فرار هميشه كه بد نيست...

چقدر دوست دارم آن روزهاي رويايي باز هم تكرار شود، چقدر دلم ميخواهد با همان چادر ساده و لطيفي ك دوست داشتي بيايم و در برابرت بايستم ...
همانگونه ك ميخواستي رو بگيرم و جلوي چادرم را محفوظ نگه دارم و تو بازهم باتبسمي شيرين نگاهم كني و از اين حجاب لذت ببري...
چقدر دلم ميخواهد آن روزهاي قرار باز هم فرا رسد، تو قرار بگذاري و با ساعت ها تاخير خودت را به ميعادگاهمان برساني ...
هرچه باشد دير بيايي بهتر از آن است كه از سر غفلت هرگز نيايي...
تو بيايي و به رسم عادت هميشگي دستهايت را جلو بياوري و همين كه به انجماد دستهاي من رسيدي دلت براي لحظه اي به حال غزال منتظر در راهت بسوزد...
چشم در چشم نگاهم كني و حجابم را تحسين... سرم را به نشان احترام پايين بياندازم تا تو دستهايت را به زير چانه ام بگذاري و سرم را بالا بياوري...
صدايم كني... "غزالم"!!!
و من از ذوق حضور تو اشك هايم ميهمان صورتم شوند و تو باز هم با دستهاي مهربانت اشك را از گونه هايم پاك كني...
شايد تمامي اينها براي تو اتفاق ساده و پيش پا افتاده اي باشد عزيزم... اما براي من شيرين ترين لحظه، انتظار ديدار ليلاست....
چقدر دلم براي آن روزها تنگ شده...
دلم ميخواهد از دست اين زمانه به آغوش تو فرار كنم...       

                                   راه فرار را برايم باز كن قناري...

                                      
      


او سفر کردهء من بود که امروز آمد...

                                                 این چند روز که منتظرت بودم ...

به اندازه چند سال گذشت... 

اما من فهمیدم...

سال یعنی چه...

ماه یعنی چه...

روز یعنی چه...

لحظه یعنی چه...

این چند روز گذشت وتو امروز آمدی اما من فهمیدم:

گذشتن، زمان، انتظار 

یعنی چه!!!!!!!!!

بهار، بي تو  بهاري تصنعي ست...

بي حضور تو، هيچ سالي را تحويل نميگيرم...

همين كه تو هستي غزال، تنها نيست...

تقديم به تو كه اگر ذوق حضورت را در چشمانم نبيني شوقي براي زنده ماندن ندارم...

همين كه تو رفتي بهار بر ما نيست 
كسي به نام قناري ميان لبها نيست

تو رفتي  و غزلت عاشقانه مي گريد
مگر كه وعده ماجز براي فردا نيست؟

ز بخت شوم كجا ناله سر دهم اي داد!
كه جاي ماهي كوچك درون دريا نيست

به پاي عهد و وفا جان سپرده ام جانا
مرا به تيغ مترسان كه هيچ پروا نيست 

از آن زمان ك تو رفتي تمام شهرپراست
ز حرفهاي غريبي كه هيچ  شيوا نيست 

كسي بدون تو سالش نگون نخواهد شد
شكر نخورده كسي را گمان حلوا نيست

تمام حرمت هفت سين، به سين نام تو بود
چه حيف نيستي وسفره حيف زيبا نيست 

هميشه ورد زبانم همين غزل باقيست
همين ك تو هستي غزال ، تنها نيست...

هميشه دير كرده اي

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب  كرده اي
زمستان رو به پايان است وانگار قرار نيست  انتظار من از هر نيامدن هاي تو به پايان برسد...
انگار قرار نيست غزال تنهاي تو يكباره با حضور سبزت كوله بار تنهايي را ببندد و همنشين چشمهاي مهربان تو باشد... 
من كه به اين انجماد هاي هرباره در اين سرماي يخ بندان عادت كرده ام... 
اما ميترسم  زمستان، هر سال بيايد و برود و تو نيامده باشي ... 
ميترسم گرماي تابستان بهانه هرگز نيامدنت باشد...ميترسم ...
ديگر از سرماي زمستان و گرماي تابستان ميترسم ...
تو را به جان اين غزال بيا ... آخر چند بهار به اميد تابستان و چند پاييز به اميد زمستان بنشينم و تو نيايي  ؟؟؟ 
فصل آمدنت هر زمان است بيا...
ديگر هيچ فصلي را دوست ندارم وقتي حضور تو را در هيچ فصلي ندارم... 
ديگر مرغ عشق خانه ام نميخواند ...
خودت خوب ميداني ك از تمامي اهل خانه ام دل بردي و تا دست دلمان رو شد كوله بار سفر بستي...
به خيال خودت ك همين نزديكي هايي...اما نميداني هنوز نميداني چه بر سر اين غزال دلتنگ آورده اي... 
هنوز زود است كه بفهمي باغچه حياط خانه مان از نيامدنت خشك شد... پژمرده شد ...
 تو تنها باغبان دلم بودي ...
باغبان كه باغش را فراموش نميكند!!!ميكند؟؟؟
باغبان كه دست از نوازش گل هايش بر نميدارد!! ميدارد؟؟
آخر اين گلدان ها چه گناهي كرده اند كه بايد جور مرا بكشند... 
لااقل بيا و دمي مرهم دل  اين باغچه باش كه از انتظار آمدنت پير شد...
اصلا بي خيال من و قول و قرارهايمان
بيااينها كه چشم به راهت نشسته اند را هم با خودت ببر،
بس است این همه بي تابي، براي نيامدن هاي تو...
به خيالت بس نيست؟؟؟؟

ميان هر تشهدم،تو را سلام داده ام.


نمك گير چشمهايت شده بودم...
شنيدن صدايت ،ترانه روزانه ام شده بود...حتي به يك سلام خشك و خالي هم رضايت داشتم... 
شيريني  كلامت را عادت كرده بودم...غزال گفتنت جانم را به آتش ميكشيد...قندي بود كه در دلم آب ميشد... 

از آن  تمام قندهاي آب شده ، من آب ترشدم....
و ذره ذره در نگاه تو خراب و هي خراب تر شدم....

دلم چو شيشه هاي شاعري ترك زد و شكسته شد ... 
براي اين شكستگي ثواب نه،كباب ترشدم...

ميان  هر تشهدم، تو را سلام  داده ام...
ولي ز خجلت از گنه، همي شراب تر شدم...

اگرچه صبر مي كنم تمام اين فراق را...
ببين زياد روي تو، چگونه من شباب تر شدم...

نگاه كن به من ، نگاه كن به اين غزال در به در...
به پيش چشم دشمنان، چو ديده اي پرآب تر شدم...


                                                            غزال تو...






زحد گذشت جدایی میان ما ای دوست...

آتشی بودی و هروقت تو را میدیم                                   مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید                          خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود

دفتر دلنوشته هایم را باز میکنم و ورق میزنم... در یک یک نوشته هایم محال است تو را به بهترین ها خطاب نکرده باشم... محال است لابه لای کلماتم برقی از جنون مجنون آشکار نباشد... بغض کرده ام...  به ساعت روی دستم نگاه میکنم... احساس میکنم نبضم فقط با حضور این ساعت به روی دست هایم کار میکند... ساعتم را به قلبم نزدیک میکنم نبضم تند تر میزند... هنوز با تمام  بی وفایی هایت  قلبم گرمای عشق را احساس میکند... چشم هایم بارانی میشود... یادم می آید روزهای کنارهم بودن ها و در همسایگی هم قدم زدن هایمان را... دیگر خبری از آن روزها نیست... خبر که خوب است اصلا اثری از ان روزهای تکرارنشدنی نیست... اشکهایم بی هیچ دعوتی میهمان گونه هایم شده اند... خاطراتمان را مرور میکنم... شبهای اماده باش تکرار نشدنی.... لبخندهای تو  کنار سجاده نماز... رفت و آمدهای من در همان اتاق های هم جوار... صدای آشنای ضرب دستهای من...... دلتنگی های گاه و بیگاه قلبم... دلسوزی تو در برابر تمام اشک هایم...   به هق هق افتاده است این گلوی زخم خورده ام...

از اول باید میفهمیدم تو برای دور شدن از من از هیچ کوششی دریغ نمیکنی... اما نفهمیدم ... مرا به انتهای دنیا پرت کردی و من هنوز مبهوت این نقشه های تو مانده ام ... عیبی ندارد عزیزم خواستی در دنیای روزگار تو نباشم و من قدم به قدم حرفهای تو را اجرا کردم تا بدانی رضایت تو برای من شرط زنده ماندن است... رضایت تو به دوری من بود و شاید به نبودنم ...باشد لیلای من!!! روزگاری دلسپرده بودم و امروز سرسپرده ...

روزگاری خنده ها و شیرین زبانی هایم را دوست داشتی و امروز زبانم را بریده ای تا کلامی سخن نگویم... روزگاری تاب دیدن اشکهایم را نداشتی و امروز حوصله ات از دیدن اشکهایم سر میرود... روزگاری تا آرامم نمیکردی تنهایم نمیگذاشتی و امروز آرام و قرارم را میگیری و تنها رهایم میکنی... طوفانی شده است حالم...

حالا من مانده ام و "تنهایی" ... هرشب کنار شمشادها با هم راه میرویم و برای هم اشک میریزیم... رفاقت با "تنهایی" یقین دارم که آخرش جدایی نیست... دیگر با این تنهایی خو گرفته ام... نه اینکه فکر کنی تنهایی جای تو را گرفته قناری !!! نه!!! تنهایی رفیقم شد تا بار این غم را با هم به دوش بکشیم... و الا من تاب این همه غم را نداشتم...

 از هم دور شدیم قناری!!! آنقدر دور که دستهایت دیگر دستهایم را نمیشناسد...

غزل نوشت:                                                                                                               

   * حال دلم هیچ خوب نیست...به قول عزیزی:آدم پریشان شانه میخواهد... و من دلم شانه هایی را میطلبد که دیگر نیست.

   *حواست هست؟؟؟ ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست ... انگار حواست دیگر به غزالت نیست.

   *اینروزها میترسم " تنهایی" هم مرا "تنها" بگذارد".

 

 

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی...

الهی من فدای تو...

                         چیکار کنم برای تو..؟؟

اگه تو این بیابونا...

                         خاری بره به پای تو!!!

دنبالهء لبخندهای بی مهابایم را که بگیری میبینی که چقدر برایم شیرینی عزیزم...

این روزها غربت دارد مرا از پای در می آورد ... اما همچنان که تو را که میبینم لبخند میزنم تا بدانی تنها وجود تو در این روزگار آرامشم میدهد و آرامم میکند...

آتش گرفته ام در این دنیای وانفسا که هر نفسش  طعم تلخ نامهربانی دارد آن هم از نوع بادام تلخ  وشاید از نوع زهر... نمیدانم اما هرچه هست صبوری من مقاوم تر از زهر دنیاست ... میدانی چرا عزیزم؟؟؟

من صبوری را در کلاس درس نبودن های تو استاد شدم... آنروزها که نمی آمدی دلم را به آمدن هایت صابون میزدم ... صابون ها کار خودش را کرد عزیز دلم ... آنقدر نیامدی که دلم صبور شد... آنقدر میان شلوغی های دنیا سرگرم شدی که غزالت از یادت رفت... این شب ها در این تنهایی های بی وقفه کنار شمشادها راه میروم و نامت؛ یادت و خاطراتت را در خیالم جستجو میکنم ... لابه لای خاطراتت چیزی بین بودن و نبودن تو کم است ... غزالت دارد از دست میرود حواست هست؟؟؟ کنار دلخستگی هایم قدم میزنم و تکه کلام هایت را برای خودم مرور میکنم ... نگاهت رنگ ارغوان بود و دلت به وسعت دریایی که هیچ گاه فرصت رفتنش را پیدا نکردیم؛ وسیع... دست هایت پر از حرف های نگفته ای بود که دوست داشتی هدیه اش کنی اما شاید فکر کردی ممکن است هدیهء جالبی از آب در نیاید... عیبی ندارد قناری دلبرده من!!! اگر تو به نیامدن رضایت داری نیا... "دور؛ دور ِ معشوقان دنیاست" ...هرچه بگویند باید به روی چشم بگذاری و دم بر نیاوری... من هنوز هم عاشق نیامدن های تو ام ... شاید این نبودن هایت حکمتی است در قالب جنون مجنون ... 

 فقط یادت باشد قناری!!! غزالت در آرزوی پرواز بود که تو آمدی و بالهایش را بریدی... مدت هاست که از پرواز خبری نیست... پرستوها دائما در گوشم پچ پچ میکنند که بازگردم ... مرغ عشق ها می خواهند مرا از دیار تو ببرند... اما تو اجازه نده ... من به غیرت تو در این زمانه بیشتر نیازمندم تا به بال هایم...

                         مرا در این زمانه که محتاج حضورت هستم دریاب...

تو از اول سلامت پاسخ ِ بدرود با خود داشت...

   "  این پست اختصاصاً برای توست ... "

  نمی دانستی!!! آشفتگیم را میگویم!!! پریشانیم را شرح میدهم...

می آمدی و میرفتی... در کشاکش جدال عشق وعقل من همچنان طرفدار تو بودم... صبوری به خورد ِ دلم میدادی... با شکلات هایی که طعم عطر تو را داشت خودم را آرام میکردم... حضورت نبود و شاید بود و با من نبود... عادت شده بودم برای چشمهایی که من(همان غزل بانوی تو )را هرگز ندیده بود اما احساسم را شاید چشیده بود... تکرر حضورم را هضم نمیکردی عزیزم... پریشانیم را نیز... بی تابیم را هم... هنوز هم که هنوز است نمی شناسیم... نخواستی ... گرم بود نگاهت اما خودت چشمانت را برصفحه دلم آنقدر نیمه باز نگه داشتی تا یخ کرد ... گرمای نگاهت از بین رفت... مجبور بودم که با دلت راه بیایم اگر نمی آمدم گم   می شدم میان جمعیتی که خود را دوستدار تو می خواندند... تو هم که دست مرا نمی گرفتی عزیزم!!! حواست هست چه میگویم؟؟؟

انتظار کشیدم... سخت بود ... رنج کشیدم.... تو رفتی ... من ماندم...

نبودنت را زهر مینوشیدم و حضورت را تا ته سر میکشیدم!!! اما خودت بگو کدام حضور؟؟؟ حالا فهمیدی چقدر مرا تشنه نگه داشتی که من اینگونه بی تابی میکنم؟؟؟ در باور کسی نمیگنجد غزل بانوی تو امروز از این همه درد گلایه کند ... اصلا غزل بانو زبان گلایه ندارد... که زبان گلایه دل مکدر میخواهد و من دل و زبانم روشن تر است  از دل ِ بیقرار آنها که ادعای بی قراریت می کردند...

دلم برای شیرین عسل هایی که مدام برصفحه دلت پیغام یاری میگذاشتند می سوخت... آخر خودت بگو یار بودن و یار ماندن ادعا ندارد که!! دارد؟؟ ... فقط دو چشم بینا میخواهد که تو داشتی و داری... بگذریم که اگر در این شلوغی بازار مرا ندیدی؛ ذره ای ناچیز بودم در برابر روح بزرگ و مهربان تو!!! والا اصلا در بینایی و زیاد بینی وجود تو هرکس دم بر بیاورد گور خود را با دستهای خود کنده است...

 مرا ببخش عزیزم... هر جمله را که می نویسم به ابتدا باز میگردم و دوباره از نو تمام عرایضم را مرور میکنم تا خاطرت را نیازارم اما نمیدانم چرا قلمم امروز کمی تیز و برنده شده که هرچه تلاش میکنم تا استعاره ای  زیبا بنویسم باز کنایه ای از آب در می آید تلخ و شکننده... قلمم را به بزرگواریت ببخشای...

 غزل نوشت:

 -تکرار میکنم و شاید تاکید میکنم این پست جز یک نفر که خودش را میشناسد و با قلمم آشناست مخاطبی دیگر ندارد.

 - مقصود من از مخاطب؛ آنها که می خوانند و برایم دلنوشته میگذارند نیست آنها قدومشان بر سر چشم ... عزیزان دلم هستند که بر سرم منت میگذارند ...

- میگفت: ابراهیم؛ اسماعیلش را قربانی کرد چون دوستش داشت... قربانی کردم دلم را زندگیم را و تمام هستیم را ... اسماعیلم را نمی توانم ... راضی نمیشوم مگر دستور خدا شفاهاً برسد که ما در حد و اندازه اینگونه وحی و نزولات نیستیم

                      ماهی برگشته ز دریا شدم... تا تو بگیری و بمیرانیم...

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت...

 عزیز دلبرده من ! اینروزها در صدایم بغض های ترک خورده ای ست که هیچ بند زنی بدون تو این بغض های ترک خورده را به هم بند نمیزند... اینروزها دلم در تب و تاب غصه ء دوری و تنهایی است... شاید دیگر از این دو سه ساعت های روزانه که تو با خستگی های تمام باز هم مرا به آغوش خودت پناه دادن هایی؛ دیگر تکرار نشود... اما من هم چنان با تو می مانم و با تو موفقیت هایمان را در دفتر خاطراتم ثبت میکنم....

 حتما تو هم آن فرمایش گهربار را شنیده ای که فرمودند: هرکس آرزویش طولانی باشد اندوهش زیاد می گردد ...  حالا که خوب می نگرم میبینم  تو نه تنها آرزویی طولانی بلکه شاید دست نیافتنی وشاید به قول بعضی ها برای گلوی کوچک من لقمه ای بزرگ بودی ... چه جسارت بزرگی میخواست با تو بودن و چه بی لیاقتی عظیمی است از دست دادن تو ...پس تبریک میگویم به آنها که تو را داشتند و دارند ... تیریک به او که با یک نگاهش خستگی را از چشم های تو باز میگیرد و تا فرداهایی دوباره به امید یک نگاه و لبخندش  تو را به میعادگاهت بازمیرساند... چه خوب است که تو در این شلوغی دنیا کسی را داری که هرروز از نعمت حضورش بهره مند باشی ... کسی هست که عاشقانه تو را به ذوق دیدارش می کشاند حتی اگر فرسخ ها با تو فاصله هایی...

در دفتر خاطرات ذهنت بسپار که کسی بود که تو را به اندازه آنهایی که نمیشناسنت ؛ و به میزانی که هرگز به شمارش نمی آید و به مقداری که در تصور هیچ کسی نمی آید دوست میداشت و هم چنان میدارد...

                                     میان عاشق و معشوق فرق بسیار است...              

                                          چو "یار" ناز نماید شما "نیاز" کنید...  

    دلنوشت: 

-  میبینی قناری!! "تو" در اینجا چقدر زیاد است و "من" در اینجا مثل غریبه ای بی یاور میان همهمه های سفر گم شده ام... مرا دریاب...

-  تو ناز کن قناری اما یادت باشد نازت خریدار ندارد . " نازت " از اول پیش فروش شده بود...