عاشقانه ها

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

                             فروغ

براي زهرا !!!!

بعد اين همه مدت دلم براي دنياي كوچيكي كه يه روزي تو غربت پاييز ساختم تنگ شد دنياي كوچيكي كه واسه كسي به

وجود اومد كه ديگه فراموش شده امشب اينجام به خاطر اين شب عزيز هركي اين پست رو خوند به حرمت اين شب عزيز واسه دوست

خوبم زهرا هم دعا كنه !!!

زهرا جون اميدوارم دوباره مثل هميشه شاد و سرحال بشي !!! بغض صدات دلمو شكوند !!!دعات مي كنم !

درد رفتن

كجاي اين زمين هستي تو كه بودي كه بودي اي بهترينم كه؟؟؟؟خرابم !!!چيزي كه از من باقي ست آواري ست

تو مي روي و چشمانم تا انتها با تو مي‌آيد تو مي روي ودستانم تا ابد گرمي دستانت را مي جويد!!آري....

تو مي روي و از من جز آواري باقي نمي ماند تو مي روي ومن همچنان در گذشته و با خاطرات زندگي مي كنم

آري ...سال هاست از دنيا جا مانده ام شايد در لحظه ديدنت هزاران بار تكرار مي شود يادت در ذهن آري..

تو مي روي و من پس سالها همچنان تنها خواهم بود تنهاي تنها چه در تنهايي و چه در جمع .

اري تو مي روي خدا پشت و پناهت اين بزرگترين بغض من است تو مي روي و اين دردناكترين درد من است

تو مي روي و من ..... همچنان براي بازگشت بي بازگشتت دعا مي كنم !!!

زنديگيه نو مبارك!

خدايا بي مقدمه صحبت مي كنم امروز مي خوام ساده و بي تكلف بنويسم !!!خدايا فردا يه سال ديگست

دلم مي خواد خيلي چيزا رو ديگه تكرار نكنم خيلي دلم مي خواد يه ذره عوض شم ثانيه ها به شماره  افتادن

قبل از اون من مي خوام به شماره بيفتم دلم ميخواو خيلي چيزا رو تغيير بدم حتي اگه به معناي واقعي سخت

باشه ديگه به خاطرات و روزاي گذشته اهميتي نميدم اونا هميشه با منن اين منم كه بايد ياد بگيرم چطور با اونا

كنار بيام ‌!!!آره ديگه وقتشه ...وقتشه يه فكري بكنم واسه عوض شدن آره خدا جونم من فقط ارت كمك مي خوام

مي خوام يه بارم كه شده واقعا بهار و تجربه كنم اينحا جو آرومه ديگه چيزي براي خوشبختي نمي خوام هيچ چي

فقط لازمه كه تغيير كنم مث روز مث ماه مث فصل و مث سال!!!!!!

روز نو ....ماه نو .....فصل نو .....سال نو .........و هر كي با من موافقه ....زندگيه نو مبارك!!!!!!!!!

آغاز

سلام !!!سلام غربت پاييزم !!!چند ماهي ميگذره از وقتي اون خداحافظي رو ...

اما حالا اومدم چون فردا اولين روز بهار و من مي خوام واسه يه بارم كه شده بهاري زندگي كنم !

امروز اينجام چون به اين نتيجه رسيدم كه خاطرات  با بستن چشم و گوش  فراموش نميشه...نه ..

نميشه يه مشت خاك بريزي روش و انتظار داشته باشيي ديگه نبينيشون !!آره...ديگه باورم كردم ...چه بخوام چه

نخوام خاطرات جزئي از منن و من جزئي از خاطرات .تنها چيزي كه حائز اهميته اينه كه چطور راه سازگاري

باهاشون رو ياد بگيريم!!!

پس من اينجام غربت پاييز و مطمئن باش هيچ وقت به خاطر هيچ چيز رهات نمي كنم !!

فردا يه روز ديگه يه ماه ديگه اصلا يه سال ديگست بياين هميشه خوب باشين!!

با آرزوي سلامتي براي همه دوستاي خوبم .............سال نو مبارك !

خداحافظ

ديگه همه چي تمومه !!مسخرس همين چند وقت پيش نوشتم از هميشه نزديكتري !حالا ديگه نيست !!!

مهم نيست ديگه نمي خوام خاشع باشم !مي خوام واسه خودم زندگي كنم فارغ  از همه غم ها !!!

ديگه عاشق نيستم!!يه ذره اغراق آميزه ولي بايد انقدر بگم تا واقعا اين طوري بشه!!

اين آخرين پستمه ديگه اپ نمي كنم راستش اينجا همه چيش تيكه اي از خاطره هاي اونه واسه همين ديگه اينجا نميام !

حالا خدا رو چه ديدين شايه يه روزي كه حتي خاطرهاشم آزارم ندادن دوباره بيام !!!دلم براي همتون تنگ ميشه!

خداحافظ!


زمستون

پاييز رفت و زمستون اومد ......نمي دونم چرا هيچ سرمايي احساس نمي كنم شايد چون بعد از مدت ها تو رو تو

زندگيم دارم بيشتر از هميشه احساست مي كنم نزديكتر از هميشه اي ....

امشب حرف زيادي ندارم فقط مي خوام بدوني خيلي دوست دارم  ......

خيلي دوست داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم!

بيزار

بيزارم از اين عشق كه سراسر وجودم را درون خويش پنهان كرده است بيزارم از اين عشق كه تمام زندگيم را

به تاراج برده است بيزارم .....بيزارم

ديگر عشق نمي خواهم ديگر هيچ نمي خواهم ....انتهاي انتها رسيده ....بارها خواسته ام بر خيزم ....زندگي كنم افسوس اين عشق نگذاشت ...آنقدر زمينم زد كه ديگر تواني براي ايستادن ندارم ....بيزارم....بيزار..

بيزارم از اين عشق كه زمينم زده است .....بيزار بيزار ....

مي خواستم زندگي كنم با اين عشق اما ......مرده ام.....

اين روزها تنها جسميم در قالب يك انسان ....روزهايم را تنهايي پر كرده است و شبهايم را اشك ......

بيزار م از آن عشقي كه روزي گمان مي كردم تكيه گاه بي كسي هايم است.....

 بيزارم......نفرتي سراسر وجودم را درون خويش پيچيده است كه ديگر هيچ اشتياقي براي دوست

داشتن ندارم.....و .دوست داشتن در نظرم پوچ ترين جلوه مي كند..

بيزارم از عشق ....از او و از خودم ..............

از عشق به خاطر او .....از او به خاطر عشق و از خود  خاطر عشق  به او

اين روزها تنها زنده گي مي كنم .....با عشق بي نهايتم به بيزاري و بيزاري از عشق.......




تولد بي تو

امروز منتظر بودم از صبح تا همين الان .....فكر مي كردم ديگه امروز مياي اما چه اشتباه بزرگي....

آره منتظر بودم ....منتظرتو ....امروز يه آرزو داشتم شايدم خيلي بيشتر از يكي ...اما آرزويي نكردم ...كي مي دونه

شايد گذاشتم واسه روز مبادا.....

امروز چشمم به گوشي خيره بود شايد زنگ بزني اما نه....حتي نيومدم نت مبادا زنگ بزني !منتظر بودم

مي دونستم نمياي اما دلم مي خواست يه امروز رو با يادت خوش باشم حداقلش اينه كه هيچ وقت خاطراتت

از من دريغ نميشن...

روزاي خوب  چقدر زود مي گذرن ...يكسال پيش ...همين روز.....

نيومدي ....يه زنگم نزدي ...اما ازت دلخور نيستم..ولي چي مي شد اگه مي زدي...و

مثل سال گذشته تو يه جمله بهم مي گفتي تولدت مبارك....

حالا ....بدون تو با چشاي اشك آلود مي خونم تولد تولد تولدم مبارك هر چند بي تو صفايي نداره

....كاش امشب بارون مي باريد ...مي گن شب تولد منم بارون ميومد...تو بارون رو خيلي دوست داري مگه

نه؟آره تو خيلي بارون رو دوست داشتي خيلي  .......نمي دونم كجايي ....شايد الان خيلي ازم دور باشي

اما آسمون بالاي سرمون يكيه پس هنوز تو هواي تو نفس مي كشم!


كتاب نخست

بينايي - حزن آور ترين حواس ماست

هر آنچه از دسترس ما دور است مايه اندوست

ذهن انديشه را آسان تر به چنگ مي آورد

تا دست ما آنچه را ديده مان آرزو دارد

آه!ناتانائيل كاش آنچه مي تواني به آن دست يازي

همان باشد كه آرزويش را داري

و تملكي كاملتر از اين مجوي

ناتائيل من زندگي درد آلود را از دل آسودگي بيشتر دوست مي دارم !

" افسردگي چيزي نيست جز شور و شوقي فرو مرده"

                                                                                         آندره ژيد"

داستان

سلام مهربان نامهربان!

نمي دانم اين چندمين نوشته اي است كه تو را مخاطب قرار مي دهم اما مي دانم آخرين

نخواهد بود!

آخر مگر مي شود از نقش اول داستاني گذشت مگر مي شود اول  قصه رهايش كرد...نه!

از وقتي كه رفته اي هنوز دومين فصل را مي نويسم!

فصل اول كوتاه بود فصل اول همان روزهاي بودنت بود!

فصل دوم داستانم طولاني است  فصل دوم همين روزهاي تهي از توست!

اما چگونه داستانم به پايان ببرم وقتي تو نيستي.....وقتي داستان هيچ اسطوره اي ندارد!!

آنقدر فصل دوم خواهم نوشت تا تو بازگردي....اما....

من كه مي دانم تو ديگر باز نخواهي گشت...باشد اشكالي ندارد....

تا ابد فصل دوم خواهم نوشت....خيالش را هم نكن  كه كسي جز تو اسطوره داستانم باشد!!

و.....من دعا خواهم كرد براي نگاشتن  فصل سوم.....هر چند محال باشد!

بعدها ..شايد خيلي سال بعد....داستانم بي آنكه چاپ شود معروف ترين كتاب دنيا باشد!

نه به خاطر نوشته هايش ....نه....تنها به خاطر....

كتابي كه كوتاهترين فصل اول ...بلندترين فصل دوم...را داشت!

طولاني ترين كتاب بود .....هرگز چاپ نشد چون هيچ انتهايي نداشت حتي با مرگ نويسنده اش!

نسخه اصليش را درون موزه خواهند نهاد ...نه به خاطر ارزش يا قدمتش ....نه....

تنها به اين خاطر كه قطرات اشك پس از سالها هنوز بر صفحاتش خودنمايي خواهد كرد و پس از

سالها همچنان تازه خواهند ماند تا همگان بدانند راز اشك چشمان دل شكسته را.

و تو.....شايد بي آنكه كسي بشناسدت اسطوره اي شوي! هر چند كه با تمام اين شهرت

براي هيچ كس جز من اين اندازه اسطوره نخواهي بود!!


هنوز

هنوز هم درون قاب خسته چشمان من تكرار مي شود!! هنوز هم به او فكر مي كنم!!هنوز هم.....

دلم گريه مي خواهد...و شايد هم هق هق تلخ شبانه....مي خواهم آرام آرام اشك بريزم تا شايد اندوه او نداشتن

بريزم!!

تا شايد باور كنم كه ديگر نيست كه ديگر باز نخواهد گشت !اما هنوز هم تكرا ر مي شود.....

امشب حال دختركي را دارم كه كنار پنجره نشسته بود و چشم به راه كسي داشت كسي كه خود مي دانست باز

نخواهد گشت!

مدتهاست خودم را فريب مي دهم كه ديگر اويي درون من نجوا نمي كند اما باز هم سر آغاز تمامي نوشته هايم

مي شود او...او....تنها او!!

انگار هنوز هم او براي من همان اوست!! هنوز هم تمام من .....همان اوست!!

مرا ببخش

چند بار چند دفعه می بخشی مرا !!! چند هزار بار فراموشت کردم ؟؟ و تو  باز هم در سخت ترین دقایق زندگی همراهم بودی؟؟؟!!

نمی دانم سخت است باور اینکه دوستم نداشته باشی حتی عاشق ترین عاشقان عالم با این همه خطا دل می برند و می گذرند!!!

اما تو باز هم اینجا در کنار منی !!! آن لحظه که هیچ کس  نبود تا هق هق های شبانه ام را  ببیند تو بودی می دیدمت سرم را در آغوش

می گرفتی می خواستی بگویی که اشتباه  فکر می کنم که تنها هستم بارها دیدم که می خواستی بگویی همیشه با منی!!!!

من نمی دیدم یا شاید خودم را به ندیدن زده بودم!!!!! بارها کنار من بودی اما من....!!!

آن لحظه که عزیزترین عزیزانم غم آشکار چشمانم را ندیدند تو دیدی می دیدمت  که دستانت را بر روی شانه هایم می گذاشتی

می خواستی بگویی با منی !!!دستانت را  حس  نمی کردم یا شاید این طور وانمود می کردم!!!!

آن  لحظه که دستانم از نبود عشقی کهن یخ می زد تو را می دیدم دستانم را می گرفتی می خواستی بفهمم گرمای وجود تو

حتی بیش از خورشید آسمان است اما  دستانم را آن چنان سرد احساس می کردم که گرمای وجود تو را  حس نمی کردم یا شاید

نادیده اش می گرفتم!!!

حال که به عقب بر می گردم تو را می بینم همیشه در کنارم بودی اما نمی دانم چرا نمی دیدمت!!!!!

همیشه دوستت داشتم و حال بیشتر دوستت دارم هنوز گاهی دلم می گیرد اما نه از تو نه از زندگی ، گاه از خودم و گاه از بردگی!!!

با تمام  بدی هایم کاش هنوز دوستم داشته باشی ....کاش..!!!! و مرا ببخشی به خاطر تمام گناهانم و تمام لحظاتی که  نادیده ات

می گرفتم !! دلخوری ،می دانم اما هنوز اینجایی و باز می دانم!!!!!

ای خوب ترین::

تو چطور  بخشیدیم با آن  همه گناه  ؟؟؟چطور صبوری به خرج دادی با این  که روزهای بسیاری نادیده ات گرفتم  و ندیدمت؟!

آه ، ای خدای من ، ای بزرگ ترین ای پاک ترین معشوق  ای معبود  من چطور در همه لحظات کنارم بودی و کنارم هستی؟!!

نمی دانم چرا و چطور اما خوشحالم که خدایی دارم به بزرگی تو!!!

باز هم مرا ببخش به بزرگی خود!!!

...

اولین هفته مدرسه مثل یک قرن گذشت حداقل از نظر من!!!انقدر طولانی شد که اصلا نمیشه فهمید اول مهر هفته گذشته بوده!!!

دیروز معلم فوق فیزیک می گفت : ادما باید از مهمترین روزای زندگیشون بهترین خاطره ها رو داشته باشن و مهمترین روزای زندگی

شما همین روزاست حرف قشنگی بود ولی مهمترین روزای زندگی از لحاظ من اون روزایی که داریم شکل می گیریم و بالغ می شیم

 مهمترین روزای زندگی من گذشته خیلی هم بد گذشته خاطره های اون روزا هنوزم عذابم میده اما گذشته دیگه گذشته!!

این روزا حال و هوای خیلی خوبی دارم هدفها هو آرزوهایی که تو سرم می چرخه نمی زاره احساس پوچی کنم !!!و این خیلی خوبه!!

خدایا کمکم کن همین جوری بمونم راضی از خودم و زندگی!!

این روزا چشم به راهم ، چشم به راه آریا کوچولوم همین روزا چشاشو باز می کنه!!جلو جلو به این دنیا اومدنت رو تبریک می گم

گل من!!

برو

باشد هر طور تو می خواهی !!!!! دگر یادی نمی کنم از تو تا  دچار دوگانگی شوی یا آن حس گنگ مسخره که دوباره یادی کنی!!

  باشد فراموشت خواهم کرد و به یادها خواهمت سپرد!!! باشد بگذار این بار هم  حرف ،حرف تو باشد!!!! با میل خود آمدی ، با میل خود

 رفتی  حرف حرف تو بود !!! رفتی باشد فراموشت می کنم این بار هم حرف حرف تو!!!

اما برو برای همیشه و حتی لحظه ای دچار دوگانگی مبهم گذشته نشو دیگر بازنگرد نگذار من دچار آن حس مسخره باشم که

شاید تو.... هه!!!

برو نمی دانم برای همیشه برای ابد یا  برای انتها اما تنها برو  نمی دانم می توانم در برابر تو .... انکار کنم تو را!!!

اما برو تا همیشه برو فقط این یکبار...... بگذار حرف حرف من باشد!!!

 

اول مهر

امروز اولين روز پاييز ،اولين روز مهر!!

دوباره مدرسه ، دوباره همون همكلاسي ها ، همون خنده ها اما با يه تفاوت كه به قول همون همكلاسي ها امسال ارشديم!!!

شديم ۱/۳ تجربي!!!! معلمام عوض شدن جز يكي دو تاشون !!! امروز چند تاييشون اومدن  و مثلا سال جديد ، اول مهر رو بهمون

تبريك گفتن!!!!! كه البته به نظر من بايد تسليت مي گفتن!!!!

معلم رياضي كلي از اهميت سال سوم گفت و بعد گربه رو دم حجله كشت ، كاري نكرد!!! فقط اول بسم الله شروع كرد به درس 

دادن!!!! معلم تاريخ معاصر هم  به نظر خوب ميومد !! خوبيش اون موقع بيشتر مشخص شد كه درس نداد!!

خلاصه روز بدي نبود امروز يه روز بود مثل همه روزا با اين حساب كه اول مهر بود!!!

اول مهر با كتاباي تازه دفتراي تازه ،، شايد روحيه تازه

 

نه!باورم نمي شود

زمان گذشت بي صدا ز فصل با تو بودنم

غزل شكست در گلو ،و مويه شد سرودنم

نه گاه سر رسيدنت خبر شدم ز چند وچون

نه اين زمان كه مي رسد خبر ز بي تو بودنم

تو رفته اي ، شنيده ام، به ناكجا،به ماورا

نه!باورم نمي شود!دريغ ز اين شنودنم

تهي است چشم تشنه ام ز ديدن زلال تو

و من هنوز مست آن كمال دل ربودنم

زمانه ابري است تا نهايت جدايي ات

چه سود سيل گريه اي بر اين خزان فزودنم؟

گشوده شعر گر كنون،مسير خويش تا جنون

به گرد تو نمي رسد ،تمام ره گشودنم

چه كودكانه جاودان سرشتمت و ناگهان

زمان گذشت بي صدا ز فصل با تو بودنم

                                                                                     ويدا فرهودي!

اينم پاييز!!!!

دیر

دیر کرده ای..!

دیر کرده ای آنقدر دیر که برگچه های کوچک تبدیل به برگ شده اند!دیر کرده ای آنقدر که برگهامی میرند و می ریزند!

اولین برگ زیر پای خودم شکست و صدا کرد ...صدای آشنا...صدای شکست خودم ....لحظه رفتنت!

هیچ یادت هست؟

هنوز انگار...دستش برای خداحافظی دراز است ..می گیرمش...بی خیال .. خداحافظ... لج کرده ام با او یا با خودم..نمی دانم

چه مشتاق بود برای رفتن ..اما نه ... نگاه غمگینش پس چه؟شاید به قول خودش باز بچگی کرده ام...رنجاندمش....نگاهم کرد ..

خداحافظ..رفتم..رفتنم را نگاه کرد .. مکث..برگشتم..رفت..نگاهش کردم..نگاه نکرد ..مثل همیشه..آن اخم همیشگیش..همانی که.

پشیمان شدم از آن خداحافظی سرد .. میخواستم تنبیهش کنم..تنبیه شدم...مثل همیشه!

می دانستم  برای همیشه  می رود؟می دانستم اینقدر دیر می کند؟نه!هرگز!

نگاه آخرش می دانست برای همیشه می رود اما نخواند نگاهم نگاهش را!

صدای شر شر باران به گوش می رسد..!دومین نشانه پاییز..!باران می بارد بارها باریده است اینبار هم می بارد تا ردپای او را ا ز

کوچه بشوید و با خود ببرد!از رومی برد باران را ردپایش!نمی داند چه بیهوده تلاش می کند باران...گیرم ردپایش رفت...

یادش چه؟

باران می بارد ..عطرش را درون ریه هایم محبوس می کنم تا بدانم که دیگر خیلی  دیر کرده است!

دیر کرده است آنقدر که دیگر به آمدنش نمی اندیشم!  دیر کرده است آنقدر   که دیگر به جای ساعت تقویم را دید می زنم!

جسارت دل

نه عشق ، نه عمر      نه زخم های بر زبان جاری              من به خونخواهی خاطره ها آمده ام!!!

خاطره ها پس  کجا و کی می خواهید به عهد خود وفا کنید؟!پس کی می خواهید فراموشم شوید؟؟؟

تا به کی به او وفاداری؟؟؟؟

او رفته است و شما هنوز به او وفادارید؟!به چه جرمی خود را زندانی ذهن من می دانید؟؟!

چند هزار بار تکرار کنم : او رفته است...از دست رفته است...از دیده رفته است...

از دل .... از دل...

                                    باشد ، می گویم و گوش کنید : از دل رفته است ،آنکه هنوز از خاطر ،

                                                              خاطره هایم نرفته است.

ای کاش که جای آدمیدن بودیم                                یا این ره دور را رسیدن بودیم.

نخستین نگاه

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!

نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت!

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

                                             به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودم

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه ها  که می خواهمت را

به شرم و خموشی-نگفتیم و گفتیم!

.....

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان دور بودی!

من آن مرغ شیدا

در آن باغ آلنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های بالا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم......!

چه مغرور بودم....!

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.

من وتو نادانسته ، دانسته ،

                                         رفتیم و رفتیم و رفتیم.

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا ،

کو گفتی به شر منزل آرزوها رسیدیم!

دریغا ، دریغا ، ندیدیم

که دستی در این آسمانها ،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است!

دریغا ، در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم ،

که آب و گل عشق ، با غم سرشته است!

فریب و فسوس جهان را

تو کر بودی ای دیست ،

                                   من کور بودم.....................!

ای وای

خالی

این روزها پر از خالیم!

خالی از تو ، تنها از تو!

دیگر هیچ چیز نمیخواهم حتی تو را! به همه چیزی خو گرفته ام  حتی نبودنت!

باورت نمی شود؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطرات تو همه جای این شهر زنده است اما تو نیستی....اما...مهم نیست!

این روزها همه چیز خوب است،همه چیز....این روزها آرامتر از همیشه ام...همیشه!

باورت نمی شود؟؟؟؟

خالی ام از تو اما....پرم از زندگی!!!

دلنوشته

دیگر نمی دانم از که یا از چه بنویسم از زمانی که سعی کردم تو را از خاطر نوشته هایم ببرم نوشته ها از خاطرم رفته اند!

می خواهند باور کنم تو تنها دلیل و احساس من برای نگاشتنی! نمی دانم شاید باور کرده ام ، اما نه باور نمی کنم!

مدتها پیش هنگامی که باور کرده بودم که تو تنها دلیل من برای زندگی هستی را به یاد دارم! آری ، هنوز آن روزهای کذایی را به خاطر

دارم ،تو را در یاد دارم تویی که الهه نوشته هایم بودی، در یاد دارم چگونه ذره ذره آبم می کردی تویی که معبود زندگیم بودی!

حال مهم نیست که دلیل نوشته هایم بودی یا نه! مهم آنجا بود که دلیل زندگیم نبودی، زیرا هنوز هستم و هنوز زندگی می کنم !

این روزها نیستی هنوز خاطراتت پا برجاست، سعی در فراموش کردنشان اصلا! این بار می ترسم خاطرات مرا از یاد ببرند!

یادت همه جا هست ، حضور دارد ، اما ...

از تو دل پری دارم اما از یادت نه...

مدتهاست به این جمله واقفم که تو...

                                                                                 یادت از خودت مهربان تر است.    

حسرت

                                             آمد ولی دستان گرمش سرد می شد

                                             در ابتدای فصل رویش زرد می شد

                                             می دیدمش خاموش و غمگین بود خیلی

                                             آن روزها زیباتر از این بود خیلی

                                             دیگر نگاهش مثل اول مهربان نیست

                                              حس می کنم خورشید من در آسمان نیست

                                              با بی خیالی های او ماندم شب و روز

                                              در حسرت یک آرزو ماندم شب و روز

                                               این روزها دیگر تحمل ناپذیر است

                                               برگشت،تا سرچشمه امید دیر است

                                                از زندگی دورم از این پس تا همیشه

                                                 چون یک گره کورم از این پس تا همیشه

                                                  از آن همه دیروزها چیزی نمانده است

                                                  دستی مرا تا مرز تنهایی است

                                                   شاید نمی داند دلم تاریک و تنهاست

                                                   دستی که این گونه مرا هرگز نمی خواست

                                                    با این همه می رفت و چیزی هم نمی گفت

                                                    خورشید من بود و نمی دانست و می خفت

                                                     با رفتنش دیگر شقایق در نیامد

                                                    در حسرتش ماندم ولی دیگر نیامد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

نمی دانست چند روز از رفتن او گذشته است.تنها این را می دانست که دیگر قادر به ادامه آن وضعیت نیست.گویی آرام و قرار را از او گرفته بودنددیگر از آن همه نظم و ترتیب اثری نبود به هر کجا که نگاه می کرد غبارآلود و غم گرفته به نظر می رسید.از بودن در آن جا مثل گذشته احساس راحتی و آرامش نمی کرد.دلش می خواست به جایی برود اما نمی دانست کجا!؟شاید جایی که اثری از او می یافت یا به یافتنش امیدوار می شد!صدای ترانه ای که باز او را به یادش می آورد خانه را پر کرده بود بی اختیار به سوی اتاقی رفت که حالا خالی از او بودو پشت پنجره ایستاد سایه ای گنگ بر قلبش چنگ انداخت نا امید به خیابان خیره شد.باران می آمد.پک محکمی به ته سیگارش زدو آن را گوشه پنجره خاموش کرد.صدای محزون خوننده او را با خود به روهای خوشی که او بود می برد.برای لحظه ای چشمهایش را روی هم گذاشت،چشم های سیاه او را دید که پرتمنا و مشتاق می لغزند و نگاهش می کنند.از سر عجز به فریاد درآمدو فریاد زد :یلدا...یلدا!حال اسفناکی داشت اشک ها بر روی صورتش به راه افتادند خیلی وقت بود که گریه نکرده بود خیلی وقت بود که تنهایی و نبود او عذابش می داد کم مانده بود سر به دیوار و در بکوبد. بغضش ترکیده بود و زخم عمیقش سر باز کرده بودبه هق هق افتاد حالا می فهمید زندگیش چه قدر خالی است وچقدر بدون او بی معناست غاجزانه آسمان را نگاه کرد و از اعماق قلبش گفت :خدایا ...کمکم کن!  

                                                                        همخونه

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه موهومی بود

این دایره کبود اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

 

 

نامی از هزار نام

ای شما!

ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم:

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟

یک نفر که تاکنون

ردپای خویش را

لحن مبهم صدای خویش را

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت.

...

ای شما!

ای تمام نامهای هر کجا!

زیر سایبان دست های خویش

جای کوچک به این غریب بی پناه می دهید؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

                       راه می رهید؟

کاش هرگز نبودی

این روزها نیستی دیگه هیچ جا نمی بینمت  و این یعنی دیگه برام وجود نداری ولی همه اینها دلیل خوبی نیست برای اینکه تکرار نکنم:کاش هرگز نبودی.