اسپینوزای من
بخشی از رمان «اسپینوزای من» را در اینجا بخوانید.
«کوشش کنید از راه صعب عبور کنید»
همسایه ی طبقه چهارم
آنی گفت: «گوش کن صدایی نمی شنوی؟» گفتم: «مهم نیست لابد مال یکی از همسایه هاست.» دوباره گفت: «اما صدا از پاگرد می آد.» گفتم: »این که دیگه گوش کردن نداره. لابد یه نفر داره بالا می ره.» و صدای تلوزیون را کمی بالا بردم.
اسم کاملش انسیه بود و من به شیوه بیشتر زوج ها به خصوص در سال های اول ازدواج، آنی صدایش می زدم. مثل این که: «ببین این تصویر به پس زمینه می خوره آنی؟» یا «بهتر نبود برا پرده ها رنگ قهوه ای را انتخاب می کردی که با کابینت ها و نهارخوری ست باشه؟» یا «دوباره تفاله ی چای را توی سینک خالی کردی عزیزم» و همین دست جملات و... وقت هایی هم که عصبانی می شدم چندبار این اسم – آنی - را زیر لب صدا می کردم و تعجب می کردم از این که دیگران چرا زن هایشان را به این اسم که از همه ساده تر و شیک تر و با مسماتر بود صدا نمی کردند و سر آخر می گفتم: «آنی، آنی، آنی! از دست تو من بالاخره یه روز سر به کوه و بیابون نذارم خوبه» و کم پیش می آمد البته که کارمان به جاهای باریک بکشد.
از همان روزهای اول یک مرام نامه بین خودمان امضا کرده بودیم که در ابتدا فقط چند بند داشت از جمله این که؛ «در هرحال همدیگر را دوست داشته باشیم» و «اگر لازم شد برای هم بمیریم» و «اجازه ندهیم کسی توی زندگیمان بیاید، یا دخالت کند» و ... همین چیزها و یکیش هم این بود که؛ «زیاد زندگی را جدی نگیریم.» و هر روز چیزی به آن اضافه می شد طوری که بعضی وقت ها یادمان می رفت و با تعجب من به آنی یا آنی به من می گفت: «یعنی واقعا قرار بود که ...»
بعد هم این که چون تصمیم گرفته بودیم که توی هر کار کوچک و بزرگی اول مشورت کنیم و بعد تصمیم بگیریم به ندرت پیش می آمد که با مشکل رو به رو بشویم و چون از سر حوصله و با طمانینه تصمیم می گرفتیم هیچ وقت پیش نمی آمد که از کرده ی خود پشیمان بشویم.
ما طبقه ی اول بودیم و به عبارتی همکف بودیم. یعنی تقریبا با کف یکی بودیم چون واحد ما تنها سه پله می خورد. بالای ما زن و مردی میانه سال نشسته بودند با سه چهاربچه ی قد و نیم قدِ آرام که بزرگ ترینشان هفت سال بیشتر نداشت. بالای آن ها یک زن و شوهر ارمنی بودند که کاری به کار کسی نداشتند و توی جلسات ماهانه هم اغلب چیزی نمی گفتند و بالای آنها، یعنی طبقه آخر ساختمان زنی بود که تازه چند سالی می شد که تنها شده بود، یعنی این که همسرش را از دست داده بود و به گمان من درست همین جاهاست که کلمه ی «همسر» معنا پیدا می کند. اگرچه صورتش پر چین شده بود و دستهایش شروع کرده بود به لرزیدن اما او هم آزارش به کسی نمی رسید و «ترجیح می داد همه ی کارها را خودش انجام دهد.» و این مهم تر از هر چیز دیگری بود.
هفتاد سال بیشتر نداشت و به قول خودش بازی های روزگار او را «به این روز» انداخته بود. می گفت: این اصرار «خدا بیامرز» بود که ما طبقه ی آخر رو انتخاب کنیم. و این که : «آن وقت ها هنوز خانه های روبه رویی درست نشده بودند و می شد از همان جا تا انتهای بولوار را دید.» من داشتم روی «بازی های روزگار» فکر می کردم و این که تازه «بازی های المپیک» تمام شده بود و این که بازی ها، همه ی بازی ها، بالاخره تمام می شود الا «بازی های روزگار». می گفت: «جوان بودیم. فکر نمی کردیم روزی از پا بیفتیم و نتونیم چهار تا پله رو بالا بریم.»
چهار پله نبود. سی و هفت پله بود. درست سی و هفت پله. این را اولین باری که تصمیم گرفتم - یعنی تصمیم گرفتیم- چون همانطور که قبلا گفتم ما اغلب «تصمیم می گرفتیم» یعنی هیچکداممان به تنهایی تصمیم نمی گرفت، چمدان کوچک پیر زن را بالا ببرم متوجه شدم. کوچک بود اما سنگین بود. به شوخی گفتم «پیرزنی با چمدانی پر از طلا» گفت: «نه مادر وسایل اون خدابیامرزه چفت و بست حسابی که نداره این خونه می ترسم اتفاقی براشون بیفته» بعد تا دو ماه و ده روز این شد کار من که هر بار که از بیرون بر می گشت چمدانش را بالا می بردم.
اوایل در می زد. بعد دیگر لازم نبود در بزند چون صدای پایش را که لخ لخ کنان روی زمین کشیده می شد به محض ورود می شناختم. چمدان را می گذاشتم بالا و بر می گشتم. بر می گشتم و دستش را می گرفتم- درحالیکه هیچ وقت یادم نمی آمد یک بار دست مادرم را گرفته باشم- و او روی هر پاگرد پنج تا شش دقیقه استراحت می کرد و من مجبور بودم مثل ابوالهول یا اجل معلق یا هر چه، برای چند دقیقه بالای سرش سیخ بایستم تا کمی که درد زانوهایش فروکش کرد با هزار سلام و صلوات بلند شود و ما-من و او- به راه صعبمان ادامه دهیم. تازه بین تصمیمش به بلند شدن و بلند شدن باز چند دقیقه طول می کشید که برای من انگار یک سال بود.
این بود که تصمیم گرفتم- تصمیم گرفتیم- که من او را روی دوشم بگیرم و از پله ها بالا ببرم که کار خسته کننده ای بود اما وقت من کم تر گرفته می شد و می توانستم زود برگردم به سراغ زندگی خودم. وزنش زیاد نبود، اندازه ی یک چمدان متوسط کمی کم تر و بیشتر، اما این که خودش را ولو می کرد روی شانه های من و گاهی دستش بی اختیار دور گردنم، زیر گلویم حلقه می شد و من تا آستانه ی خفه شدن پیش می رفتم بد بود.
بعد ما- من و آنی- نشستیم که عقل هایمان را روی هم بگذاریم و به یک نتیجه ی جدی و تصمیم عاقلانه برسیم. مثل همیشه گزینه هایی را که به ذهنمان می آمد توی برگه هایی که جلو دستمان بود کنار هم چیدیم، حتی دورترین و بدترین گزینه ها را. من می گفتم و آنی می نوشت. آنی می گفت و من می نوشتم و بعد از یک ساعت کلی برگه ی امتحانی سیاه کرده بودیم. چون اغلب روی برگه های بچه ها می نوشتیم که با این کار به اقتصاد خانواده کمک کرده باشیم.
من معلم بودم و از شغل خودم که به من فرصتی می داد که به زندگی خانوادگی ام هم رسیدگی کنم بدم نمی آمد. آنی تازه درسش را تمام کرده بود و داشت، یعنی داشتیم دنبال یک شغل مناسب می گشتیم که هم درآمد خوبی داشته باشد و هم فرصت کافی داشته باشد که به من و زندگی خانوادگی اش برسد.
گزینه ها را با حوصله روی برگه های سفید یا دقیق تر، پشت برگه های سیاه شده ی بچه ها می نوشتیم و یکی یکی خط می زدیم. اولین چیزی که به ذهنمان رسید این بود که به همین شیوه ادامه دهیم منتها من یک کتاب دایره المعارف جیبی همراهم باشد که در فواصل بین نشستن ها و برخاستن ها دایره ی معلوماتم را گسترش بدهم. به این ترتیب من وقتم تلف نمی شد و موقع وارد شدن به خانه کم تر غر و لند می کردم. اما این تصمیم دست کم به دو دلیل عملی نبود. یک این که نور پاگرد ها زیاد نبود و ما مجبور بودیم مهتابی ها را عوض کنیم که این قضیه مطمئنا با مخالفت همسایه ها روبه رو می شد و دیگر این که حمل یک کتاب ولو کوچک در کنار آن چمدان سنگین کار را ساده نمی کرد هیچ که سخت تر می کرد و من بیشتر خسته می شدم.
بعد به ذهنمان رسید که خانه را عوض کنیم و برویم یک جای دیگر. این می توانست گزینه ی خوبی باشد اما با یادآوری دشواری ها و سگ دو زدن های زیادی که برای پیدا کردن این خانه پشت سر گذاشته بودیم و آن همه قرضی که بالا آورده بودیم زیاد معقول نبود. چون هرگونه تصمیم به عوض کردن خانه خواه ناخواه مستلزم هزینه های محاسبه شده و محاسبه نشده ای بود که برای ما که کف گیرمان بعد از خرید خانه به ته خورده بود حکم نوعی حماقت را داشت. از طرفی این خانه محاسن زیادی داشت که هرچه از زمان ساکن شدنمان می گذشت بیشتر بر ما آشکار می شد. از جمله این که ما ساکن شده بودیم و این چیز کمی نبود. بعد این که آپارتمان چهار واحده بود و آرام بود و خانه ها اگرچه کوچک بودند اما آفتاب گیر بودند و خلاصه به گشتن و باز گشتن و پیدا کردن و فروختن و عوض کردنش ... نمی ارزید.
یک گزینه هم این بود که مسئولیت را بین همه ی اهالی تقسیم می کردیم، مثلا هرکدام یک هفته ... که این یکی هم بلافاصله رد شد چون آن ها اگر این کاره بودند همان وقت که من زیر یک چمدان سنگین عرق می ریختم و هن و هن می کردم دست کم یک خسته نباشید ساده می گفتند. اما آنها انگار اصلا ما را ندیده بودند و سایه وار از کنار ما- من و چمدان یا من و پیرزن همسایه- رد می شدند. البته این خوب بود چون من آدمی بودم که از ترحم و دلسوزی و این جور چیزها بدم می آمد و همین که آن ها آزارشان به کسی نمی رسید خوب بود. گزینه ی دیگر این بود که ما هم مثل بقیه ی همسایه ها و مثل یکی دو ماه اول، خودمان را بزنیم به بی خیالی و بگذاریم خودش تکه تکه و لخ لخ کنان بالا برود. اصلا اگر سختش بود چرا بیرون می آمد؟ می توانست بیرون نیاید. یا اگر هم نمی توانست بیرون نیاید خانه اش را عوض کند. مگر از قدیم نگفته اند موسا به دینش و عیسا... اما در همان لحظه عصبانیت ما که تازه داشت اوج می گرفت فروکش کرد. چون خیلی زود فهمیدیم که این یکی هم عملی نیست. گذشته از دشواری هایی که داشت، وظیفه اخلاقی و وجدانی ما حکم می کرد و اصلا از همان اول یاد گرفته بودیم که هر جا فروافتاده ای بود دستش را بگیریم نه این که به او تیپا بزنیم. تازه مگر ما خودمان توانسته بودیم خانه را عوض کنیم و اصلا خانه عوض کردن مگر به این راحتی ها بود؟ خنده دارتر از همه این بود که از خانه بیرون نیاید. مگر می شد کسی همه ی عمرش را از خانه بیرون نیاید ولو این که این همه ی عمر شامل تنها دو یا سه سال باشد؟ چون ما فکر می کردیم بیشتر از دو یا سه سال به پایان عمرش نمانده باشد. این گونه بود که این پیشنهاد هم مثل چند پیشنهاد قبلی و چند پیشنهاد بعدی در همان نشست اول رد شد و می خواستیم تصمیم درباره پیرزن همسایه را به نشستی در آینده موکول کنیم که همان لحظه یک پیشنهاد خوب به ذهن آنی / انسیه آمد که معمولا و از آن جایی که توی دبیرستان ریاضی خوانده بود ذهنش در چنین شرایطی بهتر کار می کرد و بهتر مسائل را تجزیه و تحلیل می کرد. و طبیعی بود که من هم در همان لحظه ی اول، بدون اندکی فکر کردن، آن را بپذیرم چون گذشته از این که پیشنهاد از سوی آنی/ انسیه بود که به ذهنش اعتماد داشتم، یک راه حل نهایی بود و کسی هم به غیر از ما درگیر نمی شد یعنی مجبور نبودیم به همسایه های دیگر رو بیندازیم و از آن ها برای حل مساله کمک بخواهیم و بالاخره این که مگر قرار بود چند سال دیگر زنده بماند و ما هم که هنوز جوان بودیم و به راحتی می توانستیم پله ها را، سی و هفت پله را، بالا و پایین برویم و تازه مگر روزی چند بار بیرون می رفتیم و درنهایت این که بین سه پله و سی و هفت پله هم آنقدر فاصله نبود که ما را به تردید وا دارد.
این بود که من صبح همان روز پیشنهاد را با پیرزن طبقه چهارم در میان گذاشتم و او با روی باز پذیرفت و حتی با آن زبان پیرزنانه و دوست داشتنی تشکر هم کرد و اینگونه بود که از فردای همان روز، او شد پیرزن طبقه ی هم کف و ما شدیم «همسایه ی طبقه ی چهارم» و هر کدام از همسایه ها هم در اولین نشست ماهانه ی آپارتمان از ما به خاطر آن عمل بشر دوستانه جداگانه و با عبارت هایی که پر بود از اخلاص و صمیمیت تقدیر کردند .
حالا دیگر من با وجدان آسوده روی تراس می نشینم و آنی/ انسیه برایم چای می آورد و گاهی هم قهوه و در حالیکه دست همدیگر را گرفته ایم و مراقبیم زیاد به لبه ی تراس نزدیک نشویم، از آن بالا به درخت های پیر خانه های همسایه نگاه می کنیم و من هر بار که پیرزن طبقه هم کف را می بینم با لحنی مهربانانه می گوید: «پیر شوی پسرم» و از این که من با وجود پنجاه و چند سال هنوز آنقدر جوان مانده ام که یک نفر به من می گوید پسرم به ادامه ی زندگی امیدوار می شوم و با خودم می گویم: «همین جمله، همین چند کلمه ی ساده، به اندازه ی یک دنیا ارزش دارد» و همان لحظه زن ارمنی طبقه ی سوم از کنار ما رد می شود و پیرزن با همان لحن مهربانانه می گوید: «پیر شوی پسرم» و من تازه می فهمم که تقریبا همه ی بینایی اش را از دست داده است و اگر طبقه اول یا جهارم بودن ربطی به دردهای زانو و پشت و حتی معده داشته باشد ربطی به بینایی آدم ندارد و چه خوب که ما- من و آنی/ انسیه- هنوز بینایی مان را و هیچ چیز دیگری را از دست نداه ایم و از این که سال ها قبل، بیست و چند سال، در یک اقدام انسان دوستانه تصمیم گرفتیم که جایمان را با پیرزنی که در آستانه ی مرگ بود عوض کنیم پشیمان نیستیم. اصلا پشیمان نیستیم. مثل وقتی که آدم ها توی مترو، اتوبوس یا هر جای دیگری به محض نشستن دنبال کسی می گردند که سنش چند سال از آن ها بزرگ تر باشد یا این گونه نشان بدهد و آنها بتوانند جایشان را با او عوض کنند. البته در بیشتر موارد اکثر «آن هایی که این گونه نشان می دهند» هم با جمله ساده ی «ایستگاه بعد پیاده می شویم» و گاه تنها با اشاره ی و گاه حتی بی اشاره ای، پیشنهاد مطرح شده را رد می کنند و آن ها مجبور می شوند با سرافکندگی و حقارت دوباره روی صندلی های خشکشان تکیه بدهند و آدم باید خیلی شانس بیاورد که در چنین مواردی نه تنها پیشنهادش پذیرفته شود بلکه «با روی باز پذیرفته شود» و همراه باشد با جملات قدرشناسانه. جملاتی مثل: «پیر شوی پسرم» یا «پیر شوی مادر» که البته و به رغم استفاده از کلمات متغیر معنای یکسانی را به ذهن متبادر می کنند. یک معنا و نه بیشتر. مانند چین های روی دست های یک پیرزن.
نگاهی به داستان «عافیت» نوشته ی بهرام صادقی
چوک شماره 52 http://www.chouk.ir بخوانید
همچنین متن کامل مقاله «چهره شگفت » را در مجله ادبی پیاده روhttp://www.piadero.ir بخوانید
برگرفته از کتاب «هنر و فلاکت» نوشته م.ح.عباسپور/نشر ققنوس/ نوبت چاپ شهریور93
روایت اول
هنگامی که در تابستان 1305 هدایت همراه با اولین گروه از دانشجویان ایرانی عازم بلژیک شد کسی نمی دانست در ذهن این دانشجوی اشراف زاده ی جوان چه می گذرد و با چه انگیزه یا انگیزه هایی عازم این سفر شده است. تا این زمان هدایت جز چند اثر ساده چیزی خلق نکرده بود؛ مقدمه ای بر رباعیات خیام، زبان حال یک الاغ و انسان و حیوان. هر چند از دل همین نوشته های معمولیِ آمیخته با مایه هایی از بدبینی اولیه بود که بعدها «صادق هدایت» زاده شد، اما او هنوز یک دانشجوی ساده بود که احتمالاً مشخصه ی چشم گیرش خانواده ی نیمه اشرافیِ او بود که از چند نسل قبل چه در عصر قاجار و چه در دوره ی پهلوی همواره در دستگاه های حکومتی صاحب منصب بودند. اگرچه او برای این چیزها تره خورد نمی کرد هیچ، گریزان هم بود.1
مقصد اولیه ی هدایت بندر «گان» در کشور بلژیک بود. او رفته بود که در رشته ی مهندسی راه و ساختمان کسب تحصیل کند، چیزی که اصلاً با روحیات او سازگاری نداشت. کمی بعد به شیوه ی بیشتر نویسنده های بزرگ آن دوره سر از پاریس درآورد که مرکز فرهنگ و هنر جهان و خواستگاه قاطبه مکتب های هنری مدرن بود. و این شروع تناقضات زندگی او بود؛ تهران، روستایی که بی قاعده بزرگ شده بود و هنوز به بسیاری از جاهای آن برق هم نکشیده بودند و تعداد اتوموبیل های آن از شمار انگشت های دست تجاوز نمی کرد و پاریس شهری با بزرگ راه ها، تالارها، موزه ها و ساختمان های بزرگ و مترو، که به تنهایی می توانست یک انسان شرقی را از خودش تهی کند.
در تابستان سال 1309 بعد از چهار سال سرگردانی و قبل از آن که مدت دوره ی تحصیلش به پایان برسد با مایه هایی از سرشکستگی به وطن مألوف برگشت؛ با چمدانی که به ظاهر خالی بود، بلکه تکه هایی از یک تندیس فرنگی را در خود داشت.2 در حالیکه قسمت هایی از وجودش و در واقع اصلی ترین تکه های وجودیش را آن جا، میان شاه راههای بزرگ پاریس، کتابخانه ها، موزه ها و آمفی تئاترها به جا گذاشته بود. حالا سخت تر از هر چیز کنار آمدن با این تندیس بود که از هر چیز دیگری برای او زنده تر بود و پنهان کردن آن از آن همه نگاه و بی اعتمادی کار ساده ای نبود و مساوی بود با هر چه بیشتر دور شدن و هر چه بیشتر فرو رفتن در شبی جاودانه و البته خواستنی.
قسمت عمده ای از آن چه زندگی بود پیشاروی او بود اما این چیزی نبود که او می خواست چرا که از قواعد آن بی خبر و نسبت به ذره ذره ی آن بی اعتماد بود. پس «گذاشت و خواست تا تکه تکه از دستش در برود.» [ص48/11]
او خام ترین و ناشی ترین بازیگر این میدان بود و در حالیکه دیگران با کم ترین استعداد و قابلیت به بیشترین های ممکن رسیده بودند، هدایت تا انتها به کارمند دون پایه ی این یا آن اداره بودن رضایت داد. «هرکس در زندگی یک فن را وسیله ی معاش خود قرار می دهد؛ مثلا یکی دایره ی «ن» را خوب می نویسد، یکی شعر قدما را از بر می کند، یکی مقاله ی تملق آمیز چاپ می کند و تا آخر عمر به همان وسیله نان خودش را در می آورد. حال من می بینم آنچه تا کنون کرده و می کنم همه بیهوده است.» [ص218/16]
او در واقع توان و روحیه ی مبارزه با این میزان از دو رنگی و تناقض را نداشت. دیگران یا داخل در حکومت شده و نان خور حرفه ای آن گردیدند، یا وقت گرانقدر خود را صرف تحقیقات ادبی صرف و نوشتن حواشی بر نسخه های خطی فلان اثر موجود در فلان موزه کردند و از قبل بزرگانی چون حافظ و دیگران به بزرگی رسیدند. او زندگی کردن را یاد نگرفته بود و از آن هایی هم که غرق در لذت های زندگی بودند نفرت داشت. از خیلی چیزهای دیگر هم نفرت داشت؛ از هر آن چه بوی زندگی می داد، از هر آن چه سایه نبود، از هر آن چه وزن داشت. بنابراین برای هدایت همه ی مقدمات گریز زدن و پناه بردن به پیله ی تنهایی مهیا بود الا این که مظاهر تمدن غربی و به خصوص ادبیات آن دیار چیزی نبود که او بتواند به سادگی از آن ها چشم بپوشد وگرنه شاید در مسیر گریز زدن از تناقض ها و ریاکاری ها، به درویش مسلکی و تصوف حتی روی می نهاد. نتیجه ی کار برای او چیزی جز یک «صوفی فرنگی»3 نبود و این تناقضی بود که روی همه ی تناقض های دیگر زندگی اش سایه دوانده بود. تناقض های ریز و درشتی که تکه تکه او را به سوی آن چیزی که همه ی عمر ستوده بود و هراسیده بود از آن، سوق داد. با این اوصاف شاید بشود گفت خودکشی، تالیِ منطقیِ زندگی سراسر تناقض آمیز و وهن آلودی بود که انگار به او تحمیل شده بود. پی آمدی که تنها می شد کمی آن را به تأخیر افکند یا شکل روی دادنش را تغییر داد. پایانی که آغاز همه چیز بود و تکرار دوباره ی همه ی آن تناقض ها و تناقض گویی ها. «هرچه قضاوت آن ها در باره ی من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام.» [ص38/3] گرد مسموم و نشئه کننده ای که روی سطر سطر «زنده به گور»4 که یکی از داستان های دوره ی اول نویسندگی اوست، پاشیده شده است و پیش گویی روزهای بعدی زندگی نویسنده را به همراه دارد. هدایت اگرچه بعد ها توانست خودش را از زبان خام و ابتدایی این کتاب خلاصی بخشد، اما تئوری «ضرورت خودکشی» و میل سادیسم وار به این مقوله تا پایان در او بود. در واقع می توان گفت این گرایش بیمارگونه به مرگ و کناره گرفتن، دلخوشی بزرگ و اجتناب ناپذیر صادق هدایت بود تا آن جا که پایان تقریباً نیمی از داستان هایش به گونه ای منتهی می شود به مرگ شخصیت های داستان و در نهایت و آخرین آن ها، خالق همه ی آن ها، صادق هدایت بود که؛ در سه شنبه 28 بهمن سال 1281 در خانواده ای اشرافی و منتسب به دربار، در تهران آن روزها نه هنوز بزرگ، چشم به جهان گشود. او آخرین فرزند خانواده ای بود که با دو نسل فاصله به رضاقلی خان نامی می رسید که خود شاعر بود و نام «هدایت» را برای خود انتخاب کرده بود. ابتدا به دارالفنون رفت و کمی بعد سر از سن لویی در آورد و به سیاق بیشتر هم درسانش در همان دوره زبان فرانسه را یاد گرفت. در 1305 به بلژیک و از آنجا به فرانسه رفت و بعد از یک دوره ی ممتد سرگردانی به تهران برگشت و به استخدام بانک ملی درآمد. دو سال بعد از این کار استعفا داد و در اداره ی کل تجارت مشغول شد. کمی بعد از آن جا هم کناره گیری کرد و به سفارش یکی از دوستانش در آژانس پارس5 استخدام شد که تنها دو ماه و نیم طول کشید. در این اثنا سفرهای معدودی به «اطراف و اکناف سرزمین داریوش» از جمله شهرهای شمالی، شیراز و تبریز کرد اما «حکه ی مسافرت» به قول خودش نخوابید و بالاخره دری به تخته خورد و به پیشنهاد دوستش «شین پرتو»6 به هندوستان رفت و یک سال و چند ماهی را در آن جا نزد «بهرام گور انکلساریا» به آموزش زبان پهلوی گذراند و دوباره به ایران برگشت و برای بار دوم به استخدام بانک ملی درآمد. بعد چند سالی را در اداره ی موسیقی کشور سپری کرد و در نهایت به عنوان مترجم زبان فرانسه تا پایان عمر در دانشکده ی هنرهای زیبا به کار مشغول شد.7 در 1324 همراه هیئتی از سوی دانشگاه تهران به تاشکند رفت که دو ماه طول کشید و ظاهراً جز اتلاف وقت چیزی برای هدایت در بر نداشت. او بعد از یک دوره ی طولانی نارضایی و سرگردانی در سرزمین مادری، در تاریخ 12 آذر 1329 برای بار دوم و به امید زنده کردن خاطرات روزهای جوانی به پاریس رفت اما پاریس دیگر آن شهر رویایی سال های جوانی اش نبود، یا او به انتها رسیده بود و حوصله ی دیدن چیزهای تازه را نداشت. به همین خاطر در بعد از ظهر یک روز بهاری و در حالیکه دیگران مشغول چیدن آسمان ها و ریسمان های خود بودند و پیدا کردن راه هایی برای فریب دادن هر چه بهتر هم نوعان خود، با آرامش و احتمالاً در سلامت کامل روحی و با باز کردن شیر گاز در اتاق کوچکی در آپارتمان فقیرانه ای در کوچه ی 37 خیابان شامپیونه در سن چهل و هشت سالگی برای همیشه به زندگی سراسر فلاکت و تنهایی خود خاتمه داد و به میرزا حسین علی، بهرام، آبجی خانم، روزبهان و اودت پیوست.8 در حالیکه یک هفته قبل از مرگ در عبارتی شاید کنایه آمیز به یکی از دوستانش - م.ف.فرزانه - گفته بود که تازه دوران جدی نوشتنش آغاز شده است.9
یادداشت ها
- در سفر اول هدایت به پاریس مخبرالسلطنه پسر عموی والدین هدایت نخست وزیر مملکت بود و در سفر دوم هم رزم آرا شوهر خواهرش این پست را در دست داشت که هدایت از هر دوی این ها به شدت گریزان بود و نفرت داشت. غیر از این ها پدرش اعتضادالملک رییس دفتر کابینه ی امنیت وزرا بود و برادرهایش عیسی و محمود به ترتیب رییس دانشکده ی افسری و معاون نخست وزیر بودند.
- اشاره به داستان عروسک پشت پرده
- تعبیری که احمد فردید یکی از دوستان هدایت درباره ی او به کار برده است.
- در نوشته ی حاضر سعی شده است ضمن وفاداری به متن با تغییرات کوچکی در علائم نگارشی، نقل قول ها به شیوه ی رسم الخط امروزی در آمده- از جمله شکل جدانویسی کلمات- که کار خواندن برای خوانندگان سهل تر گشته و کل متن کتاب یک دست تر بشود. م.ح.عباسپور
- «مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمالزاده انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد. انتظام توضیح داد که، پس از چندی متوجه شدم هدایت هنگام ترجمه همه ی فعل ها را در وجه شرطی صرف می کند. وقتی دلیل این کار را پرسیدم، او پاسخ داد که بعدازظهر ها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی رسد. انتظام می گوید: بنابراین بهتر است صبح ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ می دهد: اصلاً ممکن نیست چون صبح ها به هیچ وجه حال ترجمه ندارم. [صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، همایون کاتوزیان، ص67] جمله ی آخر در متن های دیگر این گونه آمده است: ممکن نیست چون صبح ها هیچ وجهی به ذهنم نمی رسد.
- شین پرتو یا علی شیرازپور پرتو از دوستان هدایت و یکی از نویسندگانی است که همراه با هدایت و بزرگ علوی کتاب انیران را منتشر کرد. او بعدها رمانی به نام بیگانه در بهشت را نوشت که به خاطراتش با هدایت در زمانی که در هندوستان به سر برده بودند بر می گشت.
- از متن نامه ی شهید نورایی به جمالزاده (28 مرداد 1327):
هدایت فعلاً در هنرکده ی زیبا کار می کند. حقوقش 360 تومان است... کاری در حقیقت ندارد. ظاهراً مترجم است ولی متنی وجود ندارد که محتاج ترجمه باشد. روزی نیم ساعت آن جا سری می زند. اول کلاهش را بر می دارد و در گوشه ای می گذارد. بعد روی صندلی می نشیند و زنگ می زند و یک چای قندپهلو دستور می دهد. سپس مدتی به دیوارها نگاه می کند و اگر روزنامه ای زیر دستش باشد به صفحه ی اول آن نگاه می کند (ولی نمی خواند) و پس از صرف چای مجدداً بدون این که یک کلمه با کسی حرف بزند کلاهش را بر سر می گذارد و از همان راهی که آمده بود برمی گردد. این است برنامه ی روزانه ی هدایت. یک کلمه خلاف یا اغراق در آن چه عرض کردم نیست...
- شخصیت های داستانی هدایت که تن به خودکشی دادند.
- « تمامی ندارد ... بچه با گهش بازی می کند. تازه داشتم بلد می شدم، اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق... اصلاً سرشان توی این حرف ها نیست. نمی خوانند، اگر هم بخوانند نمی فهمند... پس برای کی بنویسم.» [آشنایی با صادق هدایت، فرزانه، ص228]
برگرفته از کتاب «هنر و فلاکت» نوشته م.ح.عباسپور/ انتشارات ققنوس
به جای مقدمه
«بکت» در نامه ای به یکی از دوستانش نوشت: «سوگند می خورم که خود را از قید جی. جی1 خلاص کنم پیش از آن که بمیرم.» [ص27/43] این وضعیت دست کم بعد از «تریلوژی»2 برای بکت و ادبیات داستانی ایرلند محقق شد. اما شرایط این سوگند هیچ گاه برای صادق هدایت پیش نیامد. به راستی او می خواست خودش را از سایه چه کسی بیرون بکشد؟ غیر از این که بکت پیشینه ی چند هزار ساله ی فکر، اندیشه، فلسفه و مشخصاً نمایشنامه نویسی یونان را در پس زمینه ی ذهن خود داشت و به شکلی باز هم دقیق تر، چند سده ادبیات داستانی را که از سروانتس با رمان «دون کیشوت» در قرن 16 شروع شده بود. برای هدایت و ادبیات معاصر ایران البته وضعیت به گونه ی دیگری بود. داستان فارسی هنوز کودکی نوپا و بلکه نارس بود. یعنی از اول خوب شکل نگرفته بود و زمان زیادی هم از تولد آن نمی گذشت.
باید گفت رمان قبل از هدایت یا به شیوه ی «مسالک المحسنین» و «سیاحت نامه ی ابراهیم بیک» تاریخی، اجتماعی بود و یا به جای درگیر شدن با قالب داستانی و اندیشه های مدرن ادامه ی سنت تغزل و گلایه ی شعر فارسی بود. از این رو می توان تجربه های قبل از او را صرفاً شکل های همسانی از قصه گویی دانست که گاه به شیوه ی افسانه های کهن که در آن همه ی وقایع داستان در خدمت یک حادثه ی غایی جهت یافته بود ارائه می شد، و گاه با انگیزه ی نشان دادن ساده و صرف زشتیهای جامعه و عشق های منسوخ شده در قالب نوشته هایی معمولاً طولانی و پر حاشیه نمودار می گشت.3
بنابر این شاید بشود هدایت را بنیان گذار واقعی ادبیات داستانی فارسی دانست. او در همان حال که می نویسد باید مصالح را فراهم آورد، با هم مخلوط کند، ورز بدهد و شکل ببخشد. کسی هم نیست که روی بنایی که او ساخته است نظر بدهد و کاستی ها و قناسی های آن را به او گوشزد کند. او مجبور است هر لحظه از کار فاصله بگیرد و به برساخته اش نگاه کند. نگاه دیگران اغلب از دو حال خارج نیست؛ نفی یا سکوت. هر دو گروه چه آن ها که از همان ابتدا کوس مخالفت با او را نواختند و چه دوستانی که در حلقه ی او بودند و جز تحسین، تأیید و خنده کار دیگری نمی کردند، هر دو آفت کار او بودند.
جمالزاده در نامه ای به بزرگ علوی می نویسد: «هر شب در قهوه خانه ی پارس جمع شدن وقتی پذیرفته است که یقین داشته باشید علاوه بر تفریح آنی نتیجه ی مفیدی نیز از آن خواهید گرفت و نباید راضی باشید که تنها هدایت بیچاره یکتا پهلوان میدان باشد و هر شب به خواندن چیزهایی که بیچاره در نیمه های شب می نویسد و فردا برای شما به قهوه خانه ی پارس می آورد سرگرم و متمتع باشید.» [ص312 /17]
جمالزاده خود بعد از انتشار مجموعه داستان «یکی بود یکی نبود» در سال 1300 روز به روز از فضای داستانی فاصله گرفت و به این که یک مراد و راهنما برای نویسندگان جوان تر باشد راضی شد. او بعد ها با خواندن «بوف کور» که هدایت نسخه هایی از آن را از هندوستان برای او فرستاده بود که با خود به ایران ببرد، رمان نه چندان حرفه ای و نا منسجم «دارالمجانین» را نوشت که شخصیت اصلی آن جوانی بود به نام «هدایت علی» با ویژ گی هایی که او از قبل و از لابه لای آثار هدایت از جمله «بوف کور» و «زنده به گور» بر گرفته و به او تحمیل کرده بود. حتی خودکشی هدایت در سال 1329 که مدتها قبل در «دارالمجانین» پیش بینی شده بود، باعث نشد که این کتاب دست کم برای زمان کوتاهی سر زبان ها بیفتد و در واقع سستی اثر به گونه ای بود که هدایت هیچ گاه به خاطر آن کدورتی از نویسنده ی آن پیدا نکرد. اگرچه نباید کتمان کرد که در کنار جمالزاده اشخاصی چون دهخدا، فرخی یزدی، سید اشرف الدین حسینی و ... دیگرانی بودندکه با رویکرد رهانیدن زبان فارسی از شکل «منشآت» گونه ی آن، راه را تا حد زیادی برای هدایت هموار کردند. در هر حال زبان برای هدایت چیزی بود که تازه از قید قصار نویسی ها و قلنبه گویی های عصر مشروطه رها شده بود و رسالت مبارزه بر ضد استبداد -که شامل استبداد زبانی هم می شد- در این دوره هنوز بر عهده ی شاعران و روزنامه نگاران بود که با وارد کردن لغات ناهمگون و غیر شاعرانه در زبان فارسی، زبان ثقیل، مفهوم گرا و شاعرانه را پس زده و زبانی عینی، ملموس و سرشار از کلمات کوچه و بازار را مرسوم کنند. حالا دیگر وظیفه ی هدایت بود که این زبان تازه را در قالب «داستان» به معنای امروزی آن که تنها یک یا دو دهه از تولد آن می گذشت، بریزد و گونه ای به نام «داستان کوتاه» را برای اولین بار در ادبیات فارسی شکل بخشد. برای این کار لازم بود جدی ترین و کهنسال ترین گونه ی ادبی، یعنی «شعر» را پس بزند و این یعنی مبارزه با هزار سال ادبیات فارسی و چهره هایی که در گذر زمان جا افتاده و تقدس یافته بودند. مبارزه ی او با شعر فارسی با فرا رفتن از مرزهای ادبیات کهن، شعر نو را هم که تازه به همت یکه تاز بزرگ این عرصه یعنی «نیما یوشیج» پا گرفته بود در بر می گرفت.
هدایت یک انسان مدرن بود و در واقع مدرن ترین چهره ای که ادبیات معاصر ایران به خود دیده است. در نگاه او همه چیز از جمله زبان باید زیر و رو می شد. کاری که هم کیشان او از چند دهه قبل و به شکلی اصولی و تعریف شده آغاز کرده بودند. مدرنیست هایی چون «جیمز جویس»، «ویرجینیاوولف» و «ساموئل بکت» که زبان را که هنوز مقدس بود و دست نخورده، دست انداختند و آن را از بیخ و بن ویران ساخته و روی خرابه های آن زبانی آلوده به ویرانی ها و هتاکی ها و به هم ریختگی ها ساختند. نمونه ی کامل این تخریب زبانی را می توان در «بیداری فینیگان» جیمز جویس مشاهده کرد و نیز در قطعاتی از بکت چون «بی همگی» و «بنگ.»4
باید گفت جز در آثار تحقیقی از جمله «پیام کافکا» که زبان ادبی خاص خود را دارد، نویسنده در همه ی آثار داستانی و رمان ها به نوعی با مقوله ی زبان در گیر است و در موارد بسیاری خواسته یا ناخواسته پا پس می نهد. اشتباهات و اغلاط کاملاً ساده و ابتدایی که به نظر می رسد هدایت تعمداً یا از سر بی توجهی در آثارش آورده است، خواننده ی عدی متون فارسی را هم به تأمل وا می دارد. مثلاً عدم تطابق فاعل و فعل، ناهماهنگی زمان های جمله، جابه جایی حروف، استفاده از لغات متروک و غیر داستانی، حذف فعل گاه به قرینه و گاه بدون قرینه که خواندن متن را در بعضی جاها دشوار می سازد.5 به نظر می رسد پاره ای از این اشتباهات از سر بی توجهی بوده و نوعی مقابله با زبان پر از فخامتی است که ابزار دست حاکمان ادبی زمانه از جمله «گروه سبعه» بود. هفت نفری که به قول مجتبی مینوی در هیچ نوشته یا مقاله ای نبود که ردی از آن ها نباشد و متولی تمام جریانات ادبی معاصر فارسی شده بودند. بی گمان هدایت خصم درجه ی اول این گروه بود و تا حد امکان آرامش را در چشم آن ها به هم زده بود. از جمله کارهایی که او در این راستا انجام داد دو مقاله در حوزه ی نقد شعر فارسی و نیز کتاب مستطاب «وغ وغ ساهاب» بود که به کمک دوستش «مسعود فرزاد» نوشت و در پاره ای از قضایای آن، به برج عاجی که سبعه و سبعه ها در آن جا خوش کرده بودند حمله برد. چیزی که روشن است این است که امروز از آن گروه پر مهابت و همه ی سبعه ها جز نامی و آن هم صرفاً در حلقه ی دانشجویان ادبیات به جا نمانده است. نیز، دوستان هدایت حتی آن ها که به دوستی با او کفایت نکرده و کار مستقلانه انجام دادند هم، قسمتی از شهرتشان را مدیون گره خوردن نامشان با نویسنده ی «بوف کور» می باشند. برای مثال «مسعود فرزاد» یکی از اعضا «گروه ربعه» اگرچه خود سالیان دراز روی حافظ کار کرده و عرق ریخته، جدا از نام هدایت برای خوانندگان فارسی چندان شناخته شده نیست. این امر در مورد «مصطفی فرزانه» دوست سالهای آخر و مرید همیشگی صادق هدایت هم صادق است. چه او گذشته از دوستی با هدایت، خود در طول سالهای طولانی عمرش کارهای قابل قبولی به خصوص در عرصه ی سینما و مستند سازی انجام داده و دستیار کارگردان های بزرگی چون بکر، دوپون و روبر برسون بوده اما امروز روز، نقش او در ادبیات داستانی معاصر و در مقابل هدایت، چیزی شبیه ماکس برود است برای کافکا. نکته ای که از قبل هم توسط خود آن ها پیش بینی شده بود.6
در واقع کتاب «آشنایی با صادق هدایت» ادای دینی بود به این نویسنده ی بزرگ که در همه ی عمر از مصاحبه و حرف زدن درباره خود و آثارش امتناع کرده بود. قبل از انتشار این کتاب، دانسته های ما درباره هدایت محدود می شد به برخی ویژگی های شخصیتی، که در خلال نامه ها و نیز نظرات پراکنده و گاه آمیخته با تناقض پاره ای از دوستان او نمایان بود. در هر حال و با وجود کتاب های زیادی که در طول شش دهه ی گذشته درباره ی او نوشته شده است، وجه راز گونه ی این نویسنده، شاید به خاطر روحیات شخصی و از جمله محجوب بودن جبلی اش، شاید به خاطر تواضع پنهان و نامحسوسی که در او بود و یا مهم تر از همه ی این ها، عدم ضرورتی که در رابطه با خیلی از چیزها در خود حس می کرد، همچنان پا برجا است. تنها نوشته ی توضیحی که از او باقی مانده سطرهای معدودی است که در سفر تاشکند نوشته است که البته با مصاحبه های معمول فرسنگ ها فاصله دارد.7
به هر حال در مورد هدایت هم چون مرادش کافکا، ما در برابر مقوله ای به نام «راز» قرار می گیریم که تلاش در خصوص ایضاح آن امری اگر نگوییم صرفاً بیهوده که کاملاً کم اثر بوده است و با وجود بی شمار اوراقی که درباره زندگی، شخصیت، روحیات و به خصوص دلایل خودکشی او سیاه شده، همچنان تناقض ها به قوت خود و به قوت روز نوزدهم فروردین سال هزار و سیصد و بیست و هشت باقی است و انگار بیشتر نوشته ها به جای روشنی بخشیدن به وجوه زندگی و شخصیت هدایت تلاشی بوده است برای از پرده برون آمدن نویسنده ی همان سیاه مشق ها که البته نوشته ی حاضر هم از این قاعده مستثنی نیست. با این تفاصیل آیا این همه ی آن چیزی بود یا همه ی آن چیزی نبود که نویسنده ی بوف کور، سه قطره خون، تاریکخانه و نامه ها طلب کرده بود؟ و باز این که آیا از این هیاهو، این شهرت انکار ناپذیر می توان به عنوان تالی منطقی آن همه شکست، آن همه زمین خوردن، آن همه واپس زده شدن یاد کرد؟ در پایان و در ادامه ی این سوال های بی پاسخ آیا هدایت آنگونه که خود در باره ی ضد قهرمان «تاریکخانه» پرسیده بود، خوشبخت بود؟
یادداشت ها
- جیمز جویس
- مولوی، مالون می میرد و نام ناپذیر
- از دیگر رمان هایی که همزمان با دوره ی اول نویسندگی هدایت انتشار یافت می توان به مجمع دیوانگان صنعتی زاده 1303، تهران مخوف مشفق کاظمی 1304، تفریحات شب، در تلاش معاش و اشرف مخلوقات هر سه از محمد مسعود بین سال های 1311 تا 1313 و زیبای حجازی در1312 اشاره کرد که به لحاظ موضوعی تا حد زیادی شبیه هم بودند و اغلب به موضوعات اجتماعی چون فقر، فحشا و بی عدالتی می پرداختند.
- «ویرانه ها پناهگاه راستین عاقبت به سوی آن بسا خطا برفته از یاد. همه سو بی پایانگی زمین آسمان یکی نه صدایی نه تکانی. صورت خاکستری دو آبی روشن پیکر کوچک دل طپان فقط راست قامت. تاریکی گرفته فرو افتاده گشاده چهار دیوار بر پشت پناهگاه راستین بی در رو...» از متن «بی همگی» ساموئل بکت ترجمه ی منوچهر بدیعی.
- جملاتی مثل «به من سرزنش می داد»، «آسایش به من حرام شده بود»، «توی دلم به خودم ملامت می کردم»، «در اطاقم که برگشتم» و ... عباراتی از این دست که در آثار هدایت و به خصوص بوف کور به وفور یافت می شود.
- فرزانه بعد از این که نمی تواند مانع از پاره کردن چند داستان منتشر نشده از جمله «عنکبوت» بشود به هدایت می گوید: تقلید کافکا را می کنید که آثارش را نابود می کرد؟ ه: و جنابعالی هم می خواهید کار ماکس برود را بکنید که بعداً از مال و ترکه ی من پولمند بشوید؟ ف: نه آقای هدایت می دانید که شباهتی بین من و ماکس برود وجود ندارد. ه: جواب های هوی است. [آشنایی با صادق هدایت ، فرزانه، ص230]
- من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زایچه ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده ام اما پیش بینی آن ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگان است باید اول مراجعه به آرای عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانه ی زندگی ام قدر و قیمتی قایل شده باشم. به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می کند از دریچه ی چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به عقیده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود. مثلاً اندازه ی اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساییده می شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می کنند.
از این گذشته شرح حال من هیچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام. بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام و رؤسایم از من دل خونی داشته اند. به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده است. روی هم رفته «موجود وازده ی بی مصرف» قضاوت محیط درباره ی من می باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.
عنکبوت نفرین شده
گوشه ی تابوت که باز شد باریکه ای از نور تند شد توی چشم هام. چیزی به ذهنم نرسید. انگار خواب بودم. خواستم بلند شوم چیزی مانع می شد. برای برخاستن انگار به نیروی بیشتری نیاز داشتم. این ها همه اش می توانست یک جور شوخی باشد از همان ها که وقت هایی که از زندگی خسته می شدم و از همه چیز، با خودم می کردم. یک وقت هم، وقتی هنوز بزرگ نشده بودم رفته بودم داخل یک گور آماده. آن جا رسم نبود آدم ها از قبل برای خودشان گور درست کنند. بعد هر چه سعی کردم بیرون بیایم نشد. یعنی انگار دست هایی مرا نگه داشته بودند. انگار میخ شده بودم به زمین. هر چه سعی کردم نشد بیرون بیایم. ترسم هر لحظه بیشتر می شد و نیروی اندکی هم که در ابتدا در من بود زایل شده بود. بعد دست از دست و پا زدن کشیدم. دیگر سعی نکردم بیرون بیایم. سرما هر لحظه به من هجوم می آورد و بوی خاک و کمی بوی کهنگی و کافور و این چیزها. بوی خاک تازه مزه ی خاصی داشت. داشتم از سرمایی که زیر پوستم رخنه کرده بود لذت می بردم. داشتم آرام می شدم. بعد دوباره ترسیدم. دوباره شروع کردم به دست و پا زدن. بعد دوباره آرام شدم. سرما در من بود و هر لحظه بیشتر می شد. بیرون هوا داشت تاریک می شد.
از دور صداهایی به گوشم می آمد. می توانستم فریاد بزنم اما کلمه ها در من گم شده بودند. صدای پا می آمد و بوی کهنگی. کمی در خودم جابه جا شدم. بعد دست راستم را ستون کردم و نیم خیز شدم. بعد پاهایم را که انگار درون سینه ام فرو رفته بودند از هم باز کردم. بعد خودم را کشیدم به سمت پایی که لبه ی بیرونی گور بود. حالا انگار چمباتمه زده بودم. عجله ی زیادی برای بیرون آمدن نداشتم. همه ی وزنم روی پای راستم بود یا نه پای چپم درست نمی دانم. همان پایی که لبه ی گور بود. گور نبود شبیه گور بود. بعد که خواستم بلند بشوم گوشه ی لباسم گیر کرد به یک تکه سنگ. تیزی سنگ را روی آرنج راستم حس کردم. حالا دیگر برخاسته بودم. اول دست ها و بعد لباسهایم را تکاندم. «این لحظه» ... تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنم آمد. چند بار این کلمه را زیر لب تکرار کردم. انگار از یک سفر دور برگشته بودم. حس کردم این برای همیشه توی ذهن من خواهد ماند. آفتاب تازه داشت بیرون می آمد. حجم وسیعی از نور روی پهنه قبرستان پاشیده بود. برگشتم به سمت قبرها. سمت یکی از قبرها. سمت تنها قبری که آن جا بود. برای هر آدمی قبرستان یعنی قبرستان یک نفر. یک نفر پاهایش را با لبه ی تیز قبر پاک کرده بود. یک پنج شنبه ی شاید خیلی دور اما هنوز ته مانده ی گل خشک شده روی لبه ی عمودی گور بود. به ذهنم فشار آوردم. این خاطره بر می گشت به چند سال قبل. چند سال قبل؟ فقط یادم هست چشمه پایین قبرستان بود. هنوز رویش شیروانی نکشیده بودند. ما همیشه بعد از این که مرده ها را می شستند، بعد از اینکه قبرستان خالی می شد، از زیر دیوار می خزیدیم توی چشمه. آب بوی کافور می داد احتمالا اما ما چیز زیادی نمی دانستیم. هنوز اسم کافور به گوشمان نخورده بود. اسم خیلی از چیزها به گوشمان نخورده بود. اسم تابوت هم شاید. کف آب پر بود از شن ریزه های سفید. ما آن ها را یک گوشه جمع می کردیم و چیزهایی درست می کردیم مثل خانه و بعد که می خواستیم برگردیم شن ریزه ها را برمی گردانیم به سر جای اولشان. این برای این بود که کسی پی نبرد ما آن جا بوده ایم. این قسمت عمده ای از لذت ما بود. لحظه های خوب دیگری هم داشتیم. مثل وقتی که ... نه مهم نیست. من تنها بودم . همیشه تنها بودم. حتی وقت هایی که با هم بودیم. من همیشه از چیزی می ترسیدم.
یک روز برای همیشه آن ها از کوچه ی ما رفتند. من تا صبح گریه کردم. هنوز جای زخم ها کف دستم بود. لای انگشت ها، هزار زخم شاید هم بیشتر. بعد ظهر ها که کوچه خلوت می شد کف دست هایم را می کشیدم روی زبری خانه ی اول کوچه که صاحبش تازه فوت کرده بود؛ همه جمع شده بودند و من هم ایستاده بودم داخل آدم های بزرگ و جوری ایستاده بودم که مشرف باشم به پنجره ای که پشت آن همه چیز بود. چون آن کسی که تازه مرده بود به جز همسایگی هیچ نسبتی با ما نداشت طبیعی بود که من زیاد ناراحت نباشم. وقتی هم که توی صف ایستاده بودم بین مردها، به تنها چیزی که فکر نمی کردم مرگ بود و همسایه ای که تازه در گذشته بود در حالیکه همان لحظه کسانی داشتند گریه می کردند و درست همان لحظه که گریه ها داشت ته می گرفت صدای جیغ زدنی ناگهانی و شاید از ته دل، آن ها را به گریه ای دوباره ملزم می کرد. اما هر چه بود این اتفاق بیرون از من رخ داده بود و من داشتم به چیز های دیگری فکر می کردم و ته دلم مثل همه ی آدم ها کمی حتی خوشحال هم بودم چون فکر می کردم یک مرگ، مرگ های دیگر را دست کم تا مدتی پس می زند و دیگر اتفاقی برای آن کوچه نمی افتند.
برای من همه چیز در آن روزها خلاصه می شد در یک پنجره ی قدیمی سبز رنگ که سبزی اش تا حد زیادی به خاطر باران و باد و گذر زمان رنگ باخته بود. من هنوز چیزی نگفته بودم. هنوز کسی بو نبرده بود. آفتاب نیم رمق پاییز روی صورتمان می پاشید. باد می آمد و من نمی گذاشتم هیزم ها خاموش بشوند. دو هفته بعد که رفته بودیم صحرا، یک ماه بعد، دو سال بعد ... همیشه این من بودم که هیزم جمع می کردم. این فرصت خوبی بود برای فکر کردن به چیزهایی که دوست داشتم. برای رها شدن از چیزهایی که نمی خواستم.
ما دو نفر بودیم. اغلب دو نفر بودیم. همیشه وقتی نفر سومی اضافه می شد من حرف هایم ته می گرفت. چیزی نمی گفتم. چیز های زیادی بود اما گذاشته بودم برای موقعیتی دور. وقتی هم که چیزی نمی گفتم همه چیز مهیا می شد برای اینکه من هر چه بیشتر در خودم فرو بروم. بعد هر لحظه که می گذشت بیشتر دور می شدم. آن جا بودم اما داشتم دور می شدم. بعد فکر کردم بهتر است مدتی تنها باشم. توی لاک خودم باشم. بعد شنیدم که می گفتند خراب شده است، از راه به در رفته است، عاشق شده است و این حرف ها.
قلاب را که توی آب می انداختم .... نه این فقط زمان کوتاهی بود. تکه ی کوتاهی از زندگی من. شاید فقط چند روز. چیز زیادی به ذهنم نمانده است؛ آب بالا آمده بود انگار. من خوابم گرفته بود. آب بالا آمده بود. روی کتاب حشره ی کوچک عجیبی داشت ریز ریز راه می رفت. آن روز غروب گزیده ی اشعار چه کسی همراه من بود؟ حشره ی کوچک آبی رنگ دوباره برگشت به وسط های کتاب. گذاشتم همانجا بماند. دیگر نیازی به کتاب نداشتم. همان لحظه تصمیم گرفتم چیزهای خودم را روی کاغذ بیاورم. چیزهایی که بر من گذشته بود و داشت می گذشت. باقیمانده ی آب را ریختم روی هیزم های نیم سوخته که داشتند خاموش می شدند. فکر نمی کردم اتفاق خاصی بیفتد. بعد که برگشم دیدم آدم ها سر کوچه جمع شده بودند. درست در میانه های کوچه. صدای شکسته شدن چیزی را حس کردم؛ الناز تنها خواهر من بود. الناز تنها شش سال داشت. الناز هم مثل من تنها بود.
همسایه ها جمع شدند. آن ها چیزی نگفتند. منتظر بودند غروب برسد و برگردند به خانه هایشان. به خانه های گرمشان. این اتفاق ارتباط زیادی به آن ها نداشت. هر کدام از آن ها در آن لحظه به هر چیزی غیر از مرگ و الناز فکر می کردند. آن شب من تا صبح گریه کردم. آن ها نگفتند که دیروز او را دیده اند که با سحر دختر همسایه خانه بازی میکرده. آن ها نگفتند چند روز قبل او را دیده اند که از بغل دیوار که سایه بود، گذشته بود در حالیکه کوله پشتی بزرگش را روی زمین می کشید. آن ها نگفتند هر روز غروب با بچه ها ی همسایه جمع می شدند و کوچه را روی سرشان می گرفتند. پدر سحر این چیزها را نگفت. پدر کسرا هم چیزی نگفت. پدر سارا هم. آن ها هیچ کدام، هیچ چیز نگفتند. انگار الناز نمرده بود. انگار این تنها من بودم که گریه می کردم.
صداهایی از دور می آمد؛ صدای مردی رها شده، صدای مردی در آستانه، مردی در گور، یک کودک، یک زن.
رها شده بودیم و گریزان از هم، از همه. کنار مردابی که آدم ها از آن می ترسیدند. ما تنها بودیم. کسی غیر از ما آن جا نبود. گفتم بهتر است به یک جای دور برویم. مرداب داشت بالا می آمد اما ما دیگر دور شده بودیم. بعد رسیدیم به بالای یک صخره. آنجا در پناه دیوارهای یک خانه ی قدیمی متروک شب را به صبح رساندیم. باد می آمد. تابوت هایی از سنگ برای ما مهیا شده بود. مرداب از دور پیدا بود. ما هنوز خیس بودیم. هوا کمی سرد بود و باد می آمد. یکی از ما پیشنهاد کرد که آتش روشن کنیم. همه به هم نگاه کردیم. کسی چیزی نگفت. بعد یکی از ما که در روشن کردن آتش خبره تر بود از جیب پالتو سیاهش چند صفحه کاغذ بیرون آورد. کاغذ ها نم گرفته بودند و آتش را به خودشان نمی گرفتند اما می شد آن ها را خواند. کاغذ ها نم گرفته بودند و به سختی می شد آن ها را خواند؛ درباره عنکبوتی بود که دایه اش او را نفرین کرده بود. با هر خط که می خواند ما بیشتر دل ریسه می رفتیم. برگه ها را از هم باز کرد. گذاشت جلوی آفتاب. صدای خنده های مان داشت ته می گرفت. داستان به آخر رسیده بود. برگه ها خشک شده بودند. شعله ها هر لحظه بالاتر می رفتند. هر کدام از ما اعتراف کرد که این بزرگ ترین آتش همه ی عمرش بوده است. همه جا روشن شده بود. به راحتی می شد نوشته های روی دیوارها را خواند. حالا دیگر برگه ها کاملا سوخته بودند؛ حکایت مردی که همه ی عمر تنها بود و خودش را با چیزهاییکه می نوشت سرگرم می کرد. آن ها فقط گوش می کردند و وقت هایی از ته دل می خندیدند. وقت هایی هم که کسی نبود که آن ها را برایش بخواند برای خودش می خواند. با صدای بلند که بشنود. با صدایی که کمی جیغ داشت و زیاد مردانه نبود. با صدایی که داشت محو می شد. داشت تبدیل می شد به سکوت. هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شد به خودش، به سایه اش سلام می کرد. می خواست بفهمد هنوز آیا می تواند حرف بزند؟ آیا حرف هایش دست کم برای خودش قابل فهم است؟ با هر جمله ای که می خواند می خندید و می شنید که صدای خنده اش پستوهای سردابه را طی می کرد و بر می گشت. خنده های خودش بودند آن ها را می شناخت. سالها بود با این خنده ها زندگی کرده بود. تا این که یک روز صبح هر چه تلاش کرد صدایش را نشنید. داشت حرف می زد. می دید که لب هایش می جنبد اما صدایش را نمی شنید. صدای خودش را نمی شنید. با خودش گفت مهم نیست لابد بد خوابیده ام یا ادامه ی همان ذکام همیشگی است. زود تمام می شود. بعد توی دفتر یادداشتش زیر آخرین یادداشت که تاریخ نزده بود نوشت:
کلمه ها در او ته گرفته بودند.؟ هر چه سعی کرد چیزی به ذهنش نرسید. به روزهایی فکر کرد که هر جمله را ده بار خط می زد تا برسد به بهترین شکلی که جز او کسی نمی توانست روی کاغذ بیاورد. حالا دیگر قادر نبود حتی یک یادداشت ساده بنویسد. کلمه هایش ته کشیده بودند. کمی به فکر فرو رفت. بعد شروع کرد به خندیدن. هنوز نشانه های حیات در او بود. هنوز می توانست به چیزها، به آدم ها، به روی دادهای بزرگ، به خودش، به فلاکت تمام نشدنی خودش بخندد. بعد ترسید زمانی برسد که دیگر قادر نباشد به هیچ چیز بخندد. این عادلانه نبود. بعد دوباره به فکر فرو رفت. از کی نوشتن را فراموش کرده بود؟ از کی کلمه های در او گم شده بودند؟ از کی کلمه ها در او ته گرفته بودند؟ این همه حرف زده بود. این همه کاغذ سیاه کرده بود. این همه بیهوده حرف زده بود و بیهوده کاغذ سیاه کرده بود. حالا دیگر باید کنار می رفت و جا را برای دیگرانی که به زندگی محق تر بودند باز می کرد. این عادلانه بود. فکر کرد بهتر است دوباره برگردد به مرداب. یا این که خودش را در زیر زمین خانه حبس کند یا اینکه شیر گاز را باز کند یا؟ یا چیزی غیر از همه ی این ها.
خسته بود. آتش ته گرفته بود. تنها بود. به روزهایی فکر کرد که در زیر زمین خانه ی پدریش جمع می شدند و به چیزهای پوچ، به رویدادهای بزرگ، به دیگران می خندیدند. «خانه ی پدری.» دوباره خندید و این شاید آخرین بار بود که می خندید. یاد وقت ها یی افتاد که با وجود او و در حضور او کسی جرات جدی بودن نداشت. حالا آن روزها ته کشیده بودند. حالا هیچ کدام از آن آدم ها نبودند. تنها شده بود. به تابوت های خالی نگاه کرد. تنها او مانده بود. همه زه زده بودند. هیچ کس نبود. دیگر توان خندیدن نداشت. احساس کرختی عجیبی به سراغش آمد. قادر نبود بلند بشود. درست مثل وقتی که به شوخی درون گور رفت و بعد هرچه سعی کرد نتوانست بلند بشود. انگار به زمین گره خورده بود. بوی خاک تازه می آمد باد هم بود و سرمایی که زیر لباس هایش رخنه کرده بود به گونه ی عجیبی لذت بخش بود. پیشتر ها وقتی که درد به سراغش می آمد با چند قرص آسپرین آرام می شد. حالا درد به لایه های درونیش رخنه کرده بود. به زیر پوستش دویده بود. دست برد و از توی گنجه ی قدیمی چیزی برداشت. بعد خودش را کشاند به سمت میز نهارخوری که شبیه میز نبود، شبیه یک تابوت سنگی بود. تابوتی از سنگ. پیش خودش فکر کرد شاید این هم قسمتی از یک بازی باشد. قسمتی از یک خواب و آرام روی همان استخوان های آشنای کهنه دراز کشید.
م.ح.عباسپور 12 آذر 91
چهره ی شگفت
ویرجینیاوولف در تقابل با این عبارت که؛ محال است زنی در گذشته، حال یا آینده نبوغ شکسپیر را داشته باشد،1 به «جودیت» نامی اشاره می کند که هم دوره و خواهر شکسپیر است و بازیگوشی ها و تیزهوشی های برادر همه در او هست. الا این که فضای حاکم بر بریتانیای عصر «الیزابت» مانع از آن می شود که والدینش او را به مدرسه بفرستند و آموزش برای او محدود می شود به چهار دیواری خانه ی پدری اش. در نتیجه او مجبور می شود به صورت پراکنده و پنهانی کتاب بخواند. چراکه وظیفه ی اصلی او در خانه آن است که جوراب ها را وصله کند و مراقب باشد غذا سر نرود. بعد برخلاف میل خود و به اصرار پدر با یک تاجر زاده ازدواج می کند اما چیزی برای او عوض نمی شود. و مجبور است شاهد قتل عام استعداد های خود باشد. بعد او که شیفته ی تئاتر است از مدیر تئاتر می خواهد که به او بازی بدهد و او که مردی چاق و بد دهن است بازیگری زن ها را به رقصیدن سگ تشبیه می کند و دیگر مردها می خندند. اما در نهایت حس ترحم مدیر گل می کند و پیشنهاد او را می پذیرد. البته نتیجه ی این توافق برای جودیت نه تحقق رویای بازیگر شدن که رسوایی ناشی از آبستن شدن او از مدیر بازیگر هاست. و در نتیجه با خودکشی، از صحنه ی ادبیات مفروض کنار می رود. وولف با استناد به این استعاره ی غریب همه ی حرف خود را می زند. به این معنی که اگر شکسپیر خواهری هم داشت به همان میزان از زیرکی و نبوغ، فرجامی جز خودکشی در انتظار او نبود. و اگر جامعه ی ادبی بریتانیا و به طور عام تاریخ ادبیات جهان خالی از نامهایی جون جودیت است، نه بی استعدادی زن ها که شرایط حاکم بر جامعه بوده است. این ادعای وولف در تاریخ ادبیات کشورهای شرقی از جمله ایران به همان شدت و بیشتر حتی صدق می کند. می توان گفت اگر حافظ هم خواهری داشت- به همان میزان از نبوغ- در فضای آشفته و بی رحمانه ی پس از مغول فرجامی بهتر از جودیت نداشت. اما وولف و فروغ همه ی این قواعد را به هم می زنند و خود به بازی می آیند. بازی ای که پر از اشکلک است و باید در آن انتظار هر گونه شکست و سر شکستگی و رسوایی را کشید. البته کار فروغ تهور آمیزتر و به همان نسبت ستودنی تر است. چراکه همزمان با وولف و در کنار او زنان دیگری از جمله کاترین منسفلد و ویتا سکویل وست و از قبل هم، کسانی چون جین استن، جرج الیوت و خواهران برونته پا به میدان مبارزه گذاشته بودند و او زیاد هم تنها نبود. حال آن که فروغ تنها بود. تنهای تنها و در پس زمینه ی ذهن خود تا قرن ها حتی نامی نداشت که موجب دلگرمی اش بشود. تنها ابیات کمی از رابعه نامی که شاعر بود و به همان اندازه پارسا و عارف؛ از ده قرن قبل لابه لای صفحات تاریخ ادبیات به چشم می خورد. و هم عصر او شاعره ای چون پروین اعتصامی که نخواست یا نتوانست تا پایان عمر پا را از دایره کوچک چهار دیواری آشپزخانه بیرون بگذارد و زنانگی در او خلاصه می شد در گفتگوهای تنهایی بین سوزن و نخ و ماش و عدس و ... این چیزها. در واقع تنها وجه اشتراک او با فروغ مرگ هردوی آن ها تقریباً در سنی مشابه بود. پروین 35 سال عمر کرد و فروغ 33 سال. آن ها متعلق به دو دنیای متفاوت بودند و در منتهی الیه سلایق و خواست ها از هم واقع شده بودند. انگار در دو سرزمین متفاوت به دنیا آمده بودند و هیچ سنخیتی با هم نداشتند. به همین خاطر است که فروغ خیلی کم و یا اصلاً از پروین، نامی به میان نمی آورد و بالعکس آن همه به نیما و دنیای او نزدیک است. از همین جاست که جنسیت را باید یک امر ثانوی به حساب آورد و در ردیف آخرین چیزهایی که آدم ها را به هم گره می زند.
به همین خاطر است که سیمون دو بووار نویسنده ی فرانسوی و خالق کتاب معروف «جنس دوم» معتقد است که زن ها، زن به دنیا نمی آیند بلکه زن می شوند. یعنی این جامعه است که زن ها را زن می کند. و اما زن هایی که پا را از حیطه ی تنگ زن بودن بیرون گذاشته اند دست کم در ادبیات و هنر این دیار انگشت شمار اند. فروغ بی شک سر آمد همه ی آن هاست و همه ی آن هایی هم که بعد از او پای به این عرصه نهادند. چه نه تنها او راه را برای آن ها هموار کرده بود بلکه برساخته های آن ها هم، هم سنگ هم نبود و از این خیل کوچک البته می شود غزاله علیزاده را مستثنا کرد که او هم به مثابه ی نویسنده ی به سوی فانوس دریایی نتوانست بین دنیای متن و دنیای بیرون سازگاری برقرار کند و در یک روز بهاری به زندگی خود خاتمه داد. در کنار این دو اسم بزرگ- فروغ و غزاله- دیگرانی هستند که خالیِ هم جنس های خود را در ادبیات هزار ساله پر کردند. نویسندگانی چون سیمین دانشور، گلی ترقی، منیرو روانی پور و ... که هر کدام گوشه ای از این تابلو تناقض آلود را رنگ زدند. اما در این بین و انگار تا همیشه فروغ یک استثناست و چیزهای زیادی دست به دست هم داد که از او یک "استثنا" بسازد. جسارت و میل به خلاف آمدی که از همان ابتدا در او بود و سر به «عصیان» کشید در برابر همه چیز و بیش از همه قواعد دست و پاگیری که جامعه برای هزاران سال بر پاهای او- زن ایرانی- تنیده بود. از این حیث و به تأسی از تعبیری که هایدگر فیلسوف آلمانی برای هم وطنش «نیچه» به کار برده بود باید گفت فروغ شاعر پس فرداست و هنوز زمان او نرسیده است. و می توان در نوع آوری، تأثیر گذاری و کشف و ارائه ی دنیاهای جدید، او را در کنار حافظ و مولانا قرار داد و از حیث جسارت و بی پردگی در ردیف خیام و صادق هدایت و از حیث صداقت و یگانگی در گفتار، سرآمد همه ی این ها. چیزی که از او هنرمندی یگانه ساخته است نه صرفاً بیان تند و جسارت آمیز او، بلکه یکی شدن اوست با برساخته هایش. چیزی که در مورد بزرگانی چون شاملو و اخوان ثالث کم تر به چشم می خورد و حتی در مورد هدایت که پا به پای نوشته هایش شکل گرفت، زندگی کرد و تباه شد. از این حیث شاید بتوان او را در کنار بزرگ ترهایی چون «سورن کیرکه گار» فیلسوف دانمارکی ، ونسان ونگوگ نقاش هلندی و کافکا، نویسنده ی چک قرار داد.
شعر فروغ برخلاف همتای او و نزدیک ترین رقیب او یعنی احمد شاملو در نوعی بی خودانگی شکل می گیرد. به عبارتی شعر در او بیش از آن که پی آمد دانسته ها باشد، محصول تجربه های زیست شده است. به همین خاطر است که هیچ گاه به آن چه تا آن زمان ساخته است قانع نیست و همیشه در پی تجربه ی دنیاهای تازه تری است. از این حیث می توان هر کدام از شعرهای او را به خصوص در دو مجموعه ی آخر یک «تولدی دیگر» به حساب آورد، همان طور که هر کدام از تجربه های او را از حیث ورود به سرزمین ها ی ناشناخته و مرزها ی ممنوعه، می توان یک «عصیان» انگاشت. با این وصف شعر فروغ صرفاً رنج مویه های تنهایی و سر خوردگی های یک زن، از اجتماع و دیگران نیست. او اهل سر به گریبان گرفتن و نالیدن و شکوه کردن نیست. و به جای همه ی این ها و در عوض آن همه سکوتی که هم جنس های او در طول ده قرن تاریخ ادبیات کشور پیشه کرده بودند، از پیله ی تنهایی اش بیرون می آید و پا به میدان مبارزه می گذارد.
ما به لحاظ زمانی البته با دو فروغ سروکار داریم؛ در فروغ اول یعنی فروغ سه مجموعه ی اول، فردیت غالب است و کم تر پیش می آید که شاعر به مسائل جامعه بپردازد. و قالب شعر هم غالباً چهار پاره است: رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود / عشق من و نیاز تو و سوز و سرما / از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح / بیرون فتاده بود به یکباره راز ما.( گریز و درد، از مجموعه ی اثیر) در مجموعه ی دوم کمی خستگی از عشق، تکه هایی از پارادوکس زبانی و آشنایی زدایی را چاشنی شعر فروغ می کند: دیگرم گرمی نمی بخشی / عشق ای خورشید یخ بسته / سینه ام صحرای نومیدیست / خسته ام از عشق هم خسته (اندوه تنهایی، از مجموعه دیوار) و در مجموعه ی سوم فردیت همچنان هست و «تو»یی که مخاطب شغرهای شاعر است، اما او سعی می کند با گذر از موانع جسم و تن، به دالان های روح معشوق پا بگذارد: در پشت شیشه های اتاق تو / آنشب نگاه سرد سیاهی داشت / دالان دیدگان تو در ظلمت / گویی به عمق روح تو راهی داشت.
در هر حال «روایت» در شعر معمولاً غایب است و بیشتر شعرها خطابی است. همچنان که سنگینی احساس و عاطفه مانع از توصیف می شود. حتی آن هنگام که از معشوق فراتر رفته و به «زندگی» و «شعر» می رسد همچنان لحن خطابی است: آه ای زندگی منم که هنوز/ با همه پوچی از تو لبریزم/ نه به فکرم که رشته پاره کنم/ نه برآنم که از تو بگریزم (شهر زندگی، از مجموعه عصیان) نیز: همه ذرات جسم خاکی من / از تو ای شعرِگرم، در سوزند/ آسمان های صاف را مانند / که لبالب ز باده روزند (شعر زندگی، از مجموعه ی عصیان). در تولدی دیگر که به گمان پاره ای از منتقدان تولدی دوباره در شعر فروغ است این «من فردی» جای خود را به «من اجتماعی» می دهد. این مجموعه با شعر «آن روزها» آغاز می شود. شاعر به مرحله ای از شعور و آگاهی رسیده است که بر روزهای خوب گذشته غبطه می خورد. حالا همه ی آن روزهای خوب و سالم سرشار و آسمان های پر از پولک و شاخساران پر از گیلاس، سپری شده اند و شاعر در برهوت متن ها و واژه ها گرفتار آمده است. معشوق در این جا دیگر یا غایب است و یا به تصویر مبدل، سیاه، ناخوشایند و غیر متعارفی در آمده است: معشوق من / با آن ساق های نیرومندش/ چون مرگ ایستاد/ خط های بی قرار مورب / اندام های عاصی او را / در طرح استوارش / دنبال می کنند.( معشوق من، از مجموعه ی تولدی دیگر)
در این جا پای توصیف و روایت به شعر فروغ باز می شود و شاعر جای خودش را به دیگری، به «چهره ی شگفت» می دهد که ناگفته های خود را بر زبان بیاورد: و چهره ی شگفت/ از آن سوی دریچه به من گفت / «حق با کسیست که می بیند / من مثل حس گمشدگی وحشت آورم / اما خدای من/ آیا چگونه می شود از من ترسید؟ / من، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد / بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام / و عشق و میل و نفرت و دردم را / در غربت شبانه ی قبرستان / موشی به نام مرگ جویده است. (دیدار در شب، از مجموعه ی تولدی دیگر).
حالا دیگر شاعر به دنیای سرد و تاریک خو گرفته است و نومیدی به درون کلمات او رخنه کرده است. ملاتی که انگار بهتر از هر ماده ی دیگری کلمه ها را به هم می چسباند: و چهره ی شگفت / با آن خطوط نازک دنباله دار سست / که باد طرح جاریشان را / لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد/ و گیسوان نرم و درازش / که جنبش رهایی شب می ربودشان / و بر تمامی پهنه ی شب می گشودشان / همچون گیاه های ته دریا / در آن سوی دریچه روان بود / و داد زد: « باور کنید / من زنده نیستم» (دیدار در شب، از مجموعه ی تولدی دیگر). این جا دیگر شاعر به مرز «مرگ آگاهی» رسیده است و احساسات کودکانه و «بام های بادبادک های بازیگوش» و «گوشواره های گیلاس» و «برگ گل کوکب»، جای خود را به «غارهای تنهایی» و «ارواح کور» و «کودکان مفلوج» داده است: آه ای صدای زندانی/ آیا شکوه یأس تو هرگز/ از هیچ سوی این شب منفور / نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ / آه ای صدای زندانی / ای آخرین صدای صداها...(آیه های زمینی، از مجموعه ی تولدی دیگر).
«آیه های زمینی» در واقع نوعی «سرزمین بایر»2 فارسی است. دنیای سیاهی که تنها یک بار دیگر به این شدت در آثار فروغ و در فیلم «خانه سیاه است» به تصویر کشیده شد. دنیایی که در آن «زن های باردار نوزاد های بی سر می زایند» و «گاهواره ها از شرم به گورها پناه می آورند» و «بره های گم شده دیگر صدای هی هی چوپانی را در دشت ها نمی شنوند». این ویرانی و این سیاهی البته بیش از آن که به محیط بیرون برگردد در ذهن شاعر رخ می دهد. او بیرون از دایره ی انسان های زنده قرار گرفته است اما می داند که دیگران هم چیزی جز «تفاله ی یک زنده» نیستند: خاموش شد / و پهنه ی وسیع دو چشمش را احساس گریه تلخ و کدر کرد / آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب زندگی / مخفی نموده اید / گاهی به این حقیقت یأس آور / اندیشه می کنید/ که زنده های امروزی / چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟ (دیدار در شب، از مجموعه ی تولدی دیگر) اما او به مرزی از تهی و به مرزی از حس مرگ رسیده است که به همین تفاله ها حسرت می برد. شاعر به مانند هر روشنفکری که غرق شدن در مفاهیم او را از ریشه های زندگی بریده است، به هر آن چه بوی زندگی می دهد غبطه می خورد: چگونه روح بیابان مرا گرفت / و سحر ماه از ایمان گله دورم کرد! / چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد/ و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد! / چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود / و گرمی تن جفتم / به انتظار پوچ تنم ره نمی برد! (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر).
زندگی در دنیای متن، شاعر را هر لحظه از زندگی راستین دور کرده و به جایی می رسد که دیگر توان لذت بردن از چیزها را از دست داده است: به من چه دادید ای واژه های ساده فریب / و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها ؟ / اگر گلی به گیسوی خود می زدم / از این تقلب، از این تاج کاغذین / که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟ (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر) این جاست که نوستالژی شاعر آغاز می شود و به هر چه رنگی از زندگی دارد غبطه می خورد. او می خواهد به این بهشت گم شده، به هفت سالگی، به کوچه های معصوم برگردد و در همان لحظه می داند این کار چقدر بیهوده است- بازگشت به میان آدم هایی که از جنس آن ها نیست.-
صداقت شاعر در پشت این لحن ملتمسانه نهفته است و می خواهد دوباره به سطح بیاید و از برخورد با آدم ها و اشیاء دچار هیجان و لذت بشود. او از دنیای «چراغ های مشوش»، «خانه های روشن» و «جامه های آفتابی» طرد شده است و دیگر هیچ نشانی از زنانگی و زن بودن در خود احساس نمی کند. تنها می تواند به آن ها التماس کند که: مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل / که از ورای پوست، سرانگشت های نازکتان / مسیر جنبش کیف آور جنینی را / دنبال می کند/ و در شکاف گریبانتان همیشه هوا / به بوی شیر تازه می آمیزد (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر). و باز غبطه خوردن به رخدادهای معمول زندگی: کدام قله کدام اوج؟ / مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوشبختی-/ و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ / و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی / و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها/ (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر) و این همان حسی است که در مهمانی عروسی خواهر کافکا به سراغ نویسنده می آید و خود را از همه ی مهمان ها فرودست تر می پندارد و همان حسی است که لا به لای کلمه های «به سوی فانوس دریایی» هست؛ حس بیهودگی ناشی از درگیر شدن با کار هنری و شکست و میل به پا پس نهادن: همه اش زیر سر خانم رمزی بود. و لی لی مانده بود و در چهل و چهار سالگی، بی آن که قادر به انجام دادن کاری باشد، عمرش را تباه می کرد و آن جا ایستاده بود با نقاشی اش بازی می کرد، با چیزی که نباید با آن بازی کرد، و همه اش تقصیر خانم رمزی بود. او مرده بود. پله ای که روی آن می نشست خالی بود. او مرده بود.3
م.ح.عباسپور- زمستان 91
1. اتاقی از آن خود، ویرجینیا وولف، ترجمه صفورا نوربخش، ص77
2. عنوان مجموعه ی شعری از تی اس الیوت، شاعر انگلیسی
3. به سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف، ترجمه صالح حسینی ، ص176
جای خالی پروانه
توی آن همه مدت کجا بودی پروانه؟ من هزار بار نوشته های روی دیوارها را خواندم. می خواستم تو آن لحظه آن جا باشی که درباره ی آن نوشته ها، سرامیک های یک دست سیاه راه رو، کپسول های حاوی گاز بیهوشی و اختلاف لباس پرستارها و دکترها و ... خیلی چیزهای دیگر با هم حرف بزنیم. تو آن جا نبودی. تو اصلا انگار هیچ جا نبودی. تو نفهمیدی ما پشت در چقدر قدم زدیم. چقدر ولو شدیم روی سنگ ها. چقدر به هم نگاه کردیم بیهوده. چقدر منتظر بودیم که یک نفر دیگر سکوت را بشکند.
ما بیرون آمدیم. صبح شده بود. کمی خوشحال بودیم. کمی خسته. کمی خواب آلود. کمی آشفته. هنوز نگران. هنوز پرسشگر. هنوز خراب.
بیرون بیمارستان یک نفر پایش را با سماجت روی زمین می مالید. انگار می خواست چیزی را له کند. انگار می خواست از چیزی انتقام بگیرد.
قسمت دیگری از رمان"جای خالی پروانه"
.....
سرم را روی زانو هایم گذاشته ام و فکر می کنم هر کسی تا وقتی دست کم در ذهن یک نفر باشد نمرده است و من می خواهم تا آن جا که بتوانم مرگ تو را به تاخیر بیاندازم و از این که این تصمیم را گرفته ام احساس سبکی می کنم. اما چگونه می توانم این کار را انجام دهم. با اندیشیدن مدام به تو؟ با سیاه پوشیدن های دائم؟ با بی تحرک بودن؟ خمودگی؟ خودویرانی؟ نوشتن؟ ننوشتن و کنار کشیدن از همه، از همه چیز. پاسخ های زیاد. یکی از دیگری بهتر. آرام می شوم. احساس سبکی می کنم. از سرمایی که زیر لباسم رخنه کرده ناراحت نیستم. از هیچ چیز.
سرم را بلند می کنم. یک نفر یک لیوان آب دستم می دهد می گوید: «مال همین نزدیکی هاست دو کوچه آن طرف تر.» لیوان آب را می گیرم کمی آن طرف تر ایستاده است. وانمود می کنم که چیز عجیبی نیست. وانمود می کنم که نترسیده ام. آب را بین خودمان قسمت می کنم. خنک می شوی. شاید هم از خواب پریده باشی. منتظرم غرولندت بلند شود. به احتمال هنوز که سنگ قبر را نگذاشته اند بهتر صدای هم را می شنویم. نمی خواهم برای یک لحظه فکر کنم از زمان خاصی اجزای تنت ... نه این بی رحمانه است. لیوان را بر می گردانم. سرم را بلند می کنم. می پرسم: «دو کوچه آن طرف تر یعنی کجا؟» کسی نیست. دست می زنم و خیسی خاک را لمس می کنم. انگشتم می رود روی قسمتی از خاک که گل شده است و آرام می شوم. دست می گذارم روی یکی از دکمه ها. صفحه روشن می شود. ساعت کمی از یک گذشته است. دوباره دکمه را می زنم. اسم ها را یکی یکی پایین می آورم. می رسم به قسمت «پ»، می رسم به یک اسم قبل از تو. می ترسم پایین تر بیایم. پایین تر می آیم. می رسم به پری، به تو، دستم بی اختیار روی دکمه تماس می رود. درست مثل همان وقت هایی که تو بر می داشتی. انگار شماره ی یک نفر که زنده است. دستم بی اختیار می رود روی دکمه ی قرمز. مثل وقتی که نمی خواهیم کسی را از خواب بیدار کنیم.
جای خالی
قسمتی از رمان «جای خالی پروانه»
بلند می شوم. هوا کاملا تاریک شده است. کلید برق را می زنم. مهتابی ها شروع می کنند به روشن و خاموش شدن. منتظر می مانم که بازی اشان ته بگیرد. هر دو با هم یا با کمی فاصله از هم روشن می شوند. خانه روشن می شود. اثری از تو نیست پروانه. نه از تو و نه از دوستان تازه ات. می گویی: «نیامده بودیم که بمانیم.» می گویی: «باید به جاهای دیگر هم سر بزنیم.» می گویی ... نه کافی است پروانه. باید دست بردارم از این بازی، از این بازی ها. قبل از این که تو بگویی، قبل از این که یکی از همراهانت چیزی بگوید که به تو بر بخورد.
بگو که هنوز دلواپس منی پروانه. بگو که می ترسی از قبل هم دیوانه تر بشوم. بگو دست از این بیهوده گویی ها بر دارم، از این اداها. چیزی بگو هر چه هر چقدر هم که آرام بگویی، هر چقدر هم که بی اراده بگویی مهم نیست. می ترسم شکل حرف زدنت را فراموش کنم. می ترسم میان این همه حرف نتوانم صدای تو را تشخیص دهم. دستم را بگیر نه، «نه که بلندم کنی نه، که بتکانیم.» مهم نیست. بگذار «لای کلمه ها گم بشوم.» بگذار زیر فشار این غبار متراکم نفسم بند بیاید. به سرفه بیفتم آنقدر که خون بالا بیاورم، آنقدر که همه چیز را به لجن بکشم، آنقدر که این خانه را، این آدم ها را، این دنیای حقیر را ... که بفهمم تو چه رنجی می کشیدی وقتی بالا می آوردی و چیزی نمی گفتی. فقط می خندیدی و هنوز خنده ات ته نگرفته بود که دوباره بالا می آوردی و کاری از دست من بر نمی آمد الا نظاره کردن و تو به دنبال کلمه ای می گشتی برای آرام کردن من. چقدر خوب می شد در این لحظه که تو از در می آمدی و نه تو که سایه ای و داری به من نگاه می کنی و می گفتی: «دست بردار از این مسخره بازی ها نکند فکر می کنی می خواهند از روی زندگی ات فیلم درست کنند.»
آخرین بار وقتی این جمله را گفته بودی که من خیره شده بودم به آبی های داخل شومینه. گفتی این هم از عنوان فیلم «وقتی تکه یخ ها به گریه افتادند.» البته با کسب اجازه از بیضاوی عزیز و و استاد خیابانکی و هر دو خندیدیم و نمی دانستیم در ذهن هر کدام از ما در آن لحظه چه می گذرد. حالا صدای تو توی گوشم هست که می گویی «هامون» می گویی «حتی طعم گیلاس» می گویی «دهه ی هفتاد» می گویی «یکنفر باید آستین بالا بزند.» می گویی «خداحافظ سینما» و کلمه هایی که به سختی می شنوم. من نمی خواهم بیرون بیایم. کلمه ها را مرتب می کنم. بیشتر گوش می دهم. دورتر می شوند. دور می شوم. دورِ دور. دوباره چشم ها را روی هم می گذارم. دوباره فرو می غلتم. لذتی خلسه وار سراپای وجودم را فرا می گیرد. دوباره هجوم کلمه ها برای «به تمامی انسان بودن» و «عکس گرفتن از کاکتوس ها.» من هم «روی هم نرفته، یک کتاب، دست بردار، اهمیتی ندارد، بیرون چیزی نیست الا ترس، الا تاریکی». از روشنی می ترسم. از اینکه پلک های آینه ها را باز کنم و چشمم بیفتد به آن دو مهتابی سمج، به کاغذها، به تابلو نقاش با گوش بریده بالای سر دولت آبادی که مشغول نوشتن نیست، به کتاب ها، به قاب عکس کوچک من که قسمتی از « صد سال تنهایی» را پوشانده است» به این که تو این همه وقت اینجا نبوده باشی و من این همه وقت خودم را فریب داده باشم» به این که تو تنها باشی، تنهای تنها و هیچ کس نباشد که به حرف های تو گوش بدهد و اصلا هیچ کس نباشد و تو هر چه زور بزنی که اسم من، اسم یونا به ذهنت بیاید بلکه بتوانی برگردی دست کم برای یک لحظه ... برمی گردی به آدم های همان حلقه که احاطه ات کرده اند و حرف هایت را نمی شنوند و تو در حالی که داری التماس می کنی و اسم یونا را بر زبان می آوری آن ها بلند می شوند چند کلمه بر زبان می آورند و دوباره می نشینند و تو را مجبور می کنند که به جای اسم من، به جای اسم یونا، با آنها هماهنگ شوی و هر بار بگویی «هویج هویج» و باز ته دلت امیدوار باشد که دست کم به زبانی سخن می گویند که برای تو قابل فهم است و باز این که اگر بین یک مشت آدم می افتادی از مثلا فلان جزیره ی دور اقیانوس آرام یا آمریکای جنوبی یا شاخ آفریقا چه می کردی. همیشه پروانه ی عزیز بهانه ای برای احساس سبکی هست. احساس رضایت یا حسی گنگ تر از همه ی این ها و همه ی این ها. مثل این که من هنوز خوشحالم که هر چند وقت یکبار به خوابم می آیی و هیچ وقت نبود که دست کم در آن لحظه به واقعی بودن آن لحظه ها شک کنم. و حرف ها و ادا ها درست به همان شکلی است که قبلا بود. تو از روی صفحه ی تلوزیون می خوانی: «دور دوم مبارزه با فلج اطفال» من فلج را وارونه می کنم و تو می خندی. تو می گویی: «دلتنگی های شاعر کوچه ی پنجم، فاز دوم فرهنگیان» و من به فکر می روم. می گویی مثل «ویلچر» می گویم :«گوگل؟» می گویی: «خنگ خدا! اولا «گوگول» بعد هم کجای «ویلچر» شبیه «گوگل» است؟ می گویی: «من یک» می گویم: «تو دو، تو سه، تو اصلا همه چیز همان یک مو هم ازآن تو.» می گویی: «ابو سعید ابی الخیر» می گویم: «شاید درست یادم نمی آید شاید هم شبلی، شاید هم حلاج.» می گویم: «پدر آمدم به کویت ...» حرفم را قطع می کنی می گویی: «هادی صداقت.» می گویم: «دست مریزادا» می گویی: «شهریست بر هامون نهاده ...» می گویم: «ناصر خسرو قبادیانی معروف به حجت خراسان» و جوری می خندم که انگار بازی تمام شده و تو قافیه را باخته ای و تو جوری ادای بهت زده ها را در می آوری که انگار واقعا باخته ای. این ها و خیلی چیزهای دیگر. گفتم: «بدت نیاید حجت برادرت آدم خوبی است، همه چیز به کمال، اما این آدم خنده کردن بلد نیست. جوک هایش هم مال دهه ی شست است، مال قبل از «بازی های زبانی»، قبل از «مرگ مولف». گفتی: «دوباره همان حرف ها.» گفتم: «دوباره همان حرفها» گفتی: «تو که فیلسوف پس فردایی چه گلی به سر این عالم زده ای؟» من منتظر بودم دلخور بشوی چون هر وقت پای این حرف ها به میان می آمد تو فاصله می گرفتی. چیزی نمی گفتی. فقط جوری وانمود می کردی که خسته ای حتی نه از من انگار از همه چیز آنقدر که من به غلط کردن و این جور چیزها بیفتم و دوباره همه چیز از اول شروع شود. بعد انگار این من بودم که حس می کردم باید کمی دور بشوم. کمی ادای مردهای مذکر را در بیاورم آنقدر که اشک تو به آستانه بیاید و همه چیز برابر بشود.
جوابیه به یکی از دوستان منتقد
سلام ضحاک عزیز. مدتی است بر ان شده ام دور دنیای مجازی را خیط بکشم یا دست کم قسمت نظرهای دیگران را ان اکتیو کنم. به خودت نگیر اما این چه نقدی است که نوشته ای. همان خبطی که دیگر دوست من که از قضا او هم فوق لیسانس ادبیات است و از دست این وارثان ابوالقاسم حالت و علی اصغر حکمت باید به کجا پناهید . نقد قبلی را که دیگر دوست بزرگوار من نوشته بود باز کن و بخوان و به چند سطر خودت علاوه کن انوقت یا به من حق می دهی یا نمی دهی . انجا هم ناقد عزیز نوشته بود شخصیت پروانه زود رو شده و باید گره افکنی بشود و این جور خزعبلات . البته در نهایت لطف کرده بود و نوشته بود که کار با کمی چکش زنی خوب می شود . این اصطلاحات مال دوره اول انتقاد کردن است. اما آن وقت سنندج بودم و به همراه فرشاد دوستم از خنده روده بر شدیم چرا که توقع بیشتری از او نمی رفت . اما از تو دیگر بعید است که دست کم یک سال با متن های بهرام بیضایی دم خور بوده ای. نه این که من قوه نقد پذیری ندارم و البته همان بهتر که نداشته باشم. توی چه گندستانی به دنیا آمدیم ما که نه مرد دارد و نه سنگ. به گمان من در چنین شرایطی بهترین نقد این است که بگوییم خوب بود یا بد بود . همین. باقی همه اظهار لحیه کردن است و معلومات رو کردن و این جور چیزها. چون فکر می کنم من بالای متن نوشته ام قسمتی از رمان . این صفحه ی 98 رمان است یعنی سه صفحه مانده به آخر . حتی اگر من ننوشته بودم رمان باز ... حالا من جمله ها را چکش کاری کنم حشو ها را حذف کنم باز چیز دیگری پیدا می شود برای معلومات فروشی. این حرف ها چیست . من برای قبلی هیچ ننوشتم فقط خندیدم حالا می بینم این اپیدمی شده است که در هر نقدی ما هی ناآگاهانه ایراد بگیریم و آخر هم کمی امیدواری بدهیم به نویسنده. مگر بچه ام من که با این به به چه چه ها با این هندوانه زیر بغل گذاشتن ها ها ها ها مغرور بشوم و با این ایرادهای بخردانه و دلسوزانه به فکر اصلاح کردن کارم بیفتم. این ها را اگر رضا براهنی هم بنویسد من به ریش مسخره اش می خندم. چون من راست یا غلط می دانم کجا ایستاده ام. بعد از 15 سال نوشتن حالا بیایم جمله ها را چکش کاری کنم و حشو ها را حذف کنم که رمان نه ببخشید داستان کوتاه جای خالی پروانه منسجم و یک دست بشود. از جاده نزاکت پرت شدم و حق همین بود و نمی گویم ببخشید چون نمی خواستم بخندم. با این حال ببخشید دق دلی منتقد قبلی بود که سر تو حکیم خالی شد. نه این که من نقد پذیر نباشم و فقط منتظر ثنا گویی باشم نه یا ظرفیت ام کم باشد نه این ها نیست چه اگر این ها بود نقد ان غریبه بر داستان قبلی- همزاد - را تایید نمی کردم و در معرض دید نمی گذاشتم که نوشته بود : بالاخره نفهمیدیم لوسترها .... بگذریم.
همزاد
شام آخر شروع می کند به لرزیدن. کتاب ها یکی یکی از داخل قفسه می افتند. لرزه ها بیشتر می شود. شام آخر سقوط می کند روی تلوزیون که خاموش است. صفحه ی تلوزیون روشن می شود. یهودا با موهای ژولیده خود را به سختی از زیر آوار کتاب ها بیرون می کشد. لرزه ها کمتر می شوند. لرزه ها ته می گیرند. در آخرین لحظه یعنی وقتی لرزه ها کاملا ته گرفته اند لوستر بزرگ از ارتفاعی ده هزار متری انگار، سقوط می کند.
من نمی توانم مانع از افتادن کتاب ها بشوم، مانع از تکه تکه شدن شام آخر و خیلی چیزهای دیگر در همان لحظه که قادر نیستم به هیچ چیز دیگری غیر از همان چیزها بیندیشم.
لوستر هر لحظه نزدیک تر می شود. من درست زیر آن خوابیده ام. منتظر می مانم به زمین برسد. تنم آماده است در تیزی های لوستر فرو برود. هنوز جای زخم های قبلی هست. می گذارم لوستر کاملا پایین بیاید. تیزی ها درست در همان نقطه های قبلی فرو می روند و من برای چند هزارمین بار از خواب بیدار می شوم.
هر بار درست ساعت 5.45 دقیقه من مجبورم این رستاخیز را تحمل کنم. این که می گویم درست ساعت 5.45 دقیقه چون هر بار که با شروع لرزه ها بیدار می شوم قبل از همه چشمم می خورد به ساعت که هنوز سقوط نکرده است و ته دلم قرص می شود که زیاد جدی نیست.
اوایل بیشتر می ترسیدم. می ترسیدم لرزه ها تمام نشوند. حالا شروع می کنم به شمردن. قبل از این که به سی یا سی و چهار برسم لرزه ها ته گرفته اند. می شود گفت من دیگر به این لرزه ها، به این زخم ها عادت کرده ام، مثل زمان های زیادی که به زخم ها ی روی پوست سرم عادت کرده بودم.
غیر از موضوع لوستر، اینجا یک نفر هست که آخرهای شب که می رسد شروع می کند به مویه کردن. درست زمانی که من تازه خوابم برده صدای مویه ها بلند می شود. من هر شب با صدای مویه های یک بیگانه خوابم می برد و با صدای مویه هایی که حالا دیگر بیگانه نیستند از خواب بیدار می شوم. بعد مجبورم تا میانه های شب توی تختخوابم وول بخورم.
خوابم نمی برد. بلند می شوم از داخل قفسه ی کتاب ها یک کتاب بر می دارم«رستاخیز کلمات». آن را می گذارم بالای ردیف سوم کتاب ها و کتاب دیگری بر می دارم. همیشه در چنین شرایطی بی اختیار کشیده می شوم به سمت یخچال یا سمت قفسه ی کتاب ها و معمولا کتاب اول را که برمی دارم بی توجه به محتوای کتاب آن را کنار می گذارم و شروع می کنم به ورق زدن کتاب دوم یا سوم: زن دستش را بیرون آورده بود. مرد انگار داشت چیزی را زیر لب زمزمه می کرد. جاده پر بود از ماشین اما مرد تنها بود. کسی نبود که با او درباره ی ماشین هایی که سبقت می گرفتند حرف بزند. زن با همان ریتم قبلی داشت انگشت هایش را تکان می داد. تکان ها ریز بودند. زن زن بود. مرد داشت زیر لب ترانه ای را زمزمه می کرد. مرد نیاز داشت به کسی که درباره ی حرکت انگشت های زن، درباره ی ماشین هایی که دور می شدند حرف بزند. هر لحظه بیشتر احساس تنهایی می کرد. بعد نزدیک تر شد به هیوندای سفید. زن هنوز داشت انگشت هایش را با همان ریتم قبلی تکان می داد. بعد حرکت انگشت ها عوض شد. شد دو ضربه با فاصله ی کم و یک ضربه با فاصله ی کمی بیشتر و چند ضربه ی پشت سر هم و چسبیده به هم انگار. چیزی مثل«قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ...» مرد تلاش نکرد که بفهمد زن و مردی که داخل هیوندای سفید نشسته اند چه نسبتی با هم دارند و در آن لحظه هرکدام از آن ها به چه چیز یا چیزهایی می اندیشند اما فهمید از چند ثانیه ی قبل تراک دیگری شروع شده است که آرام تر از تراک قبلی بود و برای یک لحظه حس خوبی در او جان گرفت. حالا کاملا به هیوندای سفید نزدیک شده بود. سفیدی انگشت های زن معلوم بود و انگشتری که به انگشت سوم دست راست داشت. فکر کرد چرا انگشت سوم؟ چرا دست راست؟ در حالیکه داشت از چیزی پر می شد. بعد شیشه ها بالا آمدند. دست دور شد. جاده خالی شد. شهر خالی شد و مرد دیگر احساس تنهایی نکرد.
*
چشم هایم سنگین شده اند اما مطمئنم تا 3.45 دقیقه خوابم نمی برد. باید همان هفته ی اول خانه را عوض می کردم. دنبال بهانه ای گشتم برای عوض کردن خانه: پله ها؛ کم بودند. آسانسور؛ همیشه درست بود. تهویه ها؛ خوب کار می کردند. سقف دستشویی؛ چکه نمی کرد.
اولین بار توی پاگرد اول دیدمش. داشت خاکستر پیپش را از پنجره خالی می کرد. بدون این که به سمت من نگاه کند پرسید: «راضی هستید؟» من چیزی نگفتم. فکر کردم شاید دارد با کس دیگری حرف می زند اما در آن وقت بعدازظهر غیر از من و او توی پاگرد آپارتمان کسی نبود. تازه نمی توانستم بفهمم منظورش از راضی بودن، راضی بودن از خانه است یا زندگی یا چیزی غیر از این ها. خواستم بگویم من از آن دست آدم هایی نیستم که در هر موقعیتی در مورد هر چیزی حرف می زنند. چیزی نگفتم. چیزی نبود که بگویم. فقط گفتم: «نور راه پله ها کم است و فاصله با مترو هم زیاد است.» نور کم نبود و فاصله هم زیاد نبود فقط فکر کردم اگر زمانی برسد که به هر دلیلی راضی نباشم و بخواهم خانه را تخلیه کنم زمینه ای برای حرفها و جدل های احتمالی ام در آن روزها داشته باشم. تا بعد که قضیه لوستر به میان آمد و 5.45 دقیقه هایی که هرکدام برای من در حکم یک رستاخیز بودند.
چند بار دیگر هم توی راهرو به هم خوردیم. تصمیم گرفته بودم در اولین فرصت از او بخواهم اگر امکان دارد لوستر ها را عوض کند اما هربار جز سلام چیزی نمی گفتم و مثل سایه رد می شدم. انگار این من نبودم که خواسته بودم او را ببینم و حرف هایم را به او بزنم نمی خواستم او را ببینم. منتظر بودم یک چیز درست و حسابی ایراد پیدا کند مثلا پکیج خانه که من راحت تر بتوانم حرف بزنم.
آخرین بار که او را دیدم به جای سلام گفت: «حالت چطور است.» و از زخم هایم پرسید. خواستم بگویم کدام زخم ها که رد شد. گفت: «متاسفانه من از آن دست آدم هایی نیستم که ...» حرفش را بریدم و گفتم: «برای من اهمیتی ندارد شما جزو کدام دسته از آدم ها هستید.» و در را بستم البته نه آنقدر محکم که چیزی را نگفته گفته باشم. صدای خنده اش که توی راهرو پیچید حس کردم تک تک موهای بدنم سیخ شد. من فریب خورده بودم و هر بار که صدای خنده اش را می شنیدم این حس فریب خوردگی در من بیشتر جان می گرفت. وقتی هم که دور می شد، وقتی هم که نبود باز صدای خنده اش در من بود. خنده ها در من بودند؛ روی پله ها، توی راه رو، کنار باغچه و ... وقتی هم که دکمه ی آسانسور را زده بودم و منتظر بودم عددها از هم کم بشوند و حرف pمقابل چشم هایم روشن بشود.
در آخرین لحظه از ترس این که در آسانسور را باز کنم و چشمم بخورد به آن چهره ی مرموز با دندان های مسواک نخورده ی زرد، به سرعت از پله ها بالا می روم. به طبقه ی سوم که می رسم خستگی راه را بیشتر حس می کنم. هر لحظه منتظرم روی یکی از پاگردها ظاهر بشود و با صدایی که انگار از کسی دور تر از او بیرون می آید، از زمانی خیلی دور تر، از من بپرسد زخم هایت بهتر نشده اند و من به جای این که بگویم نه، یا بپرسم کدام زخم ها، یا فحش بدهم، یا تف بیندازم روی زمین از فضای خالی بین پله ها به بالا نگاه می کنم و به بی نهایت پله ای که پیشاروی من است چرا که هنوز نیمی از راه را نیامده ام و حس می کنم ادامه ی راه، ادامه بالا رفتن از پله ها برایم انگار گذشتن از داخل یک دیوار محکم و بی روزن است و در همان لحظه متوجه می شوم که پاهایم چقدر سست شده اند و فکر می کنم هر لحظه بیشتر شبیه می شوم به مردی که نمی خواهم. به مردی که نمی خواستم.
این که مجبورم دوباره و هر بار و هر روز این همه پله را بالا بروم بیشتر خسته ام می کند آنقدر که خستگی ام تبدیل می شود به چیز تعریف نشده ی لمس ناپذیرِ قی آلودی که انگار چکیده ی همه زخم های همه ی آدم ها در همه ی زمان هاست. من مجبورم سنگینی این درد را تحمل کنم. من قادر نیستم از این درد، این زخم که انگار با من زاده شده است با دیگران چیزی بگویم چون اغلب فکر می کنم آن ها به این دست از حرف ها می خندند. خنده ای از جنس همان ها که آدم را در یک لحظه هزار سال پیر می کند.
حس می کنم یک نفر دارد در من پیر می شود. قبل از من. قبل از این که من چیزی از زیبایی های این جهان خوب را درک کنم. در همان لحظه کسی هست که هر روز بیشتر در من جان می گیرد. می دانم ما در نقطه ی مشخصی از زمان به هم می خوریم و من بیش از هر چیز دیگری از همین لحظه می ترسم.
*
زمانی بود که هر روز صبح روی ساعت مشخصی با مویه های یک غریبه از خواب بیدار می شدم و مجبور بودم ساعت ها توی تختخوابم وول بخورم. صدای مویه ها در من بود؛ روی پله ها، توی خانه، وقتی هیچ کس نبود، وقتی همه بودند.
*
انگار همین دیروز بود. من درست زیر لوستر بزرگ خوابیده بودم. بعد همه چیز شروع کرد به لرزیدن. تکانه ها هر لحظه بیشتر می شد و تیزی های لوستر به شکل شهوت آلودی به من نگاه می کردند. ضرورتی نداشت خودم را پنهان کنم. در آن لحظه درست مثل یک شوالیه ی بزرگ در حرکتی مضحک که مال من نبود پتو را کنار زدم. ابتدا شاید از ترس. بعد در همان لحظه حس مبارزه در من جان گرفت. حس کردم فرصت مناسبی است برای پایان بخشیدن به همه چیز. این یک فرصت ناب بود. چیزی فراتر از یک مرگ معمولی؛ آن ها بعد از آخرین تکانه ها به اتاق من وارد می شوند و لوستر بزرگ را به سختی از تن من بیرون می کشند و با آمیزه ای از چندش و شگفتی به زخم های کهنه ی من نگاه می کنند. تازه تنها این نیست.آن ها مجبور می شوند برای بیرون کشیدن لوستر به هم کمک کنند. مرگ من یکی شدن دیگران را به همراه خواهد داشت و این یعنی گامی بزرگ در جهت دستیابی به صلحی پایدار. صدای شکستن استخوان هایم را می شنوم و لوستر به زحمت از تن من بیرون می آید. کمی بعد به شکل کابوس واری زخم ها به هم می آیند اما من نمی خواهم برگردم. از دنیای آدم های هم شکل خسته شده ام. از این که با دیدن زخم های من برای لحظات کوتاهی دچار چندش می شوند و این تصویر برای همیشه در ذهن آن ها می ماند احساس آرامش می کنم. دیگر صدای خنده ها ی آن ها را نخواهم شنید. فقط باید منتظر بمانم دو سایه شبیه دو مگس زنبور طلایی بیایند و روح مرا به یک جای دور ببرند. جایی مثل «دره ی گلمرگ»که پیشتر شاید در خواب دیده ام یا جایی خوانده ام: لابه لای یادداشت های یک مرد، یک سایه. مردی که نمی خواست چیزی بیش از سایه و صرفا سایه ای از یک مرد باشد.
م.ح.عباسپور / خرداد91
شاه بانو
«انگار جهان در آن لحظه معلق بود تا آن ها سروری اش را بکنند.» همه ی آن ها به صرف شاهبانو نبودن. نوشتی:«دیگر هیچ کس حاضر نشد این اسم را «شاهبانو» را روی بچه هایش بگذارد.» من نمی گویم که در آن لحظه این من بودم که بر آن ها، همه ی آن ها، دل می سوزاندم. این من بودم که به حماقت های آن ها، همه ی آن ها، می خندیم. چراکه من شاهبانو بودم و درست شده بودم انگار که آن ها با گفتن«سلام شاهبانو» تمام یا قسمتی از غصه ها، تمام یا قسمتی از ناامیدی ها، تمام یا قسمتی ازکرختی ها، تمام یا قسمتی از دلهره ها، تمام یا قسمتی از کثافتشان محو شود. این من بودم که آن ها را با همه ی رنج هایی که داشتند به زندگی، به ادامه دادن، به پیشتر رفتن امیدوار می کردم. اما در همان لحظه من ترجیح می دادم که مسخره ام کنند تا اینکه به حالم دل بسوزانند. این ها را نمی دانستی. من نمی توانستم ترحم آن ها را ولو اینکه از ته دل باشد - و این بدتر بود، هزار بار بدتر- تاب بیاورم. من نمی توانستم خوب حرف بزنم. یعنی اصلا نمی توانستم حرف بزنم. همان هجاهای به قول تو چندش انگیز، تنها سرمایه ی من بود. تنها چیزی که داشتم. و تو انگار سالها در سایه آباد میان هم آبادی های من زیسته بودی. انگار از نزدیک مرا دیده بودی. دیده بودی درست؟ در هر حال من شاهبانو بودم و تنها من شاهبانو بودم اما تو برای من یکی از همه بودی. یکی از همان ها. هر چند یکبار هم نگفته باشی سلام شاه بانو. و این از خوش طینتی ات نبود. هنوز شرم داشتی شاید از حرف زدن با دیگران، از حرف زدن با دختر ها. بالاخره من هم یک دختر بودم. یعنی اینکه قبل از این که شاه بانو باشم قبل از این که یکی از اهالی سایه آباد باشم ؛ شاه بانو دختر آمنه، ساکن سایه آباد، یک دختر بودم. من نمی توانستم چیزی بیشتر از آن چه بودم در نظر دیگران، نمی توانستم چیزی غیر از آن، باشم. هزاری هم که می خواستم. پیش رفتن، توان دیگری شدن، توان پوست انداختن از من سلب شده بود. من هرچه بودم همان بودم که دیگران فکر می کردند. من نمی توانستم کم تر یا بیشتر از تصویر ذهنی آن ها باشم. اسماعیل پسر مهر علی خان گفته بود: «زندگی در کنار سگ ها و شهر بانو را به شهرزاد ترجیح می دهم.» شاید هنوز اسم مرا یاد نگرفته بود. شاید حیفش می آمد که شاه بانو را درست بگوید، یکجور بی اعتنایی. گفته بود: «از دختر لاس زن بدم می آید. از دختران پیله ی لاس زن بدم می آید. از دختران چاق بدم می آید.»گفته بود:« شهربانو دست کم می داند چه کسی است.» و من نمی دانستم از این حرف ها خوشحال بشوم یا نه. غروب که می شد شهرزاد به دامان من می افتاد و گریه می کرد و من چیزی نمی گفتم. می خواستم بگویم اما می دانستم دوباره می شود همان هجاهای کوتاه و تکراری که از بس گفته بودم و هر بار زور می خواستم و می خواستم چیز دیگری بگویم اسمم شده بود همان. شده بود اسم دوم من. انگار غیر از آن هجاهای کهنه ی نفس گیر چیز دیگری نبودم. بعد دیگر سعی کردم چیزی نگویم، یا جز به ضرورت چیزی نگویم. همان وقت ها هم که دیگران مسخره ام می کردند یا دیگران به حالم دل می سوزاندند فقط می خواستم بگویم که وضع من آن قدر ها هم که آن ها فکر می کنند خراب نیست. من مجبور نبودم جلوی آفتاب عرق بریزم. مجبور نبودم بی اعتنایی های دیگران را تحمل کنم. انگار همه ی سایه ها متعلق به من بود. می خواستم بگویم که آن جا قلمرو من است. یعنی از آخرین چادر روستا تا نزدیکی های مرداب و درخت ها ی اطراف آن. تنها من و نه هیچ کس دیگری. می خواستم بگویم که من آنجا فرمانروایی می کنم. هیچ کس، یعنی هیچ کدام از سگ ها و سایه ها و قورباغه ها روی حرف من حرف نمی زنند. بعدازظهر ها آن ها بیدار می ماندند که من زیر سایه ی درخت انجیر استراحت کنم. من راحت بودم. من زندگی ام را می کردم. من صاحب تمام سایه ها بودم. تنها دلهره ی من پدرم بود که هنوز بعد از گذشت آن همه سال مجبور بود نگهبانی گوسفندهای دیگران را بکند. مجبور بود سرکوفت های پدرِ شاهبانو بودن را از همه، حتی آن هایی که چیزی بیشتر از او نداشتند و شبان بودند و شبان گوسفندهای کمتری هم بودند بشنود. پدرم هم کم کم باور کرده بود که نحسی ای که روی سایه آباد سایه افکنده بود از من بود و جز من از هیچ چیز دیگری نبود. آنقدر که در آن بعد از ظهرآفتابیِ نحس، او هم مثل همه ی سایه آبادی ها ایستاد و نگاه کرد. نگاه کرد و هیچ کار دیگری نکرد آنقدر که من جزغاله بشوم و بخار بشوم و او هم مثل باقی سایه آبادی ها نفس راحتی بکشد. شاید با مرگ من از این زندگی نکبت نجات پیدا می کرد. شاید دیگر مجبور نمی شد چشمش پی دست میرزا حسین آقا باشد که سال که برسد دوباره گوسفندانش را به او بدهد یا نه؟ من هم کم کم داشت باورم می شد که خشکسالی ها همه به خاطر حضور من است. چه مرد شریفی بود میرزا حسین آقا. اما آیا فقط به خاطر من بود؟ یا من بودم و چیزها و کسان دیگری هم بودند؟ می شنیدم که می گفتند:« این خاک دیگر مرده است.» خواستم بگویم سایه آباد به این زودی ها نمی میرد. می شنیدم که می گفتند:« زمین گر گرفته است عنقریب است همه چیز را بسوزاند.» اگر هم این ها راست بودکاری از دست من بر نمی آمد. می خواستم آن جا نباشم اما نمی خواستم نباشم. وقت هایی می خواستم نباشم اما وقت هایی هم بود که بیش از هر کس دیگری میل داشتم به زندگی کردن. فقط نمی توانستم بفهمم که آیا دیگران هم از همان چیزهایی که من لذت می برم لذت می برند؟ و چقدر لذت می برند؟ از همان چیزها، همیشه یا بعضی وقت ها و چقدر؟ آدم ها از چیزهایی غیر از هم لذت می برند. مثلا من از غروب ها که گوسفندها سمت چاه می دویدند و مرد های روستا پاهایشان، پاهای خسته و جرم گرفته اشان را لب چاه می شستند لذت می بردم اما همیشه اینگونه نبود. وقت هایی می خواستم جای آن ها باشم که شلوارشان را بالا می زدند و پاها را تا زانو در آب می گذاشتند و انگار هر چه خستگی بود از تنشان در می رفت و در همان حال و بی اختیار با هم حرف می زدند. وقت هایی هم بود که نمی خواستم جای هیچ کس دیگری باشم. صبح ها هم که با بوی نان تازه از خواب بیدار می شدم خوب بود. وقت هایی هم که شهرزاد سرش را روی پاهایم می گذاشت و گریه می کرد. شبهایی هم که ماه کامل بود و زن ها دور آتش حلقه می زدند و چهل سرور می خواندند:« بوتا بگرییم دو سر یه بالش دم و نام دم انگشتل آلش1»و باد می وزید و من می ترسیدم آتش خاموش بشود. چون فقط تا وقتی آتش روشن بود زن ها بودند و حرف می زدند:« شلم شکتم ژان مکه قلم کورپت بنِرا دس بکه ملم2» و من هر وقت ماه تمام می شد از چند ساعت قبل هیزم جمع می کردم چون می دانستم آخر شب که بشود زن ها همین که مردهایشان خوابیدند آن جا جمع می شدند و تا دمدمه های صبح گرد آتش می ماندند و می خواندند:« و ای ماه قسم ژیر اورو دت غافل نکه کر ها دوروه3» و من دوست نداشتم صبح بشود چون می دانستم شبهایی که ماه کامل است خواب به چشم هایم نمی آمد. انگار هزار غم روی من بود و می دانستم باید چهارده شب دیگر منتظر بمانم تا ماه دوباره کامل بشود و زن ها دور هم و دور آتش جمع بشوند:« ماگ شو خو اشرط خوشِت بو سوزه بالابرز وترکشت بو4». چیزهای دیگری هم بود. مثل وقتی که خاتون سرم را روی پاهایش می گذاشت و موهایم را شانه می کرد. حس خوبی داشت حتی وقتی شانه لای موهایم که به هم پیچیده بودند گیر می کرد و من منتظر بودم خاتون سرم داد بکشد و اغلب اینگونه نبود و به جای داد کشیدن کلمه هایی را زیر لب زمزمه می کرد و معمولا گریه می کرد مگر وقت هایی که عجله داشت. وقت هایی هم که تهمینه سرش را روی پاهایم می گذاشت و گریه می کرد خوب بود. با من حرف می زد و من هر بار می خواستم چیزی بگویم که غمهایش کم بشود اما نمی شد. می خواستم بگوییم چرا نمی روید یک جای دور با هم زندگی کنید اما فقط می شنیدم که می گویم «ان دِ دِ داو» و این هیچ شبیه یک جای دور نبود و اگر نبود چرا تهمینه یکبار به من گفت نه این امکان ندارد؟ چه چیزی برای تهمینه ممکن نبود و چرا تهمینه نمی خواست همه چیز را به من بگوید. چرا حرف هایش را بریده بریده می زد؟ و چرا نمیخواست بفهمد که من حتی اگر دهنم قرص نباشد قادر نیستم چیزی به کسی بگویم. و اگر می ترسید من چیزی بگویم چرا آن حرف ها را به من می زد؟ بعد گفت: «تصمیم گرفته ام به یک جای دور بروم. یک جای خیلی دور.» نگفت کجا فقط وقتی حرف می زد گریه می کرد. بعد من هم مثل همه ی سایه آبادی ها سیاه پوشیدم. بعد تا چند روز همه جا صحبت از تهمینه بود. انگار چیزی در من ریخته شده بود. دلتنگ بودم و در همان حال جورهای غریبی لذت بخش بود. بعد دیگر کسی از تهمینه حرف نزد. انگار در من دفن شده بود. ریخته بود در من.
*
بیشتر می خواستم زنده بمانم. حتی وقتی داشتم می سوختم. داشتم در برابر نگاه های بی تفاوت سایه آبادی ها می سوختم نمی دانی چقدر می خواستم زنده بمانم. و تو این امکان کوچک را از من گرفتی. شاید به این خاطر که دیگر حوصله ات سر رفته بود. شاید به خاطر تهمینه که می ترسیدم بعد از من برای همیشه فراموش شود. شاید می خواستی مرا از سر باز کنی. شاید هم به خاطر خودم که هنوز خیلی چیزها را ندیده بودم. شاید ترسیده بودی نحسی من روی تو و نوشته هایت هم سایه بیفکند. آن یکی «شاه بانو» برای تو خوب بود. یک نفر آن را با «گاو» مقایسه کرد یک نفر با «درخشش» و خیلی چیزهای دیگر. «امان از این نام که هم اوج زنانگی است و هم اوج شکوه.» و این جمله بیش از هر چیز دیگری برای تو لذت بخش بود. فکر کردی یک قدم دیگر نزدیک شده ای به آن چیزی که خواسته بودی. تو می خواستی سیاهی سایه آبادی ها را نشان بدهی و این بهای گزافی برای من داشت.آنها ایستادند و نگاه کردند. بی آن که به قول تو دیاری از آن ها به فکر خاموش کردن من بیفتد. اگر قرار بود من از سایه آباد دور بشوم چرا قبل از آن حادثه، قبل از این که گر بگیرم و نیمی از تنم جزغاله بشود به فکر دورکردن من نیفتادی؟ آن ها چیزی نمی گفتند. فقط سر این که مرا، نه، تن جزغاله مرا – چون همه فکر می کردند که من تمام کرده ام – دور بیندازند متفق القول بودند. در حالیکه در چنین شرایطی همیشه برای هر تصمیمی نظرهای مخالف هم هست. من پیش خودم فکر کردم مهم نیست در حالیکه درد می کشیدم. در حالیکه سوختگی هر روز وسیع تر می شد و من منتظر بودم که هر چه زودتر دخلم بیاید و خیال سایه آبادی ها راحت بشود. چون هنوز نحسی من با آن ها بود و روی آن ها بود. چون هنوز من بودم و صد البته هزار بار آزار دهنده تر از قبل. دیگر حتی آن هایی هم که غروب ها از کنار مرداب رد می شدند نمی گفتند سلام شاهبانو. دیگر کسی اسم مرا ولو به تمسخر بر زبان نمی آورد. فقط یک شب یک نفر که شبیه مادرم بود هچون سایه ای نزدیک مرداب شد و بقچه ای را زیر درخت گذاشت و برگشت. شاید مادرم بود، شاید یک فرشته ی نجات، چون من چند شبانه روز بود چیزی نخورده بودم. غافل از این که من قادر نبودم روی پاهایم بایستم. سعی کردم با کمک نی های کنار مرداب بلند بشوم. باز هم به زمین خوردم و دیگر بلند نشدم. کمی خودم را روی زمین خیزاندم. دردها دوباره تازه شدند. و من با حسرت به بقچه ی زیر درخت نگاه می کردم. پیش خودم فکر می کردم چه چیزهایی می توانست داخل آن باشد. هر چیزی در آن لحظه برایم خواستنی بود. بعد دوباره همان چند قدم راه را سینه خیز برگشتم کنار مرداب و زخم ها را یکی یکی به آب زدم و درد کمتر شد. دیگر نگاه نکردم. برایم حتی مهم نبود آن، سایه ی کدام یک از سایه آبادی ها بود و اگر دلش به رحم آمده بود چرا کمی جلوتر نیامد؟ بعد نفهمیدم چگونه خوابم برد. چیزهای زیادی آن جا بود.سفید بودند. بعد هر لحظه کم رنگ تر می شدند. آب مرداب بالا آمده بود. من سعی کردم دور بشوم. انگار دست و پایم را بسته بودند. بعد مرداب شروع کرد به خشک شدن. بخار همه جا را گرفته بود. یک نفر می خواست لباس های مرا در بیاورد. من مانع شدم آن شخص عصبانی شد و با کف دست به صورت من زد. من خون دماغم را پاک کردم. سیاه بود. آفتاب نزدیک و نزدیک تر می شد.من عرق کرده بودم. خواستم لباسهایم را در بیاورم. آن ها نمی گذاشتند لباس هایم را در بیاورم. بعد گرمای چیزی را حس کردم. از خواب بلند شدم. یکی از سگ ها داشت زبانش را روی زخم های صورتم می کشید. احساس عجیبی به من دست داد. این اولین باری بود که حس کردم بهتر است زنده بمانم. نگاه کردم. چشمها را با قسمتی از دستهایم که کمتر سوخته بود مالاندم. بقچه پیشم بود در یک قدمی ام و نزدیک تر. گره دوم کمی طول کشید اما بالاخره باز شد. پنیر بود و سبزی و تکه های کوچک گوشت سرد شده. با ولع شروع کرم به خوردن. سگ ها کنارم بودند. گوشت را قسمت کردم. جان گرفته بودم اما قادر نبودم روی پاهایم بایستم. چهار دست و پا به سمت مرداب رفتم. کمی آب نوشیدم و تلفیقی از حس لذت، قدر شناسی و سبکی در آن لحظه در من بود. برگ ها را کنار زدم. نیمی از صورتم سوخته بود اما از خودم بدم نمی آمد. فقط دوست داشتم مرداب کمی دورتر از سایه آباد بود. دوست داشتم فکر کنند که من تمام کرده ام. چند شب دیگر این اتفاق افتاد و من نتوانستم بفهمم که آن فرشته ی نجات کیست. سعی کردم چیزی بگویم. فکر کردم اگر مادرم باشد می فهمد من چه می گویم. اما زبانم بند آمده بود. دیگر حتی قادر نبودم آن هجاهای نامفهوم را بر زبان بیاورم. آدم ها فقط زمانی که چیزی را از دست داده باشند قدر آن را می دانند. برای من آن هجاها همه چیز بود. آن ها هویت من بودند. بی کمترین زحمت از دهان من خارج می شدند و دیگران هم اغلب حرف مرا می فهمیدند. مثلا وقتی همه می خواستند برای ولیمه ی پسر جعفر خان به روستای «ده بالا» بروند و من خواستم با آن ها بروم به من گفتند که نمی توانند مرا ببرند و این یعنی اینکه حرف مرا فهمیده بودند و چند عروسک کنار من گذاشتد که با آن ها مشغول بشوم. نه آن ها آن قدر ها هم که من فکر می کردم بد نبودند. آن ها می توانستند در همان لحظه که من پاها را به زمین می زدم و جیغ می کشیدم، سر من داد بزنند و کتکم بزنند. آن ها به جای این که سرم داد بزنند به من قول دادند که شاید دفعه بعد مرا با خودشان ببرند. آن ها از من خواستند که مواظب خانه ها باشم و مواظب همه ی روستا. چون جز من کسی در روستا نبود. نه آن ها بد نبودند خوب بودند. تازه شاید همان وقت ها که حال مرا می پرسیدند قصد تمسخرم را نداشتند واقعا می خواستند حالم را بپرسند. و من حتی یک بار از آن ها تشکر نکردم؛ مثل وقتی که لباس های نو به تنم می کردند در حالیکه می دانستند من اغلب روی خاک ها و سنگ ها غلط می خورم چون من از این بازی لذت زیادی می بردم حتی بیشتر از دیدن آدم ها. چون من فکر می کردم این که من اینگونه شده بودم حتما تاوان گناه پدر و مادرم بوده یا یکی از سایه آبادی ها که نمی دانستم کیست. لابد یک نفر کاری کرده بود و به گناهش اعتراف نکرده بود و من اینگونه شده بودم. حالا فقط یک آرزو داشتم و آن این بود که به اول برگردم یعنی به زمانی که می توانستم حرف بزنم و از همه ی سایه آبادی ها که این همه سال مرا تحمل کرده بودند تشکر کنم. دلم برای آن هجاهای نامفهوم گرفته بود. برای غروب ها، برای سایه آباد، برای شهرزاد ، تهمینه و همه ی سایه آبادی ها.
*
مرداب ساکت بود. درخت ها ساکت بودند. پرنده ها ساکت بودند. فقط صدایی شبیه زوزه انگار از دور به گوشم می آمد. نگاه کردم؛ سگ ها نبودند. دوباره نگاه کردم؛ چیزها انگار دور شده بودند، انگار محو شده بودند. یادم نمی آمد چند وقت است آن جا هستم. مدت ها بود هیچ کس از آن جا نگذشته بود. انگار روستا خالی شده بود. سگ ها رفته بودند. من تنها شده بودم. تنهای تنها. خودم را به مرداب رساندم. دردها کمتر شده بودند. برگ ها را کنار زدم. دوباره برگ ها را کنار زدم. یک لایه ی نازک، شبیه پوست، انگار روی چشم هایم کشیده شده بود. نتوانستم بفهمم سوختگی تا کجاها کشیده است. تاول ها بالا آمده بودند. درخت ها ساکت بودند. نمی توانستم سفتی صورتم را لمس کنم. مرداب ساکت بود. سگ ها رفته بودند. سایه آباد انگار سال ها بود خالی شده بود.
***
1. بیا تا سر در کنار هم بگذاریم و در حالیکه انگشت ها را به نشانه ی دوستی در هم حلقه کرده ایم گریه گنیم
2. پایم درد می کند و می لنگم بچه ات را روی زمین بگذار و مرا در آغوش بگیر
3. قسم به این ماه که در زیر ابر قرار گرفته نباید از دختری که پسران در کمینش نشسته اند غفلت کرد
4. شب مهتابی خوب است به شرطی که خوش باشی و در کنارت دختر سبزه ی بلند بالایی باشد
***
م.ح.عباسپور – بهار91
یادداشتی بر « جدایی نادر از سیمین »
آدم ها نه خوب اند نه بد آدم ها فقط آدم اند. مثل آدم های فیلم های اصغر فرهادی. مثل نادر، مثل سیمین. « جدایی نادر از سیمین» از آن دست فیلم هایی است که اجازه ی داوری به مخاطب نمی دهند. کم تر می شود در باره آن ها حرف زد. فیلم با صحنه ای از دادگاه شروع و با صحنه ی مشابهی به پایان ... نمی رسد. فیلم تمام نمی شود. در صحنه ای که ما منتظر نظر ترمه ایم تیتراژ پایانی ظاهر می شود و مخاطب در وضعیت بی رحمانه ای رها می شود. ترمه کدام یک را بر می گزیند سیمین یا نادر را ؟ آدم ها در رفت و آمدند. زندگی در جریان است. کریدورهای دادگاه هیچ گاه خالی نمی شوند.این پیام فیلم نیست . در واقع می شود گفت فرهادی از پیام بیزار است. فرهادی مستند ساز نیست اما زندگی به همان شکل واقعی در جریان است. سوالهایی برای همیشه باقی می مانند. حرف ها، گفتگوها به شکل واقعی در جریان است. صداها در هم رها شده و ... و این شاید ویژگی بارز کارهای فرهادی باشد. جملات قصار، جمله ی که کلید چیزی باشد، جمله ای که روشن کند چیزی و چیزهایی را ... نه، از این ها خبری نیست. آدم ها نه خوب اند نه بد. از طرفی هیچ کدام بهتر از دیگری نیست. هیچ کدام در مرکز حوادث نیستند. بد جنسی های سیمین درست هم سنگ مهربانی های اوست. این یکی از معدود کلمه هایی است که پدر نادر قادر است بر زبان بیاورد. « سیمین ». او همه زن ها را به نام سیمن می شناسد. کار برای مخاطب باز هم سخت تر می شود.این امر در مورد نادر هم صادق است. در مورد پیمان هم و دیگر آدم های داخل فیلم که زیاد نیستند. در مورد ترمه اما این حکم صحیح نیست. او انگار کمی از سن خودش بزرگ تر است و دست کم اخلاقی تر. برای او مهم تر از جدایی نادر از سیمین – چون انگار در فاصله ی دورتری ایستاده است- و حتی زندانی شدن پدر این است که او یعنی نادر حرفهای آن دو یعنی رازیه و معلمش را شنیده است یا نه. این در رابطه ی متقابل نادر و ترمه هم حاکم است. نادر در دفاع از خود در دادگاه مجبور می شود چیزهایی را کتمان کند. او مجبور می شود که دروغ بگوید. اما برای او دروغ گفتن با ترمه کار ساده ای نیست. در صحنه ای از فیلم که نادر به دنبال شکل افتادن رازیه از روی پله هاست ترمه به او می گوید چرا همینا را بهشون نمی گی. نادر می گوید : اونا را ولش کنمن می خوام تو بدونی. در واقع می شود گفت در کنار دو دادگاه اصلی که در فیلم جریان دارد و انگار یک دادگاه است و تنها استنطاق کننده عوض شده است، یک دادگاه سوم هم برای نادر در جریان است. او می خواهد مقابل دخترش محکوم نشود.انگار این برای نادر مهم تر است و این یعنی که همه چیز برای او رها نشده است یعنی که آب برخلاف تصنیف داخل فیلم هنوز به طور کامل از سر او نگذشته است. به عبارتی دنیای فیلم دنیای صرفا آلوده نیست. همه ی آدم های داخل فیلم دروغ می گویند و در همان حال راست می گویند. به عبارتی آن ها از جهتی دروغ می گویند و از جهتی راستقسم خوردن های مکرر رازیه به اینکه دزدی نکرده است، مهم بودن برای هم او که در اوج فقر و مسکنت لقمه ی حرام وارد زندگی اش نشودحضور شرع و قران در فیلم و ... همه ی این ها گویای این است که زندگی هنوز به آلودگی های زندگی شهری و مدرنیته آلوده نشده است. از طرفی بیرون از زندگی، بیرون از فیلم، چیزی نیست که یکی از آن ها «سیمین و نادر» در جریان دادگاه اول یا «نادر و رازیه» در جریان دادگاه دوم کوتاه بیایند. رازیه یک آدم مذهبی است که هنوز به خیلی از چیزها معتقد است . برای او لقمه ی حلال معنی دارد و برای اثبات بی گناهیش گریه می کند، قسم می خورد و باز هم قسم می خورد. او گریه می کند و در مقابل چشمان دخترش له می شود. مثل صحنه ای از داستان برادران کارامازوف. اما در همان حال ما می بینیم که وضعیت نادر که او را با اکراه و بی رحمی بیرون می اندازد وضعیت یک غالب نیست. چنان که در صحنه ی بعد هم او یعنی نادر هنگام شستن پدرش بی اختیار شروع می کند به گریه کردن. انگار در هیاهوی زندگی مدرن و ضعیتی هیچ کس بهتر از دیگری نیست. فلاکت آمیخته با زندگی انسان هاست شکل آن عوض می شود. موسیقی تقریبا در همه ی فیلم غایب است اما صداهایی در پس زمینه هست که شنیدن دیالوگ ها را برای ما سخت تر می کند؛ صدای ماشین ها و هیاهوی زندگی شهری.
در همان ابتدای فیلم مساله جدایی نادر از سیمین تحت تاثیر مساله سقط شدن بچه ی پیمان قرار می گیرد. نادر و سیمین دوباره پایشان به دادگاه کشیده می شود و مخاطب انتظار دارد که مساله بیرونی – دادگاه دوم- آن ها را یکی کند انگونه که در فیلم های قبل عادت کرده است. نه تنها این اتفاق رخ نمی دهد بلکه در طول فیلم ذره ای در هیچ کدام از شخصیت ها تغیر ایجاد نمی گردد. این شکل اصلی زندگی است نه یک مرحله گذر. به همین خاطر آدم ها نا امید نیستند. نادر در جریان دادگاه اول و در حالیکه در آستانه ی فروپاشی کانون خانواده اش قرار گرفته همچنان در گیر جزییات روزمره است. با ترمه کتابهای درسیش را مرور می کند و البته نه از سر بی حوصلگی. مساله جدایی در تمام طول فیلم معلق می ماند مثل خیلی از مسائل کوچک تر مثل قضیه برداشتن پول واتهامی که نادر به رازیه می زند و جمع شدن پایانی همه ی آدم های فیلم برای حل مساله و ... از دل هر مساله مساله ی دیگری می زاید یا به عبارتی همان لحظه که آدم مواجه با یک مساله است مساله ای حادتر شاید در کمین نشسته است. درچنین وضعیتی اندیشه ی بازگشت به وضعیت عادی و نه حتی وضعیت مطلوب خیالی بیهوده است. با همه ی این ها فیلم فرهادی یک فیلم مفهومی نیست که سایه ای از معناگرایی روی آن سنگینی کند. در این جا هرکس در هیئت یک انسان صرفا عاقل پتو را به سمت خودش می کشد. از ایمان، از ایثار و نه حتی از یک کوتاه آمدن آنی و مصلحتی خبری نیست. البته با همه ی این اوصاف کارگردان در صدد به تصویر کشیدن یک دنیای بسته و سیاه و تمام شده هم نیست. فیلم بیش از هرچیز تکه هایی از زندگی آدم های نسل ماست با مصائبی که در کتاب های کهن و در کتاب ایوب تعریف نشده است .زندگی برای نادر در غیاب سیمین و بالعکس در جریان است. فیلم نه در صدد آن است که صرفا آشفتگی های دنیای مدرن را به تصویر بکشد و نه به از دست رفتن زیبایی ها و آرامش دنیای پیشامدرن غبطه می خورد. و بالاخره این که این آدم ها هستند که حرف می زنند و نه کارگردان. و به همین خاطر است که فرهادی از «جدایی نادر از سیمین» یک فیلم مدرن می سازد و جدایی نادر از سیمین هم از فرهادی یک کارگردان مدرن که مساله زمانه اش را دریافته و از هر گونه تقلید و از هرشکل طی کردن راه هایی که پیشتر طی شده است بیزار است. او به دنبال ساختن فیلم معناگرنیست آنگونه که مجدی در مثلا رنگ خدا و مهرجویی در هامون، پری و ... و نه صرفا به دنبال گونه های مستند سازی مدرن از نوع کیارستمی و با کمی فاصله ی زمانی بهمن قبادی و .... نماهای نزدیک، صداهای درهم و مبهم آشفتگی ها، شتابها و ... این تنها پدر نادر است که از این هیاهو دور است. او بازمانده از یک دنیای دورتر است زمانی که هنوز مردم روزنامه می خواندند و به تصنیف های آرام گوش می دادند. عنوان فیلم هم که در ابتدا انگار خیلی ساده و غیر حرفه ای انتخاب شده در نهایت اینگونه نیست و دست کم مخاطب را از تلاش برای یافتن یک معنای ثانوی و کاذب می رهاند.
روایت
روايت
دير به دير، سال به سال مي آمد. هر بار كه وارد زادگاهش مي شد يك راست مي رفت بهشت آباد. بهشت آباد اول شهر بود. عمر اولين قبر هايش به صد سال مي رسيد. ورودي بهشت آباد تابلويي نصب كرده بودند، هر چهل روز يكبار عكس مرده ها عوض مي شد. هميشه قسمت بيشتر تابلو خالي مي ماند. شهر كوچك بود، يك خيابان اصلي داشت كه آسفالت بود و چند خيابان فرعي كه آسفالتشان تكه تكه ته مي گرفت. خيابان ها مي خوردند به دشت، به جويبار، به فضاي بازي كه جاي خرمن كردن بود و گرد و خاك تا ميدان اصلي شهر مي رسيد.
به صورتش آب پاشيد، دست كشيد به موهايش كه بلند بود. آب پاك بود و زلال ولي بوي مرده مي داد. سالها قبل با دوستان مدرسه ايش مي پريدند توي آب. بوی مرده حس نمی کردند. ظهر ها هم كه گرما كلافه اشان مي كرد از همان آب مي خوردند. حالا با بي ميلي به صورتش آب مي زد. آب تميز بود اما بوي مرده مي داد. هوا گرم بود اما دلش نمي آمد توي آب بپرد. تنها بود. بهترين دوست دوران كودكيش از چند سال قبل گوشه اي از قبرستان آرام گرفته بود. از كوه سقوط كرده بود و دو نفر غسال با همين آب طبق آيين خاصي او را شسته بودند و با خونسردي توي گوشها و دماغش و حفرة بزرگي كه بر اثر برخورد با سنگ تيزي در سرش ايجاد شده بود پنبه گذاشته بودند و خون بند آمده بود. بعد موقع دفن رسيده بود؛ بعضي با كفش و بعضي بدون كفش بر مردة دوستش نماز خوانده بودند و او به جزييات درون گور خيره شده بود؛ شكاف پاييني اش تاريك بود و تنگ، آنقدر تنگ كه مرده را بي هيچ زحمتي براي هميشه چهار ميخ مي كرد. در يك چشم به هم زدن گور پر مي شد. يك جسم مرده و حجم سنگيني از گل و آهك و در نهايت توده فشرده اي از خاك و دو سنگ درشت و بي قاعده.
هميشه اول مي رفت سراغ نهر. بعد عكس هاي داخل تابلو را نگاه مي كرد. چندان اهميتي نداشت. بهترين دوستش را از دست داده بود و خانواده اش سالها قبل به شهري بزرگ در فاصله اي دورتر رفته بودند. اسمها را نمي شناخت، قيافه ها را هم نمي شناخت. انگار از خيلي وقت پيش مرده بودند؛ فانيه، شهرزاد، اسماعيل و ... شيرزاد، شيرزاد سعيد نژاد - جوان ناكام - كه بر اثر حادثة رانندگي در ... . شيرزاد را مي شناخت. روي كلمة ناكام خيره شد. خاطرة دوري از شيرزاد توي ذهنش زنده شد؛ سرِ توران دختر همسايه با هاشم كه ساندويچي داشت گلاويز شده بود، همديگر را زده بودند، به هم فحش داده بودند. به يك اندازه همديگر را زده بودند و تقريبا با كلمات مشابهي به هم فحش داده بودند. حالا هيچكدام از آن فحش ها را به ياد نداشت ولي جاي زخم پنجه بوكس هاشم هنوز هم طرف چپ گونه عكس مشخص بود و شيرزاد با همان زخم رفته بود زير خاك. با همان زخم که به خاطر توران خورده بود. بقيه عكس ها را نمي شناخت، حتي اسمشان به گوشش نخورده بود. چند تايشان بزرگ خاندان بودند. يكي دوتاي ديگر جوان ناكام. كلمه ها جلوي چشمش تاب مي خوردند: مادر ، غروب غم انگيز، گلچين روزگار ... . باد نمي آمد، ظهر بود، سايه ها تند بودند، صداي آب مي آمد. آب بوي مرده مي داد. بهشت آباد داشت كم كم پر مي شد.
م.ح.عباسپور
بازکیاگوراب
چند بار زیر لب تکرار می کنم. بلند تر می گویم. می شنوم که دارم می گویم بازکیاگوراب. چیزی به ذهنم نمی رسد. دوباره و باز بلندتر. بازکیاگوراب. اسم چیزی، شاید یک روستا. بعد فکر می کنم شاید اسم کتابی باشد که مدت ها قبل خوانده ام. یا یک فیلم سینمایی یا یک وسیله ی عجیب مثل بومرنگ، یا هر چیز دیگری. کتاب، روستا، روستا. نقشه ی کوچکی را که چند تا خورده از لای قفسه ی کتاب ها بیرون می کشم. با احتیاط باز می کنم. نزدیک و نزدیک تر می شوم. خبری از بازکیاگوراب نیست. خیلی جاهای دیگر هست اما بازکیاگوراب نیست. نمی دانم باید کجا را بیشتر بگردم. نقشه را از همان خط های قبلی تا می زنم و می گذارم لای کتاب ها. به ذهنم می رسد که شاید توی یک زلزله ی بزرگ برای همیشه محو شده است. زلزله، شاید وحشتناک ترین باشد. همه ی آدم ها تقریبا همه تنها در یک لحظه ی کوتاه. کسی شاهد مرگ دیگری نیست، اگر این گونه باشد آیا باز هم وحشتناک ترین است؟ تازه مگر چند در صد آدم ها دوست دارند زنده بمانند؟ یک نفر گفت همه ی آدم ها و این جمله برای همیشه در ذهن من ماند. کمی بیشتر یا کمی کمتر. پرت می شوم به دانشکده، به کلاس فلسفه ی اخلاق. بیشتر به ذهنم فشار می آورم . لذتی شبیه دل بستن به یک دختر با لهجه ی شمالی در یکی از کلاس های داستان نویسی یا چیزی شبیه این در من زنده می شود. کمی از حالت کدر بودن در می آیم. از این که ذهنم وقت هایی به کمکم می آید که خاطره ای با همه ی جزئیات در من بیدار شود، از این که می فهمم تنها نیستم، از این که هنوز می توانم از خیلی چیزها لذت ببرم ... .
*
تا همین جا کافیست. کتاب را باز می کنم. زیر همان ها که قبلا خط کشیده ام دوباره خط می کشم. فکر می کنم بهتر از هر کس دیگری می توانم جاهای خوب کتاب ها را تشخیص بدهم. طوریکه اگر متنی را ده بار و با فاصله و توی شرایط مختلف بخوانم خط ها در خیلی از جاها روی هم می آیند و یکی می شوند. حتم دارم دیگران خیلی قادر به این کار نیستند. این که این قدر دقیق زیر جاهای خوب کتاب ها را خط بکشند. البته توی این زمان زیادی که بر من گذشته خیلی چیزهای دیگر را هم یاد گرفته ام. از چیزهای زیادی لذت نمی برم اما از همان چیزهای کمی که لذت می برم به طور خاص، عمیق، واقعی و جدی لذت می برم. مثل دراز کشیدن جلوی آفتاب روزهای آخر زمستان که تکه هایی از برف هنوز روی زمین هست و اندیشیدن به این که مردانی در روزهای دور از همین آفتاب لذت برده اند، حرف های ساده گفته اند و به نقطه ای در همان نزدیکی خیره شده اند. به نقطه ای که من هرچقدر هم که زور بزنم نگاهم درست روی آن قرار نمی گیرد و چیزهای زیادی که همزمان در ذهنشان جان گرفته است و من تنها می توانم سبکی آن ها را در آن لحظه ی خاص حس کنم و پرت شوم به عشق پسران نوجوانی که زبری های زندگی روستایی را با اندیشیدن دائم به دختری در همسایگی خانه اشان نرم کرده اند و خواسته اند آن خانه را که یکی از همه ی خانه ها نبود، تنها خانه ی روستا بود، تک تک آجر های آن خانه را، در خود هضم کنند. همراه با زمزمه کردن یک ترانه ی قدیمی و میل به یکی شدن با یک عشق، یک نام، وکندن حرف هایی از آن نام که صرفا یک نام نیست، که چکیده ی جهان است روی سنگ ها، روی درخت، روی خاک و دوباره خط خطی کردن همه ی آن چیزها و ... بزرگ شدن و باز هم بزرگ شدن و فرو رفتن در میان روزمرگی ها، بی اعتنایی ها، بی اعتمادی ها، بی حوصلگی ها و...
*
حالا من بزرگ شده ام، بیش از آنچه انتظار داشتم بزرگ شده ام و یاد گرفته ام از چیزها فاصله بگیرم و هر چیزی برایم یک موضوع و صرفا یک موضوع باشد و در لحظه های تنهایی به دیگران بیندیشم. دیگرانی که یکی پس از دیگری می میرند و من هرچقدر که زور می زنم قادر نیستم در مرگشان گریه کنم.
زمانی فکر می کردم من هم قاعدتا و باید در سن معینی کنار بکشم، مثلا در سی و چهار سالگی. این عدد برای من هیچ معنای خاصی نداشت. شاید از یک زندگی نامه گرفته بودم، از مقدمه ی یک کتاب. کاغذها را کنار می زنم. دسته بندی می کنم: فیش ها؛ فیش هایی که واریز شده اند، فیش هایی که واریز نشده اند، قرارداد ها؛ بین من و صاحب خانه، بین من و کارفرما، بین من و انتشاراتی های خوب، انتشاراتی هایی که نمی گذارند آدم از گرسنگی بمیرد. بعد خیره می شوم به کپی شناسنامه، جزء کدام دسته است؟ اسناد معتبر یا کاغذ های باطله؟ ده تا ده تا برمی گردم. از سی و چهار گذشته ام و هنوز زنده ام. باید بگردم چیز دیگری پیدا کنم. یک عدد در منتها، که مجبور نباشم دوباره تمدیدش کنم. مثل وقت هایی که نمی خواهیم زیاد جایی بمانیم، اما عقل به یاریمان می آید و محض احتیاط، اتاق را به جای دو شب مثلا برای چهار شب رزرو می کنیم و نه بیشتر. چون می دانیم در هر حال قرار نیست و قادر نیستیم بیشتر بمانیم حتی اگر دوست داشته باشیم، حتی اگر به ما بیشتر از آن چه می خواسته ایم خوش گذشته باشد. اما حتی اگر بتوانم تا شصت سالگی زنده بمانم کمی بیش از آن را طی کرده ام و این کمی نگران کننده است و ترسناک تر، اندیشیدن به این که شصت سال، تنها تکه ی کوچکی از این زمان بی کرانه است و فراموش شدن یا کمی دیرتر فراموش شدن ... و باز این که یقینی تر از همه ی این ها کنار رفتن آدم هاست، همه ی آدم ها. کنار گذاشته شدن، از نفس افتادن، کبود شدن، بستن چشم ها برای همیشه توسط یک نفر که هنوز زنده است و خورده شدن و پوسیدن و برای همیشه محو شدن. محو شدن برای همیشه در حالیکه دیگران هستند و هر چند وقت یکبار با خاطره ای از تو غمگین می شوند، اشک می ریزند، کمی بعد باز می خندند و از آفتاب، شاید همان آفتاب همیشگی لذت می برند. یا خاطره ای دور از یک هم اتاقی به نام «م زارع»- خوابگاه 19 اتاق 8 – با اندامی تکیده و لاغر و سبیل های زود درآمده و چهره ای روی هم رفته نه آن قدر خوب که با یک بار دیدنش صد دل نه که تنها تکه ای از یک دل به سویش کشیده شود حتی و نه آن قدر زشت که با افشا کردن راز فروخورده ی عشقش در بعد از ظهر یک روز پاییزی به دختری در همسایگی خانه اشان فکر می کرد زندگی تازه ای را آغاز خواهد کرد، یک زندگی تازه با کسی که سال ها دوستش داشته بود و با تصویری که از او در ذهن داشت این همه حرف زده بود، این همه زندگی کرده بود و دختر به جای آن که خوشحال شود، به جای آن که ناراحت شود، به جای آن که ذوق زده شود، یا دلگیر، یا عصبانی، یا غمگین یا افسرده، بیمار شد و تا پای مرگ پیش رفت و «م زارع» تنها ماند. از قبل تنهاتر و تنها تصمیمی که گرفت این بود که قصه ی عشقش را تا گاه مرگ به کسی نگوید. و این ها همه پیش از آمدن زلزله بود. و در واقع در بازکیاگوراب هیچ وقت زلزله نیامد و این اتفاق تنها برای یکی از بازکیاگورابی ها رخ داد و او شاهد مرگ خودش بود و چیزهای زیادی در او دفن شد.
*
دوباره نقشه را از همان تاهای قدیمی باز می کنم. چشمم یکراست می رود روی بازکیاگوراب. میان آن همه درخت، چند خانه ی کوچک در همسایگی هم که بارش یکریز باران نمی گذارد صدای همدیگر را بشنوند. بارش یکریز باران، مه که تا پشت پنجره پایین آمده، گرمای درون خانه، «م زارع» و دختری که نخواست نامش را بگوید. دختری شاید هنوز در همسایگی آن ها، زیر سقفی دیگر، در انتظار مردی دیگر که غروب از شالیزار برگردد و خیسی های صورتش را با گوشه ی لباس خشک کند. با خودم فکر می کنم آیا هیچ کدام از بازکیاگورابی ها تا به حال به این نکته فکر کرده اند که چقدر ساده و چقدر زیاد می شود از آفتاب نیم رمق اما شفاف روزهای آخر زمستان لذت برد؟
بهمن 88
خوراك روح
حوصلة جمع كردن اينهمه كاغذ را كه روي ميز پراكنده ام ندارم . با مسئول كتابخانه صحبت مي كنم ، خيلي نا اميدانه. ولي قبول مي كند ومن قول مي دهم به هيچ چيز دست نزنم ، نه به كتاب ها نه به كامپيوتر و نه به خصوص به تلفن . صداي قفل در توي گوشم طنين مي اندازد .از جايم بلند مي شوم . پنجره ها را مي بندم . يك برگه روزنامه مي كشم روي پنجره اي كه روي ميز كناري اش كاغذ هايم را ولو كرده ام. در سكوتي كامل و خواستني پشت ميز مي نشينم كه به كارهايم برسم . دو فصل از خيزاب هاي وولف مانده است و خشم و هياهو كه تنها مقدمه اش را خوانده ام . تا ذهنم متمركز بشود مي روم سراغ كلك ها ، باياها و كارنامه ها كه بي قاعده روي ميز پخش شده اند . چشمم مي خورد به مقاله دريدا بر مرگ گادامر . بعضي جمله هايش را دو بار مي خوانم مرگ از داخل متن مي آيد بيرون غغلغلكم مي دهد . بيرون هوا كاملا روشن است . به آخر مقاله مي رسم . ترس برم داشته است . بلند مي شوم همة پنجره ها را باز مي كنم . مگس هاي پشت پنجره هجوم مي آورند به داخل كتابخانه . يك راست مي روم سمت آب سرد كن . تشنه ام نيست . قطره هاي آبي كه به صورتم زده ام از نوك دست ها و زير چانه ام اول پيوسته و بعد با فاصله از هم زمين مي ريزند . كمي توي سالن قدم مي زنم . نگاهم مي رود سمت ميز كامپيوتر . خودم نمي روم. به مسئول كتاب خانه قول داده ام . وز وز مگسها اذيتم مي كنند . پنجره ها را مي بندم . عرق مي كنم . بلند مي شوم مي روم سمت آب سرد كن . شير آب را تا آخر باز مي كنم سرم را مي گيرم زير آب آنقدر كه از سرما خوشم نيايد . موزاييك هاي دور آب سرد كن همه خيس مي شوند . با گوشة پيراهنم سرم را كمي خشك مي كنم. روي ميز ديگري كه از كاغذ و كتاب خالي است دراز مي كشم . چشمم مي خورد به ساعت ديواري . عقربة كوچك پشت عقربة بزرگ پنهان شده است . قرار بود بين ساعت 3 تا 5/3 برگردد . خودش گفت . كمي ريش داشت ، كمي بيشتر سبيل .مي روم سروقت كلك ها، كارنامه ها، گلستانه ها كه به شكلي بي قاعده روي ميز پخش شده اند. يكي را ورق مي زنم . مي رسم به مقالة تنهايي ذاتي . زور مي زنم ذهنم را متمركز كنم . چيزي نمي فهمم ؛ آن هنگام كه تنهايم ، تنها نيستم ،بلكه خود را در زمان حال به شكل "كسي"باز مي يابم . "كسي" آن جا حضور دارد . سرم را بلند مي كنم . هيچ كس نيست . نمي فهمم چه نوشته است . بعضي وقتها بعضي چيزها را كه نمي فهمم مي روم سر وقت جملات ساده تر . هيچكس آن جا نيست بلكه غير شخص آنجاست. چيزي نمي فهمم . سرم را ميان دو دستم فشار مي دهم . "كسي" همان اوي بدون چهره است "همه" كسي كه در شمار آنيم ، اما چه كسي در شمار آن است ؟ نمي فهمم . سرم را از ميان دو دستم كه انگار دارند به هم مي چسبند نجات مي دهم. با بي ميلي به سطر هاي آخر مقاله نگاه مي كنم ؛" همه كس" به قلمرويي تعلق دارد كه قادر به روشن ساختن آن نيستيم ،نه بدان سبب كه ممكن است اين قلمرو رازي بيگانه با هرگونه آشكارگي را پنهان دارد ، نه حتي بدان سبب كه ممكن است اساسا قلمرويي تاريك باشد ، بلكه از آن رو كه هر آنچه را به اين قلمرو وارد مي شود ، حتي روشنايي را به موجودي بي نام و غير شخصي و غير حقيقي و غير واقعي مبدل مي سازد كه با اين وصف همواره آن جاست .
سرم را با نا اميدي از روي مجله بلند مي كنم. عقربة كلفت ساعت ديواري درست روي پنج ايستاده است . اهميتي ندارد . يك يا دو ساعت تاخير براي يك ادارة نه چندان رسمي چندان اهميتي ندارد . چند نفر با عجله از در كتابخانه رد مي شوند . مي توانم به راحتي از آنها كمك بگيرم حتي وسوسه نمي شوم آنها را صدا بزنم . بايد خونسردي ام را حفظ كنم . قسمتهايي از نوشته هايم به صورت پراكنده داخل چند مجله چاپ شده اند و حالا هروقت اراده كنم مي توانم با كمي سماجت به صورت كتاب درشان بياورم . اسم كتاب را از قبل انتخاب كرده ام ؛ تاملاتِ ... (اسم خودم) كه چندان براي جلد كتاب مناسب نيست . صداي چرخاندن كليدي در قفل در به خود مي آوردم . كمي جابه جا مي شوم يك جور رضايت خاطر سر تا پاي وجودم را فرا مي گيرد هر جور ديگري اگر رفتار مي كردم بد مي شد . حالا بهتر است سنگين سر جايم بنشينم ، طوري جا بدهم كه انگار يكريز روي كتاب بوده ام ، كه هيچ از روي ميز بلند نشده ام و اصلا به ساعت ديواري نگاه نكرده ام . چند دقيقه مي گذرد ، بلند مي شوم ، آهسته به سمت در مي روم. از گوشة شكستة شيشة در نگاه مي كنم . كسي نيست ، خيالي شده ام . اهميتي ندارد . بايد بروم سر وقت كتابها . تا ساعت معمول تعطيلي كتابخانه يك ساعت مانده است . نبايد دست پاچه بشوم . به خاطر كشيدن كارت حضور و غياب هم كه شده تا چند دقيقة ديگر قاعدتا بايد بيايد . خودش گفت ساعت سه يا چهار مي آيد . سه ساعت دير كرده ولي مهم نيست . حتم دارم تا چند دقيقة ديگر مي آيد . براي اينكه قفلها را چك كند حتما مي آيد. بايد خونسردي خودم را حفظ كنم . نبايد عصباني بشوم. با عصبانيت هيچ چيزي درست نمي شود . هرگونه هيجاني شدن مال توده هاست. من خودم را از دل توده جدا كرده ام . مي روم پشت ميز مي نشينم ، چيزي نمي خوانم . مجله را مي بندم . به طرح روي جلد خيره مي شوم ؛ مردي با چهرة وحشت زده و دست هاي باز انگار به ديوار ميخ كوب شده است . بالاي مجله چند حرف با فاصله در كنار هم قرار گرفته اند ؛ ت ر د ي د . شمارة 34و 35 . فصل نامه است . قسمت هايي از بدن مرد با ديوار يكي شده است .
*
ساعت از هشت گذشته است ولي هنوز آفتاب غروب نكرده است . روزهاي تابستان آفتاب ديرتر غروب مي كند. بايد به سراغ تلفن بروم ، هرچند قول داده ام به چيزي دست نزنم . مي توانم به آرمين زنگ بزنم . حوصله ام را سر مي برد . شروع مي كند به شعرهاي خاله زنكي خواندن . بهتر است به مسعود زنگ بزنم ولي اهل دست گرفتن است برايم حرف در مي آورد . به مسئول كتابخانه هم قول داده ام به تلفن به خصوص دست نزنم . چند ساعت تاخير نبايد موجب شود قواعد اخلاقي را زير پا بگذارم . از پنجره به بيرون نگاه مي كنم ، آسمان سياه مايل به آبي است . شب شده است اما هيچ ستاره اي در آسمان نيست اگر بود اقلش مي توانستم خودم را سرگرم كنم و ستاره ها را بشمرم . دقيق تر نگاه مي كنم . همة ستاره ها يك گوشه از آسمان جمع شده اند . باد انگار همه را روفته است يك گوشه، بقية آسمان تاريك تاريك است. اهميتي ندارد چون من مسئول نظم ستاره ها يا چيزي مشابه آن نيستم . مي روم پشت ميز اما هيچ كاري نمي كنم . چند كتاب را روي هم مي چينم ، سرم را رويشان مي گذارم ، چند بار جابجا مي كنم ، چشم هايم سنگين مي شود ؛ روي دست چند نفرم ، توي يك جعبة بزرگ شبيه تابوت ولي تابوت نيست . مي خواهم فرياد بزنم كه من نمرده ام فقط كمي خسته ام ، حوصله ام نمي شود . جمعيت آرام راه مي رود . مي توانم كمي روي دست جمعيت ، توي تابوت شيشه اي ، استراحت كنم . سرم را از زير پارچة سفيد بيرون مي آورم ، چند تا از آدم هايي را كه روي جنازه ام نماز مي خوانند مي شناسم . انگشت هايم را از زير پارچه ی سفيد تكان مي دهم ، مي خندم . انگار نخنديده ام ، انگار انگشتهايم را تكان نداده ام . با صورت هايي سرد و عبوس بلندم مي كنند ، با احتياط مي گذارندم توي چاله. نمي توانم دست و پا بزنم. صدايم در نمي آيد. فقط نگاه مي كنم . رويم كتاب مي ريزند. كتاب پشت كتاب . به اندازة يك عمر سرگرم شدن . سرم را از روي كتاب ها بلند مي كنم ، عرق كرده ام . جلد كتاب ها خراب شده است . به ساعت ديواري نگاه مي كنم ، عقربة كلفت روي 3 ايستاده است . به پنجره نگاه مي كنم . بيرون هوا كاملا تاريك است . ترس برم مي دارد كتاب ها به طرفم هجوم مي آورند .به طرف آب سرد كن مي روم ، سرم را زير آب مي گيرم . همه چيز عوض مي شود ، كتابها برمي گردند سر جايشان توي قفسه رديف مي شوند . به سمت گوشي تلفن مي روم اما يادم مي آيد كه قول داده ام دست نزنم ، تازه اين وقت شب كه كسي بيدار نيست . به كتابها نگاه مي كنم كه چسبيده به هم خوابيده اند و به ساعت ديواري كه كند كند راه مي رود . چند ساعت بيشتر نمانده است . قبل از ساعت هشت مي آيد يعني بايد بيايد ، چهره اش توي ذهنم مانده ؛ سبيل داشت و ريشش را تقريبا از ته زده بود .
مجله هاي روي ميز را كمي مرتب مي كنم . هوا دارد رو به سپيدي مي رود . مثل مجسمة رودن دستم را مي گذارم زير چانه و به منظرة دميدن سپيده نگاه مي كنم . هوا خيلي آرام از تاريكي در مي آيد ، آفتاب عين دزد از پشت كوه بيرون مي آيد . چشمم را مي زند برمي گردم به ساعت نگاه مي كنم . عقربة كلفت ساعت روي 9 ايستاده است. نگاهم سُر مي خورد پايين . روي تقويم ساعت گير مي كند . كلمة "جمعه" دلم را به سرعت خالي مي كند. كمي بد شانسي آورده ام . يك روز كامل را بايد با التماس به عقربه هاي ساعت سر آورم .
غير از من كسي داخل كتابخانه نيست . ميزها را يكي يكي امتحان مي كنم . روي هر كدام از ميزها چند دقيقه با مادام بوواري ور مي روم . نور آفتاب كه از شيشة روي ميزها منعكس مي شود چشمم را مي زند . بلند مي شوم ،اتود را مي گذارم لاي برگه هاي مادام بوواري تا جايي كه خوانده ام و به همراه چند كتاب و مجله ديگر مي رويم سمت يكي از ميز ها كه توي سايه افتاده است. روي ميز ولو مي شوم نمي توانم چيزي بخوانم . دلم ضعف مي رود. بلند مي شوم به طرف آب سرد كن مي روم. دهنم را مي گذارم روي شير و دكمه را فشار مي دهم . تقريبا تمام صورتم ناخواسته خيس مي شود . گرسنگي ام كمتر شده است . زود تر از آنچه مي ترسيدم غروب مي رسد . به هواي بيرون كه دارد يواش يواش تاريك مي شود نگاه مي كنم . ترس برم مي دارد . صورتم را مي گيرم زير آب . به جزتكه اي كوچك و سمج باقي آن در برابر چشمم بخار مي شود . همة مهتابي هاي ميان قفسه هاي تونل مانند كتابها را روشن مي كنم . تكة كوچك و سمج همچنان هست . به داخل تونل ها مي روم . مي روم سمت قفسه هاي ادبيات و فلسفه كه نزديك به هم اند . عقل افسرده را بر مي دارم ، ورق مي زنم ، قبلا خوانده ام . به اعداد روي جلد كتاب ها نگاه مي كنم ، سر در نمي آورم . بدون توجه به علائم روي جلد كتاب ها جاي خالي كتاب را پر مي كنم . گيج شده ام كمي هم حوصله ام سر رفته . با بي حوصلگي ميان دالان هاي تنگ و ترس آور كتاب خانه شروع به قدم زدن مي كنم . خسته مي شوم. زانو هايم سست مي شوند ، ازپا مي افتم . گرما ، سكوت ، ترس و گرسنگي ... نمي توانم مانع خم شدن زانوهايم بشوم . كف زمين چند برگه روزنامه پهن مي كنم و رويشان طاقباز مي افتم ، شروع مي كنم به شمردن مهتابي ها . چند تايشان خاموشند ، يكي دوتايشان نيمه سوخته اند و يكي مدام خاموش و روشن مي شود. بلند مي شوم، مي روم روي ميز ، دستم به سقف نمي رسد . چند كتاب مي گذارم زير پايم و مهتابي سوخته را خيلي آرام ، بدون تماس با مهتابي كناري كه روشن است جدا مي كنم . دوباره طاقباز مي شوم روي روزنامه ها . تيك تاك ساعت نمي گذارد بخوابم . يك كتاب سنگين بر مي دارم، مي خواهم به طرف ساعت پرت كنم كه در همان لحظه منصرف مي شوم و كتاب را مي گذارم زير سرم و بي توجه به تيك تاك ساعت چشم هايم هر لحظه سنگين تر مي شوند؛ پشت بام يك برج بلند كه مشرف برديگر ساختمانهاي شهر است ، روي يك صندلي كه پايه ندارد نشسته ام و دارم كتاب مي خوانم. تند تند ورق مي زنم . كتابها دور سرم بال بال مي زنند. دستم را دراز مي كنم و يكي را كه بالهاي نازك تري دارد از آسمان مي گيرم . بقيه مثل دسته اي شب پره به طرفم هجوم مي آورند . دست هايم را روي پيشانيم سپر مي كنم كه بي فايده است. تقريبا نصف موهايم مي رود . سرم گله گله مي شود .با صداي زنگ تلفن از خواب مي پرم . كتابهاي زير سرم كاملا خيس شده اند. بلند مي شوم به طرف پيشخوان كتابخانه مي روم. پاهايم تاب نمي آورند ، سقوط ميكنم ، دوباره بلند مي شوم به كمك ديوار خودم را به تلفن مي رسانم . گوشي را بر مي دارم ؛ صداي كشدار و يكنواخت بوق ، گوشي از دستم مي افتد . صدا هنوز هست ، مي خواهم گوشي را كه از دستم افتاده دوباره بردارم . به خودم مي آيم ، صداي قورباغه اي در حياط كتاب خانه است كه كمي قبل از من از خواب برخاسته است . حوصله ام سر رفته است ، كمي هم عصباني هستم . به پيش خوان تكيه مي دهم ، تلفن را از روي ميز بر مي دارم مي گذارم روي زانوهايم ، دستم بي اختيار مي رود روي دكمه ها ؛ شماره اي كه از قبل توي ذهنم مانده و درست نمي دانم مال چه كسي است، چند كلمه ماشين وار پشت سر هم تكرار مي شوند . خودم را به عقب مي كشم وگوشي را مي گذارم ، دوباره بر مي دارم ، هنوز قطع نشده است . چند بار با شاسي ور مي روم ، بالاخره قطع مي شود . هول هولكي دستم روي عددها مي رود و دوباره همان صدا را مي شنوم ؛ no response to pagging . حالا ديگر هيچ قاعدة اخلاقي برايم معنا ندارد . يك راست مي روم سمت كامپيوتر ، دكمة power را مي زنم ، يك مشت حرف انگليسي به سرعت زير هم رديف مي شوند ، بعد ثانيه ها كم مي شوند ، دوباره ثانيه ها كم مي شوند. بعد همه چيز آبي مي شود . صفحه خالي خالي است ؛ هيچ آيتمي روي desktop نيست . كمي با موس ور مي روم ، روي كلمةstart كه گوشة صفحه افتاده است كليك چپ مي كنم، مي روم توي oll programs . هيچ . خالي خالي است . دوباره start بعد turn off بعد yes و پس از چند ثانيه همه چيز سياه مي شود . با كمك قفسه ها ، ميزها و ديوار خودم را مي كشانم سمت پنجره . پيرمردي عصا به دست از در كتابخانه مي گذرد. پنجره را باز مي كنم نمي توانم تن صدايم را زياد بالا ببرم. پير مرد از قاب پنجره محو مي شود . يك ساعت ديگر پشت پنجره مي مانم كسي رد نمي شود ، شهر انگار خالي شده است . نرده هاي پنجره را لمس مي كنم ؛ نرده هاي عمودي كه شبيه ميله هاي زندان محكم به نرده هاي افقي پنجره جوش خورده اند. بعد دستهايم سست مي شوند و كنار پنجره روي زمين ولو مي شوم. نگاهم نا خواسته مي رود سمت ساعت . سرم گيج مي رود. عقربه ها توي سرم مي كوبند . يك كتاب بر مي دارم ، سنگين است . پرت نمي كنم سمت ساعت كه مي خواستم . پرت مي كنم روي كتاب هاي ديگر . ساعت سقوط مي كند. قفسه ها تاب مي خورند. دست مي گذارم روي چشم هايم . بر مي دارم. لرزش قفسه ها ته مي گيرد . همه چيز مي شود مثل روز اول بجز ساعت كه از وسط دو نيمه شده است . متاثر نمي شوم . به زمان نياز ندارم. به راحتي مي توانم از روي موهاي صورتم زمان را اندازه بگيرم . حالا به اندازه نصف ناخن بلند شده اند؛ يك هفته و شايد ده روز . به زمان دقيق نيازي ندارم . خودم را به گوشة كتابخانه مي رسانم ، وول مي خورم، نمي توانم روي پا بايستم . انگشتها يم را روي محاسنم مي كشم. خاك گرفته اند . چند موش از پاچة شلوارم در مي آيند. جيغ نمي كشم ، اصلا صدايم در نمي آيد . در يك قدمي ام موشها شروع مي كنند به جويدن كتابها . چيزي به ذهنم مي رسد ؛ كتاب را از زير دست و پای موشها مي كشم بيرون ، يك برگه از آن را جدا مي كنم و مي برم راست دهنم ، بوي دهن موش مي دهد يا بوي كاه يا بوي ماندگي . درست نمي توانم تشخيص دهم . يك برگه از ته كتاب در مي آورم كه سالم مانده . چند تكه مي كنم . تكه ها را مي گذارم روي زبانم . دهنم خشك است نمي توانم بجوم . به سختي خودم را به آب سرد كن مي رسانم كه حالا ديگر خيلي دور شده- همة چيزها خيلي دور شده اند – يك ليوان آب بر مي دارم ، تكه هاي كاغذ را توي آب مي خيسانم ، راحت تر جويده مي شوند. كل برگه را كه توي آب تريد كرده ام مي خورم. بعد يك ليوان آب را لا جرعه بالا مي كشم . جان مي گيرم ، بلند مي شوم مي روم سراغ قفسةكتابها كه خاك گرفته اند و بايد گرد گيري بشوند ؛ كتاب هايي كه حالا ديگر غذاي روح نيستند ، غذاي تن اند. دست مي برم يك كتاب از قفسه ی كودك و نو جوان بر مي دارم ، جويدنش ساده تر است بي گمان ، هيچ به معده ام فشار نمي آورد . كتاب هاي شعر هم بد نيستند . مزة خاصي ندارند ، رويشان نمك بپاشم بهتر مي شوند . كتاب هاي فلسفه اما پر از پولك و تيغ اند مثل ماهي و دير هضم مي شوند مثل كله پاچه . از هر كتاب لقمه اي براي امتحان بر مي دارم ، جان مي گيرم ، درست مثل روز اول .
*
از پنجره به بيرون نگاه مي كنم ؛ شهر خالي است ، برگ درخت ها ريخته اند ، باد مي آيد . مجبور مي شوم پنجره را ببندم . محاسنم ريخته است روي سينه ام . موشها روز به روز بر تعدادشان افزوده مي شود . باد به پنجره ها مي خورد . سرما رخنه مي كند به داخل كتاب خانه . يك لاية نازك برف زمينِ پشت پنجره را سفيد پوش كرده است . خورشيد كاملا كم رنگ و بي رمق شده است . از سرما لب پنجره كنجله شده ام . همة تنم ؛ دست ها ، پاها و ذهنم يخ بسته با اين حال فكري به ذهنم مي رسد. كومه اي از كتاب جمع مي كنم ، از پيشخوان كتاب خانه كبريتي بر مي دارم كه نم گرفته است . برخلاف انتظار كبريت روشن مي شود، آتش گُر مي گيرد و من گرم مي شوم . روز به روز بيشتر به محاسن كتاب پي مي برم .لاي پنجره را باز مي كنم و مقدار اضافي دود آنطور كه مي خواهم از سالن بيرون مي رود . ديگر به فكر بيرون رفتن از كتابخانه نمي افتم . همه چيز طوري است كه مي خواهم ؛ گرسنه ام نيست ،سرما را هم پس زده ام ، پراكنده كتاب مي خوانم اما چيزي نمي نويسم . شهر خالي شده است ، زمين خالي شده است . صداي گنجشك ها را مي شنوم و صداي آب رودخانه را كه بالا آمده است . پنجره ها را باز مي كنم. نسيم بهاري به داخل كتاب خانه مي آيد . خاكستر كتاب هاي سوختة زمستان را جارو مي زنم ، چند كتاب و مجله را مي گذارم دم دست باقي را توي قفسه مي چينم . تعدادي از نم گرفته ها را كه راحت تر جويده مي شوند روي ميز نهار خوري مي چينم باقي را مي گذارم جلوي آفتاب كه براي زمستان بعد خشك شوند. دلهرة خاصي ندارم . روي هم رفته فقط يك قفسه كتاب مصرف كرده ام . به اندازة يك عمر طولاني برايم كتاب مانده است حتي اگر همة سال سردم باشد ، حتي اگر همة روز گرسنه باشم ...
**
مي روم سمت آب سرد كن . هنوز كار مي كند . هنوز چهرة مسئول كتابخانه از ذهنم نرفته است . ريش داشت و سبيل . ريخته بودند روي سينه اش . از همين در رفت . از همين در كه كنار آب سرد كن است . قرار بود خيلي زود برگردد . دير كرده بود ، ديرِدير. از من قول گرفته بود كه به چيزي دست نزنم . اما من رفته بودم پشت پيشخوان و به تلفن دست زده بودم ، به كامپيوتر هم دست زده بودم . از همه بدتر اينكه يك قفسه از كتاب ها را خالي كرده بودم . من پاسخ اعتماد مسئول كتابخانه را نداده بودم . يا نه ، من به اعتماد مسئول كتابخانه پاسخ نداده بودم ، يا ... هر جملة ديگري . به سمت در مي روم. دستگيرة در را لمس مي كنم . در به جاي اينكه باز شود يا به جاي اينكه باز نشود سقوط مي كند . بعد همه چيز سقوط مي كند . صداي فرو ريختن ديوار ، كتاب ها و پنجره ها را مي شنوم . زير انبوهي از آجر و كتاب له مي شوم . به زحمت مي توانم حدس بزنم كه چرا شهر از سكنه خالي شده بود .
خوراک روح را همچنین می توانید در شماره ی آخر مجله ی رودکی بخوانید
تابستان 84
هر اتاق كه باز مي شود
هر اتاق كه باز مي شود
... مثل هر بچه اي كه به دنيا مي آيد يا هر برگي كه فرو مي افتد . اما من اينجا زير تابلو ايستادن ممنوع ، درست زير تابلو در يك روز آخر پاييز ،شايد آخرين روز، چه مي كنم . منتظر كسي هستم؟ كي؟ ساعت اينجا هم مثل ساعت هاي بيشتر ميدان هاي همه شهر ها خوابيده است . باران مي بارد و من بي چتر زير باران مي روم تا خيس آب شوم مثل موش يا مثل انسان ها زماني كه هنوز هيچ چتري ساخته نشده بود . يك هفته است مي آيم و درست زير همين تابلو گوشه ميدان مي ايستم و به رفت و آمد هاي ممتد عابران خيس نگاه مي كنم . يك هفته است كه يك ريز باران مي آيد و من از خيس شدن انسان ها كه با عجله به آن سمت خيابان مي روند لذت مي برم و فكر مي كنم با ايستادن زير باران خاطره اي گنگ در من زنده مي شود . خاطره اي از نمي دانم كدام پنچ شنبه ي باراني كه از مدرسه يكراست به سمت خانه رفته ام و به زير پتو خزيده ام و به روزهاي خوب آينده يا خاطره اي دورتر از احتمالا زماني كه هنوز به دنيا نيامده بودم فكر كرده ام و احتمالا خوشحال از تعطيلي روز شنبه و بوي مطبوع غذاي ظهر و سكوت خانه و صداي باران كه به پنجره مي خورد و سرمايي كه پشت شيشه ها دست و پا مي زند و لحظه شماري براي ساعت پانزده و چهل و پنج دقيقه – بازي قرمزها- و ورق زدن صفحات دنياي ورزش در حاليكه روي دست چپم دراز كشيده ام و سعي مي كنم هر طور شده انگشت هاي بي جورابم را به زير پتو بكشانم.
باران كه مي آيد منتظريم كه خاطراتمان جان بگيرند درست مثل زميني كه بوي گندش بلند مي شود . اما اينجا زير اين تابلو ايستادن ممنوع، زير اين باران بي امان مي خواهم كدام خاطره ي دور در من زنده شود . موهاي سرم را دور يكي از انگشت ها مي پيچانم. يادم نمي آيد به دختر همسايه حتي عاشق شده باشم . با آنكه هميشه انگار منتظر بود كه كرم هايي را كه مي ريخت مثل كلاغ جمع كنم و من دلم پيش هيج جاي ديگري هم بند نبود اما معني كارهايش را كارهايشان را چون يكي ديگر هم بود كه غروب ها ازدو كوچه پايين تر مي آمد يا ستاره مي رفت كوچه آن ها و من فكر نمي كردم اين جمله كه بند كفشت باز است غير از باز بودن بند كفش من معناي ديگري هم مي تواند داشته باشد. نمي فهميدم. نه من هيچ وقت عاشق نشدم نه به رويا ،نه به ستاره و نه به هيچ دختر ديگري . اول فكر مي كردم هنوز كوچكم بعد نمي دانم از كي اين حس در من پا گرفته كه عشق براي روزهاي خاصي است و شايد افراد خاصي . و من خاص نبودم يكي بودم در ميان همه و خيلي هم سعي نكردم كه خودم را از دل اين "همه بودن" جدا كنم و جرات آن را نداشتم شايد يا ضرورتش را حس نمي كردم يا هر چيز ديگري و اصلا چرا فكر مي كنيم با آمدن باران خاطره ها در ما بايد زنده شوند و اصلا چرا مي گرديم دنبال خاطراتي كه يك سمتشان به عشق ختم مي شود . به اندازه همه سالهايي كه اكراه داشتم از اين كلمه نفرت آور استفاده كنم... چرا مي گويم نفرت آور ؟ و اصلا همين كافي نيست كه خود را لو داده باشم دست كم براي خودم كه گذشته اش را فراموش كرده يا انكار و به تعمد يا بر اثر حادثه اي كه پيش نمي آيد يا خيلي كم پيش مي آيد و اصلا چرا نفرت انگيز ؟ چرا نه چيز ديگري ؟ و اصلا چرا بي هيچ چيز ديگري .
به آينه ماشين نگاه مي كنم . پيشاني ام كمي گره خورده . احتمالا چيزي در من در حال زنده شدن است .شايد تصويري از يك خاطره تلخ چون هر لحظه گره سفت تر مي شود و ناباز گشودني تر. به ساعت نگاه مي كنم كه خوابيده مثل همه ساعت هاي بيشتر شهر ها و مغازه ها و عابران پياده ي خيس و خودم را در آينه كوچكي كه به من خيره است با گره اي كه انگار نمي خواهد تا آخر باز شود نگاه مي كنم. مي گردم چند خاطره خوب را در خودم زنده كنم تا گره باز مي شود يا نه . چيزي به ذهنم نمي آيد من نمي توانم حتي يك مورچه را زنده كنم. لنگ را بر مي دارم تا بخار روي شيشه ها را پاك كنم. دستي آن را دور چشم هايم گره مي زند – نورهاي كم رنگ آبي و قرمز آنسوي شيشه ها ي بخار گرفته و بيرون از سردي هوا سگ هم كه بودي سنگ مي شدي و زميني كه يخ بسته بود و اتفاق هاي كوچكي كه آنسوي پنجره شايد شايد شايد داشت تكه تكه رخ مي داد - بعد با سر انگشت شروع مي كنم به كشيدن يك انسان با موهايي احتمالا به رنگ كركره مغازه روبه رويي و بعد موها را آنقدر بلند مي كنم كه مي شود يك زن – زني در كنار من و رو به رويم- زير تابلو ايستادن ممنوع در يك روز پاييزي، شايد آخرين روز كه باران بند نمي آيد و انگار مي خواهد همه چيز را پاك كند – جهان و انسان ها و كاردستي هاي كوچكشان را و دنياي ديگري سر بر آورد با انسان هايي كه باز هم شبيه ما هستند و چيزي عوض نشده است انگار . لنگ را باز مي كنم . كمي بعد تصويري كه شبيه هيچ كس نيست زير توده اي از بخار براي هميشه پنهان مي شود.
م.ح.عباسپور – پاييز 87
یک سیاهه
یک سیاهه ی دیگر
من سرم توی کتاب بود و این حرص تو را بیشتر در می آورد . در را دو بار به هم کوبیدی یکی از دیگری محکم تر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر می کردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خراب تر بشود . چون قبلش هم چیزی نگفته بودم . دست کم آنقدر مهم نبود که تو اینهمه خودت را بجوی. که تو با آن شدت از پله های دوبلکس بالا بروی و بعد به همان تندی برگردی و به گمان اینکه من سرم توی کتاب است و نسبت به حرکات تو و عصبانیتت بی اعتنام ادای سقوط کرده ها را در بیاوری و خودت را از پله های دوم و سوم پرت کنی و روی زمین ولو شوی و بدون اینکه فرصت عکس العمل به من بدهی بلند شوی و زیر لب حرف هایی را بلغور کنی و بعد...
متن کامل داستان را در دانوش بخوانید
شاه بانو
آخرین بانوی روستا
... و اینگونه بود که سال از هفت نگذشت که شاهبانو به " دختر دیوانه روستا" ملقب گشت و همنشین گاوها گوسفندها و سگهای روستا شد با لباسهایی پاره و چاک خورده تنی یکدست کثیف و تهوع آور و پاهایی که از سر برهنگی مدام ترک خورده بود .و اینگونه بود که بعد از آن دیگر هیچ کس اسم شاه بانو را برای بچه هایش انتخاب نکرد و شاه بانو آخرین شاهبانوی روستا شد آخرین بانوی روستا که محکوم بود با گونه های سرخ چشم های درشت و سینه های برآمده برای همیشه عذب بماند.
متن کامل داستان را در دانوش بخوانید
-------------------------------------------------------------------------------
لادن جمالی:
شاه بانو ... حقیقتی تلخ که وقتی در طرز فکری ناقص و فرهنگی شکسته می پیچانندش تلخ تر هم می شود. نامش .امان از نامش که هم اوج زنانگی بود و هم اوج شکوه با دهن کجی مثل طنز تلخی در داستان موج می زد.
مینا درعلی:
یاد فیلم گاو و داستان عزاداران بیل افتادم.
انگار که این روح جمعی در گریز از روح شیطانی خود باید دیگر بودن را به تباهی بکشند شاید که قربانی ای برای این ترس درونی و رحم خدای بیرونی بدهند.تا بوده و نبوده همین بوده و خواهد بود.
روایت داستان یکدست پیش میرود و پرانتز های ایجاد شده گویی فاصله گذاری ای را به انجام میرساند تا مخاطب نه از سر همزاد پنداری به کاتارسیس برسد بلکه از سر تفکر کمی فکرش بلرزد و نگاهش عمیق تر به آدم ااااادم نما توجه کند.
فضا سازی عالی بود.
این باور جمعی که به نوعی فرهنگ خود ستیزی مینامش هم خوب از آب در آمده.
ممنون از قلم خوبت.
هادی رحمانی:
طبق معمول فضای سنگین حاکم بر داستان آنگونه است که انگار خواننده خود شاهبانو است و جز شاهبانو هیچ نیست. به عبارت دیگر جز شاهبانو چیز دیگری در این داستان دیده نمی شود. انتخاب نام ها از جمله سایه آباد و شاهبانو کاری بی نظیر است که فکر کمتر نویسنده ای به آن ها قد می دهد.
حکایت از عرش به فرش و سپس به زیر فرش درآمدن شاهبانو حکایتی دیرین است از بیماری مسری جامعه ی انسان ها از نوع شرقی اش و شاید از نوع جهانی... .
مینو نصرت:
شاه بانو
نمی دانم تاثیر این اسم است یا خود متن که عصبانی شدم از خوانش این داستان غم انگیز .
یا اینکه مربوط به مولف متن است که موذیانه این اسم را انتخاب کرده است و با دو نوع نگاه یکی نگاهی شاید بالنده به او یعنی به اوی زن با تعابیری از قبیل " متین ، موقر ، محجوب " و سنگین و کل صفاتی که یقینا در برابر جامعه ی مذکر و مرسوم می شود صفات قابل توجهی که اگر شاه بانو داشته باشد مورد توجه قرار می گیرد و روی سکوی ملکه ی زیبائی و کمالات مدال طلا را از آن خود می کند . این شروع داستان شاه بانو است که در حال اندیشیدن به خود و مکالمه ی ذهنی با خویش است . در پاراگراف بعدی به سادگی مولف او را از سکو پائین می کشد و می افتد به خاک سیاه دیوانه ای که نه تنها زیبا نیست و متین و موقر ، بلکه تحملش در سایه آباد سنگین ترین کار ممکن است . و معلوم می شود که نویسنده به جای شاه بانو در حال فکر کردن و خیال پردازی بوده است . چون محال است بتوان از ذهنی چنین ، تخیلی چنان بیرون کشید . در ادامه ی روایت نویسنده بدون اینکه بگوید چرا ؟ از چهار و پنج سال زندگی شاه بانو به سادگی پریده و در هفت سالگی او را شهره ی عام و خاص کرده و تنها دختر دیوانه ی روستا ی سایه آباد . بماند که نام روستا خودش میتواند یک روایت بلند تحلیل داشته باشد که چرا سایه آباد ؟؟
شرح زندگی دختری که مادر و پدرش برایش آرزوهای نه چندان بزرگ ولی بزرگ در روستا داشتند ولی به سرعت با ادای نخستین اصوات غیر انسانی از دهان کوچکش ، تبدیل به هیولائی می شود که همگان در پی نابودی اش شروع به فکر کردن می کنند و در انتها مثل یک جذامی او را از روستا بیرون می اندازند . شاه بانوی روستا با کیفیت و کمیت نامش همجوار با سگ ها و لاشخور ها و آت و آشغال های روستا شده و نقطه تمام .
من فکر میکنم آقای عباس پور قابلیت عجیبی در به هم ریختن روان آدم ها دارند . این نوشته با تمام نوشته های قبلی شان تفاوت دارد چه بلحاظ محتوی و چه ساختار و زبان . ولی بر خلاف تصور من را به ملال نزدیک تر نکرد بلکه عصبانی ام کرد . این هم یک حکایت دو خطی بیشتر نیست که مدام در گوشه و کنار مان در حال خوانده شدن و مرور کردن و اتفاق افتادن است . زیر نویس این داستان می شود روایت یک خطی و غم انگیز زنان با نگاهی مردانه .
و کیوان اصلاح پذیر:
این داستان قدرت تبدیل شدن به یک فیلم هراسناک - نه از جنس نازل دراکولایی بلکه از جنس قدر قدرت " درخشش " shinning - را دارد . تعلیق در داستان از جنسی است که پس از پایان داستان تازه آغاز میشود . تمام داستان برای خلق این تعلیق هراسناک پایانی نوشته شده است . تولد یک انسان - حیوان که محصول نادانی و قساوت انسان هاست . این انسانی ترین پیام است . هشداری به جامعه ی جهانی انسان ها که با نادیده گرفتن بخشی از انسان ها مشغول تولید هیولاهایی هستند که روزی خواب شب را بر آنان حرام خواهد کرد . این داستان بسیار بسیار سترگ است . دوست ندارم بصورت کیفی بنویسم اما چنان ترسیده ام که قادر به تحلیل مو به مو نیستم . می ترسم دوباره داستان را بخوانم و صدای کنار مرداب را دوباره بشنوم . فرانکشتین محصول علم بی مسئولیت وبلند پروازی انسان است و شاه بانو محصول جهل و خودخواهی و کوته نظری انسان . بنظرم این داستان قویتر از فرانکشتین است .
داستان از این بند شروع میشود : و اینگونه بود ...
آن چه پیش از این آمده است نوعی توضیحات است . انگار شخص دیگری برای کامل کردن اطلاعات در باره شاه بانو این بخش را اضافه کرده است . هر چه تفحص کردم نتوانستم کارکرد ادبی برا ی آن بسازم . پس نقدم را از این جا به بعد شروع میکنم .
اصولا این داستان نقد پذیر نیست . آرایه های ادبی و زیر پوستی در آن بکار نرفته است . بسیار رئال و حتی ناتورالیستی نوشته شده است . توصیف حالات عقب مانده ی یک دختر روستایی که از نظر جسمی و جنسی بالغ و حتی زیباست به خودی خود تضاد عمیقی را در ذهن خواننده ایجاد میکند که با واکنش جاهلانه و خود پسندانه ی اهالی روستا ، تضاد سه وجهی می شود
1- تضاد بین زیبایی و بلوغ جنسی شاه بانو و ذهن کودکانه او . این تضاد بیان شده اما پرداخت نشده است . بنظر من نویسنده میتوانست با تاکید روی این تضاد ، تراژدی شاه بانو را بسیار عمیق تر کند .
2- تضاد بین حضور آزاد و رهای شاه بانو و قوانین و رسوم روستا . این تضاد نیز بطور کامل پرداخت نشده است . آزادی یک زن با جسم آماده ی فعالیت جنسی در روستایی که همه اهالی با هم قوم و خویش اند می تواند دردسرهای بزرگی برای بنیاد های خانوادگی و تربیت جنسی ایجاد کند .
3- تضاد بین دیوانگی و عقل . دیوانگی نوعی آنارشیسم است که با سنت های جا افتاده و قدرت مستقر که ضامن حیات جامعه است در تضاد کامل قرار دارد . به همین دلیل دیوانه باید طرد شود . نباید حضور فیزیکی و تمام عیار داشته باشد . بدون قیم نباید وارد جامعه شود . تیمارستان برای همین ساخته شده است . تیمارستان پیش از آن که محل درمان باشد محلی برای زندانی کردن دیوانگانی است که رهایی را به یاد جامعه می آورند . داستان نویس از طریق بیان نحوست دیوانه و افتادن مسئولیت همه بلایای منطق ناپذیر روستا به گردن این موجود بی منطق و نحوه برخورد اهالی برای ازمیان برداشتن این ناهماهنگی از طربق ابتدایی جنایت توانسته است نتایچ این ناهماهنگی طبیعی را نشان دهد .
اما زیبایی و قدرت این داستان در جای دیگری است . ناتوانی مردم در نابودی کامل جسم این انسان ناهمساز به استمرار حضور او می انجامد اما این بار شاه بانو قدرت اول روستا میشود .
بله ! شاهکار نویسنده در چند خط آخر رخ میدهد . شاه بانوی مجروح از روستا بیرون رانده میشود و به جامعه ی حیوانات ملحق میگردد . اما او حیوان نیست انسان است . و انسانی که قدرت حیوانی پیدا کند دهشتناک ترین کابوس برای جامعه است . ناله های حیوانی – انسانی شاه بانو سایه ی ترس را بر سر سایه آبادی ها می افکند . ترسی بی پایان که تا عمق وجود رخنه میکند . شبحی که جرات خارج شدن اهالی را از روستا سلب می کند . مردم روستا زندانی شاه بانو می شوند . و این بازتاب و پادافره انسان هایی است که با روشی حیوانی به حذف انسان دیگری دست یازیده اند . شاید بتوان گفت : انسان – حیوان ها در چنگال حیوان – انسانی می افتند که خود ساخته اند. پیامد های معنایی این داستان فوق العاده قوی است . بنظرمن بسیار قویتر از فرانکشتین . زیرا شاه بانو یک محصول اجتماعی خارج از نرم است و فرانکشتین یک محصول علمی افسار گسیخته .
نقد تازه آغاز میشود ....
يادداشت
با احتياط از عرض خيابان مي گذرد. نگاهش روي كابين هاي رنگ و رو رفته خط مي كشد. كارت تلفن را از جيبش در مي آورد و روي بقيةكارتها مي گذارد. مقابل هركابين چند نفر صف گرفته اند. توي دفترچه ياداشتش مي نويسد: "هر انساني حامل خبري براي كسي است. اما چه خبري و براي چه كسي؟" روزنامه را ورق مي زند. نگاهش روي شعري از خودش مي ريزد كه در صفحة ادبي روزنامه چاپ شده است . بي توجه به اسمي كه در بالاي شعر نوشته شده، از روي كلمه ها رد مي شود. مي خواهد آنرا از نگاه يك خواننده عادي بخواند. كلمات تند تند از جلوي چشمش رد مي شوند : ابتداي تو به انتهاي آسمان گره خورده است / يا انتهاي آسمان به ابتداي تو ؟
ادامه "یادداشت" را در "دیباچه" بخوانید
"ميل مبهم گناه"
تراشه هاي تيز يخ توي صورتم مي پريد . دستم سنگ را نمي گرفت . ضربه هايم ناكارامدتر از آن بود كه ضخامت يخ را بشكافد. مهرداد با دختر خاله اش نوشين رفته بود پارك صخره اي . عرق كرده بودم. تراشه هاي يخ مثل تكه هاي تيز سنگ گونه هايم را خراشيده بود . باد مي وزيد و من عرق كرده بودم . حميد و نسرين رفته بودند كتابخانه توس و براي هم آيدا آينه درخت و چند كارت پستال خريده بودند . حميد چند هفته اي بود كه بامدادي شده بود و ديگر مهتاب و كوچه را نمي خواند . يخ نمي خواست بشكند و من عرق كرده بودم و گريه مي كردم . فريبرز از نيمه هاي شب تا كله سحر تلفني با سهيلا به قول خودش شر و ور گفته بود . سنگ از دستم مي افتاد . رودخانه انگار تا ته ته يخ زده بود انگشتهايم به هم در نمي آمد . دستهاي مهرداد گرم بود دستهاي مهرداد هيچ وقت يخ نمي زد دستهايش بوي دستهاي نوشين را گرفته بود . گوشه چشمم چند قطره آب يخ زده بود لايه سفيدي از سرما روي كركهاي هنوز نتراشيده صورتم نشسته بود .حميد كارت پستال كوچك نسرين را لاي شعر زمان 4 گذاشته بود ؛ كاريكاتور يك زوج جوان كه زيرش نوشته بود : بالاخره مال هم شديم. روي صفحه صاف يخ رود خانه ولو شده بودم. نفس نفس مي زدم. كف دستم چسبيده بود به سطح صاف يخ و قسمتي از شلوارم . داشتم با يخ ، با رودخانه و با سرما يكي مي شدم . پيش خودم فكر كردم نسرين كه آن كارت پستال را گرفته بود آيا واقعا مي خواست مال حميد بشود؟
ادامه داستان "میل مبهم گناه" را در "دانوش" بخوانید.
"اوفليا"
به ياد يكليا و تنهايي او و پيشكش تقي مدرسي
نه اين ديوانگي نيست اوفليا . بگذار بي سلام شروع كنم . اتفاقي نمي افتد. به تو اطمينان مي دهم . تازه كسي چه مي داند شايد اتفاق هاي بد برايمان خوب تر باشد . ما از هم دوريم و تو انگار كمي دورتر. چقدر دور؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده است. چرا مي گويم ما؟ ترس از چه؟ از كسي كه از هر چيزي مي ترسد؟ اين ها چه اهميتي دارند؟ تو حتي مي توانستي اجازه ندهي من اسمت را روي داستانم بگذارم.
متن کامل اوفلیا را در شماره ۲۷ُ۲۸ رودکی بخوانید
من سرم توی کتاب بود و این حرص تو را بیشتر در می آورد . در را دو بار به هم کوبیدی یکی از دیگری محکم تر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر می کردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خراب تر بشود . چون قبلش هم چیزی نگفته بودم . دست کم آنقدر مهم نبود که تو اینهمه خودت را بجوی. ...
متن کامل یک سیاهه ی دیگر را در والس بخوانید
خوراک روح
حوصلة جمع كردن اينهمه كاغذ را كه روي ميز پراكنده ام ندارم . با مسئول كتابخانه صحبت مي كنم ، خيلي نا اميدانه. ولي قبول مي كند ومن قول مي دهم به هيچ چيز دست نزنم ، نه به كتاب ها نه به كامپيوتر و نه به خصوص به تلفن . صداي قفل در توي گوشم طنين مي اندازد .از جايم بلند مي شوم . پنجره ها را مي بندم . يك برگه روزنامه مي كشم روي پنجره اي كه روي ميز كناري اش كاغذ هايم را ولو كرده ام. در سكوتي كامل و خواستني پشت ميز مي نشينم كه به كارهايم برسم ...
متن کامل داستان خوراک روح را در کافه داستان بخوانید
یادداشت
با احتياط از عرض خيابان مي گذرد. نگاهش روي كابين هاي رنگ و رو رفته خط مي كشد. كارت تلفن را از جيبش در مي آورد و روي بقيةكارتها مي گذارد. مقابل هركابين چند نفر صف گرفته اند. توي دفترچه ياداشتش مي نويسد: "هر انساني حامل خبري براي كسي است. اما چه خبري و براي چه كسي؟" روزنامه را ورق مي زند. نگاهش روي شعري از خودش مي ريزد كه در صفحة ادبي روزنامه چاپ شده است . بي توجه به اسمي كه در بالاي شعر نوشته شده، از روي كلمه ها رد مي شود. مي خواهد آنرا از نگاه يك خواننده عادي بخواند. كلمات تند تند از جلوي چشمش رد مي شوند : ابتداي تو به انتهاي آسمان گره خورده است / يا انتهاي آسمان به ابتداي تو ؟
متن کامل داستان کوتاه یادداشت را در همراوی بخوانید
شرم را اینجا بخوانید
...........................................................................................................
غريق
{ درج شده در شماره( ۲۹و۳۰ ) مجله رودکی}
ابتداي تو به انتهاي آسمان گره خورده است
يا انتهاي آسمان ..... .به ابتداي تو ؟
*
هزار قله
هزار صخره
هزار پرتگاه مخوف
صعود به تو چه دشوار است
و چه صعب است و روح فرسا
پيمودن ريگزاري را كه تو باشي
دستم را بگير
دستم را بگير
دستم را بگير
*
كوچه هاي تاريك
خيابان هاي بن بست
و باد كه مرا به بازي گرفته است
و باد كه همه چيز را به بازي گرفته است
*
سردم است
تمام تنم عرق كرده است
و مي لرزم
*
چه ملتمسانه گوشه دامنت را چسبيده است
پيرترين كودكي كه من باشم
بيم گم شدنم مي رود
بانوي روزهاي دور
...... دستم را بگير
وگرنه من مي مانم و باد
و بن بست بزرگراه هاي مدام چراغ زرد
بيم گم شدنم مي رود
مي داني
و به انتها رسيدن
و در ابتدا ماندن
*
باد مي وزد
و من و دست هايي كه مثل كوره مي سوزند
و من چشم هايي كه به چاله هاي خشك نمور رفته اند
تبخير تمام رويا ها را به تماشا مي نشينيم
.......
پيشانيم پينه بسته است
و همچنان احساس مي كنم كه روزي تو را
در سجده اي طولاني
- سجده اي به ضخامت يك قرن -
خواهم يافت
...... و چشم هايم كه به جستجوي تو
چرك هزار آبله را
اشك باريده اند
دستم را ....
......
........
م.ح.عباسپور- تهران – خرداد 77
............................................................................................................
و داستان میل مبهم گناه را در کانون ادبیات - داستان بخوانید
فروغ
از در وارد مي شوم . كيف را روي تخت فروغ پرت مي كنم . متوجه ورودم نمي شود .كنار پنجره نشسته است و دارد با انگشت روي شيشه خط مي كشد . نزديكش مي روم ، با كف دست خط ها را پاك مي كند. زير مانتوي آبي رنگش چيزي نپوشيده است. بدنش انگار آن زير خواب رفته است. لباس روز به روز برايش گشادتر مي شود. دستش را مي گيرم آرام مي كشانم سمت تخت . انگار ياد خاطره اي افتاده باشد مي خندد . زير لب زمزمه مي كنم :
چه مهربان بودي اي يار! اي يگانه ترين يار! / چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي / وقتي پلك هاي آينه ها را مي بستي و دروغ مي گفتي .
چيزي نمي گويد. آرام چشمهايش را روي هم مي گذارد. مي گويم :
و چلچراغ ها را / از ساقه هاي سيمي مي چيدي / و در سياهي ظالم مرا به سوي چراگاه عشق مي بردي / تا آن بخار گيج كه دنبالة حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست / و آن ستاره هاي مقوايي / به گرد لايتناهي مي چرخيدند .1
دستم را فشار مي دهد. با دست ديگرم كيف را باز مي كنم. از داخل كيف يك شاخه گل در مي آورم مي گويم «از حياط خانة همسايه دزديده ام .» مي خندد . چيزي نمي گويد. فقط براي چند ثانيه گل را مي گيرد زير دماغش .
آرام شده است . شقيقه هايش فرو رفته اند ، چشم هايش كاملا گرد شده اند . پيش خودم فكر مي كنم اگر كمي تندتر پلك بزند از كاسه بيرون مي افتند . برايش چند جلد كتاب گرفته ام . با احتياط چسب ها را باز مي كند. روي جلد يكي از كتاب ها با خطي شبيه كلاس اولي ها نوشته ام : براي ويرجينياي عزيز كه كم مانده بود كار دستمان بدهد . به مچ دستش نگاه مي كنم . زخم كاملا به هم آمده است . كتاب ها را ورق مي زند. از لاي يكي از كتابها چند قطعه عكس روي زمين مي افتد. خم مي شود و آنها را بر مي دارد. يكي از عكس ها را مي برد نزديك چشمش ، مي گويد« اينجا من به سوشيا حامله بوده ام.» سرم را تكان مي دهم . زير پيراهنش باد افتاده است ، مربوط به دو سال قبل از تولد سوشياست . بعد خيره مي شود به عكسي كه تار است ، آن را كاملا به چشمش نزديك مي كند ؛ من و فروغ به سوشيا براي خاموش كردن شمع هاي دو سالگي اش كمك مي كنيم مي پرسد« ما خوشبخت بوديم ، نه ؟» پلك هايم روي هم مي روند . عكس ها راكنار مي گذارد. يكي از كتابها را بر مي دارد. صفحات كتاب باسرعت از زير انگشت شستش در مي روند و روي هم مي افتند ، به طرح روي جلد خيره مي شود و با بي اعتنايي كتاب را روي تخت پرت مي كند و آرام مي پرسد« پس من دنبال چه چيزي مي گشتم ؟» مي خواهم بگويم جاودانگي مي بينم عين كليشه است و به دنبال چيز مناسب تري مي گردم ، چيزي كه زياد توي ذوق نزند ، مي گويم« تو دنبال چيزي نمي گشتي . تو مجبور بودي . تو انتخاب شده بودي. تو نمي توانستي گريز بزني. تو نمي توانستي انتخاب كني. تو فقط مي تئوانستي يك گزينه را انتخاب كني.» انگار حرف هايم را نفهميده است يكي از كتاب ها را به دستم مي دهد . روي لبة تخت نشسته ايم . آرام شروع مي كنم به خواندن ؛
ترزا به عكاس مجله گفت :
مي دانيد شوهرم پزشك است و از عهدة نگهداري من بر مي آيد . احتياجي به كار عكاسي ندارم .
عكاس مجله جواب داد :
فكر نمي كنم بعد از گرفتن اين عكس هاي زيبا قادر باشيد از عكاسي چشم بپوشيد !
ترزا گفت :
خيلي لطف داريد اما من ترجيح مي دهم در خانه بمانم احتياجي به كار كردن ندارم .
– آيا در خانه ماندن شما را راضي مي كند ؟
_ آن را به عكس گرفتن از كاكتوس ترجيح مي دهم .
_ اما حتي اگر از كاكتوس عكس بگيريد صاحب زندگي خودتان هستيد و اگر فقط به خاطر شوهر زندگي كنيد ، زندگيتان به شما تعلق ندارد .
ترزا ناگهان احساس خشم كرد :
_ زندگي من در شوهرم تجلي مي يابد نه در كاكتوس .
خانم عكاس مجله با حالتي عصبي گفت :
_ معناي حرفتان اين است كه خوشبخت هستيد ؟
ترزا همچنان با خشم گفت :
_ البته كه خوشبخت هستم !
_ اما يك زن كه اين حرف را ميزند ناگزير خيلي ... سپس ترجيح داد جملة خود را ناتمام بگذارد ولي ترزا آن را كامل كرد :
_ مي خواهيد بگوييد ناگزير خيلي محدود است .
عكاس به خود مسلط شد و گفت :
_ نه محدود ، نه ، برخلاف زمانه .
ترزا با حالتي فكور گفت :
_ حق داريد . اين دقيقا همان چيزي است كه شوهرم دربارة من مي گويد .2
*
به نقطه اي بيرون از پنجره خيره شده است . نگاهم مي دود تا فضاي خالي اتاق ؛ زني با احتياط به چشمهايش سرمه مي كشد . صداي كلاغ مي آيد . شانه روي موهاي پرپشت و بلند دختر پايين مي آيد. مرد با لبهايش آهنگ مي زند و مي رقصد . دختر نمي خندد ، دختر فقط نگاه مي كند و مرد ديگري با چوب پاهاي كهنه به درون سياهي مي لغزد . صداي فروغ از درون سياهي بيرونم مي كشد« نبايد منو به حال خودم رها مي كردي .» مي خواهم بگويم خواست خودت بود گفتي" بدون سكه و گل فقط يك جلد ايمان بياوريم". چيزي نمي گويم انگار حرف هايي كه روي لبم نيامده را شنيده است مي گويد« درست اما آدمِ سالم به حرف زنش گوش نمي دهد.» با خنده مي گويم« اگر سالم بودم سراغ تو نمي آمدم.» مي گويد« ما هر دو سالم نبوديم ، ما به دنبال چيزي غير از خوشبختي بوديم، ما درست از آنچه ديگران لذت نمي بردند لذت مي برديم ، ما ، ما ، ما بچه خواستنمان هم موذيانه بود، هركداممان مي خواستيم ديگري را مشغول كنيم، يك جور فاصلهف يكجور ديوار ... ديواري به اسم سوشيا.» چند بار كلمه ی آخر را تكرار مي كند. لحنش عوض مي شود انگار چيزي را از خودش بپرسد رو به من مي كند ، مي گويم« دلواپس نشو پيش بي بي است هفته اي سه روز مي رود مهد.» مي گويد« مهد، بعد هم مدرسه، اما مدرسه براي بچه جاي زياد خوبي نيست.» چيزي نمي گويم . مي گويد« ما تهي شديم ، ما كنار كشيديم ، ما شكستيم ، روي زمين ريختيم و تا آمديم بلند شويم قسمتهاي اصلي ترِ وجودمان بخار شده بود ، ما مانده بوديم و تفالة خودمان ، بعد حس كرديم با نقصِ وجوديمان كامل تر مي شويم ، حس كرديم اگر بلند نشويم تعالي مي يابيم ، غلتيديم ، فرو رفتيم و كسي نبود به حالمان دل بسوزاند تا جايي كه ديگر صدايمان به زمين نمي رسيد ، دور شده بوديم ، دورِ دور.» بعد - انگار از خودش- مي پرسد« چرا ما اينقدر از هم فاصله گرفتيم ؟ چرا ما اينقدر از همه ؟ چرا ما اينقدر از دنيا ؟ چرا ؟» انگشتهاي لاغرش را از ميان انگشتهايم بيرون مي كشد . سرش را بين دو دست مي گيرد و شروع مي كند به گريه كردن . دستهايش را به آرامي از هم باز مي كنم. سرش را مي گذارم در فرورفتگي بالاي قفسة سينه ام و به درون هم مي لغزيم . صدايم صاف نيست مثل لحظه هايي كه تازه از خواب برخاسته ام ؛
جاري رود در من بود نمي توانستم بر نيايم / باهر موج شباهتم از برآمدن با اولين موج كمتر مي شد. و بعد كلمه ها يكي يكي با فاصله از لب هاي فروغ سر ريز مي شوند :
ناخن هايم را آبزياني مرموز و كوچك مي جويدند / تابوتم ميان چشم هايم پنهان بود / هر آبزي اي كه از ناخن هايم مي جويد در تابوت مي افتاد و ماه را لكه اي سياه مي نشست و جغد پاي كوب تر مي شد.
صدايم خش دار مي شود مثل لحظه هايي كه چند ساعت پشت سر هم كتاب خوانده ام :
جغد به حرف آمده بود و حرفهاش چون دندانه هاي تيزي در من فرو مي رفت .
و صداي فروغ نرم تر از هميشه :
ستاره ها چونان زغال هاي گْل شدة درشت در دريا مي افتاد و التماس من آهسته بخار مي شد .
و صداي من باز هم خش دارتر، مثل وقت هاي كه فروغ زغالها را برايم گْل مي انداخت :
جغد به حرف آمده بود و حرف هاش چون دندانه هاي تيزي در من فرو مي رفت / چشم هايم مثل دريا به سوي ماه كشيده مي شد و تابوتي در آنها پنهان بود . 3
سرش از روي شانه ام لغزيده است . اشكهايش را با كف دستهايم پاك مي كنم و دست ها را از ميان موهاي كم پشتش مي لغزانم آنقدر كه به هم قفل شوند و سرش دوباره ميان دستهايم قرار گيرد . قول مي دهد كه دست از نوشتن بردارد كه ديگر به خودش آسيب نرساند . نگاه هردويمان مي رود روي زخم دستش . مي پرسم : قولِِِ قول ؟ مي گويد« قولِ قول.» مي پرسم« يعني ديگر براي تجربة چشيدن يك فنچان چاي داغ مرا مجبور نمي كند با برف هاي روفتة پشت بام برايش آلاچيق درست كنم؟» سرش را به نشانة تاييد پايين مي آورد . مي پرسم« يعني ديگر به بهانة اينكه ذهنش يخ زده است با پيژامه نمي رود زير دوش آب داغ؟» مي گويد« قبول هرچه تو بگويي ، اصلا من ديگر نه چاي مي خورم نه حمام مي روم و نه هر چيز ديگري كه تو نخواهي.»
به چشم هاي گردش كه انگار تا نيمه از كاسة بيرون آمده اند خيره مي شوم و سكوت مي كنم چون درست نمي دانم چه چيزي را مي خواهم . مي خواهم بگويم« با آن گونه هاي فرورفته چند بار خواستني تر شده است ، درست مثل ميان سالي هاي ويرجينيا وولف چيزي نمي گويم . سكوت مي كنم و بيهوده تلاش مي كنم موهاي سفيد سرش را شماره كنم .
1- فروغ فــــرخ زاد
2- ميلان كـــــوندرا
3- روح ا.. مراد زاده
****
خوانشی تازه از " اوفلیا " ، این بار با نام فروغ عاشق، مينو نصرت:
هذیانی دیگر از جانی آشفته .. خشم سطر اول را می گیرم و با آن پرت می شوم روی تخت فروغ ، نیمه ی گمشده ای که پهلو به پهلو و شانه به شانه ی ما دراز کشیده و نفس می کشد و وجب به وجب اندامش ، همانقدر قابل لمس است که وجب به وجب اندام خودمان . نازک شدنش را احساس میکنیم ، حتی مرگش را .. جایی که نفس می آید و می رود و باز می آید .. هیچ شباهتی به هیچکس ندارد ، گاهی در هیئت همسر ، زمانی در هیئت دوست .. هر از گاهی شبیه آشنایی غریب یا غریبه ای که دل به دلمان نمی دهد . خود را می نمایاند و ناپدید می شود . به تکرار می رسد و میمیرد ، به کسالت می رسد و با هر خمیازه ای اشیانه را ترک می کند .. میلی درونی به وحدت ، دستها را می کشد و پاهارا با خود می برد ، توی تمام چشم ها هست و نیست . خود را در حریر لبخند ها می پیچاند و باز می کند و انگشتان به انگشتانش نرسیده گم می شود لیز میخورد و دیگر نیست .. برای راوی مرد او اوفلیا است و فروغ و ویرجینیا وولف و برای راوی زن .... فروغ زنی شبیه هیچکس . زنی که با خود رشد می کند و از خود نم نم می کاهد و زیر پیراهنش ناپدید می شود ..دست نیافتنی و در عین حال حاضر . شبیه مادر ترزا خود را وقف اشتیاقش می کند ... زنی که دوست دارد با مرد درونش مکیده شود و از خواهش زنانه اش فواره بزند . زنی که احساس اش را مظروفی نیست جز خودش ، فهمیده نمی شود جز با خودش ...زنی که با مرد درونش بیگانه ایست که میل شدیدی به یگانگی با او دارد ولی رود خانه در شیبی ناخواسته سرازیر شده است و مقصد بی انتهای دوردست افقی ست که با آسمان یکی نمی شود . در این روایت مرد نگه دارنده است اما نه فروغ را .. که دوست دارد به او تکیه کند ولی با قوانین ذهن خویش ..میخواهد زن درونش را در همسر خویش شناسائی کند ، نیمه ی گمشده اش را . نخستین شعری که راوی برای فروغ می خواند ، افشای افسانه ی دروغ است . دروغی که برای راوی معنایی و برای فروغ معنای دیگری دارد
.. دروغی که حقیقی تر از هر راستی در مردمک چشمان فروغ بر آمده و طعم سوخته ی زندگی اش را افشا می کند .
" حق با کسی ست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من
آیا چگونه می شود از من ترسید؟
من ، من که هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بامهای مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه ی قبرستان
موشی به نام مرگ جویده ست . "
" فروغ فرخ زاد "
روایتی آینه گون که برای صورتی که در آن خم می شود ، تصویری نمایان می کند . تصویری از اعماق جان ..از همان جائی که نویسنده وام گرفته و در لحظه ی میان خواب و بیداری ، زیر فوران تراشه هایش نشسته و بر آن است این هستی تکه پاره را سامان بخشد . فروغ از ابتدای این روایت با جرقه های پنهان ناشی از خشم راوی رانده می شود و در سطر های پایانی میانسالی ویرجینیا وولف است که جیب هایش را پر از سنگ کرده ، خود را در رودخانه ای که به دریا نمی رسد غرق می سازد .گاهی چنان و چندان در نیمه ی دلخواهمان زل زده می مانیم و مدام در حال افشای او هستیم که یاد مان می رود خودمان چه می خواهیم و یا از ابتدا به دنبال چه بودیم ؟ فروغ آینه ی تمام قد راوی شده است و راوی نمی داند دنبال چیست و چه می خواهد !؟ فکر میکنم سطر های پایانی کفایت است تا روایتی دیگر با شیرجه ای تازه از سمت دیگر این اقیانوس زده شود به سولاریس جان آدمی ...
و سارا محدث:
چه کنم؟ نوشتن آنچه شایسته است یا شایستگی آنچه نوشته شده است؟
ابتدا گمان کردم سوشیا مرده است... در حقیقت خواستم دلیل وجود حجم خاکستری این اتاق را به علتی مادی ارجاع دهم. اما گویا مساله خاستگاهی درونی داشت. زیرا بردن سوشیا به مهد خط بطلانی به برداشت من کشید...
این مرد شخصیت غریبی داشت... شخصیتی نزدیک به حالت دوم ماده/ آب... که بنا به مظروفش شکل می گرفت... حالتی آیینه وار... در حقیقت حال و هوای او هم دست کمی از زوجش نداشت...
مهم نیست منشاء این افسردگی چه بوده ... یا اصلا دلیلی داشته یا نه / مهم این است عواملی نامعلوم منجر به اتفاقی گشته اند که زنی را به چنین موقعیتی سوق بدهند مردی را به تبع او... داستان هم به علت ها نپرداخته و در عوض، روایت " آنچه هست" را مغتنم تر شمرده...
"شقيقه هايش فرو رفته اند" آنقدر شقیقه های این زن فرو رفته اند که من گمان کردم از درون به هم خواهند رسید...
نکته ی جالبی که در این داستان کوتاه نظر من را به خود جلب کرد، فقدان "انکار" بود... مقصودم این است که در چنین شرایطی عموما دو طرف به سمت خود انکاری و حقیقت انکاری می روند و سعی می کنند واقعیات را منکر شوند زیرا محتاج آنند که به خود و طرف مقابلشان بقبولانند که همه چیز رو به راه است! اما در این داستان صداقت مشهود بود...
نکته ی دیگر رسیدن زن داستان به همان فرجام زن داخل داستانیست که مرد با صدای بلند خواند/ یعنی همان زن عکاسی که شوهرش را دوست داشت... چیزی که مرد داستان شما از زنش خواست، نابود کردن تمام مشخصه های ذاتی و باطنی او بود... زیرا این وجوه شخصیتی، زن را به نابودی و خودکشی می رساند و مرد برای ادامه ی بقای حیات او و خودش/ خود بودن زن را از او دریغ کرد/ که زن هم با قولی که داد این شرط را پذیرفت... که دیگر ننویسد و ... و فقط شاید عاشق همسرش باشد...شايد.
م. ح . عباسپور- رشته فلسفه از دانشگاه تهران- متولد 1354