عاغا ما امدیم بعد عمری یه فیلم از اون سه بعدیا سفارش دادیم با کلی ذوقو شوق و هیجان بعد دو هفته اوردنش بازش کردیم گذاشتیم تو دستگاه .....
یعنی من فقط مدیرشونو پیدا کنم .........
جفت پا میرم تو صورتش کثااااااااااا.....
*************************************************
اااااااااااااااااه لعنتی ... اولش عینکاش ک بدرد مفت نمیخورن همشون کاغذی بودن کاغذیییییییییییییی . بعدشم فیلماش مال عهد شاه تیرکمان شاهه . واییییییییییییییییییی خدااااااااااا . ما بهتره بریم همون سینما زپرتی های شهرمون والااااااا بهتر از ایناست
میکنید یه کامنت خشک و خالی نمیدید
شمایی که به وبا سر میزنید نظر نمیزارید با شمام تنبلا
دیگه نبینم بدون نظر برید بیرونننننننننننننننننننننننننننننن ![]()
بابام میبینه که دارم فیسبوک چک میکنم میگه:همش توفیسبوکی!بادوستات می فیسبوکی؟؟! منم گفتم پـَـ نـَـ پـَـ من مارک زوکر برگم، اوضاع کاربران فیسبوک رو چک میکنم یه وقت کم و کسری نداشته باشن!!!! بابام گفت دِ نـَـ دِ تواگه مارک زوکر برگ بودی پول شارژ ADSL رو از من نمیگرفتی! گفتم:مگه شماهم دِ نـَـ دِ میدونی؟؟گفت: پـَـ نـَـ پـَـ فقط تو میدونی!

مرﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺑﺎﻧﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﭘﻮﻟﻬﺎﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﻢ ؟
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﭙﺲ ﺩﺯﺩ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻘﯿﻘﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﻭﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎ ﮐﺸﺖ !
ﺍﻭ ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺟﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﻢ ؟؟
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﻧﻪ ﻗﺮﺑﺎﻥ .. ﻣﻦ ﻧﺪﯾﺪﻡ ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺩﯾﺪ
ﺩﺯﺩ ﻣـَﺮﺩ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻧﻤﮑﻪ.............
با نمکی در همه جاها جواب نمیده هاااااااااااااااااااااا
$rating_widget_type='thumb';$rating_widget_theme=1;$rating_widget_color='FFFFFF';$rating_widget_url='http://fati4444.blogfa.com//post/55';
inna inna inna jooooooooooooooonam ♥
خلاصه موقع برگشتن داشتیم بستنی میلومبوندیم که چهار تا دیوووووونه کله هاشونو از ماشین اورده بودن بیرون و هی میگفتن هه نیگا کن داره بستنی میخوره ![]()
منم کلی خجالت کشیدمو گذاشتمش تو کاغذش و رفتم خونه لومبوندمش ![]()
راستی
تبرررررررررررررررررررررررررررررررریک بگین زود باشین دیگه تبریک بگین تا بهتون بگم چی شده .
هیچ بابا به خودت نگیر خرگوش کوچولوم بهم عادت کرده تازشم کلی شیطون شده
موش موش خودمه
تازه یه دو سه روزه خریدمش خیلی نازه
بعدا تونستم عکسشم میزارم

چه خبر ؟ خوبید ؟ دیگه چه خبر ؟ بازم چه خبر ؟ خوب چه خب .... اه اصلا بیخیال ![]()
چند روز پیش با برو بچ رفتیم استخر با یوگی و شقول (همون یگانه و شقایق ) .
من و یوگی خواستیم بریم چهار متری یه دوچرخه زدیم جلو اون خانومه (همون مربیه ) 
با یکم تردید گفت برید .
بعد به شقول کلی خودمو کشتم دچرخه یاد دادم اخرشم جلو مربیه گند کاری کرد
خیلی خنده دار بود عین یه مرده خودشو مینداخت رو اب اصلا هم تکون نمیخورد منو یوگی که مرده بودیم از خنده
خیلی خوش گذشت خلاصه منو یوگی رفتیم چهار متری یه دو سه تا شیرجه رفتیمو برگشتیم پیش شقول . اخه
مربیه نذاشت بیاد باهامون 
بعدشم که برگشتیم عین دیوونه ها همدیگرو میزدیم تو اب کلی حال میداد ![]()
بعدشم یوگی نشست رو شقی هر دوشون رفتن ته اب منو بگو داشتم میترکیدم
خلاصه اخرشم برگشتیم یه دو بسته چیپس و پفک زدیم و بعدشم هر کی رفت خونشون
درست یه هفته از مدرسه و درس و ... اصلا بیخیال فکرشم داغونم میکنه ![]()
![]()
ولی دوروغ نباشه خاطرات خوبی رو دوران راهنمایی داشتم
خیلی دوست جدید و باحال تو سال ۹۱-۹۲ پیدا کردم (م . ب . ش . ش . ن . ش . ی .پ )
و همشونو از ته قلب دوست دارم
تو سال قبل خیلی چیزا یاد گرفتم از دوستام اینکه چشمامو باز کنم و اطرافمو و اطرافیانمو بهتر ببینم و بشناسم ♥
خیلیا باعث شدن که بدونم گریه کردن و غصه خوردن و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنی برای دوست ارزشی نداره و فقط خودتو داغون میکنی
خدا رو شکر امسال دوستام خیلی باهام جورن و خیلی هم دوسشون دارم ♥♥ ![]()
خلاصه این که ... اهان راستی یه چیزی یادم اومد بگم یکم بخندید
چندروز پیش با دوستم شقایق رفتیم بیرون دهکده المپیک برا پیاده روی (خیر سرمون )
من اسکیت داشتم و اون دوچرخه داشتیم برمیگشتیم خونه که یه هو نفهمیدم چی شد که خودمو پخش زمین دیدم
تا به خودم اومدم دیدم که بعله با کله افتادم زمین بد جورم افتاده بودم شقایق که مرده بود از خنده ![]()
منم یکم دورو برمو نگاه کردم دیدم کسی نیست با کمال ارامش بلند شدم یه نگا به شقی انداختم دیدم اون
پخش زمینه و قرمز شده بس که خندیده بود منم دیدم هوا پسه یه لبخندی زدمو
گفتم از قصد خودمو انداخته
بودم تا تو یکم سر حال بیای اونم یه نگا به شلوارم کردو دوباره شروع کرد به خندیدن من تا چشم افتاد به شلوارم
دیدم بعله قشنگ پاره شده لا مصب هیچی دیگه کلا بگم ابروم هوتوتو سابید به الک ![]()
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون
...توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم .................
بقیه بخونن عبرت بگیرن ههههههههههههههه
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ!
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد: " اِی ، کمی "
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .
دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .
- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...
- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ!!!
اولین باری که رفتم مدرسه وقتی برگشتم مادرم خواست بدونه نظرم چیه گفت پسرم روز اول مدرسه چطور بود؟ گفتم چی؟ روز اول؟ یعنی دوباره هم باید برم؟ ![]()
انشای یه دانش اموز ته خندس هههههههههه ![]()
پدرم همیشه میگوید " این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم. تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیدهام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی میشد چقدر خوب میشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور میشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش میشد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت میکردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب میشد. ولی سد افصوث و دریق که نمیشود.از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید "تو به خر گفتهای زکی". ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد. این بود انشای من.
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...
پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب
مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي.....
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....
صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت
ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
بیاین تا وقتی مادرانمان هستن قدرشونو بدونیم چون اگر نباشند
چیزی جز حسرت نصیب ما نمیشه. ![]()
داره يه چيزي مي خارونه!!بعد ميري روبرو اينه!!يهو اينو پشت كلت مي بيني!!!!
اولين كاري كه اون لحظه انجام ميدی چیه؟

نه جان من چیکار میکنی . خجالت نکش بگو ![]()
من اگه باشم خودم با دستان خود کفن خود را پوشیده و در قبری که خود کنده ام میخوابم
یعنی کلا بگم ریغ رحمتو سر میکشم
اهان راستی بهناز جان بابت قضیه زینب واقعا متاسفم . منظوری نداشتم
یعنی اگه دقیق تر بگم خبر نداشتم ![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بله؟؟ مشغول جمعو منها بودی؟
تقصیر این مدرسه هاس ک عمر شمارو ب فنا داده اند
تا حالا شنیدی ک ماهی غرق شه؟
حتما الان دانشجو هم هستی!!! 
ﺗﻨـــﺪ ﭘﺴﺖ
ﻣﯿــﺰﺍﺭﻡ ﮐﺴــﯽ نظر نمیده :|






سلام، خوش اومدین ، امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد ..