میهمان ناخوانده

  کسانی که تو زندگی باهاشون برخورد داریم کلا دو دسته هستن؛ دسته اول اونایی که فقط رهگذرن ، میان و میرن بدون هیچ رد و نشونی .دسته دوم هم اونایی هستن که مثل رود  میان ولی دیگه راحت نمیرن ، توی ذهن موندگارن ، چون روی کویر دلت ردی از خودشون باقی میذارن. دسته دوم خودشون دودسته هستن یکی اونایی که چندروزی مهمون ذهن هستن و بعد یه مدت از یاد میرن مصداق این شعر هستن که از دل برود هر آنکه از دیده رود...اونها هم از یاد میرن خیلی زود . دسته دوم هم کسایی که یا با اجازه یا بی اجازه وارد ذهن آدم میشن و جا خوش می کنن و هرروز ذهنت رو درگیر خودشون میکنن و نمی دونی باهاشون چکار کنی. مثل یادگاری روی تنه درخت همیشه ردی ازشون هست .

 

 کم پیدا میشن اینجور آدمها ولی تاثیر گذارن .هستن ولی نیستن ، دوستداری باشن و ببینیشون ولی نیستن که ببینیشون.خیلی وقتا خیلی جاها باهاشون خاطره داری ولی وقتی که به خودت میایی می بینی فقط تو ذهنت بودن.

 

 خیلی وقتا حسشون میکنی ولی لمسشون نمیکنی ، برای بودنشون دنبال دلیل عقلی میگردی ولی پیدا نمی کنی ، نمی دونی کین از کجا امدن فقط این رو میدونی که انگار یک عمر دنبالشون گشتی و حالا پیداشون کردی . انگار از روز ازل میشناختیشون. فقط حس میکنی که باید باشن و بودنشون نیاز به دلیل عقلی نداره، مثل نَفَس چه عاقل باشی چه مجنون به بودنش نیاز داری. وقتی یادشون تو دلت خونه می کنه انگار مرهم تمام زخمات میشن و انگار محرم همه اسرارت .

 

 تو مثل کفترباز عاشقی می مونی که یک عمر تو آسمونها دنبالش گشتی درحالی که اون یک عمر توی دلت ساکن بوده.

 

 دوستداری همیشه باهاش باشی همیشه باهات باشه. نمی تونی دوریش رو تحمل کنی .دوست داری اگه از عمر دنیا فقط  دو روز باقی مونده یک روزش رو با اون باشی و یک روزش رو هم به یاد اون . دوست داری براش قشنگ ترین ترانه های دنیا رو بخونی و براش زیباترین خواسته های دنیا رو بخواهی .دوست داری آب تو اقیانوس دلش تکون نخوره. دوست داری غم تو وجودش غریبه بشه.دوست داری بری جلو تو چشماش زل بزنی و هرچیزی که تو دلت هست رو بهش بگی . دوست نداری بری جلو هرچیزی که تو دلت هست  رو بهش بگی ، دوست داری  فقط نگاش کنی و خودش از چشمات هرچیزی که تو وجودت هست رو بخونه . دوست داری تمام لحظه های زندگیت مات نگاهش بشی .دوستداری اون لبخند بزنه و تو فقط نگاهش کنی و از لبخندش انرژی بگیری. بعضی وقتا خودت رو کمتر از بودن می بینی بعضی وقتا فراتراز خواستن .بعضی وقتا تردید داری بعضی وقتا مطمئنی .بعضی وقتا می ترسی نکنه پرنده کوچیک خوشبختیت پر بکشه بره  ، حتی بعضی وقتها می ترسی از اینکه بهش فکر نکنی، بعضی وقتا نگران میشی نکنه اونی نباشی که میخاد. بعضی وقتا حتی میترسی از اینکه نکنه براش غرور داشته باشی .بعضی وقتا کلافه میشی از اینکه چقدر لحظه ها دیر میگذرن بعضی وقتا عصبانی میشه که چقدر ساعتا زود می گذرن. ولی حسی که همیشه تو تمام لحظه ها مشترکه اینه که چقدر زود دلت براش تنگ میشه...

 

  پ ن.سخت است باور اینکه لبخندت را دیگر نخواهم دید...

تلخ!!! همچون چای سرد.

تلخ منم ،
همچون چای سرد ،
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی ...
تلخ منم ؛
چای یخ

که هیچکس ندارد هوسش را ...!   

     

پ ن1.نمی دونم چرا ساختمش اونم بعد این همه سال که مبارزه کردم واسه نساختنش...!!!


پ ن2.  این روزها ، تلخم . . .

          تلخ می نویسم . . .

          تلخ فکر میکنم . . .

          این روزها:

          دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدمها،

          پرهیز میکنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند،

          این روزها ، تلخ تر از همیشه ام ،

          از همه ی آدم ها بریده ام . . . !