دیوانه نبودیم...

" لذتی بالاتراز این نیست که کسی را بیابی

که جهان را مثل تو می بیند

این گونه میفهمیم که دیوانه نبوده ایم "

 

 

چقدر قشنگ گفته کریستین بوبن ...

 

همیشه دوست داشتم دنیا رو از چشم بقیه ببینم

و بفهمم که  دنیا روچه جوری میبین که چیزایی که من میبینم و فکر میکنم براشون قابل درک نیست؟

:)

ادامه نوشته

دوباره سلام

بعد از مدت ها تصمیم گرفتم اینجارو راه بندازم.

 

قالب به هم ریخته بود و مجبور شدم یه عالمه دنبالش بگردم و پیداش کنم و بالاخره پیداش کردم...  :) 

 

و در این بین مثل همیشه به چند قالب قشنگ برخوردم و مثل همیشه نتونستم از این قالب قدیمی بگذرم...

 

در نتیجه گذاشتم برای بعداً شاید عوض کردم.

 

چند تا وبلاگ دیگه داشتم و یه عالمه نوشته که نه آدرسشون یادمه و نه رمزشون...:(

 

اما این اولین وبلاگ منه که خیلی دوستش دارم و هم رمزش همیشه یادمه هم آدرسش.

 

آدرس و رمز اونا رو هم همینجا توی یه پست ثبت موقت بود نوشته بودم

 

که متاسفانه مثل اینکه پست های ثبت موقت بعد از یک مدت پاک میشن...

 

اما اشکال نداره

 

مهم اینه که من دوباره اینجام ومیخوام شروع کنم

 

پس

 

دوباره سلام

...

ادامه نوشته

خاطره

آخرین بازدید 2 سال پیش

چقدر همه چی عوض شده

اینجام خلوت شده...

فقط کاش نوشته های  قبلیم نپریده بودن...

فصل بی رحم تنهایی

براے شادے روحم کمے غــزل،لطفا!

براے شادے روحم کمے غــزل،لطفا!
دلم پر از غم و درد است،راه حل لطفا!

همیشہ کام مـــــرا تلخ مے کند دنیـا
به قدر تلخے دنیــــاے تان عسل لطفا!

مرا بہ حال خودم ول کنیـــــد آدم هـا
فقـــــط براے گریـــــہ لااقـل ،لطفا!

کسے میان شما عشق را نمــــے فهمد،
ادا،دروغ،بس است این همــہ دغل لطفا!

کجاست کوه کنـــــے تا نشان دهد اصلا
به حرف نیست کہ عاشق شدن،عمل لطفا!

بہ زور آمـــــده بودم, بہ اختیـار مــــرا،
ببر بہ آخر دنیـــــا از ایـن محــــل لطفا!

نمانده راه زیادے ،کنــــار قبرستـــــان،
پیاده میشوم آقـا......همیـــــن بغل لطفا!

...

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری می کشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.


.:: دکتر علی شریعتی
::.

به نام خدا

 

 

 

به نام هستی بخش یگانه

 ... و سلام  نام خداست

 

به تماشا سوگند

                          و به آغاز کلام

                                                و به پرواز کبوتر از ذهن

                                                                                 واژه ای در قفس است...

 

حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود .

 

من به آنان گفتم :آفتابی لب درگاه شماست

 

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

 

عکس

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

امید

زندگی باور میخواهد، آنهم از جنس امید،

که اگر سختی راه، به تو یک سیلی زد،

یک امید قلبی،،

به تو گوید که خدا هست هنوز......

لحظه هایی باید دل خود را بسپاری به خودش

تا که آرام شوی با عشقش

بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی با ز از آن کوچه گذشتم همه 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته درآب

   شاخه دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل وسنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فرا موش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ندانم

سفر از پیش تو؟نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم :که تو صیادی ومن آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نا له ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن گوچه گذشتم

مساحت رنج

  شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید 

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید 

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد 

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید 

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم 

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید 

در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم 

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید 

مگر سماجت پولادی سکوت مرا 

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید 

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

مرحوم قیصر امین پور

تفاوت

نه عزیز دلم ...

همه شبیه هم نیستند !

برف برای دست های یخ کرده کودکان روستا ،

نه زیباست و نه رمانتیک !!!

آوای درون

 باور نخواهد کرد
 اما من به چم خویش می بینم
 که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
 نه بیمار است
 نه بردار است
نه درقلبش

فروتابیده شمشیری

نه تا پر در میان سینه اش تیری

کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری

لبش خندان و دستش گرم

 نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد

اما من به چشم خویش می بینم

به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار

به آن تلخی که می سوزد تن آیینه

در زنگار

 دارد از درون خویش می پوسد
 بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت م یبارد
فرو می ریزد از هم

 در سکوت مرگ بی فریاد
چنین مرگی که دارد یاد ؟

 کسی آیا نشان از آن تواند داد ؟
نمی دانم

 که این پیچیده با سرسام این آوار
 چه می بیند
درین جانهای تنگ و تار

 چه میبیند درین دلهای ناهموار
 چه میبیند درین شبهای وحشت بار
 نمی دانم
 ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

 نمی بیند کسی اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را

فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را

صدای

خشک سر بر خاک سودن های بالش را

 کسی باور نخواهد کرد

فریدون مشیری

ذهن

 ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

گرنکاری علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتراز زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

ناقوس نیلوفر

به دست های او نگاه میکنم
که میتواند از زمین
هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد
و میتواند از فضا
هزارها ستاره را به زیر پر درآورد
به دست های
خود نگاه میکنم
که از سپیده تا غروب
هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند
هزار لحظه عزیز را تباه میکند
مرا فریب میدهد
ترا فریب میدهد
گناه میکند
چرا سپید را سیاه میکند
 چرا گناه میکند
 کودک زیبای زرین موی صبح
شیر می نوشد ز پستان سحر
تا نگین ماه را آرد به چنگ
میکشد از سینه گهواره سر
شعله رنگین کمان آفتاب
در غبار
ابرها افتاده است
کودک بازی پرست زندگی
دل بدین رویای رنگین داده است
باغ را غوغای گنجشکان مست
نرم نرمک برمی انگیزد ز خواب
نالد مست از باده باران شب
می سپارد تن به دست آفتاب
کودک همسایه خندان روی بام
دختران لاله خندان روی دشت
جوجگان کبک خندان روی کوه
کودک من لخته ای خون روی تشت
باد عطر غم پراکنده و گذشت
 مرغ بوی خون شنید و پر گرفت
آسمان و کوه و باغ و دشت را
نعره ناقوس نیلوفر گرفت
روح من از درد چون ابر بهار
عقده های اشک حسرت باز کرد
روح او چون آرزوهای محال
روی بال ابرها پرواز کرد

فریدون مشیری


فصل وصل


صل ، فصل خیش و فصل گندم است
عاشقان این فصل ، فصل چندم اس
فصل گندم ، فصل جو ، فصل درو 
فصل بی خویشی است ، فصل خویش نو 
چارفصل سال را رسم این نبود 
هیچ فصلی اینچنین خونین نبود 
فصل کشت و موسم برزیگری است 
عاشقان این فصل ، فصل دیگری است 
فصل دیگرگونه ، دیگرگونه فصل 
فصل پایان جدایی ، فصل وصل
فصل سکر وحشی بوی قصیل
شیهه ی خونین اسبان اصیل
فصل داس خسته و خورجین سرخ 
فصل تیغ لخت ،فصل زین سرخ
فصل گندم ، فصل بار و برکت است 
عاشقان این فصل ، فصل حرکت است
طرح کمرنگی است در یادم هنوز
من به یاد دشت آبادم هنوز
خوب یادم هست من از دیر باز 
باز جان می گیرد آن تصویر ، باز
گرگ و میش صبح پیش از هر طلوع 
قامت مرد دروگر در رکوع
خوشه ها را با نگاهش می شمرد 
داس را در دست گرمش می فرشد 
قطره قطره خستگی را می چشید 
دست بر پیشانی دل می کشید 
بافه ها را چون که در بر می گرفت 
خستگی ها از تنش پر می گرفت 
گاه دستی روی شبنم می گذاشت 
روی زخم پینه مرهم می گذاشت
دشت دامانی پر از بابونه داشت
پینه ی هر دست بوی پونه داشت 
تو همان مردی ، همان مرد قدیم 
با تو میراثی است از درد قدیم 
در تو خون خوشه ها جوشیده است 
خوشه ها خون تو را نوشیده است 
دستهایت بوی گندم می دهد 
بوی یک خرمن تظلم می دهد 
دارد آن فصل کسالت می رود 
باز امید اصالت می رود 
تازه کن آن روزهای خوب را 
روزهای خیش و خرمنکوب را 
چند فصلی کشت بذر عشق کن 
هر چه قربای است نذر عشق کن 
سرخ کن یأس سفید یاس را 
پاک کن گرد و غبار داس را 
خوشه ی گندم پس از دی می رسد 
داس تو افسوس ، پس کی می رسد ؟
بار می بندیم سوی روستا 

می رسد از دور بوی روستا

مرحوم قیصر امین پور

نان ماشینی

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند 
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند 
من دلم می خواهد 
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس 
نان ماشینی 
در تصرف دارد 
...
...
...
آبروی ده ما را بردند

مرحوم قیصر امین پور

روز مبادا

وقتی تو نیستی                                                            
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !

* * *

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...

هر روز بی تو
روز مبادا است !


 
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...

مرحوم قیصر امین پور

خواب

شب بر روی شیشیه های تار

مینشست آرام چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها

جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و

ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

فروغ فرخزاد

بزنم یا نزنم

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟


با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟


همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

مرحوم قیصر امین پور

*.::درد واره ها::.*

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

حسرت همیشگی

حرف‌های ما هنوز ناتمام... 

تا نگاه می‌کنی: 

وقت رفتن است 

باز هم همان حکایت همیشگی 

پیش از آنکه با خبر شوی 

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود 

آی... 

ای دریغ و حسرت همیشگی 

ناگهان 

چقدر زود 


دیر می‌شود

مرحوم قیصر امین پور

ظهر تابستان

رفته بودم سر حوض


تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...


آب در حوض نبود


ماهیان می گفتند:


هیچ تقصیر درختان نیست


ظهر دم کرده تابستان بود


پسر روشن آب، لب پاشویه نشست


و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد

انتظار

قطار می رود

تومی روی تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنانبه نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!

مرحوم قیصرامین پور

نامی از هزار نام


ای شما!ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم:

نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟

یک نفر که تا کنون

رد پای خویش را، لحن مبهم صدای خویش را،

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گرچه بارها وبارها

نام این هزار نام را

از زبان این وآن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه ئ گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را نمی سرود

حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود

وسکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود

نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت

روز های چار شنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

ای شما!ای تمام نام های هر کجا !

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟

این دل نجیب را، این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش راه می دهید؟

مرحوم قیصر امین پور

خدا...

 

   و چنین گفت خدا :

    نازنیم آدم ،با تو حرفی دارم    اندکی پیشتر آی

     آرام و نجیب آمد پیش  زیر چشمی به خدا می نگریست

      نازنینم آدم

     قطره اشک ز چشمان خداوند چکید

  یاد من باش که بس تنهایم ، بغض آدم ترکید

    گونه هایش لرزید ،به خدا گفت پدر:

      من به اندازه ی گل های بهشت   ،      من به اندازه ی عرش

         نه من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستت دارم

       کوله اش را برداشت  ،     

                              خسته و سخت قدم بر می داشت

                                                                            راهی ظلمت پر شور زمین

طفلکی آدم بنده غمگین  ،    

                                 در همان لحظه جانکاه هبوط

                                                                              زیر لب های خدا باز شنید

نازنینم آدم    نه به اندازه عرش

          نه به اندازه گل های بهشت      نه به اندازه تنهایی من

 

                      که به اندازه یک دانه گندم پسرم یادم باش

                         نازنینم آدم نبری از یادم

                                                                                  

داستان

نیازمند تعظیم

شیوانا همراه شاگردانش از راهی میگذشتند. برای استراحت در مهمان خانه بین راهی توقف کردند. صاحب مهمان خانه شیوانا را شناخت. نزد او امد و از این که توانسته میزبان شیوانا باشد اظهار خوشحالی کرد و گفت: من دو پسر دارم که آنجا کنار در به رهگذرانی که نمی خواهند در مهمان خانه غذا بخورند و ترجیح می دهند غذایی ارزان را در کاسه خودشان تحویل بگیرند غذا میدهند. همان طوری که می بینید یکی از آنها هیکلی درشت وبدقواره دارد ودیگری برعکس بسیار خوش اندام وخوش سیماست. کم کم دارم پیر می شوم و می خواهم مزرعه و مهمان خانه را بین این دونفر تقسیم کنم. مزرعه رابرای پسر بزرگ تر در نظر گرفته ام که درشت اندام است وبه درد کارهای سخت و طاقت فرسا می خورد. مزرعه دارها زیاد با مردم سرو کار ندارند وفقط در پایان فصل درو باید محصول خود را به بازار ببرند وبفروشند. اما کار در مهمان خانه نیازمند کسی است که با مردم برخورد زیادی داشه باشند، به خصوص آن که آدم های فقیر زیادی برای گرفتن آش و غذاهای ارزان به ااین مهمان خانه می آیند . من هم برای همین فرزند کوچک تر و خوش سیماتر را برای مدیریت مهمان خانه انتخاب کرده ام، اما ته دلم تردید دارم. به نظر شما درست عمل کرده ام؟

شیوانا کمی فرصت خواست. سپس ساعتی به رفتار دو پسر با مشتریان، به خصوص متقاضیان کاسه های ارزان آش با دقت نگاه کرد وبعد از مدتی صاحب مهمان خانه را صدا زد وگفت: خوب نگاه کن! پسربزرگ ودرشت هیکل تو وقی می خواهد کاسه آش را به مردم بدهد خم می شود و کاسه را درست مقابل رهگذران می گذارد، اما پسر کوچک تو با غرور سر جای خود می نشیندو کاسه ی آش را روی میز نزدیک خودش می گذارد و رهگذران و خریداران را وادار می کند که کمر خم کرده و روی میز دستشان را دراز کنند تا بتوانند کاسه ی آش را بردارند. پسر کوچک تر تو نیازمند تعظیم دیگران است وبا این کارش مردم را برای یک کاسه ناقابل آش وادار به تعظیم میکند و این اصلا برای اعتبار وشهرت مهمان خانه ات خوب نیست. به نظر من جای پسر کوچک باوجود اندام ضعیف وکم طاقتش همان مزرعه وکار سخت است. پسر درشت هیکل توبر عکس دلی پاک و انسانی تر دارد و بیشتر به درد اداره مهمان خانه می خورد. این را خودت از قبل فهمیده بودی اما چون بر اساس درشتی هیکل و زیبایی چهره، آن ها را مقایسه کرده بودی نتیجه غلط به دست می آوردی. ملاک را اخلاق و میزان احترام به انسان ها قرار بده. جواب درست را فورا به دست می آوری!

زندگی ..

 

زندگی خالی نیست

   مهربانی هست 

        سیب هست

       ا یمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

...

نشانی

 

"خانه دوست کجاست ؟" در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید .

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

"نرسیده به درخت ،کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سر به در می آرد ،

پس به سمت  گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ،خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ،جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی :

خانه دوست کجاست؟

شهر شیشه ای

اینجا آسمان بدون ابر است و آبی آبی آبی

اینجا همان شهری ست که برای رفتن به آنجا باید قایقی ساخت...

 اینجا کسی هست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند

در این شهر پنجره ها رو به تجلی باز است

بام های خانه های این شهر جای کبوتر هایی است که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی این شهر شاخه ی معرفتی ست

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک در این شهر موسیقی احساس تو را میشنود

در این جا صدای پر مرغان اساظیر  می آید در باد

 وسعت خورشید در شهر به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

اینجا شهر شیشه ای ست

خوان هشتم

خوان هشتم

...یادم آمد هان

داشتم می گفتم ،آن شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها میکرد

                                       و چه سرمایی ،چه سرمایی!

                                      باد برف و سوز وحشت ناک

لیک ،خوش بختانه آخر ،سر پناهی یافتم جایی

    گرچه بیرون تیره بود و سرد ،هم چون ترس ،

قهوه خانه گرم و روشن بود ،هم چون شرم ...

همگنان را خون گرمی بود .

قهوه خانه گرم و روشن ،مرد نقال آتشین پیغام ،

راستی کانون گرمی بود

 مرد نقال،آن صدایش گرم، نایش گرم ،

                                           آن سکوتش ساکت و گیرا

                                                                       و دمش چونان حدیث آشنایش گرم

راه می رفت و سخن می گفت

چوب دستی منتشا مانند در دستش ،

مست شور و گرم گفتن بود .

صحنه ی میدانک خود را

     تند و گاه آرام می پیمود .

            همگنان خاموش،

گرد بر گردش ،به کردار صدف بر گرد مروارید،

پای تا سر گوش

     هفت خوان را زاد سرو مرو ،

یا به قولی "ماخ سالار" آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین ،روایت کرد

 خوان هشتم را

بقیه شعر توی ادامه مطلب  آخه خیلی طولانیه

حتما ادامه شو  بخونید من که عاشق این شعرم.. 

 

ادامه نوشته