طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

 

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری

 

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

 

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که در برابر چشمی و غایب از نظری

 

هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت

که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

 

ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام

که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری

 

بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم

گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

 

کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن

که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

 

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند

صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری

 

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی

که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

 

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

 

بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن

و از این معامله غافل مشو که حیف خوری

 

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

 

به یمن همت حافظ امید هست که باز

اری اسامر لیلای لیلة القمر

هرچند حیا می کند از بوسه ما دوست

دلتنگی ما بیشتر از دلهره اوست

 

الفت چه طلسمی است که باطل شدنی نیست

اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

 

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم

زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

 

یک بار دگر بار سفر بستی و رفتی

تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

 

از کوشش بیهوده خود دست کشیدم

در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست

فاضل نظری

همنورد

در فرهنگنامه ڪوهنوردى به آدمهایى ڪه با همدیگر ڪوهنوردى مى ڪنند مى گویند:

 "همنورد".

چه اسم قشنگى  !

"همنورد"،یعنى تمام پستى ها و بلندى ها و فراز و نشیب ها را در ڪنار هم درنوردیدن،

 پشت و پناه هم بودن،

ڪنار هم و پا به پاى هم راه رفتن،

در رابطه با دیگران جنسیت نداشتن و جنسیت قائل نشدن، در سخت ترین مسیرها و دشوارترین گردنه ها هواى هم را داشتن و تمام دار و ندار خود را با دیگران قسمت ڪردن.

 

"همنوردها" رفتارهاى ویژه اى دارند ڪه رویاى تمام ڪسانى است ڪه مى خواهند با همدیگر و در ڪنار هم زندگى ڪنند:

آنها همیشه حواس شان هست ڪه:

یکی تندتر از دیگران حرڪت نڪند،

حواس شان هست ڪه یڪى از دیگران جا نماند،

حواس شان هست ڪه در مسیرهاى سخت یڪى سقوط نڪند،

در سنگلاخ ها یڪى لیز نخورد،

حواس شان هست ڪه یڪى ڪم نیاورد،

ڪه یڪى فشارش نیفتد،

ڪه یڪى ڪم و ڪسر نداشته باشد.

همنوردی صرفا هم تیمى بودن در یک رشته ورزشى نیست،

یک معرفت است،

یک سبک زندگى است:

همنوردی با هم بودن در عین احترام به فردیتهاى همدیگر است،

پشت و پناه هم بودن بدون منت گذاشتن است،

همراه بودن بدون تملک و تصاحب است،

عشق ورزى،

مهربانى و همدلى بدون توجه به جنسیت افراد است.

چه خوب مى شد اگر آدم ها به جاى هموطن بودن،

هم مذهب بودن،

هم نژاد بودن،

همجنس بودن و هم "سر" بودن،

 "همنورد" هم بودند در فراز و نشیب هاى زندگى،

چه خوب مى شد اگر تمامى ما آدمها یڪى را داشتیم ڪه همیشه در لحظات سختى و دشوارى خیالمون تخت باشه ڪه حمایتمون مى ڪنه،

ڪه تنهامون نمیزاره،

ڪه دستمونو مى گیره و پابه پامون راه میاد براى عبور از گردنه هاى سخت زندگى،

بدون اینڪه بخواد ما رو به راه خودش ببره،

يه "همنورد" ڪه همیشه حواسش باشه براى نیفتادنمون،

براى  رسیدنمون تا قله،

براى اوج گرفتنمون،

چه خوب مى شد اگر ما هم براى دیگران چنین همراهانى بودیم!

چه خوب مى شد اگر آدمها،

"همنورد" هم بودند.

به چنگ آورده ام گیسوی معشوقی خیالی را

خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را

 

خدا را شکر امشب هم حریفی پیش رو دارم

که با او می توان نوشید ساغرهای خالی را

 

مرا در بر بگیر ای آسمان! هرچند می دانم

ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را

 

ز مستی فاش می گویم تو را بوسیده ام، اما

کسی باور ندارد حرف مست لاابالی را

 

من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود

کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را

فاضل نظری

هر کسی یک دلبر جانانه دارد

من تو را 

شهادت غریبانه شفیعه محشر، حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد

بانو سه ماه منتظر این دقیقه ام

مشغول کار خانه شدی! خوش سلیقه ام

زهرا مرا چه قدر بدهکار می کنی

داری برای دل خوشی ام کار می کنی؟

دراین سه ماه، آب شدم ، امتحان شدم

با هر صدای سرفه ی تو نصفه جان شدم

با دیدنت، نگاه مرا سیل غم گرفت

با اولین تبسم تو، گریه ام گرفت

این بوی نان داغ به من جان ِ تازه داد

حتی به پلکهای حسن، جان تازه داد

زحمت نکش! هنوز سرت درد می کند

باید کمک کنم، کمرت درد می کند

آیینه ی پراز ترکم، احتیاط کن

فکری به حال و روز بد ِکائنات کن

تا کهنه زخم بازوی تان تیر می کشد

دستاس خانه، آه نفس گیر می کشد

از دست تو، به آه شکایت بیاورم

نگذاشتی طبیب برایت بیاورم

با اینکه اهل ِ صحبت بی پرده نیستم

راضی به رنج دست ِ ورم کرده نیستم

جارو نکش! که فاطمه جان درد می کشم

دارم شبیه پهلوی تو درد می کشم

جارو نکش! که عطربهشت ست می بری

روی ِ مرا زمین نزن این روز آخری

باغ بدون غنچه وگل دلنواز نیست

ویرانه را به خانه تکانی نیاز نیست

گیرم که گردگیری امروز هم گذشت...

فصل بهارآمد و این سوز هم گذشت....

آشفته خانه ی جگرم را چه می کنی

خاکی که ریخته به سرم را چه می کنی

زهرا به جای نان، غم ما را درست کن

حلوای ختم شیرخدا را درست کن

مبهوت و مات ماندم از این مِهر مادری

دست شکسته جانب دستاس می بری

جان ِعلی بگو که تو با این همه تبت

شانه زدی چگونه به گیسوی زینبت

شُستی تن حسین و حسن با کدام دست؟

آماده کرده ای تو کفن با کدام دست

حرف از کفن شد و جگرت سوخت فاطمه

از تشنگی لب ِ پسرت سوخت فاطمه

حرف ازکفن شد و کفنت ناله زد حسین

خونابه های پیرهنت ناله زد حسین

 

مهدی رحیمی

مادر پیر مرا،

نکته ای زیبا گفت!

از بد دنیا گفت!

گفت طاووس مشو

که به عیبت خیزند،

گر شوی شعله ی شمع،

زیر پایت ریزند!

گفت: پروانه مشو،

که به سرگردانی،

لای انگشت کتاب،

سالها میمانی!

نه زمین باش نه خاک،

که تو را خوار کنند،

وانگهی ذهن تو را،

پر ز مرداب کنند!

آسمان باش که خلق،

به نگاهت بخرند!

وز پی دیدن تو،

سر به بالا ببرند.

 

آسمان باش عزیز:

گله ها را بگذار!

ناله ها را بس کن!

روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی!

زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگ تو را !!

فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!

تا بجنبیم تمام است تمام !!

مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت؟...

یا همین سال جدید !!

باز کم مانده به عید !!

این شتاب عمر است ...

من و تو باورمان نیست که نیست !!

صبح یعنی اغاز

فرصت شادی و لبخند و امید

صبح یعنی امروز، سهمی از زندگی و عشق از آن خود توست!

 

لحظه را قدر بدان

حیف از عمر است که صرف گله و شکوه شود

 

تا بخواهی ...

زندگی زیباست ...

 

مثل آتشی زیر خاکستر

حسین جانم

این دلتنگیها…
این بغضها…
این جاماندنها…
همه این دوری و مهجوری را…
در قلبم جمع می‌کنم،
مثل آتشی زیر خاکستر.
به رسم دلشکستگان، امید دارم روزی که نسیم وصالت وزید،
تمام "من" را بسوزاند…

وقتی سکوت دهکده فریاد می شود

يك روز حرف هاي تو فرياد مي شود
تاريخ از محاصره آزاد مي شود

تاريخ يك كتاب قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

از من گرفت دختر خان هرچه داشتم
تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موساي قصه هاي تو نوزاد مي شود

بلقيس! ما به ملك سليمان نمي رسيم
از تاج و تخت قسمت ما باد مي شود

اي ابروان وحشي تو لشكر مغول
پس كي دل خراب من آباد مي شود

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به خنده هاي تو معتاد مي شود

 

آرش پور علیزاده

ﺭﻭﺯﯼ ﺷﻌﺮ ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

شاه ﺑﺎﻧﻮﯼ ﮐﻼ‌ﺑﯿﻪ ﭘﺴﺮ ﺁﻭﺭﺩﻩ
ﭼﺸﻢ ﻭﺍ ﮐﻦ، ﭘﺪﺭ ﺧﺎﮎ ﻗﻤﺮ ﺁﻭﺭﺩﻩ

ﻫﺮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻓﻄﺮﺳﯿﺎﻥ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﻧﻈﺮﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩ ﺳﻘﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ

ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺣﺪ ﻭ ﻋﺪﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻡ ﺑﻨﯿﻦ، ﺍﻡ ﺍﺳﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ

ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﺯﻣﯿﻦ ﺣﯿﺪﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻌﺒﻪ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﺗﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ

ﻣﺎﻩ ﺫﯼ‌ﺍﻟﺤﺠﻪ ﮐﻪ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻋﺎﺯﻡ ﺷﺪ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﮐﻌﺒﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﻌﺒﻪ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﺤﺮﻡ ﺷﺪ

ﺩﺭ ﻃﻮﺍﻓﺶ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﻋﻘﻞ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ «ﻟﮏ ﻟﺒﯿﮏ ﺑﺮﺍﺩﺭ» ﻣﯽ ﮔﻔﺖ!

ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺎﺍﻟﻔﻀﻞ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﺒﻠﻪ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ
ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﭘﯿﻤﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ

ﻋﻠﯽ ﺍﮐﺒﺮ ﺑﻪ ﺛﻨﺎ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ:
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻨﺒﺮ ﮐﻌﺒﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﺧﻄﺒﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﺤﻮ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ
ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻗﺒﻠﻪ ﻧﻤﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ

ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺣﻖ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﯾﺠﺎﺩﺵ ﮐﺮﺩ
ﻣﺴﺠﺪﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﺁﺑﺎﺩﺵ ﮐﺮﺩ
 
ﺍﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﯼ ﻧﮑﺸﯿﺪﻡ ﻫﺮﮔﺰ
ﭼﻮﻥ ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﺒﺎﺱ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﻫﺮﮔﺰ
 
«ﮐﺎﺷﻒ ﺍﻟﮑﺮﺏ» ﺗﻮﯾﯽ؛ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺗﻮﯾﯽ
«ﭘﺪﺭ ﺧﺎﮎ» ﻋﻠﯽ ﻭ «ﭘﺪﺭ ﺁﺏ» ﺗﻮﯾﯽ!

ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﯼ ﺣﺴﻦ ﺟﺎﯼ ﺣﺴﯿﻦ
ﻫﺴﺖ ﻣﺎﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺗﻮ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﺤﺮﻣﯿﻦ

ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﻗﻤﺮ ﺳﺎﯾﻪ ﺗﻮ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻓﻘﻂ ﻣﺤﻀﺮ ﺯﯾﻨﺐ ﺳﺮ ﺗﻮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﺳﺎﻗﯽ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﭼﻪ ﺳﺒﻮﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺭﻗﯿﻪ ﭼﻪ ﻋﻤﻮﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﮐﺎﺭ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ ﺑﻮﺩ
ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺭﺟﺰ ﻗﺎﺳﻢ ﺑﻮﺩ

ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻋﻠﯽ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﻭﯾﺖ
ﺫﻭﺍﻟﻔﻘﺎﺭﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﯿﺰ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺑﺮﻭﯾﺖ

ﺗﯿﻎ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﻫﯿﭻ ﺍﺳﺖ
ﻟﺸﮕﺮﯼ ﭘﯿﺸﺖ ﺍﮔﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻣﯿﺪﺍﻥ، ﻫﯿﭻ ﺍﺳﺖ

ﻭﺳﻂ ﺟﻨﮓ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﯼ
ﻓﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﺯ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﯼ؟!

ﺍﯼ ﺟﻮﺍﻥ! ﭘﯿﺮ ﺭﻫﺖ ﮐﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺎﻩ ﺑﮕﻮ؟
«ﺃﺷﻬﺪ ﺃﻥ ﻋﻠﯿﺎً ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ» ﺑﮕﻮ

ﺍﻭ ﻋﻠﻤﺪﺍﺭ ﺣﺴﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﺮﺍ
ﻣﺪﺡ ﺍﻭ ﮐﺎﺭ ﺣﺴﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﺮﺍ