|
غوغا2
فقط به خاطر عشقم M2
در هوای دلتنگی ات
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 12:36 توسط مهدی M2
|
دلتنگ شده ام نمیدانم ! شاید برای تو یا شاید برای دیروزهایی که باتو گذشت از ایـــــنجا صدایت میـــــکنم ! تو از آنــــــجا بغلم کن ! دلــــم گرفــــته + نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 8:51 توسط مهدی M2
|
ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ! ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺭ ﭼﻬﺎﺭﻡ … + نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 8:41 توسط مهدی M2
|
همه جور بوسه خوبه جز بوسیدن صفحه گوشى … + نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۹ ساعت 9:13 توسط مهدی M2
|
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم + نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۹ ساعت 9:2 توسط مهدی M2
|
رفتی و باران را بردی با خودت از این شهر حالا من مانده ام و این روزهایی که تا چشم کار می کند پائیز است و پائیز است و پائیز …
____________________
به خدایی که در این نزدیکی ست من تو را باز تو را با همه تنهایی خود می خواهم
____________________
کاش می شد برگردی و ببینی چشمانم چگونه تقاص تمام بیخیالی هایت را پس می دهند + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 13:59 توسط مهدی M2
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 13:52 توسط مهدی M2
|
سلام
بعد از 5 سال دوباره هوس کردم پست بذارم پستی که دیگه مخاطب ندارد مخاطبی که سالها در این وبلاگ براش متن های عاشقانه گذاشتم اونم با نظرات عاشقانه جواب پست های منو میداد ولی دیگه نیست بعد از 8 سال ول کرد رفت بعد از این برا دل خودم برا تنهایی که دارم پست میذارم .. شاید دیگه ببینده ای نداشته باشد ولی به خاطر خاطرات گذشته برای اروم کردن دلم ادامه میدم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 14:4 توسط مهدی M2
|
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 8:27 توسط مهدی M2
|
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 13:2 توسط مهدی M2
|
برای عشق گریه کن،اماکسی رابه خاطرعشق به گریه کردن ننداز!! باعشق بازی کن،اماهرگزکسی را با عشق بازی نده!! لطفا برای دین مطالب به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:46 توسط مهدی M2
|
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ؟ حقیقــت ساده لــوحانه پذیرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 9:31 توسط مهدی M2
|
پدري دست برشانه پسر گذاشت ،از او پرسيد:توميتوني بزني يا من؟پسر جواب داد من ميزنم.پدر ناباورانه دوباره سوال را تكرار كرد؟ولي باز همان جواب راشنيدوبا ناراحتي از كنار پسر رد شدوپس از چند قدم دوباره سوال را تكرار كرد تا شايد جواب بهنري بشنود پسرم من ميزنم يا تو؟ اين بار پسر جواب تو ميزني،پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟ پسر جواب داد تاوقتي دستي شما روي شانه هايم بود عالم را حريف بودم ولي وقتي دست از شانه ام كشيدي قوتم را با خود بردي...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:21 توسط مهدی M2
|
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً...ادامه تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد! او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟ بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند." یکی دیگر گفت: "شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد." هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: "این دست چه کسی است، داگلاس؟" داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: "خانم معلم، این دست شماست." معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد + نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 11:12 توسط مهدی M2
|
عاشقی یعنی اسیر دل شدن با هزاران درد و غم یکی شدن....
عاشقی یعنی طلوع زندگی با صداقت همنشین گل شدن.... عاشقی یعنی که شبها تا سحر غرق در دریای رویاها شدن... عاشقی یعنی تحمل انتظار مثل ماه آسمان تنها شدن... عاشقی یعنی دو دیده تا ابد پر ز گوهرهای دریائی شدن.... + نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 9:44 توسط مهدی M2
|
یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند جلوی ویترین یک مغازه می ایستند دختر:وای چه پالتوی زیبایی پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
لطفا برای دیدن کامل به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب + نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:44 توسط مهدی M2
|
غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن… وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد … و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده.. به...بازیش میگیریم … هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر… هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر… تقصیر از ما نیست گویی تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده… + نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:27 توسط مهدی M2
|
اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی بره دیگه رفته.
اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی. چون تلخترین شیرینی روزگاره + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:37 توسط مهدی M2
|
آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:14 توسط مهدی M2
|
ای کاش می فهمیدی + نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 9:26 توسط مهدی M2
|
|
||