عشق...


میدونی کنار هم بودن این نیست که فقط
حتما پیشت باشه و ساعت ها هی زل بزنی
تو چشاش و هر وقتم دلت خواست
دستاشو بگیری و باهاش بری بیرون و خودتو غرق کنی تو آغوشش و آروم شی.
گاهی وقتا میتونه عشق یه فاصله باشه،
و تو هم اونقدر دلتنگ باشی که نتونی تو
چشاش زل بزنی و دستاشو بگیری.
ولی وقتی میشنی ساعت ها تو اوجِ
دلتنگی بهش فکر میکنی و با خیال بودنش باهاش کُلِ خیابونا و کافه
های دنج شهر با هم میگردین و وسط
خیابون دستاشو میگیری و بغلش میکنی،
هیچ فرقی با اینکه جلوت نشسته باشه نداره.
عشق فقط این نیست که هی فقط خوده
واقعیش جلوت نشسته باشه.
عشق میتونه یه خیال باشه،خیال زندگی کردن با کسی که بیشتر از هر کسی دوسش داری و فکر کردن بهش آرومت میکنه.
یه نبودن هایی هست که میتونه از خیلی بودن ها قشنگتر باشه.

شايد

شاید ارامتر میشدم...

فقط و فقط

اگر میفهمیدی...

حرف هایم به همان راحتی که

میخوانی نوشته نشده است

خيس

باران بیاید یا نیاید ،

تو باشی یا نباشی ،

خاطرت باشد یا نباشد ،

من خیس از یاد توام !

ملاقات (معين)

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست

تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها

من از دیوانه بودن ها

من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها

از عشق نداشتن ها

از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست   تا کم شه از جرم خودم

من از عمق رفاقت ها

من از لطف صداقت ها

من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها

مرگ آشنایی ها

من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد  اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست  تا کم شه از جرم خودم

احساس

من به این زودی نخواهم گفت از احساس خود

وقتی از اول مسیر عشقمان معلوم نیست

تا اگر رفت، از غرورمن بماند چیزکی

تا بگویم: من که گفتم ان زمان معلوم نیست

هیچ کس هم پی نخواهد برد عاشق بوده ام

چیزی از این خاطرات بی نشان معلوم نیست

در دلم حتی اگر باشد کسی پنهان شده ست

از نگاهم هرچه می خواهی بخوان! معلوم نیست

بزرگ شدن

اگر من بزرگ نمی شدم، پدربزرگ هنوز زنده بود، موهای مادرم سفید نمیشد،

مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید، تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود

غروب جمعه برایم دلگیر نبود،

چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من…

باران

باران

میراث خانوادگی ما بود
.
کوچک که بودم…

از سقف خانه ی ما میچکید

بزرگ که شدم.
.
.
.
از ” چشمانم “

دوست خدا بودن سخت نیست

پیرمردی هر روز تو محله می دید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کند…

روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش…

پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟!…

پیرمرد لبش را گزید و گفت نه!

پسرک گفت پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم که کفش ندارم…

(دوست خدا بودن سخت نیست…)

گوگولی

 

این عشق منه 

خیلی گوگولیه

یه سری دخترا ...

یـہ سـرے בخـتـرآ هـَسـتـَن ...

فـَقـَط {تیــپ مـِشـكـے} مـے زَنـَن ...

{عـَطـر خـآص} مـے زَنـَن ...

بـے تـَوَجـہ بـہ {اَطـرآف و حـَرفـآ و نـگـآه هـآے مـَرבم }...

رو {نیمـكـَت پـآركــ } مــیـشــیـنـن ,

{آروم و شمـُرבه} حـَرف مـے زَنـَن ...

تـو جـَمـع {آروم} میشیـنـَن

و فـَقـَط {گـوش میـבَن} ...

ایــن בخـتـرآ اَز اَوَل اینـطورے نـَبـوבَن ...

اینــآ یـہ زَمـآنـے خیـلـے {شیـطون} بـوבَن ...

عـآشـق {پـآشـنـہ بـُلـَنـב} و {رَقـص} بـُوבَن ...

تـو جـَشـنـآ {بـهـتـَریـن رَقـآص} بـُوבَن ...

شیـطـون و {پـُر هـَیـجـآن} بـُوבَن ...

ایـن בخـتـرآ یـہ روز {یـكـے} اومـَב

تـو زنـבگیشــون

اَز اعتـمـآבشـون {بـَבتـَریـن سـو استـفـآבه} و كـَرב و رَفـت ...

ایـن בخـتـرآ {خیـلـے خـآصـَ ـن} ...

בیگـہ {هیـچ چیــزے} و قـَبـول نـَבآرَن ...

سـَعــے نـَكـُـن بـہ {בنیـآشـون}

وآرב بشـے ...

اینــآ {هیـچ كـَسـے} و بـہ

בنیـآے جـَבیـבشـون {رآه نمـیـבَن} ...

ایـن בخـتـرآ سـَر {سـَخـت تـَریـن} آבَم هـآے בنیـآن...