نگرانم...

 

رفته بودم خرید. در یخچال رو که باز کردم دیدم از شیر های همیشگی خبری نیست. ظرف ها همون قبلی ها بودن اما رنگ برچسب ها عوض شده بود. یکی برداشتم. "شیر نیم چرب دامداران!!! " در حالی که کم کم نیشم به شکل مضحکی تا نزدیکی های بنا گوشم امتداد پیدا می کرد و چشم هام آثار تعجب رو با بیرون پرتاب کردن خودشون از حدقه نشون میدادن از فروشنده پرسیدم: " شیر نیم چرب دیگه چیه؟" در همون حال نگاهی به برچسب روی شیر انداختم. از درصد چربی خبری نبود. هنوز فروشنده اولین کلمه رو ادا نکرده بود که با همسرایی گفتیم: " اسم رو عوض کرده ان تا قیمت رو بالا ببرن".! رفتم نون بردارم که فروشنده ادامه داد: " دولت اجازه افزایش قیمت نمیده. اونا هم رنگ و اسم برچسب رو عوض میکنن و قیمت جدید میزنن." یاد یکی از دوستان افتادم که از تولید کننده های لوازم خانگیه. اون هم میگفت انبارهاشون پر از لوازمیه که فقط اسم و قیمتشون با هم فرق میکنه و همونها رو هم کسی نمیخره. پرسیدم "حالا چند شده؟". "1600 تومن" کم کم نیشم داشت خودش رو جمع و جور میکرد که خانمی پشت من داد زد:" 1600 توووم...ن؟؟؟؟!!!!!" فکر
کنم بنده خدا سالها بود که خرید نکرده بود. چون به ظاهرش نمیخورد که براش 1600 تومن ارزش پاره کردن حنجره رو داشته باشه!
اومدم بیرون. داشتم فکر میکردم که اسم بعدی چی میتونه باشه. شیر با چرب یا شیر یه نمه چرب؟ شایدم شیر چرررب! البته در زمینه ماست کارخونه کاله بصیرت به خرج داده و ماست سون(7) رو پیشتر وارد بازار کرده. خدا رو شکر که در این حوزه دچار کمبود اسم نمیشیم چون تا عدد هست ماست هم خواهد بود! یه گریزی هم به سایر تولیدی ها زدم. پراید نیم سوز- پی سوز یا بیگانه سوز. یا حتی پراید بی مصرف توی پرانتز هواسیل! شایدم پنکه دستی با طعم باد. چای لب دوز. شاید حتی برندها هم دستخوش تغییر بشن. مثلا آبسال بشه آبماه یا آبروز. بوتان بشه انتخابی نیمه مطمئن.
نگرانم. نگران اون روزی که این تغییرات به آدم ها هم برسه. آدمهای پر مایه کم مایه بشن و کم مایه ها بی مایه. نگران اونم که مردم به جای سوختن و ساختن دوگانه سوز بشن. بسوزن و بسوزن. نگرانم...

شهريوري تمام عيار !

 

... احساس خيلي خوبي دارم... نه به خاطراينكه امروز تولدمه...

چون هر سال اين موقع بيشتر حس خوشبختي ميكنم...

 خانواده اي خوب، همسري مهربون، همكاراي

نازنين و دوستايي بهتر از آب روون...

گاهي فكر ميكنم لياقت اين همه خوبي رو ندارم...

 

پ ن : به اين فكر ميكردم كه شايد قشنگترين اتفاق

 اينه كه يه روزي ازين زندگي ميريم

و يه زندگي تازه اي رو شروع ميكنيم ...

راحت و سبك !

 

هزار و چهارصد و شصت روز گذشت ؟!

 

 

 

... در آغوش می گیرمت  

روی نوک انگشت های پاهایم می ایستم ...

خودم را آنقدر بلند می کنم که صورتم کنار گردنت قرار می گیرد ... 

 احساس می کنم تا زمانی این نبض روی گردنت می زند٬

من خوشبختم .... 

همین.

 

وقتی سرنوشت هلت میدهد

 

دیدید بعضی وقتها یک حسی توی وجودتان شما را هل میدهد که توانایی  هر کاری را دارید ؟ همان حس خفن خدا بودن را میگویم ! یا همان که این روزاها اسمش را گذاشته اند قانون جذب !

آقا ما هر وقت به این حس رسیدیم این سرنوشت کوفتی با آن چماقش چنان در ملاج ما کوبیده و مارا شیر فهم کرده که از این غلطا نکنیم ، که کلا بی خیال هر چه حس است شدیم . چه برسد به احساس قدرت ! والا... آخر بگو دختر جان ! قربال آن قد و بالا و ابروی کمانت بروم ، پیش مرگ آن چشمان مشکی ات شوم تورا چه به این غلطا  !

گذشته از شوخی ،  جای ما توی این جهان بی در و پیکر کجاست ؟ کجای این زندگی را باید گرفت تا مو لای درزش نرود ؟

شمارا نمیدانم ! ولی زندگی من عجیب تحت تاثیر موجود عجیبی به اسم سرنوشت است ! بی انصاف چنان مرا توی مشت خود گرفته که جرات تکان خوردن ندارم ! تمام زندگی مرا آورده روی کاغذ و من هیچ پاکنی در دستم نیست ! و من فقط حق خواندن دارم...وبس !

...در حال زیبا شدنم

 

دوست داشتم دور میشدم . زیاد دور میشدم ... میرفتم آن بالا بالا ها دنیا را میگرفتم توی دستانم و تعجب میکردم چطور این همه برایم تنگ بود ...!

...فرار

 


 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

               بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ...

 


+ دنیا روی دلم سنگینی میکند انگار ...

 

+ جهت تمدد اعصاب از شدت کار ها و مسئولیت های وارده٬

به سفر پناه برده و فرار را بر قرار ترجیح میدهیم!


م ا د ر

 

... هنوزآغوشت بی دغدغه ترین آغوش دنیاست

 و دستانت بی منت ترین دستها و چشمانت نهایت آرامش برای من ...

هنوز زیباترین واژه هستی تویی  و تمام مهربانیها از تو

 وام میگیرند ...

 هنوز از تو نوشتن سخت است و تراکم پی در پی واژه ها در ذهن

  مرا دیوانه میکند...

 هنوز یگانه عشق حقیقی من تویی و بس !

 روزت مبارک مادر...

 

+  باعث بسی خرسندیست که در جایی کار کنی که مدیر عامل و اعضای هیئت مدیره جمیعا زن ذلیل باشند !  این میشود که صبح اول صبح سکه کادو میگیری : دی

 

 

خانومانه !

انکار نمیکنم . انکار نمیکنم که عمیق ترین زخم های روحم را مردها زدند . انکار نمیکنم گاهی همین مردها مرا به مرز تنفر میرسانند . فراموش نمیکنم دستانی که تمام تنم را میگشت و من درد میکشیدم .  ولی بگذار اعتراف کنم همیشه بهترین رفیق هایم هم همین مردها بودند . مردهایی که فقط یک اسم را نمی انداختند روی دوششان و این طرف و آن طرف بببرند . مرد هایی که برامدگی شلوارشان را نشانه ی مردانگی نمیدانستند . مردهایی که مرد بودند و رفاقت هایشان واقعی بود و به دور از حسادت ها و زیر آب زنی های دخترانه . بگذار اعتراف کنم که گاهی چقدر .. چقدر آرزو میکردم کاش میشد چند لحظه در آغوششان گرفت و بهشان فهماند چقدر بودنشان برای من واجب است . که دستانم را دور کمرشان حلقه کنم و ممنون باشم برای بودنشان . نه از جنس آه بی تو میمیرم ها . نه از جنس عاشقانه ها . از جنس ممنون که هستی رفیق . که میدانم قدر و ارزش بودنت را . از جنس اینکه چقدر دوستانه آرامم میکنی و چقدر دوستانه دوستت دارم . ولی نداشتم هیچ وقت از این جرات ها . و این روزها که به يمن تعهد و تاهل خیلی از آن رفقا نیستند و یا نصفه نیمه هستند چقدر حسرت میخورم . چقدر حسرت میخورم که خودم را همیشه به ندیدنشان زدم و بی تفاوت بودم . هیچ وقت خدا دستانشان را  نگرفتم و بگویم رفیق میبینی ؟ میبینی چطور غرق لحظه هایمان میشوم ؟ میبینی دوست داشتن چقدر میتواند قوی تر از عاشقی کردن باشد ؟ بگذریم که چندین سال زمان برد مشخص کردن مرز بین دوستی ها و عاشقانه ها . که میبینم احساس هایی را که اشتباهی اسم عشق به خود میگیرند و ته ماجرا ، داستانشان پر از تحقیر و توهین و بی حرمتیست . بگذار اعتراف کنم رفیق .. بگذار بگویم چقدر بیزارم از این مرزها ... بیزارم که از وقتی که حتی دختر و پسر بودن انسانها برایم مشخص نبود هی ترس ریختند به جانم . رابطه هایی را نشانم دادند که پر از سو استفاده است که اگر رفاقت کنی حتمن و بدون شک تو هم یکی از این قربانی ها خواهی بود .. بیزارم که این آلت ها را آنقدر پر رنگ کردند که انسانیت ها رنگ باخته .. من متنفرم که هر کداممان انگشت میگیریم سمت دیگری .. که ما دختر ها ال هستیم و شما پسر ها بل .. که فراموش کردیم هر کداممان قبل از مرد یا زن بودن انسانیم ...

 

باورم نميشه اما  اين تويي كه داره ميره ...

 

... هفته ای که گذشت از نظر کاری هفته شلوغی بود. 

 

 ولی یه دلخوشی کوچیک  بود که باعث میشد سختیها رو تاب بیارم .

 دوست داشتم زودتر ۵ شنبه برسه... 

 

نوبت دوره های شب نشيني با بچه ها، خونه ما بود و

 

 علاوه براون بهانه تولد يه دوست  خوب هم هیجانش روبيشتر

 

 ميكرد...

 

 از اول هفته همه چيز رو تو ذهنم مرور ميكردم و 

به این فکر میکردم که چيكار كنيم كه بيشتر خوش بگذره...

 

صبح ۵ شنبه شد و من و چشم عسلي مشغول تميزي خونه وخريد

و رو به راه كردن بساط مهموني شديم و خيلي زود شب شد

 و بچه ها اومدند و ...

 

همه چيز خوب پيش ميرفت و احساس ميكردم مثل هميشه شوخيها

و خنده ها خستگيمو بدر ميارن...

 

...مابين شلوغيها بود كه پانته آ موضوعي رو مطرح كرد

 كه انتظارشو نداشتيم. 

 

پانی وهمسرش سال گذشته براي كانادا(فدرال) اقدام كرده بودند

 و حالا براشون پذیرش اومده بود !

 

...جا خورديم ... فقط سه ماه فرصت داشتند تا........

 

كم كم ديگه حرفاشو نميشنيدم ...يه كم مست بودم و اين وضعو

 بد تر ميكرد...

 

فكر اينكه يكي از بهترين دوستاتو شايد ديگه نبيني...

 

 فكر اينكه دو نفر از جمع ده نفرتون  کم میشه...

 

فكر اينكه بعد از دوازده سال و اندي رابطه، رفيق گرمابه و گلستانت

 

در عكسهاي گوشه مانيتور خلاصه ميشه

 

 و ازش فقط يه خاطره ميمونه....

 

 سرم گيج ميرفت... مهموني بهم نخورد ولي من بهم ريخته بودم.

 لبخند ميزدم ولي دلم گرفته بود...

 

چراهيچكس راضي نيست ؟!

به اطرافم كه نگاه ميكنم ميبينم هركي يه جورايي داره فرار ميكنه...

 

بلايي سرمون آوردن كه طرف حاضر ميشه همه چيز رو بذاره و

 غربت و تنهايي رو  به جون بخره و

بره جايي كه آرامش داشته باشه و امنيت...

 

 تكراريه ولي حرف دله...

 

... دلم  تنگ ميشه برات رفيـــــــــــــــــــــــــــــق...

 

 

             ...  آخرش يه روزي هجرت

                        در خونتو ميكوبه

                        تازه اون لحظه ميفهمي

                       همه آسمون غروبه...

 

 

 

تکراری ولی زیبا !

 

نه تو می مانی و نه اندوه


و نه هیچیک از مردم این آبادی...


به حباب نگران لب یک رود قسم،


و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،


غصه هم می گذرد،


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...


لحظه ها عریانند.


به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.