دیـگر دوستت ندارند ...

دُرســت وقتیــکه می فهــمند دوستــشان داری ،
مغـرور میـشوند ...
وحشـی میـشوند ...
لگد میـزنند ...
حرف جدایـی را پیش می کـِشـند ...
به هر بـهانه ای آزارت می دهند ...
وقـتی مـی فهمـند دوستشان داری ،
دیـگر دوستت ندارند ...

انکار نمی کنم،زندگی خوب است


اینجا همه چیز است


آینه،قرآن،ظرفی آب


تسبیح،شمع،دیوان حافظ


در کنار خوابهای یاسی رنگ!


مرا ببین،نگاه کن مرا


ار حنجره کوچه صدایت کردم


افسوس!


میان باد پیچید،همه فریاد من


نگاه کن مرا، مراببین


در این تنهایی


در پشت فاصله ها


بالهای چشمانم را می بندم


شاید بیایی...


تکرار می کنم، زندگی خوب است...

دلم گرفته با شما هام

کسی اینجا نیست؟

چرا کسی صدای من و نمی شنوه

اهای یه لحظه هم به حرفای من گوش کنید

میدونم همتون میشنوین ولی نمیخواین که بفهمین درکم کنید

فکر کنم بهتره همیشه گوشه نشین سکوت تنهایی هام باشم

سلام بچه ها دلم امشب بدجور گرفته نمیدونم چرا خاطرات هرگز مارو ترک نمیکنن برعکس آدم های بی وفا...ادما زود خسته میشن ولی خاطرات همیشه موندگارن.

نمیدونم غصه ها درد ها رنج ها و خستگی ها کی میخوان مارو راحت بذارن!

این روزا اسمون دلم سیاه و تاریک شده وقتی چشمام و رو به آسمون میکنم حتی یه ستاره هم نیست که با چشمکش لبخند و به دلم هدیه بده...

فکر کنم حتی مهتابم با من قهر کرده...حس عجیبیه نگاهی به آسمون زندگی

امشب هم میگذره سیاهی آسمون کهکشان همچنان دست به سپیدی میده...آره زمان میگذره بدون هیچ توقفی...منم دنبال پرتوی نوری واسه دل تاریکم هستم!

به امید شبی پر ستاره و روزهایی روشن و زیباتر از دیروز

پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....
به اندازه یک نگاه...
به اندازه یک لبخند....
تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم

درد منه!!!!!!!! :-(

خدايا بسه ديگه خسته شديم

تا کي چشامونو ببنديم و هيچي نگيم


خيانتا , بغضا , گريه ها رو ميبني و هيچي نميگي


همه خستن همه خسته شدن اره خسته خسته


جوناي 20 ساله قلبي دارن مانند قلب يک پيرمرد 80 ساله

که1000 تيکه شده

خدا جون بسه امتحانمون


همه ي ما شکست خورديم و شکستيم ....


خدا جون بسه

ميگن سه موقع دعا برآورده ميشه:

يکي وقت غروب


يکي زير بارون


يکيم وقتي دلي ميشکنه


من وقت غروب زير بارون با دلي شکسته دعا کردم خدايا هيچ دلي نشکنه...


چه عاشقانه است این روزهای ابری

چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی

چه عاشقانه است شکفتن گلهای اقاقیا

چه عاشقانه است قدم زدن در سر زمین عشق

و من

چه عاشقانه زیستن را دوست دارم

عاشقانه لا لایی گفتن را دوست دارم

عاشقانه سرودن را دوست دارم

عاشقانه نوشتن را دوست دارم

عاشقانه اشک ریختن را...

دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار

بهترین و عاشقانه ترین کسانم...

و من

عاشقانه می گریم...

عاشقانه می خندم...

عاشقانه می نویسم...

و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم...

هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
 هرجا که دلت میخواهد برو…
 فقط آرزو میکنم
 وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
 و اما من…
 بر نمیگردم که هیچ!
 عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
 که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

غمناک

ادامه نوشته

بی تار پود (شعری از سهراب سپهری)

در بیداری لحظه ها

پیکرم در کنار نهر خروشان لرزید

مرغی روشن فرود آمد

و لبخند گیج مرا برچید و پرید

ابری پیدا شد

و بخار سر شکم

را در شتاب شفافش نوشید

نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد

و خطئط چهره ام را آشفت و گذشت

درختی تابان

پیکرم را در ریشهء پیکرم بلعید

طوفانی سر رسید

و جاپایم را ربود

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد

تصویری شکست

خیالی از هم گسیخت.