خوش آمدی
سلام به دفترخاطرات ما خوش اومدی
مااینجاخاطراتمون رومینویسیم،البته بیشترشو تو ذهنمون نگه میداریم
امیدوارم لحظات خوشی رو باما سپری کنی
سلام به دفترخاطرات ما خوش اومدی
مااینجاخاطراتمون رومینویسیم،البته بیشترشو تو ذهنمون نگه میداریم
امیدوارم لحظات خوشی رو باما سپری کنی
امروز 26فروردین 1403 هستش و فکر میکنم هفت سالی میشه چیزی ننوشتم اینجا ![]()
دختر قشنگم الان کلاس اول میره![]()
و قراره یه آبجی کوچولو داشته باشه. حدود یک ماه دیگه به دنیا میاد![]()
بازهم پروسه ی سخت اسم گذاستن رو داریم . اینبار انتخاب گزینه ها برعهده ی آبجی بزرگه ست![]()
همسر جان از ما دوره و ماه هاست که ندیدیمش . واقعا دلمون براش تنگ شده . امیدوارم زودتر بیای خونه![]()
خیلی خسته ام . خسته از این اوضاع نابسامان دوروبرم . خسته از تنهایی .
خسته از اینکه نمیتونم کاری برای بهبودش انجام بدم.
میدونم بالاخره آخرش قشنگ تموم میشه .... امیدوارم ![]()
به نام بی نام او
امروز دختر عزیزتر از جانم شش ماه و 11 روزه شده .
از تماشا کردنش سیر نمیشم .

هنوز راه نمیره ولی اینجور ک از شواهد پیداست تا چند روز آینده چهاردست و پا میره 
خب میتونه خودشو بکشه بیاد جلو 
میچرخه و اسباب بازی هاشو میتونه پیدا کنه 
پشت سر من گریه میکنه و وقتی میام سراغش میبینم داره میاد سمت در 
لثه هاش سفید و سفت شده ولی فعلا دندون نازنازی ها هنوز نمایان نشدن 
صداهای مختلفی درمیاره و گاهی کلماتی شبیه به ماما و بابا رو میگه 
شیشه شیرش رو خودش میگیره آب میخوره 
بلند بلند میخنده 
بغل بغل رو یاد گرفته و وقتی دستمونو سمتش دراز میکنیم دختر جانم هم همین کارو میکنه 
با روروئک حرکت میکنه
خوابش منظم شده و شب ها قبل 12 میخوابه معمولا 
همه چیزو میکنه دهنش 
مزه ها رو تشخیص میده و اونایی ک خوشایند نیست براش به ما میفهمونه 
وقتی منو میبینه بال بال میزنه 
به مو و لب و چشم و گوش و بینی علاقه ی خاصی داره و همه جام زخمیه 
وقتی میبرمش حموم تلاش میکنه ک آب رو بگیره و با اردک پلاستیکیها بازی میکنه 
حدودا بیست روزی هست ک فرنی و سوپ و پوره سیب زمینی و بیسکوئیت میخوره 
کارتون مناسب کودکان زیر 1 سال براش دانلود کردم و خیلی بی سرو صدا نگاه میکنه گهگاهی میبینم رفته رو لپ تاب میخواد تصاویر رو بگیره 

اولین برف رو تجربه کرد دختر عزیزم 
چند روز پیش برف خوبی میبارید ما سه تایی رفتیم بیرون
دختر جان تماشا میکرد معلوم بود ک میفهمه چیز جدیدی داره میبینه
میخواست برفارو بخوره دستاش یخ میزد

الهی من فدای دستای کوچولو و ناز و یخ زده پرین جان برم
گذاشته بودیمش توی برفها کیف میکرد ولی هوا خیلی سرد بود زود لپ هاش قرمز شد

اون روز خیلی خوش گذشت عکس و فیلم گرفتیم و برف بازی کردیم
بعدش هم رفتیم داخل خونه بستنی خوردیم

بهمن سال 96
دختر عزیزم ۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۹:۴۵صبح به دنیا اومدی ....
دیدنت در لحظه ی اول بهترین حسی بود ک میتونستم تجربه اش بکنم ....
با اومدنت منو به مقام والای مادر بودن رسوندی و ابوالفضل جانم رو پدر کردی... ممنونیم ازت عزیزم 

تمام تلاشمون رو میکنیم ک وظیفه مون رو درست انجام بدیم 
منو بابایی باهم اسمت رو انتخاب کردیم و با افتخار 'پرین بانو' گذاشتیم
امیدوارم ک توی زندگیت شاد و خوشحال باشی و نامدار
امروز دقیقا ۲۶ هفته است ک نی نی کوچولو با ماست
۱۸۲ روز😊
خدارو شکر ک همه باهم شادیم. تکون ک میخوره کوچولومون ذوق میکنیم🤗
بابایی میاد خونه سراغ دخترشو میگیره ، سرشو میزاره رو شکم مامانی ک صداشو بشنوه😗
قراره شنبه ۹ اردیبهشت ۹۶ برم برای آزمایش قند بارداری. دکتر گفتش ک وزنم یک کیلو اضافه تره🙁
عزیز دل مامانی خیلی دوستت داریم 👪
راستی هنوز نتونستیم اسم انتخاب کنیم . انتظار نداشتم انقدر سخت باشه 🤔
چندتا پیشنهادی داریما . با بابایی نوشتیم ولی نهایی نشده مثلا:
پرنسا 🙃 مرسانا 🙃 دنیز 🙃 مهنیا 🙃
بازهم دوباره میام مینویسم . فعلا 😙
خیلی خیلی خیلی خوشحالییییییم.
15 دی 95 رفتم سونوگرافی هنوز دست و پاش در نیومده بود . جوانه زده بود
... قلبش تند تند میزد .
خیلی بامزه بود .
قراره 2 بهمن هم بریم سونوگرافی و غربالگری . این دفعه با بابای نی نی 