پدرم
میدانی چقدر تلخ رهایم کردی؟
وقتی میرفتی به حال امروز دخترت فکر میکردی؟
پس رسم خداحافظی؟ حرفی؟؟؟ پیامی؟؟؟ سخنی؟؟؟ هیچ؟؟؟!!!
کاش آخرین باری که به دیدنم آمده بودی دستان زحمت کش و مهربانت را که یادآور دستان پرمهر و نوازشگر پدرم بود، به نشانه ی وداع آخر برایم تکان داده بودی...
چقد دوست داشتم سرم را روی زانوان قدرتمند و ورزشکارانه ات می گذاشتم و آرام آرام اشک می ریختم و مثل کودکی ام نوازشم می کردی و من مست می شدم از نوازش پدرانه ات...
نفرین به غروری که اجازه نداد...
پدر نازنینم؛
می خواهم فراموش کنم روزهای پردرد زندگی را...
می خواهم از یاد ببرم چگونه رفتنت را
من بعد از تو از تمام درسهای زندگی بیزارم...
آخر نمی دانی چه ظالمانه به من آموخت که بی تو نفس بکشم، راه بروم، تماشا کنم و هرگاه یاد تو بر قلبم سنگینی کرد، نفسی بکشم عمیق و ....
شاید چندین قطره اشک بریزم تا آرام شوم...
من خسته ام مهربان پدرم
دلم خواب می خواهد... خوابی عمیق و ابدی...
بدون درد و پر از تو...
نمی دانم چقدر باید بگذرد تا آرامتر شوم...اصلا آرام می شوم؟؟؟؟
یک چیز را میدانی؟
توی همین یک ماهی که گذشت، من روز به روز به درد نبودنت آگاه تر شدم و لحظه به لحظه پژمرده تر...
برایم دعا کن پدر...
دعا کن روح آشفته ام با مرور خاطرات بودنت آشفته تر نگردد. دعا کن از این به بعد صدای زنگ در خانه وجودم را نلرزاند... یک سال آخر هفته را چشم به راهت بودم با امید آمدنت ... اما حالا...
دعا کن دیدن جای خالیت زیر پایم را خالی نکند.
دعاکن خوب باشم، خوب واقعی... همان خوبی که از زبان خیلی ها و از قول تو شنیدم و می دانی که لیاقتش را نداشتم...
مهربان خدایم؛
پدر عزیزم را به دست تو سپردم... تو بهترین یار و یاوری. تو غفار الذنوبی... تو رحمان و رحیمی... روح پاکش را قرین لطف و رحمت خودت بگردان... شادی روح پدرم الفاتحه مع الصلوات...