
دلتنگِ نانِ مادرم میشوم
و قهوهٔ مادرم
و نوازشِ مادرم ...
و روز به روز
کودکی نیز در من بزرگ میشود
و به روزهای عمرم، عشق میورزم
- زیرا اگر بمیرم
- از اشکِ مادرم شرم میکنم!
شاملو:
۱
سال باد
سال بد
سال اشک سال شک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال کبیسه ...
۲
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یاران گم شده آزادند
آزاد و پاک...
۳
من عشق ام را در سال بد یافتم
که می گوید مایوس نباش؟
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم.
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است.
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
وسال بد در رسید:
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال تاریکی
و من ستاره ام را یافتم ، من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم
تو خوبی
و این همه ی اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.
۴
تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم،تو را یافتم ، تورا دریافتم و حرفهایم همه شعر شد
سبک شد.
عقده هایم همه شعر شد،سنگینی ها همه شعر شد.
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعر ها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند.
به تو گفتم:" گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم."
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد.
من به خوبی نگاه کردم وعوض شدم
من به خوبی نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،بزرگ ترین اقرار هاست.
من به اقرار هایم نگاه کردم سال بد رفت ومن زنده شدم
تو لبخند زدی من برخاستم.
۵
دلم می خواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم برای همین راست می گویم
نگاه کن:
با من بمان!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:جبران بدهکارهایتان را نگذارید برای سال بعد

دیگر نه نقاشها را میخواهم، نه ادیبان را، نه موسیقیدانها را، نه مجسمه سازها را، نه مذاهب را، نه جمهوریخواهان را، نه سلطنت طلبان را، نه امپریالیستها را، نه آنارشیستها را، نه سوسیالیستها را، نه بلشویکها را، نه سیاستمداران را، نه پرولتاریا را، نه دموکراتها را، نه ارتش را، نه پلیس را، نه وطن را...دیگر از همهی این حماقتها به تنگ آمده ام، دیگر هیچ چیزی نمیخواهم...هیچ...هیچ...هیچ..."
ریمبون-دسنی
انتظار گفت: منتظرم باش می آیم نشدم.او هم نیامد چیزی بود شبیه مرگ اما کسی نمرد…! [آتیلا ایلحان - ترجمه: احمد پوری]
مثل «مـاســولـه»اند آدمها «سقف آرزوهای» ما مثلا میشود حیاط مرد بالایی! [حسن غلامعلیفرد]
من و تو، بـارهـا “زمان” را، در کافهها و خیابانها، فراموش کرده بودیم. و حالا “زمان” داشت از ما، انتقام میگرفت! [گروس عبدالملکیان]
خودخواه، خسته، بیشکیب، این همهی آن چیزیست که برایم باقی گذاشتهاند، با من مُدارا کن، بعداً، دلت برایم تنگ خواهد شد. [سید علی صالحی]
این فیلم را ببینید و از روح آریستوکراسی و دروغ های شایع دموکراسی که در این فیلم زیرکانه بیان شده لذت ببرید
نقد فیلم را در اینجا بخوانید
کتاب نوشت:
سلوک محمود دولت آبادی
جمله ای از کتاب:
هیچکس مباد برای تو الا من...صفحه ی 186
فیلم نوشت:

Rise Of The Guardians
شخصیت پردازی این انیمیشن فوق العاده اس تصویرگری بی نقص و داستان جذاب
شعر نوشت:
سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
وعطر تو رسوایم می کند
شمس لنگرودی
.jpg)
پیامک نوشت:
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ است قصه ی عادت
مثل آدم مسخ شده از رختخواب آمده ام بیرون نشسته ام پشت مانیتور تا بنویسم
تقدس نامت خواب را به چشمانم حرام کرده رویاهایم را برای بار دیگر دیدنت نذر کرده ام
از دردها نمی گریزم وقتی نامت آرامم میکند در این دهه ی بیداد در زندگی ام
رسیده ام به همان جا که می خواستی یک خود بی خود یک آبی جاری
نشسته ام اینجا و با زنانه ترین حالت ممکن گریه میکنم نه از غم از اینکه امیدم تمام شدن این غم ها با توست
سرمای این سالها بیداد بخت خفته ای بود در من که رام نشدنی بود
سرکش بودن وقتی لذت دارد که اخم های تو میزبانش باشد
لبخندهایم وقتی لذت دارد که نگاه شماتت بار تو میزبانشان باشد
شیطنتهایم وقتی تلخی تو میزبانش باشد
از هجوم درد می ترسم در این هزاره درد و دوری شبیه آخرین ایستگاهی وقتی کرایه را به اندازه ی سالهای زندگی ام حساب میکنند
من در سکوت چشمهایم زیسته ام و این خانه سالهاست خالی رنگ آشنای توست
از نوشتن در مستی نمی هراسم درست مثل کودکی که لذت بازی را به ترس رها شدن نخ بادبادک در باد نمی بازد
در این دهه ی بیداد زندگی ام در این هزره درد و دوری در این سکوت مدام چشمهایم مهمان بی دعوتی باش که وقتی پا به قلبم میگذاری از این شلوغی و بهم ریختگی مثل همیشه تلخ کنی و اخم
خطابه قدیمی تر »