💜
نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت.
پس با کسی بمان
که نصف راه را به سمتت دویده باشد..
#عباس_معروفی
بعد پست گذاشته :
پسر باس عطر تلخ بزنه...
.
.
.
.
.
بیا بروووو مقنعه تو اتو کن ساعت 7باید بری مدرسه
امتحان دیکته داری با اون سیبیلاااات
و اینکه کی خرابکاری کرده
.
.
.
.
.
اخرش هر چی باشه
ب این میرسه ک من سرم تو گوشیه :lll
1-زیبا بود
2-عاااالی
3-بینظیر
کامنت های ایرانی:
1-خخخ
2-خخخخخخ
3-دهنت سرویس خخخخخ
وقتی
مقصری و معذرت نمیخای
اسمش
غرور نیس
عقده س...
.
.
.
.
.
.
.
یا داره خرتون میکنه.یا منو ندیده
با منم بحث نکنید..
نگران سقفم نباشید تو حیاطم...
ب اون کثافت بگو بیاد خونه...
.
.
.
کثافت اگه این پست و میبینی برو خونه
نگرانت شدن
این پیامو انقد کپی کنید ک برسه ب دست کثافت
.
.
.
دوست دارم عمه :))
تا ب اخرش نرسی نمیفهمی اشتباه کردی..!
.
.
.
.
ولی خداییش بچه های جهنم همه اشنان..
گفتگو با خدا
چرا بعضی بنده هات خوشگن و بعضیا زشت؟؟؟
.
.
.
گف ب تو ربطی نداره
تو ک خوشگلی ب بقیه کاری نداشته باش...
دیدم درست میگه دیگه سوال نکردم :)))
.
.
.
.
.
.
اینم ی پست عاشقانه
دیگه تواناییم در همین حد بود:)))
ولی هنوز از کتانژانت تو زندگیم استفاده نکردم..
خاااک تو سرت معلم ریاضی
:)))))
.
میگه اره تو چی؟
.
.
بعد میگن چرا پسرارو مسخره میکنین..
اقا... سفره خالی میخری؟
یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دورهگرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بیروسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخری؟؟؟
باز باران،با ترانه
باز باران با ترانه، می خورد بر بام خانه
خانه ام کو، خانه ات کو؟ آن دل ویرانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران، گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر کجا رفت، خاطرات خوب و رنگین؟
در پس آن کوی بن بست، در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته از باد
باز باران، باز باران، میخورد بر بام خانه، بی ترانه، بی بهانه، شایدم گم کرده خانه.
حقیقت زندگی..
هر چی مهربون تر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن
هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن
هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند
هر چی قلبتو اسون تر در اختیار بزاری راحت تر لهش میکنن
و اگه بدونند که منتظری و بهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا فاصله میگیرند
به اندازه خودت
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد
و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،
تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و
یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .
«یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!»
روباه
حیله گر آفریدی که هیچ موجودی دوسم نداره؟
خدا میگه ناشکری نکن ای روباه تو هنوز پسرارو ندیدی
یادش بخیر ....
بچه که بودیم میرفتیم تو کوچه خاک بازی میکردیم...ولی حالا که بزرگ شدیم به ظاهرمون بیشتر اهمیت میدیم.
بچه که بودیم همیشه راس میگفتیم و بعضی اوقات با این راستگوییمون یکی رو لو میدادیم ...ولی حالا که بزرگ
شدیم دروغ واسمون شده عادت .
بچه که بودیم همیشه میخاستیم زود تر بزرگ شیم ...ولی حالا که بزرگ شدیم دلمون میخاد برگردیم به بچه گیمون .
بچه که بودیم وقتی با کسی دعوامون میشد و قهر میکردیم و قهر قهر تا روز قیامت هایی که به یک ساعت نمیکشید که میبخشیدیمش...ولی
حالا که بزرگ شدیم کینه ای شدیم وبه این راحتی کسیو نمیبخشیم...
هعی بچگی کجایی که یادت بخیر....
دفتر مشق
سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :
(چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام
در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم…
مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد…
اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت… اونوقت قول داده اگه پولی موند
برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت :
بشین سارا… و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…

