سپاس

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

رفیقا چو یاد تو می‌برد مرا در فکر

....................تصادفی؟ نه خیالی؟ چه خوانم‌ات در ذکر؟

خوش‌ام به پرسش و سردرگمی و نادانی

.....................که چون تویی، همه جان و سرای و راهم‌ بکر

.

(داریوش خضری مطلق- مهر ماه ۲۵۸۵)

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

به درد آورد دل داریوش را هر زمان کسی با سنگ

....................چه سهم داده‌ای و چه تقدیر نقش می‌زنی همی با رنگ؟

مرا که پندار دانی و گفتار خوانی و کردار بینی

.....................دهی طلا به خاین، نقره ظالم، من آهنی با زنگ؟

.

(داریوش خضری مطلق- شهریور ماه ۲۵۸۵)

گلایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

رفیقی به‌گفتم ز سوزان دل‌ام

..............................به‌گفت او که نذری نما ای گُل‌ام

امان از کسان چون بدین روز سخت

..............................بگیرند و ماهی ز آبی گِل‌ام

طلسم است اگر پیکرت دارویوش

..............................تو گویی به نذر است و یا مشکل‌ام

مرا نذر و قربان حماقت بود

..............................چه آتش به روی‌ام چه بد حاصل‌ام

ز عمرم به‌خواندم ز منطق به صد

..............................کنون نذر مرده نشوید بول‌ام

تو را نذر چو باشد خرد ای رفیق

..............................مرا زجر به است گر تویی عاقل‌ام

.

(داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۲۵۸۵)

خسته

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

بغضی است در این گلوی و سینه می‌سوزاند

..............................دردی است به روح و جان و دیده می‌گریاند

یادت نرود چه کرده‌ای بر من دوست

..............................جان چون به لب آمده‌است ریشه می‌خشکاند

.

(داریوش خضری مطلق- تیر ماه ۲۵۸۵)

خسته

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

دگر نای و نوایی نیست همراهم در این صحرا

..............................نه عشقی در رسیدن هست و نه شوقی بر فردا

بسوزان جسم و جانم را که آتش شعله‌ور گردد

..............................مرا خاکستری در باد و تو خوشحال از این گرما

.

(داریوش خضری مطلق- خرداد ماه ۲۵۸۵)

سپاس

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

تو ای نیکوی حال و مهربانی

..............................مرا یاد تو در دل هم‌زبانی

نگاه‌ات قطره باران بر این چشم

..............................چو خشکید از فراغت در تبانی

.

(داریوش خضری مطلق- دی ماه ۲۵۸۴)

مناجات

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

ای آن‌که مرا جز تو سرای و نفسی نیست

..............................بی تو چه کنم ذوق و نوا و رمقی نیست

دستم که بگیری ز تو دست‌ام نرهانم

..............................چون کودک آشفته‌ی زاری طلبی نیست

من می‌دوم و می‌دوم و می‌دوم هر روز

..............................این دور دویدن مثل و عشق کمی نیست

نه پشت به حق کردم و عهدی نشکستم

..............................دلسوخته در حال‌ام و از تو نظری نیست

گفتند که آسان بود ار روی تو تابد

..............................صد خار به بالین ‌و ز روی‌ات اثری نیست

گفتند که مهربانی و هم گستر مهری

..............................من کور و کر و خام و ترا مرحمتی نیست

جوینده‌ی تو در غم و هجر و ستم و زجر

..............................این رسم چه خوش باشد و می‌ در قدحی نیست

خون شد دل داریوش در این فرصت کوتاه

..............................جز یاد تو و شوق تو هم دردسری نیست

.

(داریوش خضری مطلق- مهر ماه ۲۵۸۴)

پرسش

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

به‌ روزی درد دل کردم بر یار

..............................چرا این زخم باشد بر من زار

بگفت او با تأمل چون تکامل

..............................بیابی سخت گردی هم‌چو پرگار

.

(داریوش خضری مطلق- فروردین ماه ۲۵۸۵)

شکایت

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

هراس و دلهره می‌افکند به روزی چند

..............................بر این روان ساده‌ی بی‌ ادعا در بند

چو آب گذشته ز سر به یک وجب یا بیش

..............................مرا نه روز رها نه زور تیر و کمند

.

(داریوش خضری مطلق- فروردین ماه ۲۵۸۵)

مناجات

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

خیال تو مرا غرق در عدم چون کرد

..............................به شوق روی تو چشم در خون کرد

ز دست بی‌نمک‌ام عمر چون گذرد

..............................نفس به دور زغال گردون کرد

.

(داریوش خضری مطلق- فروردین ماه ۲۵۸۵)

جستجو

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

روان و تن و روح هر سه یکی است

..............................درستی به شب در سپیده یکی است

چو‌ آهن‌ربا بین چنین پیکری

..............................به هنگام ‌وصل پیچ و مهره یکی است

.

(داریوش خضری مطلق- فروردین ماه ۲۵۸۵)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

فریب‌اش داد آن پاکی و یکرنگی

..............................اسیرش کرد با شهلای نیرنگی

دو تا شوقی به فکرش بود و در یادش

..............................سرایی چون به عشق و مهر هم‌رنگی

هر آن‌چه بود داد او بهرشان از دل

..............................هر آن‌چه هست بستاند به نا رنگی

گریبان‌اش چو‌ گیرد بی‌صدا هر روز

..............................زند زخمی به بدخواهی و بد رنگی

به سی سالی دوید او تا رها سازد

..............................خود از چنگال بی‌شرمی و صدرنگی

رفیقا سینه‌ی داریوش می‌سوزد

..............................گهی خاکستری گه کور و گه رنگی

.

(داریوش خضری مطلق- مهر ماه ۲۵۸۴)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

شکایت‌ام ز تو از سر گذشت، طاقت‌ام ز صبر

..............................چه ظلم نکرده‌ای و چه تاب نستانده‌ای به جبر

فلک گهی به نشیب گفتند و گه فراز و عیش

..............................مرا چه وقت فراز است چو آشیانه به قبر

.

(داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۲۵۸۴)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

حیف است که سیمرغ سبک بال نداریم

ریشه ز دل خاک، پدر زال نداریم

یک مشت زبون، خوار و سیه‌بخت به ایران

سیره به عرب، نام عرب، سال نداریم

در سوگ کسی کشته پدر، مادر و فرزند

تف بر شرفت چون تو کر و لال نداریم

لعنت به حسین و حسن و شمر و یزیدت

گم کرده رهیم، بابک شهبال نداریم

خود کرده چه تدبیر بود بار کجی را

چون می‌برد او جز خرد کال نداریم

روزی که برآید ز بر کوه نسیمی

داریوش خوش آواز، پر دال نداریم

.

(داریوش خضری مطلق- تیر ماه ۲۵۸۳ ایران زمین)

چرا؟

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

افسوس که این دور خریت به دمی نیست

......................بین دو خری رأی خری جز به خری نیست

این قوم سیه روی خودش کرده چنین روز

..................... چون خر بدهد رأی، مگو کره‌خری نیست

.

(داریوش خضری مطلق- تیر ماه ۲۵۸۳ ایران زمین)

ایران می‌میرد

قلب‌ام به درد و فریاد و آه می‌سوزد

ز ایران که به چنگال اسلام بیمار است

ز این خراب ویرانه مسلمانی و آیین

نه سبز سری نه زبان سرخ بر کار است

چو‌ داریوش دعا نمود و مسلمان به کفر رمید

نه لقمه نانی و نه راستی و نه سردار است

که گفته مبادا تنم چو ایران نیست

بسوخت میهن و گویی چو برگ سیگار است

رها نمایم و خود جدا ز بی خرد مردان

که عمر کوته و ایران به مرگ و نیزار است

نه در توان چند جمله‌ی مردان با شرف باشد

چو تخم لق مسلمانی و کثافت دربار است

به آن زمان که ببینی که اسلام می‌سوزد

جوانه‌ی ایران برآید و ذوقی به پرگار است

چو مردم ایران به جمله یک صدا گردند

امید به رشد ایران و دشت و انبار است

مرا دلی و سری به شعر گفتن نیست

چو خون به جوش آید و آه کلام افکار است

چه کس به پند گیرد و داریوش سخن شنود

نه آن که فهم به سر نباشد و چشم در خار است

داریوش خضری مطلق- اسفند ۱۴۰۲

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

مرا درگهی پیش‌روی انتظار نیست

..............................دعا و ثنا رخصت و اعتبار نیست

نگاهم دلی سوی پندار خویش

..............................وگرنه سرایی به این پشتکار نیست

.

(داریوش خضری مطلق- شهریور ماه ۱۴۰۲

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

مزن داغ بر من دگر بیش

..............................چو‌ خورد استخوان‌ام به صد ریش

ستان آن چه خواهی ز این جان

..............................مرا مات گوی و فنا کیش

.

(داریوش خضری مطلق- شهریور ماه ۱۴۰۲)

عبرت

تقديم به همرهان دگرانديش:

.

به گفت اقتصاد از برای خر است

.......................................به اسلام جای‌ات همی خوش‌تر است

به جهل‌اش همه مال و جان‌ها ربود

......................................به دین زندگی هم برای خر است

.

(داریوش خضری مطلق- بهمن ماه ۱۴۰۱)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

فرار از این دیوار را امید و یاری نیست

..............................به خواب و بیداری خیال خامی نیست

چو خالی از جام و نه ساقی و باقی

..............................ستان تو این جان را سپاس و آهی نیست

(داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۱۴۰۰)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

گفت: سنگی به صبوری؟ آری گفتم:

..............................زخمی‌است یکی نمک یکی بر زخمی

گفت او: به چه ره تو می‌روی؟ گفتم:

..............................شوقی‌است به راستی و درستی شوقی

گفت: راستی ز کجا می‌یابی؟ گفتم:

..............................چشمی به تماشاست، گذشته چشمی

گفت: تو دینداری؟ گفتم ای غافل بس!

..............................عقلی‌است به دانش و به دانش عقلی

(داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۱۴۰۰)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

ندانستم چرا جان در وجود است!

..............................چرا خامی و گاوی در سجود است؟

تصادف بوده به‌تر، مرگ خوش‌تر

..............................به این گردونه چون خر در سرود است

(داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۱۴۰۰)

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

دختر آبی به خودسوزی زند فریاد بینایی

..............................تماشا از دو بازی را حرام‌اش کرده شیخزایی

به اندک باید این مردم نرفتن سوی ورزشگاه!

..............................امان از این شرف! دانش! نیابی در مسلمایی

(داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۱۳۹۹)

خاین به ایران زمین

تقديم به همرهان دگرانديش:

 

  

کشت او ایل و تبار و مادرش تحقیر کرد

                          هم مسلمانی به زور و هم غل و زنجیر کرد

چون که مُرد او را بزرگ و بقعه و زاده امام

                               خاین نادان به ایران خود پدر تکفیر کرد

 

                                                               (داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۹۸)

 

ظلم یار

تقديم به همرهان دگرانديش:

 

  

مرا آهی ز عمق جان رفیق است

                               نه از حسرت که از جور شفیق است

به اشعارم نیابی شوق و ذوقی

                               تو گویی عمرم از عهد عتیق است

 

                                                               (داریوش خضری مطلق- مرداد ماه ۹۸)

 

انتظار

تقديم به همرهان دگرانديش:

  

مرا بردی به ویرانه چو از عشق تو می گفتم

به آتش سوختی جان ام حلاوت از تو می جستم

به روز و شب همه صبرم به کام از تلخی و شوری

هنوز هم چشم سوی تو که گر ساقی تویی مستم

 

(داریوش خضری مطلق- دی ماه ۹۶)

 

گذر

تقديم به همرهان دگرانديش:

 

 

 تو را چه سود که ضعیفی به امتحان ببری؟

همی که ساقی و باقی به آسمان ببری؟

چه لذتی به روان ات؟ چه هیبتی به کمال؟

تویی که جان و وجودم چو ظالمان ببری!

 

(داریوش خضری مطلق- مرداد ۹۶)

 

شکوایه

تقديم به همرهان دگرانديش:

 

  گفتی که خوش آیی اگر، راهی به تو پیدا کنم

صدق و صفای‌ات پیش کش، جام می‌ات حلوا کنم

من آمدم با شوق و جان، گاهی به میل، گاهی به شور

اما رها کردی مرا، گفتی که خود رسوا کنم

کردم هر آن چه گفته‌ای، پاکی به جان، صافی به دل

نوبت به تو کی باشدش، تا کی همی فردا کنم

داریوش را یک قافله، رهزن تویی هر روز و شب

کوتاه کن آن سایه‌ات، حالی به حق پیدا کنم

 

(داریوش خضری مطلق- مرداد ۹۵)

 

طلوع

تقديم به همرهان دگرانديش:

 

 

 بگفت این یک هنر نه صد گهر گفت

خلایق هر چه لایق، ریگ هم مفت

چو زیر  برف کبکان لانه کردند

به مرغابی ز شهر آن آبرو رُفت

 

(داریوش خضری مطلق - شهریور ۹۱)

 

طلوع

تقديم به همرهان دگرانديش:

 

 

 بهر من کردی تو کوچک برگ و پر خار از برم

هم به تلخی مزّه کردی هم به فصل جان از سرم

قدبه هیچ وگل به پوچ ازقوت ونان هم سنگزار

خود بگو با من چه کردی که به سرکه خوش ترم

 

(داریوش خضری مطلق- مرداد ۹۱)