دلم شده است حکیم خانه ی پوچ بیهوده
شده ام پزشکی بی دارو برای مرهم دل بیماران
هرکس امد به سویم کردم دعوا از جسمش
راندم ترس وحشت بیهوده را از ذهنش
ولی باز این بیماران بی انصاف بی منطق
شتابان به سوی قاضی می روند
می گویند پزشک ما نتوانست دعوا ببخشد به ما
حال فراموش کرده اند
که مرهی بودم برای درد دلشان
کمی فکر نمی کنند
که این هم انسانی ست
مثل انسان های دیگر
دارد غم غصه دارد دشواری زندگی
افسوس که بیماران باور ندارند که پزشک انسانی بیش نیست
نه خدا که مرهم های درد هاست
بی آن که بفهمد می زنیم بر دلش زخمی
بیچاره پزشک از سر دل سوزی امده نشسته بر سفره ی دل شما
حال که نتوانسته چاره ی بی اندیشد برای زخم دلت
باید آزار داد دل پزشک را
چرا کمی نمی اندیشید که این پزشک انسان است ش
دلم شده است حکیم خانه ی پوچ بیهوده
شده ام پزشکی بی دارو برای مرهم دل بیماران
هرکس امد به سویم کردم دعوا از جسمش
راندم ترس وحشت بیهوده را از ذهنش
ولی باز این بیماران بی انصاف بی منطق
شتابان به سوی قاضی می روند
می گویند پزشک ما نتوانست دعوا ببخشد به ما
حال فراموش کرده اند
که مرهی بودم برای درد دلشان
کمی فکر نمی کنند
که این هم انسانی ست
مثل انسان های دیگر
دارد غم غصه دارد دشواری زندگی
افسوس که بیماران باور ندارند که پزشک انسانی بیش نیست
نه خدا که مرهم های درد هاست
بی آن که بفهمد می زنیم بر دلش زخمی
بیچاره پزشک از سر دل سوزی امده نشسته بر سفره ی دل شما
حال که نتوانسته چاره ی بی اندیشد برای زخم دلت
باید آزار داد دل پزشک را
چرا کمی نمی اندیشید که این پزشک انسان است شاید در دل داشته باشد غم وغصه ی
که می آیی می گویی ظاهرت چیزه دیگری ست تو باطانت چیز دیگری
یادم باشد دیگر پزشک نباشم برای کسی چون وظیفه می دانند نه مهربانی
اید در دل داشته باشد غم وغصه ی
که می آیی می گویی ظاهرت چیزه دیگری ست تو باطانت چیز دیگری
یادم باشد دیگر پزشک نباشم برای کسی چون وظیفه می دانند نه مهربانی