حس لطیف

توی بی راهه ی تقدیر ، دلمو چه ساده باختم

در عبور از جاده ی عشق ، تو غریبه رو شناختم

تو یه احساس لطیفی توی اعماق وجودم

تو یه حس عاشقونه، توی خاطرات دورم

توی دفترچه ی قلبم ، اسمتو بزرگ نوشتم

با تو باشم غم ندارم ، با تو انگار تو بهشتم

من اسیر دست غربت در فراسوی زمانم

من غریق رود تردید در پی عشقی روانم

من یه قاب نیمه جونم واسه تصویر نگاهت

من یه موج خسته از اوج واسه پیچشش کلامت

تو همونی خوب میدونم ، تو همون پاک مقدس

تو همون قبله عشقی ، منم اون غریب بی کس

برزخ

برزخ که می گویند همین لحظه است

وقتی دچار حس تردیدم

وقتی برای لمس تنهایی

با گریه از تو رو میگیرم

برزخ که می گویند سکوت توست

وقتی برایم حرفها داری

وقتی برای لمس احساسم

چشم از نگاهم بر نمی داری .

غریبه 3

ای غریبه 

از من و از روزگار من

از صدای پیچشش گیسوی تنهایی 

در شبهای من

بی خبر از حال و روز انتظار من

من همان امید فردای تو ام 

پس باورم کن

ای غریب از خواهش آوای من .

غریبه 2

ای غریبه

ای غریب از رویش سبز امید

ای جدا افتاده از 

دامان پر مهر و  پر از حس لطیف عاشقی

نگاه کن

دلت را با آغازی دوباره 

شاد کن . 

شکافی چند 

شاید

نازک و کوتاه 

در این دیوار سرد زندگی باشد. 

در این هزار راه های بیرحم زمانه

و آن راه کوره هایی که به بن بست می رسد

تو راه زندگی را پیدا کن

اگرچه سخت و جان فرساست

تو یک امید به فردا را

به روی لحظه هایی که چه آسان می رود از دست

نقاشی کن.

آخرین دیدار

یادت هست قرارمان را. در شبی از شبهای سرد زمستانی. در قهوه خانه ای که می خواند نقالش با سوز دل از رستم و پهلوانی هایش.

به من گفتی ، گفتنی ها را . و من شنیدم حتی نا گفته ها را . چه غمی داشت ، نگاهت . آن هنگام که نامم را زیر لب صدا کردی . و سکوت ...

نگاهم کردی و من هم . چه تلخ بود واژه ی چشمانت . 

نقال همچنان می خواند : 

خم آورد پشت دلیر جوان / زمانه بیامد نبودش توان / زدش بر زمین بر به کردار شیر / بدانست کو هم نماند به زیر / ...

هوای قهوه خانه گرم بود ، اما نه به گرمی دستان تو . آن هنگام که دستم را گرفتی . و من هراسان از تپش های قلبم که چه بی پروا راز دل را فریاد می زد و نفس هایم را به شماره می انداخت ، نگاه از نگاهت گرفتم . و تو دست از دستانم . 

تا به امروز...

گل های باغچه

دوباره شب

دوباره گیسوان آشفته مهتاب

دوباره هق هق بی صدای چشمان خسته از تکرار

دوباره یک درد جانسوز نهفته در

ایوان تنهایی فردا

چراغ خانه شکسته

در این ظلمت بی سایه

کسی به فکر گل ها نیست

باغبان به خواب ابد رفته.

گلی دیوانه ی چشمان پاییز است

گلی در حسرت باریدن یک جرعه ی باد است

گلی پنهان شده از بیم یک تزویر

گلی دیگر هراسان از هجوم سرد یک تردید.

غریبه

ای غریبه

ای پر از آه و پر از درد و پر از بغض فرو خورده

در شب تنهاییت

در سوگ و ماتم 

غوطه ور بودی

نه امیدی که با آن آشیان صبح فردا را چراغانی کنی

نه یک باور 

که کابوس شب دیرینه ات را 

در سحرگاه سپید روشنایی

در طلوع نور زرد زندگی

خاموش و خاکستر کنی.

تو را می خوانم

من تو را می خوانم

با آوای سکوت

چه غریب است صدا

در شعر فریاد من

چه محجوبند کلمات تو و من

در دهکده ی جملات بی کسی

چه مظلوم است قافیه سرودن

بنگر ببین واژه ها چه بی حیا شده اند!

تن به قصه ای داده اند 

که تلخ فرجام است

پاییز میمیرد

فصل رقص برگ و باد

دلتنگی هایم را ببین_2_

سلام دوست من !

نمی دانم از تو دلگیر باشم یا از خودم . نمی دانم فاصله ای که بین ماست ، گناه من بود یا تو .

کجایی ؟ احساس می کنم دیگر مرا نمی بینی . دلم برایت تنگ شده . دلم هوای روزهایی را کرده که پای پنجره می نشستیم و در حالی که یک فنجان چای داغ می نوشیدیم ، به صدای شرشر بارانی که از ناودان می ریخت گوش می دادیم . 

دلم برای طنین صدایت هم تنگ شده . همان صدایی که برایم از حافظ می خواند و از حماسه های فردوسی . کاش بودی تا با نگاهت ، مرگ نگاهم را می دیدی . نگاهی را که روی تک تک لحظه ها بستم تا نبیند نبود تو را . 

دوست من ! 

بگو که هنوز بین من و تو یک بغل احساس به جا مانده .

شب تنهایی

باز امشب درد جان سوزی

راه دل را جست و جو می کرد

باز هم یاد تو و عشقت

در دلم غوغا به پا می کرد

گم شدم در متن این دنیا

قصه ام تکرار یک واژه است

...

ادامه نوشته