پست نظر دهی


دیگر آن خندهی زیبا به لب مولا نیست / همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست
قطرهی اشک علی تا به ته چاه رسید / چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست
شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت باد .
وز گرمی بحث مجلس افروز شوی
در مکتب عشق با همه دانایی
سر گشته چو طفلان نوآموز شوی
ابوسعید ابوالخیر
فرا رسیدن ماه محرم برعموم شیعیان جهان تسلیت باد

نذر کرده ام
يک روزي که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگي را بايد با لذت خورد
که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد
يک روزي که خوشحال تر بودم
مي آيم و مي نويسم که
اين نيز بگذرد
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است
يک روزي که خوشحال تر بودم
يک نقاشي از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست
زندگي پاييز هم مي شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر
يک روزي که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا مي کنم
تا روزهايي مثل حالا
که خستگي و ناتواني لاي دست و پايم پيچيده است
بخوانمشان
و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد
و
هيچ آسياب آرامي بي طوفان
لوحی مردم و رسوخ خرافات را در تارو پود زندگی آنان به خوبی نمایان می سازد و اینکه چگونه عده ای تمام هستی و زندگی مردم را بر سر
مسایل پوچ و خرافی خویش به باد داده اند به گونه ای که به گفته مولف تاریخ جهانگشا عطاملک جوینی در نبرد پایانی این گروه مردم با مغولان
تنها ۶۰ هزار نفر از آنان بدون سلاح به نبرد می روند و همگی کشته می شوند ... اصل واقعه در کتاب تاریخ جهانگشا با تفصیل آورده شده و گاه
چنان از سادگی مردم سخن می راند که خنده ای تلخ را بر لبان هر خواننده ای می نشاند به دلیل طولانی شدن متن ، آن را دردوبخش به صورت مجزا می آوریم ... و اینک ذکر خروج تارابی ...
در سال ۶۳۶ ه . ق مردی به نام محمود صانع غربال در دیهی به نام تاراب در سه فرسخی بخارا ظهور کرد و
ادعای پری داری و سخن گفتن با جن ها و احضار آن ها و گرفتن اخبار از آن ها شد . او که به گفته همگنانش در حماقت و
نادانی شهره بود با چرب زبانی و دروغ پردازی عبادت و پارسایی آغاز نموده و با استفاده از تلفینات و پریشان
گویی هایی که از خواهر خود در زمینه ی پری داری اشاعه و ترویج می کرد و نیز با استفاده از جهل و نادانی عوام
الناس عده ی فراوانی را به دور خود جمع می کند . در این میان شروع به معالجه مردم با فضله سگ و امثال آن
می نماید و مردم بیمار و مزمن از گوشه و کنار اطراف او جمع می شوند و در این میان یکی دو نفر به طور اتفاقی
بهبود می یابند و کار او بالا می گیرد . در بخارا دانشمندي بود به فضل و نسب معروف و مشهور.به علت تعصب و
دشمنی که با بزرگان و حاکمان بخارا داشته از او حمایت می کند و این واقعه باعث مقبولیت بیشتر تارابی می شود بدین صورت که خود به زمره
معتقدان او ملحق گشت و گفت : اين جاهل را كه پدرم روايت كرده است و در كتابي نوشته كه از تاراب بخارا
صاحب دولتي كه جهان را مستخلص كند،ظاهر خواهد شد و علامات اين سخن نشان داده و آن آثار در تو
پيداست،جاهل از عقل دور ( تارابی )، بيشتر مغرور شد و روز به روز جمعيت او زيادت مي شد و تمامت شهر و روستا روي
بدو نهادند و آثار فتنه شوب پديد آمد.... رفته رفته کار او بالا می گیرد و و مردم برای تبرک او فوج فوج به خانه اش
هجوم می آورند و چون محل سکونت او برای خروج و ورود افراد ناممکن می شود ، بالای پشت بام می رود و آب
دهن بر آنها می بارد و به هرکس که چکه ای از آن می رسید خوشحال و خندان به سبب تبرک بر می گشت ، و یا
اینکه شب را با دختران پری پیکر به روز می رساند و چون غسل می ساخت آب غسل را طرفداران جاهلش جمع
کرده و قسمت قسمت نموده و بین خود و مردم تقسیم می نمودند تا به عنوان مرحم و درمان اسفاده شود . در
یکی از روز ها ازحام مردم از حد می گذرد شیخ به صورت ناگهانی و به دور از چشم مردم و مخفیانه از دری
خارج و سوار بر اسبی شده خود را به محلی به نام تلّ باحفص می رساند . مریدانش فریاد برآوردند که خواجه به
یکبار پرکشیدن به تل باحفص رسید عوام فریاد برآورده و به دانجا رفته و خواجه را آنجا دیدند و فریاد بر آوردند خواجه
به یکبار پرزدن به تل باحفص رسید ... بعد از نماز شام روی به مردم آورده و میگوید : ای مردان حق !!!توقف و انتظار
برای چیست ؟ دنیا را از بی دینان پاک می باید کرد و هر کس که سلاح و اسباب جنگ دارد آماده کند ....
پایان بخش اول
اگر حوادث سه گانه فقر، بيماري و مرگ وجود نداشت، انسان
در برابر هيچ چيز سر فرود نميآورد.
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند این سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
در این بخش از داستان لیلی و مجنون حکیم نظامی چکیده افکار و عمده ی باور های خویش را از زبان پدر مجنون
و متقابلا از زبان خود مجنون در جواب به پدر در قالب نصیحت و جوابیه آن بیان می دارد که در عین سادگی بی
مانند مملو است از زیبایی های ادبی و امثال و حکم و مثل سائره که سادگی الفاظ آن در کنار عمق مفاهیم بلند
آن از ویژگی های ممتاز سه پیشوای بزرگ شعر و ادب ایران سعدی و نظامی و فردوسی است . پدر مجنون با
دیدن وضعیت روحی و جسمی فرزند عمامه از سر افکنده و زبان به پند او می گشاید . حال ادامه داستان از زبان
فاخر نظامی ....
چون دید پدر به حال فرزند
آهی بزد و عمامه بفکند
نالید چو مرغ صبحگاهی
روزش چو شبی شد از سیاهی
گفت ای ورق شکنج دیده
چون دفتر گل ورق دریده
ای شیفته چند بیقراری
وی سوخته چند خامکاری
چشم که رسید در جمالت
نفرین که داد گوشمالت
خون که گرفت گردنت را
خار که خلید دامنت را
از کار شدی چه کارت افتاد
برای خواندن پایان داستان به ادامه مطلب بروید ....
|
|
|
|
سرمـايه ي داديـم و نهاد ستمـيم |
ماييم که اصل شادي وکان غميم |
|
آيينه ي زنگ خورده و جام جميم |
پستيم و بلنديم و فزونيم و کميـم |
رسیده ز ره قاصدان رهایی
به پا خاسته لاله های فدایی
شده ماه بهمن ، مه خون فشانی
مه فجر و لبیک و طاغوت رانی
مه عزم و عزّت ، مه عشق و همّت
مه قد کشیدن ، مه لطف و رحمت
به پا خواست مردی کبیر از افق تیز
سبکبال ، ساده ، چو ایرج ستم سیز
منش نیک چون پور شهنامه بهمن
شناسنده ی راه بد چون تهمتن
ز بن کند او ریشه ی بی اساسان
گسستند و جستند انیران ، هراسان
ز بیداد طاغوت و طاغوتیان خم
کمرها و لیکن فزون گشته مرهم
پدیدار گشته ست در صبح صادق
مهی کو زند طعنه بر مٍهر فالق
از این پیش بودند آن ها که با خون
میان هزاران عدو ، بلکه افزون
مسیر نبرد و فدا کردن جان
بیاموختند و گذشتند از خان
چو رستم ، فریبرز ، کمانگیر آرش
امیری که فین کرد اتمام کارش ( ۱ )
برافراخت قد اندک اندک نهالش
ضعیفان به پا خواستند از جمالش
کنون گشته این بن ، درختی فرهمند
ز الطاف ایزد نه پیرایه ای چند
***جاویدان***
[1] - امیر کبیر که به دستور ناصرالدین شاه در حمام فین کاشان به قتل رسید .
شش راه برای شاد بودن
اگر خواهان شادی و سعادت یک ساعته هستید..کمی چرت بزنید
اگر خواهان شادی و سعادت یک روزه هستید..... به پیک نیک بروید
اگر خواهان شادی و سعادت یک هفته ای هستید...به مسافرت بروید
اگر خواهان شادی و سعادت یک ماهه هستید.....ازدواج کنید
اگر خواهان شادی و سعادت یک ساله هستید.... ثروتی به ارث ببرید
اگر خواهان شادی و سعادت برای همه عمر هستید...از کاری که می کنید لذت ببرید
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان میافتاد شروع میكرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهیها در رفتند و پدرم گفت:
- كره خر! یواشتر.
و دویدم به طرف پلكان بام. ماهیها را خیلی دوست داشت. ماهیهای سفید و قرمز حوض را. وضو كه میگرفت اصلا ماهیها از جاشان هم تكان نمیخوردند. اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میكردند پایین و دمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. این بود كه از ماهیها لجم میگرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود ....
برای دیدن بقیه به ادامه مطلب بروید




هر كه كسي را در گناهي رسوا كند چنان است كه آن گناه را خود كرده است و هر كه مؤمني را به چيزي سرزنش كند از دنيا نرود تا آن را خود بكند.حضرت محمد (ص)

۱- بسم: تشکیل شده از حرف « ب » و « اسم حرف " ب " به معنای استعانت است. یعنی با استعانت و یاری جویی به
اسم الله، کاررا آغاز می کنیم. واژه ی « اسم »: بر اساس نظر مفسرین دو احتمال در ریشه ی این واژه وجود دارد:
الف ) اگر از ریشه و ماده ی « وَسَم » به معنی « داغ و نشان زدن » باشد و بر اساس حدیث منقوله از امام رضا ( ع )
معنی « بسم الله » می شود: خدایا ! من داغ و نشانه ی و تورا بر جان و وجود خود می زنم تا مملوک باشم و ثابت
شود متعلق به تو و ملک تو می باشم. ب ) اگر از ماده ی « سَمو» یا « سموّ » باشد به معنی ( ارتفاع و بلندی و
رفعت ) است، زیرا اسم، معرّف و شناساننده ی صفات و آثار موجود و موصوف است و لذا رفعت و علوّ مقام مخصوص ....

و بنگر میان نیکان و بدان و با هر دو گروه دوستی کن.
با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستی نمای تا دوستی هر دو گروه تو را حاصل گردد.
و نه همه حاجتی به نیکان افتد. وقتی باشد که به دوستی بدان حاجت آید به ضرورت، که از دوست نیک مقصود برنیاید. اگرچه راه بردن تو نزدیک بدان، به نزدیک نیکان تو را کاستی درآید. چنان که راه بردن تو به نیکان، نزدیک بدان آبروی فزاید.
و تو طریق نیکان نگه دار که دوستی هر دو قوم تو را حاصل آید.
اما با بیخردان هرگز دوستی مکن که دوست بیخرد از دشمن بتر بود. که دوست بیخرد با دوست از بدی آن کند، که صد دشمن باخرد با دشمن نکند.
و دوستی با مردم هنرمند و نیک عهد و نیک محضر دار، تا تو نیز به آن هنرها معروف و ستوده شوی که آن دوستان تو بدان معروف و ستوده باشند.
و تنهایی دوستتر دار از همنشین بد.
برگرفته از:قابوس نامه

ويژگيهاى دهگانه عاقل از منظر امام رضا علیه السلام عالم آل محمد ( ص )
عقل شخص مسلمـان تمـام نيست, مگر ايـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:
1ـ از او اميد خير باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد.
8ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد.
9ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10ـ سپس فـرمـود: دهمى چيست و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد: چيست؟ فـرمـود:
احـدى را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيز كـارتـــر است.

عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چون زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود .
شعري از استاد علي اصغر اصفهاني(سليم) سروده شده در سال 1334
برا ی كودكان خيابانیِ آواره بر روی دريای نفت!؛

معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان
به لب نارسیده فراموش شد ....
سكوت كلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک، درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود .....


بقیه عکس ها را در ادامه مطلب از دست ندهید .....
روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت
که ناآگاهانه به زنی تنه زد ..
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد ..
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم ..
زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟!
تولستوی در جواب گفت:
✚ شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!
برگرفته از وب :http://www.waha.ir