مناجات نامه

سهراب صبر کن

ای سهراب صبر کن

من هم می آیم

من هم قایقی ساخته ام

بهر آن از همه کس باخته ام

قایق از تور تهی

به خداوندی عشق قسم

دل زهرچه هست و نیست شسته ام

چشم ز راه بازگشتش بسته ام

آه سهراب از همه کس خسته ام

قایق از جنس خدا

به صدای هق هق باران قسم

چشمم بسته از پری رویان است

وای قایقم درگیر این طغیان است

ای سهراب صبر کن

من هم از این مردمان رنجیده ام

بس نامردمی از آنها دیده ام

به خدا که من

فقط یک دانه گندم چیده ام

ای سهراب صبر کن

آخر اینجا آب راگل کرده اند

تا که حتی آب گل را بسته اند

ای سهراب صبر کن

من اهل اینجا نیستم

بی قراری خوش نیست

روزگارم  . . . هه تاریک

صبر کن که من دور شوم از شهر عجیب

با کوله باری نادیده از چشم نجیب

که می فهمد حال من را جز تو سهراب

این حال غریب

ای سهراب صبر کن که

به خدای لابه لای بوته ی عشق قسم . . .

***غرب***

 

بغض علی

بغض مولا سجده ی آخر شکست

اشک شوقش راه دریا راببست

 

غنچه ی خونین لب هایش شکفت

جمله ی فزت و رب الکعبه گفت

 

بغض او از داغ زهرا بسته بود

بعد او از دست دنیا خسته بود

 

 من شنیدم ذکر آخر در سجود

گفت که یارب خسته ام با تار و پود

 

او گفت یارب این این سجود آخرم

از ظلام خلق شکست بال و پرم

 

 ضربتی از ظلمت ظالم چشید

تیغ غفلت ب سر حیدر کشید

 

زاد کعبه در نگاهت واژه نیست

ور نه این تیغ ها به حیدر کاره نیست

 

چون غرق در خون از غمش محراب شد

از ضربه اش دریای عشق خوناب شد

 

 این غریب از داغ تو غربت نشین

در شب بیتاب تو ظلمت نشین

***میلاد غریب***

بازآ

بازا دل من این دل خسته بی تاب

بازا که نفس رفته و رفته مهتاب

برگرد صاحب این دل بی تابم شو

بازا هر شب به رویا و در هر خواب


غریبانه تر از همیشه می نویسم

وقتی فقط از تو می نویسم

ساعت شنی

زندگی ساعت و دیوار

من و تو حسرت دیدار

زندگی من و تو و عشق

 اگه باشه شب و بیدار

زندگی ساعت شنی

توی تاریک و روشنی

زندگی منتظرم باش

زندگی من و تو ای کاش

ساعت شنی باز روی میز

 کنار غم آهن تیز

فرصت بده باز به دل خون

ساعت شنی رو برگردون

ساعت شنی رو برگردون

اگه هنوز مال من هستی

اگه دلشوره می گیری

اگه با همه ی دوری

اگه هنوز به فکر من هستی

ساعت شنی رو برگردون

اگه حسرت دیداری

اگه شبا نمی خوابی

اگه منتظرم موندی

اگه تا صبح بیداری

ساعت شنی رو برگردون

بذار فرصت من باشه

بذار شب با سحر باشه

کنار عکس و اشک وتیغ

دوباره لحظه ی دیدار شه

ساعت شنی رو برگردون

اگه به چشم من گیری

اگه از غیر من سیری

اگه واسه دل مردم

هنوزم بهونه میگیری

ساعت شنی رو بر گردون

بده فرصت که بر گردم

نوشته هامو تر کردم

بده فرصت که باز با تو

به زندگیم بر گردم

ساعت شنی رو برگردون

نگو وقت کمی دارم

نگو هنوز غمی دارم

اگه منتظرم باشی

به لبات خنده می ذارم

ساعت شنی رو برگردون

ببین تا صبح بیداری

نگو دستامو کم داری

رسیدم با توام عشقم

 نگو تنهام می ذاری

ساعت شنی رو بر گردون

بذار تو دل بمیره غم

                           اگه عشق زیادم کم

                                    من کنارتم عزیزم

برای بار آخر هم

ساعت شنی رو بر گردون

تولدم مبارک

باز سالگرد میلاد  میلادم  رسید

یک کنار نه .صد به ایرادم رسید


گر چه همه شاد و گریان از بودنم

این چنینم بودن و آن چنان از بودنم


در  جوانی  پیر  کودک  گونه  عیب

آن چه  خواستم  لا جوانمردانه غیب


خلق ای خدا از غم تن و از سینه جام

تو  نیمه  دیگر نگاه کن و من نیمه خام


... دم  زنم  بر شمعی تا صد شمع دیگر را کشم

از دو جرعه که نوشم یک جان دو پیکر را کشم


تولد پر زعیش است و زشور است و طرب

مژده ها  باد  بر  کفار  و  زنادیق  و  عرب


گر  مسلمانم   مسلمان  از  مسلمانان   چه  سود

چون ضرربر دین  زنم جز کفار  بود  آنچه  بود


ای رفیقان چون به خط و لفظ فارسی الکنم

می نویسم من ز اعراب  می شمارم  مغتنم


گر که  باز صد  تولد  گر بگیری  ای  غریب

گر نباشی اهل رحمت نیک نمی گردد نصیب


ساقی  این عیش  امشب  میلاد غریب

باز امشبم چون هر شب  میلاد.غریب

 



بی دل می روم

 

بی دل خواهم رفت

از طلا و زر از تالاب نفت

آنچنان گویی که صحرا باد رفت

دل به بند خارم نیست

 فکر سایه کوتاهم نیست

همچون آبی که او آزاد رفت

از میان صخره ها وز کنار بوته ها

آنچنان بی دل ز دل خواهم رفت

 

 

باد و باران

باد و باران هم ترانه می زند آشفته تر

با خون ما آغشته تر

باد و باران بی ترانه

می کشند او بی بهانه

جای زخم او نشانه

باد وباران با یه رنگی

سینه سنگی

می زنند تیغ آنچنان گویی که سنگی

باد و باران هم قسم

تا کشند

او که گوید بی کسم

باد و باران هم ترانه

گاه بر دست تازیانه

تیغ کشند بر آشیانه

می کشند اورا که گوید

آه زمانه

باد آید تا بروبد

بارانش تا بشوید

هر که او این گونه گوید

باد وباران هم ترانه

با تیغ و بندی بی نشانه

غریب

خواب بیداری

خفته ایم با چشم باز

 

از خوف خفتگان شب راهرو

 

خفته ایم با چشم باز

 

از سیاهی مانده بر سکوی روز

 

با نوایی در شبان از ساز سوز

 

خفته ایم لیک با چشم باز

 

هر کدام با یک هزار نا گفته راز

 

از ترس آنکه می برد سر مایه را

 

خفته ایم از خستگی با چشم باز

 

تا نبینیم او که دارد سایه را

 

خفته ایم

 

با چشم باز

 

با تو به سر نمیشود

خرقه ی درویش به تن جام به سر نمی برم/تا تو جام دهی به من کام به سر نمیبرم

جمله که زیر بم شوم به فکر یار خم شوم/سوخته سوی غم شوم خام به سر نمی برم

تا تو شمع انجمن  افروزی به  قلب  من/تا تو  سبز  کنی چمن  بام به سر نمی برم

گلویم شود  چو گیر به دام  زلف شود اسیر/گرچه  دام تو کبیر دام به سر نمی برم

گر چه خلق غلام  تو  عیش کنند به کام تو/گر چه اهل جام تو رام به سر نمی برم

گر  تو همرهی  کنی بر ما همسری  کنی/در ره  دلبری  کنی گام به سر نمی برم

گر تو به عشق شهره ای وز همه دل برده ای/بر ما دلسپرده ای نام به سر نمی برم

گر شوی به سان ما زود رسی به خان ما/مانی گر به جان ما عام به سر نمی برم

دستت گر به ما رسد  غریب تا کجا رسد/آب به سر نمی رسد  شام به سر نمی برم

غریب

بی قرار آرامشمم

بی قرارم                                                                     آرامم

همچون صدای فندک                                                      همچون دود سیگار

همچون عشق در عاشق                                                همچون عاشق در آغوش معشوق

همچون موج بر دریا                                                        همچون حباب بر دریا

همچون پرنده ای که لانه میسازد                                       همچون پرنده ای که تنها پر میکشد

همچون رودخانه                                                            همچون برکه

همچون کشتی در حال غرق شدن                                    همچون تخته پاره ای بر موج

همچون اشک در چشم                                                   همچون خنده بر لب

همچون زندگی                                                             همچون مرگ


هر آشوبی را آرامشی باشد

هر ماندنی را یک گردشی باشد

بعد هر شر خیری می آید پدید

صبر را گویی آب بر آتشی باشد

غریب

آزادی

یادش بخیر

دنیا چند خط موازی نبود

چه زیبا بود آزادی


گاهی برای آزاد بودن باید زندانی باشی

گاهی برای موندن باید رفت

گاهی برای زنده موندن باید مرد

گاهی برای نفس کشیدن باید خفه شد

تا مردم بفمند

 تو می خوای باشی و آزاد و زنده

تا فقط بذارند تو نفس بکشی

یادش بخیر آزادی

شوق برواز

بال شکسته ایم و شوق برواز داریم

بایان راهیم و قصد آغاز داریم

زندان نیست حصار که دور ما میبینی

بیله ها ساخته ایم و عزم ناز داریم

غریب

پیله یا زندان

دور خودم حصاری یافته ام غرق و درگیرم ای کاش

پیله باشد برای پرواز نه

 

دیواری برای محصور کردنم

 

ای خدا

 

باز پر و بالم بده میخواهم

 

از این دنیا پر باز کنم برای پرواز

 

مرا در یاب

زندگی

دیروز مارا جز غم آجل چیز نبود

 امروز گذشت و دست دلم تیز نبود

فردا جز فسوس یوم دی مارانیست

زندگی بگذشت و جز این سه نیز نبود

توضیحات در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

یار ما رفت

آن جام که در کف ما بود دوش

حال زکف داده و هستیم خموش

گویی یار ما به ز ما یافته بود 

 خود بریده بود و ما گفت ببوش

غریب

در این جام نگر

قصدم  تو بودی  و نگران جز یار نبودم

اندر این باده نبودی یا که هوشیار نبودم

از ناز یار دیدن دل خسته و رنجیده گردید

تا که دید یار توبودی و به تو همیار نبودم

بی وطن

بی وطن

بی وطن مثل پرنده/که خونش گاهی آسمون / گاهی  شاخه

نه میدونه علت پرواز نه حتی کوچ و ترک لونه

بی وطن مثل پرنده

وسط شاخه ها اسیر/ با دلی همیشه دلگیر

بی وطن مثل سیگار / تو دست یه آدم بیکار

خودش دود شد و دلش آتیش/تنها کسی که وقتی میسوزه آرومه

بی وطن مثل پرنده

بی وطن مثل یه خنده

نه از شادی نه از غم / بی علت روی لبات شکل میگیره

بی وطن یعنی ستاره/توی آسمونی ولی آواره

بی وطن مثل یه شبگرد غزل خوان

نه صدا داره بخونه/نه جایی که یه شب اونجا بمونه

بی وطن مثل شکفتن/پاییزه نه بهاره

مثل خوابیدن وقتی چشمات هنوز بیداره

بی وطن مثل پرنده

بی وطن مثل یه سایه / که زیر دیواری اسیره/ فقط روزا هست و شبا میمیره

بی وطن قلب رو دیواره/که نفهمید شکسته یا بی قراره

بی وطن یعنی یه چشمک وقتی مخاطبی نداره/مثل عاشق که میسوزه اما تبی نداره

بی وطن یعنی ندیدن / وفتی دیدی

بی وطن یعنی نبودن/ وقتی هستی

بی وطن مثل پرنده

مثل یک درخت خشک وسط جنگل/که توی خونه ی خودش غریبه

بی وطن مثل غریب

مثل من

میگه آزاد آزادم ولی خدایش بدجور اسیره

علت ایام

آن گردش ایام و آمد و رفت شب و روز

مارا برساند حالا به فصل پرتب و سوز

احوال شکست و مارا به بهاران بردند

   گفتند دلیل ایام نباشد دور شب و روز

توضیحات و معنا این شعردر ادامه ی مطلب دوست داشتید ببینید 

ادامه نوشته

بهار

امروز نفس باد صبح تغییر کرد/خواب دیشب صبح زود تعبیر کرد

خواب سرد ولی تعبیر نیکش بر گوش/زود گذر مثل مستی دل بر نوش

مژده بر من دادا مزده ی نیک سرشت/آخرین باد بود که سردی نوشت

چند کابوس است که تعبیرش زیباست/در این خوابم فقط ولرزش بیداست

در آن دیدم بلبلان ز نگاهم دورند/گل بوته ها خفته یا برگورند

زیبا بود برف که بر زمین حامی بود/بهر نوشیدن این باده فقط جامی بود

نه رقص گل و خواندن بلبل در آن/نه چشمه و چشمک یار در آن

نه صدای زندگی نه ندای بندگی/اولی فریاد دومی در جفای سادگی

هرچه از خواب خود گویم تورا لرزان کنم/از خواب بریدم تا که جان آسان کنم

دنبال کتابی بودم تا که تعبیر این رویا کنم/این بریشانی دل آزاد چون دریا کنم

باد صبح حلقه بر در زد که ای یار بیا/هست تعبیرش بشت در دلدار بیا

بهر دیدن مژده ی یار بی افسار شدم/در باز کرد گویا تازه بیدار شدم

نغمه ی خوش بر لب بلبل و گل/غنچه زین بس شود سنبل و گل

بشت در اثر از باد کم تکرار نبود/جز چشمک و چشم ناوک یار نبود

هر چه بود زیبا بود چشمه ها جاری بود/نفس زندگی و خنجر یاری کاری بود

عاشق بی وصف شدم من که سر مست شدم/مست بی می و ساقی بی دست شدم

بلبلان نغمه ی تازه ای بر سر دادند/گه ناز و عشوه ای نو بر بر دادند

گل زخم خورده حال بویا تر شد/نفس صاف کرد و گویا تر شد

همه با هم به لطف من را صدا کردند/ز آن مستی به آن شوری من را جدا کردند

می خواندند همه با هم یک صدا شعری/ گر این مشک خواهی گو یک نوا شعری

مژده ای یار غریب بهاران آمد/صبح است برخیز رور یاران آمد

یادگاری

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این آخرین خط آخرین صفحه ی دفتر خاطرات سال ۹۱

هر کسی به وب سر میزنه یه یادگاری برام بنویسه/لطفا

خودم:امروز دیروز فرداست /مهم نیست دیروز چی شد و فردا چی میشه /امروز مهمه / امروز رو بساز

چو این چنینم. چنانم

چون چلچله چرید و چنگ به چاه انداخت / چند چهره بریچهر کشید و به چاووش برداخت

غم غربت به غریب دید و غمازه ندید  / غریبانه زغیر مغلوبم زان که غالب انداخت

واج آرایی (چ و غ )فک کنم قشنگ شد

سکوت کن

تن را مرا مده ای دوست عاقبت خاک شود/جان از دست تن رها آخرش باک شود

حال سکوت کن زبانت با کام ببوشان/روزی شود سکوتت نعره ی افلاک شود

دانم چه سخت است دیدن و هیچ نگفتن/جان را بیازمای به سخت تا که چالاک شود

در آفاق نظر کن تا سخن صادق بیابی/با هیچ نگفتن حبه انگور جنگل تاک شود

حال آتش زیر خاکستر بمان خامش ولی داغ/دانم زحرم حیایت نار دوزخ نمناک شود

بیهوده سخن در از کف دادن است یارا/قارونی که گنجش را ببازد غمناک شود

گاه چیز گفتن زخم زبان است تیز و بران/گاه گاهی صحبت آسان به خلق خطرناک شود

غریب این سخن گفت و کس نشنید/ گر غریبانه در سکوت شکنی دل بی باک شود

وصیت نامه

حال دگر غریب خاکم آری/ جان زتن جدا سینه چاکم آری

من تو را میبینم تو زمن خاموشی/ ای یار نگری جان رها کن تا هوشی

دل به این دنیا که هستی و نیستم مبند/ یار من شاد باش و به این حالم بخند

دوش فال حافظ گرفتم ز نوش/ خود لسان غیب تعبیرش کرد زهوش

گفت همره ما غم مخور می آید/فردا رنجور و دلشکسته می آید

هنگام سحر نزد مولانا برفتم/ گفت بنواز ای غریب می خواهم برقصم

با شیخ سفر سفری دارم برنامه ی آن ریختم/بهر جامی می بر لب جام دگر ریختم

با سعدی در گلستانش بوستان نو نوشتیم/ بهر عطار و سنایی ها حکایت ها نوشتیم

خوب نظر کن یارم ببین سر انجام غریبانه/خفته در خاکیم زین پس زی کن فهیمانه

در دنیا غریب و تنهای تو بودم آری

/ ولیکن حال دگر قریب خاکم آری

شعر آخر و وصیت نامه ی غریب اصفهانی

شعر آخر را همین اول مینویسم شاید دیگر وقت نکنم

دوش ملائک در میخانه زدند

دوش از بال ملائک کار و نفسی تازه رسید          بهر زندان کردن غم خار و قفسی تازه رسید

از نفس حق همگی مست و پریشان گشتیم           مژده بادت ای غریب یار و کسی تازه رسید

منادا

خدایا شکستن را دوست دارم اما شکستن را نه

پس بشکنم خدا تا هرگز کسی را نشکنم

خدایاغریب بودن را دوست دارم اما غریبه بودن را نه

قسمت

قسمت:

تقسیم نا عادلانه ی خاطره هاست

بارون

یه روز بارون یه روز دریا/ یه روز غمگین مث صحرا

یه روز باتو یه روز غمها/یه روز عاشق یه روز تنها

یه روز بارون تابستونم/یه روز آفتاب زمستونم

یه روز اشکم که میریزه /یه روز قلبم که میسوزه

یه روز بارون

یه روز بارون یه روز دریا/ یه روز غمگین مث صحرا

یه روز باتو یه روز غمها/یه روز عاشق یه روز تنها



بده دستاتو که عاشق من بمونم/واسه عاشقت بودن کنارت من بمونم

بده دستاتو عاشقونه توی دستای من/تا واسه بهارم شعر عاشقونه بخونم


یه روز بارون یه روز دریا/ یه روز غمگین مث صحرا

یه روز باتو یه روز غمها/یه روز عاشق یه روز تنها

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا

این چه دنیای غریبی است

که در آن اثبات رابطه ممنوع است

و فقط باید در روابطی که به ما می دهند جایگذاری کنیم 

خدایا از اجبار خسته شدم مرا اختیار کن

وب گروهیه بچه های کوچه ی زنده رود

قصد داریم با چند تا از دوست های خوب همراهمون یه وب مخصوص اصفهانیا بسازیم

که اسمش بچه های کوی زنده رود

البته این عنوان پیشنهادیه بعد یه عنوان بهتر انتخاب میکنیم

همینطور قرار پذیرش عضو داشته باشیم که شرایط را بعدا به اطلاع میرسونیم 

به همین علت یه مدت حواسم به این وب (غریب نامه )نیست ببخشید


http://zenderoodiha.blogfa.com