگی

از پشت شیشه اتوبوس نگاه میکنم به منظره روبه رو به کوه ها به آسمان آبی به بیابان خشک که تشنگی را فریاد میزند..

روزهای عجیبیست..

مردم گویا که دیگر تاب ظلم و ستم بیش از این را ندارند و بی آنکه بدانند در پی چه هستند به هر بهانه ای که شده از بی آبی و تشنگی خوزستان تا قطع شدن پی در پی برق تا گران شدن بی دلیل نان تا اضافه شدن مالیات خانه و به هر طریقی دست به اعتراض زده اند و خدا میداند این ماجرا به کجا ختم شود..

منصور خوابش برده و من گاهی نگاهش میکنم و در دلم می گویم خدا را سپاس 

به نام خدای خوبم..

امروز بیست و هفتم تیر ماه 1400

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست..

گفتم بله...

با تمام یقین ها و تردیدهایی که در دلم بود...

هنوز از یک چیزهایی مطمئن نیستم اما دل گرمم به حرفهای همسفرم به دوست داشتنش به توجه اش به مهربانی اش

ازدواج مقوله عجیبیست...خدا کند همه چیز خوب پیش برود..

خیلی چیزها هست که نمیدانستم

خیلی چیزها در این مدت کم از همسرم یاد گرفتم...

 آنکه همه ی دلخوشی ام شد روز به روز دلگرمترم می کند..

خدا را سپاس که آنکه باید میشد شد.

به نام خدای خوبم 

امروز دوشنبه هفتم تیر ماه 1400

روزهای خوبی است...

روزهای پر امید روزهای پر از دوست داشتن روزهای پراز تلاش

گاهی از تکاپو خسته می شوم اما شوقی دوباره مرا جانی تازه می بخشد

دارم ازدواج می کنم و هنوز از خودم می پرسم ؟ به راستی دارم ازدواج می کنم؟

دنیای متاهلی برایم پر از علامت سوال است پر از چه باید بکنم؟با آدمهای جدید چگونه باید بود با نقشهای جدید چطور باید ارتباط برقرار کرد...

دارم وارد دنیای جدیدی می شوم و تجربه ی نقشهای جدید هنوز برایم تازگی دارد...همسر...عروس..زن داداش ..جاری

و زندگی دائم به آدمی نقشهای گوناگون میدهد گویا که ما بازیگر به دنیا می آییم ما بازیگر نقشهایی هستیم که انتخاب خداست و اینکه چطور ایفا کنیم انتخاب خودمان است..

بگذریم..

در این لحظه که دارم این یادداشت را ثبت می کنم ذهنم درگیر چند واژه است که مدام در ذهنم تکرار می شود

- هدف

-برنامه ریزی

-نزدیک شدن به آنچه باید..

شاید بزرگترین خواسته من در دنیا این است که بتوانم یک نویسنده توانا باشم و رسالتم را از طریق قلمم به اجرا در بیاورم..