سلام دوست گلم خوش اومدی....




حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود...
اما افسوس که به جای افکارش....
زخمهای تنش را نشانمان دادند...
وبزرگ ترین درد او را بی آبی معرفی کردند...
اگرکسی جانم را از من بگیرد...قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد...
تمام عمر آزارم دهد...آتشم بزند...هرکاری کند...صبر میکنم....
از او ناراضی نخواهم بود...اورا بد نخواهم دانست...
به او بد نخواهم گفت...میدانم که انسان ها...دلها...اندیشه ها وزندگی ها...
همه بازیچه های تقدیرند.....!!!!!!!
زن عشق می کارد و کینه درو می کند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........
و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......
بگذاز تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید،
هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن
این نسل حق دارد که مرا دشنام دهد !
از خشم بر چهره من پنجه کشد!
با ناخنهایش پوست صورتم را بخراشد اما :
حق ندارد آنچه را در عشق به آزادی گفتهام و نوشتهام
به جز عشق به آزادی نسبت دهد !
هرکسی باید هر چندی یکبار مدتی تنها باشد،
تنهایی هم یکی از احتیاجات آدمی است…
هیچ کس بد نیست
دلی که در بی اوئی مانده است
برق هر نگاهی جانش را می خراشد !
اگر گناه وزن داشت هیچکس را توان آن نبود که قدمی بردارد...
تواز کوله بار سنگین خویش ناله میکردی...
و من شاید کمر شکسته ترین بودم....
روزی شخصی از دکتر پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را
اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست...!!!
اگر دروغ رنگ داشت
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را
عاشقتمها را
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی
و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده
که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود
اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود
اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی
برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی!
یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند
متهمت میکنند
به هیزی
به مخزدن
به اعتماد آدمها سواستفاده کردن
به پیری و معرکهگیری
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود
آنوقت حال امروز تو را میفهمند
بدون اینکه تو را به یاد بیاورند

منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد........
در پرنده شدن خویش بکوش..........!!!!!
خدایا به من فرصت بده تا قبل از اینکه در مورد
راه رفتن کسی قضاوت کنم ...........
کمی با کفش های وی راه بروم.....!!!
دلم به حال چوپان دروغگو میسوزد..........!!!!!
بیچاره دوبار بیشتر دروغ نگفت..اما..!!!!!!!!
رسوا شد.....!!!!!!!!
ولی ما هنوز صادقترینیم.......!!!!
آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم....
آنچه دوست داریم نداریم وآنچه داریم دوست نداریم.......
و عجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم.....
ساعت ها را بگذارید بخوابند.......بیهوده زیستن را نیازی
به شمردن نیست.........!!!!!
ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،

به من تكيه كن ! من تمام هستی ام را دامنی می كنم تا تو سرت را بر آن
بنهی ! تمام روحم را آغوشی مي سازم تا تو درآن از هراس بياسائی !
تمام نيروئی را كه در دوست داشتن دارم دستی می كنم تا چهره و
گيسويت را نوازش كند ! تمام بودن خود را زانوئی ميكنم تا بر آن به خواب
روی ! خود را , تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن
بياشامی , از آن برگيری , هر چه بخواهی از آن بسازی , هر گونه بخواهی
باشم ! از اين لحظه مرا داشته باش!

زندگی چه خوب است وقتی همانند
آب روان است.وقتی آدمی در کنار
معشوقی دلخواه زندگی کند بی آنکه
رنج تحمل کسی را داشته باشد...*

چه حرف های شلوغی دارم،تا قلم به دست می گیرم همگی پشت دستم ازدحام می کنند و هر کدام می
خواهند خود را زودتر جلو بیندازند،این جور حرفهام این جور دستپاچه و شلوغ و بی نظم اند،این ها یک عمر در
پستوی جانم زندانی بوده اند و سال هاست انتظار بیرون آمدن می کشیده اند،امیدی به نجات خود نداشته اند و
حال که می بینند ناگهان در باز شده است حوصله ی صف کشیدن و رعایت نوبت کردن ندارند!
…عشق نیرو و حرارتی است که از
کالریها و پروتئینی که وارد بدن من
میشود زائیده نمیشود. یک منبع
نمیدانمیدارد که تمام وجود مرا
ملتهب میکند و میگدازد و حتی به
نفی خویش وادار میکند…”
اما به چه قیمتی؟؟؟؟؟؟

خدایا به من توفیق تلاش در شکست
صبر در نومیدی...رفتن بی همراه
کار بی پاداش...فداکاری در سکوت
دین بی دنیا...عظمت بی نام
خدمت بی نان...ایمان بی ریا
خوبی بی نمود...عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن
بدون اینکه دوست بداند روزی کن.....
//آمین با رب العالمین//