خیلی وقت بود با خودم کلنجار داشتم اینجا به نوشتن ادامه بدم یا نه . امروز خیلی ناگهانی حسی درونی بهم گفت بهتره جای دیگه ای دوباره شروع کنم . ادرس رو اینجا نمیذارم . دوستای خوبم برام کامنت بذارین تا ادرس جدیدمو بهتون بدم ...

به هر حال  فضای وب نویسی می طلبه که گاهی وبت رو منفجر کنی و گاهی نگهش داری و جای دیگه ای شروع کنی . به دلایلی این کار رو مفید می دونم برای خودم .

در پناه خدا ...

 

او اگر بخواهد ، می شود ...

رزمنده ی اسیری بود که آزاد شده بود . پرحرفی نمیکرد . بیشتر ساکت بود و به تعریف کردن های هم سلولی اش که با لهجه ی جنوبی و حرارت خاصی صحبت میکرد گوش میداد . نوبت به او که رسید گفت حتما یه چیز را باید بگویم . سه روز قبل ازاینکه اسیر بشویم یکی از همرزمان از فرار و پنهان بودن خسته شده بود و میخواست خودش را تحویل عراقی ها بدهد . هر جوری که بود ،اخر سر با یاد آوری اینکه خواهرت منتظرت است وما برای اسارت نیامده ایم منصرفش کردیم . همان شخصی که منصرفش کرده بودند، بلند شد که برود تنه ی درختی را که روی آب شناور بود بیاورد و به آن تکیه کنند و از آب رد شوند . در کمال ناباوری عراقی ها متوجه او شدند و به اندازه ی دو خشاب سمت او شلیک کردند و او شهید شد . گفت که عراقی ها شک کردند که شاید تنها نباشد . امدند سمت آنها .  او و همرزمش نمی دانستند چه کنند . راه فرار نداشتند . ترسیده بودند . بعد با تاکید زیادی این مرد ارام گفت : خدا و فقط خدا ...میگویم فقط کار خداست ...قدرت خداست : انگار یک چیزی در درونمان گفت خودتان را اغشته به گل و لای کنید و دراز بکشید زیر این اب و گل های نرم و شل . گفت که همین کار را کردند . گفت که عراقی ها امدند و از روی انها رد شدند . گفت یکی از عراقی ها حتی روی انگشتان دستنش ایستاده بود . گفت از ان نقطه ای که ایستاده بودند به دور و بر شلیک میکردند . حتی نارنجک انداختند و همانجا نشستند . دوباره میگفت : خدا ...فقط خواست خدا ...

میخکوب شده بودم .آن لحظه را که تصور میکردم مو به تنم سیخ میشد . یاد معجزه ای که رخ داده بود که می افتادم چشمانم خیس شد . او راست میگفت : خدا ...فقط خدا ...

---

ماه عسل را فقط و فقط با اجرای احسان علیخانی دوست دارم .یکی دو ساعت نزدیک افطار که تقریبا بی رمق میشوم فقط ماه عسل می تواند حواسم را  از  فشار گرسنگی و ضعف پرت کند ، هم حواسم را پرت کند و هم دلم را به خدا نزدیک تر و گاهی هم گوشه ی چشمم را از اشک جاری و بعدش هم یک حال خوب  و دعای دم افطار و فکر و فکر. بارها و بارها ثابت شده که هر چه قدر هم بالا و پایین بروند  حتی اگر مثلا ضیا را هم بیاورند ، فقط علیخانی است که می تواند ماه عسل را ماه عسل کند حالا هر چه قدر هم که در معرض تند انتقاد های بعضا بی ربط و ظالمانه ی بعضی ها باشد، مهم نیست . مهم این است که من و خیلی ها از ماه عسل های با اجرای دلچسب این پسر شیطان و باهوش و مهمانهایش خاطره داریم ...

 

خود تزریقی

لازم نیست حتما همه ی حس های خوب دنیا به خاطر یک اتفاق شیرین و دوست داشتتنی و باورنکردنی و یا  حتی انتظار و شوق چنین اتفاقی   باشد . لازم نیست حس خوب را یک نفر یا یک چیزی بیاید در وجودت تزریق کند . فکر میکنم بعضی  وقتها ، حس های "خوب خوب " را می شود  با یک تصمیم و بعدش هم اعتماد و توکل به آن بالایی به دست آورد  ... اسبات و تعلقاتش یک نفس عمیق است و اندکی سکوت و نگاهی به آسمان آبی آرامش و زمزمه ای درونی و قدری بی خیالی و تصمیمی محکم و بعدش هم یا علی ... :) به همین سادگی و خوشمزگی بعضی وقتها می توانی تنها با تصمیم ِ به دست آوردن یک حال خوب ، آن را به خودت تزریق کنی  ...انشالله ...

خدایی  آنچنان  می داردت  دوست

از این شادی توان گنجید در پوست ؟

*عطار نیشابوری

کشف یک رابطه

به احتمال زیاد  ارتباط مستقیمی بین چاق شدن یک  دختر (زن) و  حال و احوال ِ روزگارش وجود دارد . هر موقع دیدید دختری به شکل معقولانه ای  به فکر تناسب اندام و خوش هیکل بودن است و خلاصه حساب و کتاب غذا خوردنش را می داند و ترمز درونی اش برای شیرینی و بستنی و چیپس و پفک به درستی عمل میکند ، احتمالا حال خوبی دارد و روزهای پر امیدی را می گذراند . از آن طرف داستان ، دختری که خودش را رها کرده و هرچه گیرش می آید می خورد و حواسش به چاق شدن یا بد هیکل شدنش نباشد و یا حواسش باشد ولی برایش مهم نباشد و اقدامی نکند ،حتما  چیزی در جایی از زندگی اش سر جای خودش نیست و یا شاید جای چیزی خالی ست  و خلاصه یک جای کار می لنگد .

به هر حال مهم نیست الان چه وزنی داری و به چه سایزی رسیده ای و از خرید مانتو بیزاری و نمی توانی دختر توی آینه را به خوبی نگاه کنی و از دیدنش دلت غش برود  ، همین که دلت برای آوامین خوش هیکل تنگ بشود و تصمیم بگیری کافی ست .ضرب المثل  " ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است " دقیقا برای این جور موقع ها ست. یک مقداری حواست به این دهان مبارکت که باشد و کمی بیشتر به اندام گل گلی ات تکان بدهی و کمتر غر بزنی و هی دخترک توی آینه را ملامت نکنی شاید روزی دوستی از راه برسد و بگوید : بزنم به تخته چه قدر لاغر و خوش هیکل شدی  و آنوقت متوجه بشوی که بله : نوبت خرید مانتو های رنگی رنگی است  ...

بزرگترین اقدامی که در این راستا انجام داده ام ، حذف تقریبی زولبیا و بامیه در ماه رمضان است . چیزی که سال های پیش خودم را خفه میکردم ازش . فکر میکردم غیر ممکن باشد اما سخت تر از آن چیزی که فکر میکردم نبود .

شنیدم که اخوندی،مجری ای در تلویزیون میگفت : عموم مردم روزه دار بعد از ماه مبارک دو الی سه کیلو اضافه وزن پیدا میکنند. مصرف مواد غذایی در این ماه بالا می رود به نسبت ماه های قبل .

 یعنی اینکه ما اصلا فراموش کرده ایم که برای چه روزه میگیریم...

 

سرمشق زندگی

بعضی وقتها لازم است قلم و کاغذ برداری و بنشینی به حساب و کتاب با خودت تا ببینی چند چندی با زندگی.

بعضی چیزها را می توانی واضح بنویسی و محاسبه کنی  و بعضی چیزها سیال در ذهنت چپ و راست می روند و تو فقط می توانی صدای شلپ شولوپشان را بشنوی . . نوشتنی ها را روی کاغذ نوشتم و نانوشتنی ها را اینجا توی مغزم قلقلک دادم .یک لحظه حس کردم که چه قدر وضعم خراب است .

 ولی ...

چادر نماز که به سرت و سجاده هم رو به رویت و ماه هم که رمضان باشد حس میکنی زمان خوبی برای شروع است و جسارت پیدا میکنی.  گیریم که هر روز و هر ساعت بتواند شروعی نو باشد در زندگی ، اما رمضان که باشد و حالت هم حال دیگری  باشد آن شروع شروع دیگریست. بوی عطر میدهد . عطر امید ...

از ان طرف انچنان هم به آن بالایی ِ رحمان و رحیم و صبور اطمینان داشته باشی که بگویی به زودی شب قدرش می آید و می توانی امید داشته باشی گناهانت هم بخشیده شوند و دیگر همه چیز اماده باشد برای آغاز . به سان یک نوزاد . آن وقت تو می مانی و مفهوم مقدسی به نام زندگی . تو می مانی و آن بالایی و خواسته هایت و خواسته هایش ...

هر چه قدر هم وضعت که بد باشد ، نفس که بکشی یعنی زنده ای . یعنی آن بالایی هنوز به تو فرصت داده برای نوشتن واژه های سرمشق زندگی ات و رنگ آمیزی دفتر نقاشی عمرت ...

 

گنجشک ِکوچک ِ سرگشته

و صبحی که  ظهر شده ، از خواب بیدار می شوی و متوجه میشوی گنجشکی کوچک به بیراهه امده و بیراهه اش درون خانه ی شماست . بی پناه و مضطرب از یک سو می رود ان سو و از ان سو می اید این سو ...سرگردانی اش دلت را کباب میکند ...می نشیند روی قاب ها ...روی شومینه ...روی میله  پرده ...روی مبل ...و دوباره سرگردان می رود اشپزخانه ...و دوباره و دوباره این مسیر سرگردانی را که می دانم شبیه کابوس است برایش طی میکند . در این بین ، چند باری خودش را می کوبد به دیوار ...به در ...دردش می آید . نگاهش میکنم . با شال بالا و پایین می پریم شاید راهش را بیابد اما انگار که زغالی باشیم برای اتش اضطرابش ... و مدتی بعد ناگهان به مانند یک معجزه از در خروجی می رود بیرون و تو عمیقا خوشحال میشوی . رسید به ازادی . به ارامش . اضطرابش به گمانم خوابید و حالا حتما قدر اسمان و فضای باز را بیشتر می داند . صبح سختی را گذراند گنجشک کوچک بی پناه ...

و بی شک ادمیزاد در بسیاری از لحظات زندگی اش درست مثل این گنجشک کوچک به بیراهه می رود .انسان گنجشک کوچکی ست در این سرای هستی . گنجشکی سرگردان و مضطرب که حتی اگر به بیراهه هم نرفته باشد اسیر تمایلات و خواسته های بی انتهایش می شود .

اخرش اینکه امروز به گنجشک کوچکی که راهش را پیدا کرد غبطه خوردم  . به گنجشک کوچکی که خیلی کوتاه طعم اسارت و اشتباه را شنید و خیلی زود طعم خوش آرامش  را به دندان گرفت...

دلم آرامش آن لحظه ی گنجشک را میخواهد ...زمانی که بی پروا پر بگشایی سمت آسمان آبی آرامش ...  

 

من و آن نیامده پسر :)

میدانی ملیحه  ، امروز داشتم به این فکر میکردم چه خوب می شد یک شوهری داشتم از این مردهای با شعور ِفهمیده ی مهربان ِدست به خیر  که مثلا یک روزی دلمان هوای سفر کند و بعدش یاد تو و همسرت و مشکلتان بیفتم و یکی دو روز تعطیلی اخر هفته را بیاییم خانه ی شما مثلا میهمانی ، هم من ببینمت بعد از این همه سال و هم شوهرهایمان با هم اشنا شوند  ، تا اینجا ظاهر قضیه است و هدف من و همسرم این باشد که این شوهر همه چی تمام دوست داشتنی و خوب من با شوهر تو کمی صحبت مردانه  بکند و شاید بشود یک کاری بکنیم که هوای حال دو نفره ی شما هم خوب بشود ...هوم ؟

من الان این شوهر همه چی تمام را ندارم ،اما امروز که با تو حرف زدم و دلم برایت لرزید و نگرانت شدم و کلی غصه خوردم و فکر کردم که چه کار می توانم بکنم ،یکهو دلم یک عدد شوهر اینطوری خاص و خوب خواست که علاوه بر همه ی خوبی هایش برای من ، بشود با همدیگر دو تایی به دوستانمان و ادمها هم کمک کنیم ...شاید خودخواهی باشد و یا مضحک ، اما خدا که میداند همیشه دلم برای همه ی انهایی که میشناسمو نمیشناسم خوبی و خیر خواسته ...

کنار همه تنهایی های یک نفره ، یک وقت هایی یک اینطوری فکر هایی هم دارم من، که در آن  به یک عدد مرد زندگی نیاز است . مرد ِخوب ِ این چنینی ام ارزوست !!!!!

*برای زوج های جوانی مثل دوست من و خیلی های دیگه که شما حتما میشناسید شان و این روزها تعدادشان بسیار است ،دعا کنیم که بتوانند نخ نازک دوست داشتنشان را حفظ کنند و زندگی شکل گرفته شان را روی همین نخ ابریشمی، ارام و سبک ادامه دهند ...الهی امین ...

*یه روز بعد از اون روزی که پست بارون رو زدم ، صبح از خواب با صدای بارون بیدار شدم و اونقدر متعجب و ذوق زده شدم که عین موشی که دمشو اتیش زده باشن جستی پریدم پشت پنجره و بو کردم و نفس کشیدم و دعا کردم و گفتم خدایا شکرت ...به خودم گفتم یعنی خدا صداتو شنیده که بعد از این همه مدت بارون فرستاده ؟ به حرف توی سرتا پا گناه ؟ بعد گفتم حتی اگه اینطور م باشه تو نباید ربطش بدی به خودت و دعات ...این میشه همون منیت و خود ِ ساختگی ِ ذهنی و تعبیر و تفسیرهای ساختگی ِاسیر کننده ی ذهن و روح .که داری تلاش میکنی ازبین ببریشون و یه کم ، یه کم نزدیک بشی به ادمیت..بارون نه به دعای من نوعی که حتی فکرشم لقمه ی بزرگیه  ، به کرم و لطف خدا ، باریدن گرفت ...

*این روزها با مهمون های ماه عسل گریه میکنم  ، خنده میکنم ، فکر میکنم و درس میگیرم ...کاش این درس ها یادم بمونه ...

*امروز موقع افطار یه دعا کردم ...یه دعایی که فقط خود  خدا می دونه چیه ...

*این پست فقط محض یادآوری و ثبت یه سری چیزها بود برای خودم .

بعضی وقتها دلت میخواد بنویسی اما نمی تونی . نه اینکه حرفی نداشته باشی  ، چرا حرف که بسیاره ، نمی دونی از چی و کی بنویسی . اونوقت هی توی مغزت کلنجار میری و نتیجه ش خستگی ذهنیه . گرمای هوا کلافه کننده ست . اینکه هر چقدر هم دوش اب خنک بگیری و تا بیای بیرون ببینی تنت موچ موچ شده کلافه کننده است . اینکه کرخت و بی حالی و حس میکنی روزهات به شکل عجیبی سریع و بی فایده دارن میگذرن کلافه کننده ست . اما اینکه ماه رمضون باشه و دلت خوش به سحر وافطارش باشه دیگه کلافه کننده نیست ! برعکس ...خوشحال کننده ست . این ماه حالم حتی اگه بدم باشه ولی خوبه ! توی بدی خوبه ...یه جوریه اصلا این ماه ...همه طرفش پر از روزنه ی امیده ...روزنه ی شادی ...حتی اگه روی مبل نشسته باشی و نگاهت به چیزی بیفته و یاد اون روز کذایی و هفته های قبلت و اون ادم کذایی بیفتی و تنت بلرزه و چشماتو ببندی و دستتو بذاری روی صورتت و اروم زمزمه کنی : نه خدای من ... چشماتو باز میکنی به خودت میگی اروم باش ، تو با خدا حرف زدی دیگه چرا اینطور با یاداوریش به هم میریزی ...یه لحظه سکوت و امتداد تلاشت برای خاموش کردن درد زخم های خاطره ت .

توی این روزهای داغ که حس میکنی اون طوری که باید ازشون استفاده ی مفید نمی کنی شاید یه کار که مفید باشه از چند جهت و بشه انجامش داد یاد کردن از دوستانی که خیلی وقته باهاشون صحبت نکردی . زمان رو برات میگذرونه در حد نیم الی یه ساعت اما یه کوه ناراحتی و غصه و حتی دلخوری روی شونه ت تزریق میکنه ...از تنهایی های دوستات ...از زندگی هاشون ...از حرف یکیشون که دلت رو شکوند و از کارش ...بعد به خودت میای میگی چرا همیشه اینطوره ؟ چرا با انگشتت عسل بذاری توی دهن ادمها بعضی هاشن گازت میگیرن ؟ نیازی به اثبات دوستی و صداقت نیست خود دوستی و صداقتت و کارهات باید بعد از مدتها خیلی چیزهارو ثابت کنه و بعد تو بفهمی دوستت دو ماهه که به خیال خودش با تو دیگه کاری نداره چون که ۱۸ روز ازش خبری نگرفتی . انگار که همه دوستی خلاصه میشه توی هجده روز و تو قبل از این هجده رو ادمی نبودی که مدام پی گیر کارش بودی و نگرانش ... با توقع های خودم از دیگران کنار بیام و همه ی تلاشم توی حذف کردن این توقعات باشه با توقعات ادم های دور و برت چه کار میخوای کنی ؟

خوندی ،داری میخونی که زندگی این بازی هاو سرگرمی هایی که خودمون برای خود ساختگیمون درست کردیم نیست پس چرا بازم میرنجی ؟ چرا خسته میشی ؟

 

 

از بی حوصلگی ها هم چیزی را انتظار میکشم ...تمام حرفها و نوشته هایم راجع به هوای ابری و ارتباطش با گرفتگیِ این یک عدد دلِ لوسِ وامانده  را پس میگیرم . خیلی وقت است که چشم انتظار یک روزِ ابری ات هستم . می دانم که می دانی طمع به بارانِ بعدش ، بعدت  دارم ...
می شود آسمانت ابری شود و ببارد کمی ؟!  قول میدهم لااقل تا مدتی دلتنگی های کوفتیِ زندگیِ  آدمی را ، بی خود و بی جهت به ابری بودنِ آسمان بی انتهایت نسبت ندهم . بگذار باران ببارد . خواهش میکنم...این بار دلتنگ آسمان ابری ات هستم مهربان ...