چرا مـردها به نـدرت افـسرده می شونـد؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 Men Are Just Happier People
مردان اصولا آدم های شادتری هستند


Your last name stays put
نام خانوادگی شان باقی می ماند

The garage is all yours
تمام فضای گاراژ به مردها تعلق داره

Wedding plans take care of themselves
عروسی از نظر مردها به صورت اتوماتیک انجام میشه.

Chocolate is just another snack
شکلات هم واسه خودش یک غذای سبکه

You can be President
مردها میتونند رئیس جمهور بشن.

You can never be pregnant
مردها هرگز حامله نمیشن

You can wear a white T-shirt to a water park
برای رفتن به پارک آبی می تونن تی شرت سفید بپوشن

You can wear NO shirt to a water park
برای رفتن به پارک آبی می تونن اصلا هیچی نپوشن

Car mechanics tell you the truth
مکانیک اتومبیل بهشون راست میگه

You never have to drive to another gas station restroom because this one is just too icky
مجبور نیستن مسافت زیادی تا پمپ بنزین بعدی رانندگی کنن به این دلیل که دستشویی این یکی خیلی کثیفه.

You don't have to stop and think of which way to turn a nut on a bolt
مجبور نیستن برای اینکه بدونن مهره رو از کدوم طرف روی پیچ بچرخونن مدتی فکر کنن

Same work, more pay
همون کار رو میکنن، درآمد بیشتری کسب میکنن

Wrinkles add character
چین و چروک صورت به جذابیت شون اضافه میکنه

Wedding dress $5000. Tux rental-$100.100
لباس عروس 5000 دلاره، هزینه یک شب کرایه فراک و پاپیون فقط 100 دلاره

People never stare at your chest when you're talking to them
وقتی با دیگران حرف می زنند مخاطب به سینه شان زُل نمی زنه

New shoes don't cut, blister, or mangle your feet
کفش نو پای مردان رو زخمی نمی کنه

One mood all the time
همیشه یک حالت و یک مود ثابت دارن

Phone conversations are over in 30 seconds flat
مکالمه تلفنی مردها فقط سی ثانیه طول می کشه

A five-day vacation requires only one suitcase
برای 5 روز مرخصی فقط به یک چمدون احتیاج دارن

You can open all your own jars
خودشون می تونن در تمام بطری ها رو باز کنن

If someone forgets to invite you, He or she can still be your friend
اگر کسی فراموش کرد واسه مهمونی دعوت شون کنه
چه زن باشن چه مرد، بازم دوست شون باقی می مونه

Three pairs of shoes are more than enough
سه جفت کفش از سرشون هم زیاده

You almost never have strap problems in public
هرگز در اماکن عمومی مشکلی با بند لباس زیر ندارن

You are unable to see wrinkles in your clothes
قادر به دیدن چروک لباس شون نیستن

Everything on your face stays its original color
هرچیزی روی صورت شون همیشه به رنگ طبیعی خودش باقی می مونه،
لازم نیست مرتب رنگ عوض کنن.

The same hairstyle lasts for years, maybe decades
یک مدل مو برای سالها، و یا ده ها سال شون کافیه

You only have to shave your face and neck
فقط باید موهای صورت و گردنشون رو بتراشن

One wallet and one pair of shoes -- one color for all seasons
یک کیف پول و یک جفت کفش... و یک رنگ برای تمام فصول کافیه

You can wear shorts no matter how your legs look
پاهاشون هر شکلی که باشن بازم می تونن شلوار کوتاه بپوشن

You can 'do' your nails with a pocket knife
می تونن با چاقوی جیبی هم ناخن هاشون رو تمیز و مرتب کنن

You have freedom of choice concerning growing a mustache
برای سبیل گذاشتن یا نگذاشتن اختیار تام دارن

You can do Christmas shopping for 25 relatives On December 24 in 25 minutes
می تونن برای 25 نفر از بستگان و آشنایان همون شب عیدی در عرض 25 دقیقه هدیه بخرن

No wonder men are happier
پس عجیب نیست که مردها شادتر هستن!

send this to the women who can handle it
این ایمیل رو برای خانمهایی که طاقتشو دارن بفرستید!

And to the men who will enjoy reading it
و به آقایانی که از خواندنش کیف می کنند!

حسنی 1392

حسني نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موي ژولي ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ، واهو واهو واه
نه سيما جون ، نه رعنا جون
نه نازي و پريسا جون
هيچ کس باهاش رفيق نبود
تنها توي کافي شاپ
نگاه مي کرد به بشقاب !
باباش مي گفت : حسني مي ري به سربازي ؟
نه نميرم ، نه نميرم
به دخترا دل ميبازي ؟!
نه نميدم ، نه نميدم
گل پري جون با زانتيا
ويبره ميرفت تو کوچه ها
گليه چرا ويبره ميري ؟
دارم ميرم به سلموني
که شب برم به مهموني
گلي خانوم نازنين
با زانتياي نقطه چين
يه کمي به من سواري ميدي ؟!
نه که نميدم
چرا نميدي ؟
واسه اينکه من قشنگم ، درس خونم و زرنگم
اما تو چي ؟
نه کار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري
موي ژولي ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ، واهو واهو واه
در واشد و پريچه
با ناز اومد تو کوچه
پري کوچولو ، تپل مپولو ، مياي با من بريم بيرون ؟
مامان پري ،از اون بالا
نگاه مي کرد تو کوچه را
داد زد و گفت : اوي ! بي حيا
برو خونه تون تو را بخدا
دختر ريزه ميزه
حسابي فرز و تيزه
اما تو چي ؟
نه کار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري
موي ژولي ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ، واهو واهو واه
نازي اومد از استخر؟
تو پوپکي يا نازي ؟
من نازي جوانم
مياي بريم کافي شاپ؟
نه جانم
چرا نمي آي ؟
واسه اينکه من صبح تا غروب ، پايين ،بالا ، شمال ،جنوب ،دنبال يک شوهر خوب
اما تو چي ؟
نه کار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري
موي ژولي ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ، واهو واهو واه
حسني يهو مثه جت
رسيد به يک کافي نت
آن شد و رفت تو چت رووم
گپيد با صد تا خانووم!
هيشکي نگفت کي هستي ؟
چي کاره اي چي هستي ؟
تو دنياي مجازي
علافي کرد و بازي
خوشحال و شادمونه
رفت و رسيد به خونه
باباش که گفت: حسني برات زن بگيرم ؟
آره مي خوام ، آره ميخوام
چهار تا شرعا بگيرم ؟
آره مي خوام ، آره ميخوام
حسني اومد موهاشو
يه خورده ابروهاشو
درست و راست و ريس کرد
رفت و تو کوچه فيس کرد
يه زن گرفت و شاد شد
زي زي شد و دوماد شد



قـالی بـزرگی است زنـدگی ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت...

با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی و من می بافم و او می بافد

همه بافنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نازیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی...



رمـز و راز واژه های زشـت و زیـبا در زنـدگی !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است

حواست را جمع کن


دست و پا گیر ترین کلمه "محدودیت" است

اجازه نده مانع پیشرفتت شود


سخت ترین کلمه "
غیر ممکن" است

اصلا وجود ندارد


مخرب ترین کلمه "
شتابزدگی" است

مواظب پل های پشت سرت باش


تاریک ترین کلمه "نادانی" است

آن را با نور علم روشن کن


کشنده ترین کلمه "
اضطراب" است

آن را نادیده بگیر


صبور ترین کلمه "
انتظار" است

همیشه منتظرش بمان


با ارزش ترین کلمه "
بخشش" است

سعی خود را بکن


قشنگ ترین کلمه "
خوشرویی" است

راز زیبایی در آن نهفته


سازنده ترین کلمه "
گذشت" است

آن را تمرین کن


پرمعنی ترین کلمه "
ما" است

آن را به کار ببر


عمیق ترین کلمه "
عشق" است

به آن ارج بده


بی رحم ترین کلمه "
تنفر" است

با آن بازی نکن


خودخواهانه ترین کلمه "
من" است

از آن حذر کن


نا پایدارترین کلمه "
خشم" است

آن را در خود فرو بر


بازدارنده ترین کلمه "
ترس" است

با آن مقابله کن


با نشاط ترین کلمه "
کار" است

به آن بپرداز


پوچ ترین کلمه "
طمع " است

آن را در خود بکش


سازنده ترین کلمه "
صبر" است

برای داشتنش دعا کن


روشن ترین کلمه "
امید" است

همیشه به آینده امیدوار باش


نوشته ای از دکتر علی شریعتی

نوشته ای زیبا از دکتر علی شریعتی
 
مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند،ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد،
 
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند” است نه میان تو و مردم .

داستـان زیبـای قلـب کوچـک


داستـان زیبـای قلـب کوچـک از نادر ابراهیـمی


این داستان نادر ابراهیمی بقدری برام لذت بخش بود که حیفم اومد خواندن دوباره اونرا با شما دوستان شریک نشم ... لطفا در حین خواندن، حضور قلبتان را نیز فراموش نکنید.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...
یا... نمی‌دانم...
کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است. برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف!
با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت...
دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...


نادر ابراهیمی

شاخص موفقیت


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

حلول ماه مبارک رمضان میارک...


رمضان ماهی برای بخشش

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


ماه رمضان ما را به خودمان نزدیک می کند، اجازه می دهد کمی زلال تر و شفاف تر به خودمان نگاه کنیم. با کمی صداقت، سهم مان را از تمام اتفاقات ریز و درشت پیدا کنیم، ببخشیم و برای بخشیده شدن به دیگران فرصت دهیم. یک سالی می شود که از خواهرم خبری ندارم، از وقتی که چند اتفاق کوچک، فاصله ای بزرگ بین مان انداخت. حسابی دلتنگش شده ام، از دیگران سراغش را می گیرم، اما دلم آرام نمی شود. همیشه منتظر بودم او یک قدم بیاید تا من صد قدم به سویش بروم و آشتی کنیم، اما امسال می خواهم خودم این یک قدم را بردارم. شاید او صد قدم نیاید، اما این یک قدم من، ارزش صدها قدم را دارد. شماره همراهش را از برادرم گرفته ام خجالت می کشم که زنگ بزنم، اما می خواهم برایش یک پیام بفرستم، بنویسم "سلام آبجی، نماز و روزه هاتون قبول! دلم براتون تنگ شده، برای افطار منتظرتون هستم، منتظر همتون". من می خواهم از خودم شروع کنم، شما چطور؟


 و فرصتی برای خلوت

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


از قبل از افطار شروع می شود، تا آخر شب هم ادامه دارد، تازه اگر تکراری هایش را هم بخواهید دنبال کنید تا وقت سحر می توانید پیش بروید، سریال های ماه رمضان را می گویم. دست صدا و سیما درد نکند، مبادا خیال کنید می خواهم زحمت آنها را زیر سوال ببرم، هرگز! فقط می خواهم بگویم مبادا این سریال ها شما را غرق در تلویزیون کند، تا جایی که یادتان برود، درهای آسمان در اولین شب ماه رمضان گشوده شده و تا آخرین شب بسته نمی شود. می خواهم بگویم حیف است که تمام ساعاتِ این ماه عزیز، پای تلویزیون بگذرد. رمضان فرصتی است برای خلوت کردن با خود و فکر کردن درباره خداوند و خلقت و خویشتن. من می خواهم وقت های ماه رمضان امسالم را عادلانه تقسیم کنم، هم درونم را تماشا کنم و گاهی خلوت گزینم، هم بیرونم را ببینم و گاهی با دیگران همراه شوم. شما چطور؟


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام، از کدامین راه
ولی یکبار دیگر، باز خواهم گشت
و چشمان تو را، با نور خواهم شست
و از عرش خداوندی، شما را هدیه های تازه خواهم داد
به دستان برادر، دست خواهم داد
به زلف کودکان، گیلاس خواهم زد
نوازش های مادر را، دوباره زنده خواهم کرد
زن همسایه را، نور و هوا و آفتابی تازه خواهم داد
به ننوی یتیمان، من تکان از عرش خواهم داد
به لب های فرو بسته، امید خنده خواهم داد
به دیوار حریم عشق، یکبار دگر، من تکیه خواهم زد
به گندم، من حدیث نو شکفتن، یاد خواهم داد
به شمع روشن محفل، رموز همنشینی با پر پروانه را، من یاد خواهم داد
گل نرگس به دشت مهربانی، هدیه خواهم برد
کمرهای خمیده از شقاوت، راست خواهم کرد
برای فهم زیبایی، دوباره واژه خواهم ساخت
دوباره مزه لبخند را، من بر لبان خشک خواهم راند
نگاه مهربانانه، امید گرمی خانه
رسوم عشق ورزی را، دوباره زنده خواهم کرد
برای قفل لب هاتان، برای فتح دل هاتان، کلید تازه خواهم داد
برای سر نهادن، تا سحر بگریستن، آنک هزاران شانه خواهم داد
ز رخسار پدر، من شرمساری را
ز چشم مادران، من اشک و زاری را
تباهی را، تباهی را، تباهی را، دوایی تازه خواهم داد
برادر با برادر، صلح خواهم داد
به خواهر، مهربانی، یاد خواهم داد
به مردم بانگ خواهم زد:
هلا ای عاشقان خسته نومید، به پیش آرید دفترهای مشق زندگانی را
که من سر مشق های تازه خواهم داد
برای صبح فردا، مشقتان این است
هزاران بار بنویسید، آزادی، محبت، عشق
و یکصد بار بنویسید، انسان بنده حق است
و بنویسید، رنگ آسمان آبی است
سیاهی ها ز دفترهای قلب خویش برگیرید
کنون با خط خوش، زیبا
در اوراق سفید قلبتان این جمله را صد باره بنویسید
خدا نور است، زیبایی است
خدا آزادگی را دوست می دارد
و می خواهد که بند هر اسارت را
ز فکر و روح و دست و پای، برگیرید
و مشق عشق، خواهم داد
و آغوش محبت، باز خواهم کرد
و مادر را دوباره از سرای سالمندان، من به سوی خانه خواهم برد
و پیران را دوباره، گوهر هر خانه خواهم کرد
پدرها را، نوازش های کودک، یاد خواهم داد
به دست کودکان، نان و پنیر و عشق، خواهم داد
دوباره با سعادت بندگی کردن
خدایی زندگی کردن
سروشی تازه خواهم داد
به نام عشق و زیبایی، دوباره خطبه خواهم خواند
و عزت را، دوباره زنده خواهم کرد
به انسان یاد خواهم داد
بهایش را، قرار با خدایش را
به باران بارش رحمت
به دریا زایش گوهر
به تن ها، شوق آزادی
به اندیشه، رهایی
یاد خواهم داد
به باغ خشک و بی حاصل
هزاران بوته ی بابونه خواهم داد
به نجوای شبانگاهان، دو صد لبیک
به باغ زرد پاییزی، قبای سبز
به رود ساکت و خاموش، خروش تازه خواهم داد
و هر چه رسم بد عهدی
ز پهنای زمین برچیده خواهم کرد
نمی گویم چه هنگام، از کدامین راه
لیکن باز خواهم گشت
به ابر آسمان، باران
به باران، شوق باریدن
به بارش، شوق رویاندن
به رویش، باور گندم
به گندم، حسرت سفره
به سفره، شرم نان آور
به نان آور، طلوع صبح صادق را
خدا را، یاد خواهم داد
به حکام زمان عشق به مردم را
به مردم باور خود را
به عالم شمع دینداری
به دینداران، سلوک عشق ورزی، یاد خواهم داد
برای هفت سین عیدتان، آری
سحرگاهان، سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی، هدیه خواهم کرد
به محنت پیشه گان، امید
به پر بشکستگان، پرواز
به ره گم کردگان، مشعل
به حق گم کردگان، میزان
به تنها ماندگان، یاران
به غرقه گشته گان، یزدان
به یلدا روزگاران، من بهاران
هدیه خواهم داد
نمی دانم کدامین روز آدینه
ولی با تو صبور منتظر، آهسته می گویم
سرای عشق را یکبار دیگر، آب و جارو کن
منم "مهدی"
دوباره باز خواهم گشت