قلبام به درد و فریاد و آه میسوزد
ز ایران که به چنگال اسلام بیمار است
ز این خراب ویرانه مسلمانی و آیین
نه سبز سری نه زبان سرخ بر کار است
چو داریوش دعا نمود و مسلمان به کفر رمید
نه لقمه نانی و نه راستی و نه سردار است
که گفته مبادا تنم چو ایران نیست
بسوخت میهن و گویی چو برگ سیگار است
رها نمایم و خود جدا ز بی خرد مردان
که عمر کوته و ایران به مرگ و نیزار است
نه در توان چند جملهی مردان با شرف باشد
چو تخم لق مسلمانی و کثافت دربار است
به آن زمان که ببینی که اسلام میسوزد
جوانهی ایران برآید و ذوقی به پرگار است
چو مردم ایران به جمله یک صدا گردند
امید به رشد ایران و دشت و انبار است
مرا دلی و سری به شعر گفتن نیست
چو خون به جوش آید و آه کلام افکار است
چه کس به پند گیرد و داریوش سخن شنود
نه آن که فهم به سر نباشد و چشم در خار است
داریوش خضری مطلق- اسفند ۱۴۰۲