او..
عادت عاشقی
تازه عادت کرده بودم که تو تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم دیگه گفتم نمی تونم
تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها
تا که دیدمت دلم گفت عشق تو رویــا
تازه عادت کرده بودم ، تازه عادت کرده بودم
رویای واقعی
واسه ی دیدن بارون اشکام دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو ، چجوری عاشق عشق تو مونده
منو که بی تو یه لحظه نبودم کی دل خاطره هاتو شکونده
میون رنگ عجیب نگاهت ، یه کمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه ، تو بیا واقعی شو خود رویا
واسه ی دیدن ساحل چشمات ، همه ی دار و ندارم میدم
واسه ی شادی قلبت عزیزم ، همه احساس تــو قلبمو میدم
نمی دونـــم ، نمی دونـــم
نمی دونـــم ، نمی دونـــم
واسه ی دیدن بارون چشمام همه ی خاطره هامو سوزوندم
آخه تو اینجا نبودی ببینی چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو ، چجوری عاشق عشق تو مونده
منو که بی تو یه لحظه نبودم کی دل خاطره هاتو شکونده
میون این همه دوری مفرط چجوری میشه دستاتو بگیرم
حالا که خسته ی بغضــم عزیزم تو نذار اینجوری بمیرم
نمی دونـــم ، نمی دونـــم
میون رنگ عجیب نگاهت ، یه کمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه ، تو بیا واقعی شو خود رویا
واسه ی دیدن ساحل چشمات ، همه ی دار و ندارم میدم
واسه ی شادی قلبت عزیزم ، همه احساس تــو قلبمو میدم
نمی دونـــم ، نمی دونـــم
او گفت:
زندگی اجبار نیست
شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است
دلش از غصه حزین بود و غمین
حال من می گو یم
زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست
که نشد بال زد و پرواز کرد
زندگی اجبار نیست
زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد
از همان پنجره ها
با همان بال و پر پروانه
به همان زیبایی
به همان آسانی
زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است
بی نهایت باید شد تا آن را یافت
زندگی ساده تر از امواج است
پس بیا تا بپریم
وتا شبنم آرامش صبح
تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم
................................................
زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی
زیبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاست
...............................................
تقدیم به
تقدیم به امید زندگانی ام! تقدیم به
شکوه
شب و شکوه مهتاب...! تقدیم به
اشکهای سوز...ان روی کوه گونه هایت ،
تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه
های پنهانت.... تقدیم به تو ای خیال
من, ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی
الهام من... تقدیم به تو ای محبوب ترین
قلبم... تقدیم به تو که یادت از فکر من ،
عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه
در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت
همیشه در وجودم جاریست
من تو را به خاطر میآورم بی هیچ بهانه
شاید دوست داشتن همین باشد ، بی بهانه به خاطر آوردن
چرا غمگيني؟
عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟
بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟
ويژگي عاشق
هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟ فکر به او و
خاطرات
و!!!! چرا مي روي؟ براي اينکه او رفت!!!! دلت
کجاست؟
پيش او!!!! قلبت کجاست؟ او برده!!!! پس حتما
بي رحم
بوده؟ نه...اصلا!!!! چرا؟ چون باز هم
ميپرستم
براي عشق
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.
برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده.
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن.
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.
برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن.
برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش.
برای عشق خودت باش ولی خوب باش.
تنهايي
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست
تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در
انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند.


تنها با تو
همراه
دوستت دارم
ای کاش:
اسمت را برای هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را برای هميشه در دلم جای نداده بودم
ولی حالا که اين کارا کرده ام برای هميشه دوستت خواهم داشت
و هيچگاه و در هيچ مکانی از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس:
دوست دارم
دوست دارم يه عالمه
دوست دارم به وسعت يه آسمون به وسعت سيارمون
دوست دارم به خاطر مهربونيات؛به خاطر خودت
دوست دارم به خاطر وجودت
دوست دارم به خاطر همه هستیت و ......
راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس.
امشب به ياد زلف رهايت گريستم
تنها ميان خاطره هايت گريستم
غمگين ز عمق غربت ايام بي تو ام
خوبم! غريب وار برايت گريستم
بيوفا
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلّت به گدایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کُشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد، که سری است خدایی





سلام عزيزان از از اينكه به كلبه درويشانه من (بهار)