نقش حقیقت...

امشب دلم میخواهد

به كسی بگویم" دوستت دارم"

تو نهراس و آنكس باش

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه

لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند

بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش

جان میدهد برایت جان دهم

بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم

و تو را ستایش كنم

بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم

نگذار زمان از دستم برود

و تو را درنیابم

میخواهم بیندیشی كه همین امشب

غیر از من كسی دیوانه تو نیست

هرچند كه جاهلانه فكری باشد

كمی بیشتر با من

و همین امشب بگذار خیال كنم

كه جز تو كسی نیست

همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم

نقش حقیقت را ...

همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام

 

37-NightOfTheSorrow.jpg

 

نه.......................

من دیگر ناله نمی کنم قرنها نالیدن بس است

می خواهم فریاد بزنم!

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم

خاموش بودن بهتر از نالیدن است...


{دکتر شریعتی}

میدانم....

نجوم نخوندم:

 

ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... 

 

فيزيک نخوندم:

 

ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي

دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و... نيست 

 

زيست شناسي نخوندم:

 

ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه 

 

شيمي نخوندم:

 

ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر

محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون آب تشكيل بده

خاک

 

خاک که با خاک فرقی ندارد!!!؟؟؟

 

می شود یک مشت خاک باشی توی دشت لوت.......

 

که فقط افتاب بخوری و گاهی باد بیاد به بازی ات بگیره.

 

یا یک مشت اجر باشی توی دیوار خانه ایی در حاشیه شهر.......

 

حتی می شود خاک یکی از قبر های بهشت زهرا باشی.

 

همه ی اینهار ا گفتم که بگویم:

 

مثلا ما خاک برگزیده خدا هستیم!!!!!!!!

می دانی؟!

http://www.denizjoon.blogfa.com

 

وقتی با خشم سراغت امدم گفتی:

                                         خدا بر بندگانش ستم نخواهد کرد.

                                         باور کردم

 

وقتی با اشک سراغت امدم گفتی:

                                                

                                           به ذات اقدسش توکل کن.

                                          

                                        پذیرفتم

 

حالا با دلی خسته و روحی شکسته می ایم

                                           

                                          می دانی؟! سراپا زخم خورده ام.

 

می دانی؟! در خون دست و پا زده ام

                                      

                                      می دانی؟! سنگ امد و زندگی ام ترک زد.

 

می دانی؟! دوباره سقوط کرده ام

                                      

                                     اسان بگویمت...

                                  

                                     می دانی غمیگنم!!!

         

        چیزی داری که این بار به من بگویی و ارامم کنی؟؟؟

پرواز

 

تقصیر فاصله ها نیست...................

 

هیچ پروازی مرا به تو نمی رساند            وقتی که تو

 

درکار گم کردن خود باشی!!!

رفتن.......

تو رفتی رد پایت در دلم ماند شکوه خنده هایت در دلم ماند دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرایت در دلم ماند شریک درد هایم بودی اما غم بی انتهایت در دلم ماند هزار و یک شبم چون باد بگذشت طنین قصه هایت در دلم ماند سپردی سر نوشتم را به پاییز بهار با صفایت در دلم ماند علی رغم سکوت ساده من سفر کردی صدایت در دلم ماند و حالا مثل یک رویای برفی تو رفتی رد پایت در دلم ماند

ازادی......

پرنده ای لب تنگ ماهی نشسته بود و

                         به ماهی می گفت ....

                               سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی............

فریاد.........

دلم می خواهد فریاد بکشم

فریادی بلند

آن قدر بلند

تا لحظه ای

فقط لحظه ای

دلم از این زندان بی کسی

گریخته

و در این شب هجران

لحظه ای

و فقط لحظه ای

نور ماه را تجربه کند

دلم می خواهد آن قدر بلند فریاد بکشم

تا نفس های تنهایی ام

کوه را مرتعش سازد

آنقدر مرتعش

که عالم

برای لحظه ای

فقط لحظه ای

سکوتم را احساس کند

وقتی که فریاد بلندم

روحم را با تو صیقل می دهد

و چیزی جز

هیچ

نصیبم نمی شود ...

آری من فریاد می کشم

تا از آنچه تو برایم رقم زده ای

شکوه کنم

اما

تو از این فریاد چه می فهمی ؟

چیزی جز آنچه من از آن فریاد می کشم

آری

چیزی جز آنچه من تجربه کرده ام ...

 

تشکر

سلام خدمت دوستای گلم

بی نهایت ممنون از نظرات زیباتون

دوست.........

یک دوست معمولی هیچ گاه نمی تواند گریه تو را ببیند ،

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.

**********

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند ،

دوست واقعی شاید شماره تلفن آن ها را جایی نوشته باشد.

**********

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد ،

دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند.

**********

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد ،

دوست واقعی سعی در حل آن دارد.

**********

یک دوست معمولی مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا از او پذیرایی شود ،

یک دوست وا قعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند.

**********

یک دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود ،

یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکم تر می شود.

**********

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو

را ترک کردند با تو می ماند...

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم،

امّا

گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم...؟

***************

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم،امّابه من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم...؟

ای که وجودم در وجودش خلاصه شده......

به خاطر چشمان زیبای تو بود که چشمانم جسارت دیدن چشم کسی را نداشت

به خاطر روی زیبای تو بود که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهروگرم تو بود که دست هیچ کس را درهم نفشردم

به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر بی ریایی تو بود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

و به خاطر خود تو بود که خودم را فراموش کردم و در دریای عشقت غوطه ور ساختم

فقط به خاطر تو

فرشته بیکار...........

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند.

هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغوله کارند و تند تند

نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز میکنند و انها را داخل جعبه

میگذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار میکنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد گفت:

اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلو تر رفت.

باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط

پیکهایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شما ها چکار میکنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین

میفرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است با تعجب از فرشته

پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب

شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی کمی جواب میدهند.

مرد از فرشته پرسید:

مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:

بسیار ساده فقط کافیست بگویند:
                                       
                               
خدایا شکر

غم تو..........

 
به آرزوهای کوچک از دست رفته ات
 
 
و ترانه های ساده از یاد رفته ام
سوگند

که من هنوز
 
همان کودک دلواپسی هستم که روز و شب
 
پشت آن پنجره ی بسته ی سبز
 
رخساره ی جذاب تو را از دور میدیدم
 
وعذابم میداد
 
بغض کمرنگی که در نی نی شیرین نگاهت
 
جانداشت

غم تو
 
شعرمن
 
و هنوزی که در افسانه ی تو
 
غرق است دلم.

خدایا نزار بزرگ شم...........

 گریه کودکانه

 

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه

کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش

غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را

بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم

بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .

چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت

دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار

داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود

خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته

های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو

کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

جدایی..........

 
 
 
 
 
آن روز با گلها خداحافظي کردم فکر نمي کردم که اين نگاه آخر است فکر نمي کردم
 
فاصله ها مثل علف هاي هرز روي نگاهم را مي پوشانند کاش مي دانستي چقدر
 
دلم برايت تنگ شده............
 
 
 

تنهایی.............


مژده ي من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

وفا......

 

 

در زماني که وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نايابي است و در آئينه چشمان شقايق ها نيز،

عابر ظالم و بي عاطفه ي غم جاريست، به چه کس بايد گفت: با تو خوشبخت ترين انسانم؟؟!!

حسرت

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در

همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد ...

اینه........

 
(اسیر)
 
اینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟؟
 
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟؟!!
 
خندیدم گفتم:اوفقط اسیر من است
 
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است.
 
گفتم امروز هوا سرد بوده است
 
شاید موعد قرار تغییر کرده است.
 
خندید به سادگیم ایینه
 
و
 
گفت:احساس پاک تورازنجیر کرده است...
 
گفتم
 
از عشق من چنین سخن مگو!!!
 
گفت
 
خوابی سالها دیر کرده است...
 
در ایینه به خود نگاه میکنم اه....
 
عشق تو
 
عجب مرا پیر کرده است!!!
 
راست میگفت
 
اینه که منتظر نباش
 
او برای همیشه دیر کرده است
 
او برای همیشه دیر کرده است...

دل شکسته.....

دلم شکسته

پازل دله یکی رابهم ریختن هنر نیست.

هروقت به تیکه های شکسته ی دله یه نفر یه پازل دله جدید براش ساختی

هنر کردی...

 

باران......

 

باران نباش تا با التماس به پنجره بکوبی که نگاهت کنند

ابر باش که با التماس نگاهت کنند تا بباری!!!!!! 

پرواز

 

آن که ميخواهد روزي پرواز عشق را تجربه کند ، نخست بايد روي

پاي خود ايستادن

را بياموزد ، پرواز را که با پرواز آغاز نميکنند. .

سیب

تو به من خندیدی

 ونمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه 

 سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

 غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

 وهنوز ...

 سال هاست که در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم

 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

 

 من به تو خندیدم

 چون که می دانستم

 تو به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیدی

 پدرم از پی تو تند دوید

 و نمی دانستی

باغبان

 پدر پیر من است

 من به تو خندیدم

 تا که با خنده خود

 پاسخ عشق تو را ، خالصانه بدهم

 بغض چشمان تو لیک

 لرزه انداخت به دستان من  و

 سیب دندان زده از دست من افتاد  به خاک ...

 دل من گفت برو

 چون نمی خواست به خاطر بسپارد

 گریه تلخ تو را

 ومن رفتم

 وهنوز

 سال هاست که در ذهن من آرام آرام

 حیرت و بغض نگاه تو ، تکرار کنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم

 که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!

این نیز بگذرد........

 

 

*این نیز بگذرد*
مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی.
همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و
 
گردی از فراموشی پوشاندش..
 
*این نیز بگذرد*
مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد وهیچ کس نفهمیدشان..
*این نیز بگذرد*
مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند وهیچ دست مهربانی
 
هرگز بازشان نکرد...
 
*این نیز بگذرد*
مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی وبیقراری و دلتنگی برای اویی که
 
میدانی باید تنهایش بگذاری..
 
*این نیز بگذرد*
مثل
زندگی

 

بوم نقاشی زندگی........

نقاشی

زندگي في نفسه مانند يك بوم نقاشي است
 
هر چه بر روي آن بكشي همان مي شود. مي تواني رنج و محنت را بر روي
 
آن نقاشي كني ، از طرف ديگر مي توناني نقش شادي و خوشبختي بر آن
 
بيفكني !
 
شكوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود .
 
تو مي تواني از اين آزادي استفاده كني كه زندگي ات به جهنم تبديل شود و
 
يا طوري كه زندگي ات آكنده از زيبايي ، نيكي و صفات بهشتي گردد. اين به
 
تو بستگي دارد .
 
دليل اينكه در دنيا اين همه رنج و عذاب وجود دارد اين است كه آدم ها نادان
 
هستند و نمي دانند بر روي اين بوم چه نقاشي كنند
 

غم برفی......

 

به شانه هايم زدي كه تنهاي ام را تكانده باشي به چه دلخوش كرده اي؟
 
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟

من و تو......

کفش هایم...

صداي قدم‌هايت را هنوز هم مي‌شنوم.!..

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمي‌داشتيم.

شب‌ها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح مي‌رفتيم تا رسيدن به خورشيد.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ي قدم‌هامان فکر نمي‌کرديم.

آن‌روزها هيچ‌چيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچ‌چيز به اندازه‌ي تو اهميت نداشت.!..

اما..

اين‌روزها سکوت را حس مي‌کنم.!.. و مي‌دانم که فاصله‌ها را دوست ندارم.

در اين‌روزها من تمام دقايق و ثانيه‌ها را مي‌شمارم، تا رسيدن به تو

باران....

 

بگذار سرنوشت هر راهی را که میخواهد برود...........

ماراهمان جداست

این ابرها تامیتوانند ببارند

ماچترمان خداست............

نگاه

میهن آپلود

 

وقتی نگاهم میکنی دنیا به احترام نگاهت سکوت میکند............