اوج غربت.....

اینکه فرد مهمی توی عالم باشی و برای همه نفع داشته باشی طوری که اگه نباشی همه ی کارای عالم زمین می مونه بدونه تو.....

اینکه دستور داشته باشی بین مردم زندگی کنی ، بری و بیای، ولی کسی تو رو نباید بشناسه .....

اینکه به فکر تک تک افراد عالم باشی و کسی، اندک، تکی و توک به فکرت باشند.....

اینکه برای هه دعا کنی که نکنه تب کنند و لی کسی برای تو دعا نکنه.....

اینکه بین مردم مظطر باشی و مردم دیگه براشون عادی باشه که نیستی و بالاخره یه روزی میای......

اینکه ببینی همه دارن راه خطا میرن و ککشون هم نمی گزه و تو داری افتادن توی چاه ضلالتشون و می بینی.....

 

سخته.....

زجر آوره.....

مثل ذوب شدنه......

__________________________________________

رمضان امسال را تفاوتش را حس کردم

طوری که برای اولین بار شاید از رفتنش خم به ابرو آوردم و ......

طوری که روز آخرش فکر کردم روز آخر عمرم است.....

نکند این رمضان آخرین رمضان زندگی من است......

نکند.....

__________________________

شهیدان سید جاسم نوری.....حاج عبدالکریم غوابش......

نمی دانم در اهواز چه سری است که وقتی شهید مدافع حرمی را می آورند به چله رسیده یا نرسیده خبر شهید بعدی را می آورند..........

_______________

این روزها چیزهایی می بینم......

 

من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق

مهمان ها سر سفره افطار نشسته اند

سرگرم خوردن و حرف زدن و خندیدن

یک سفره افطار ساده......

برنج و قورمه سبزی و پیاز و نون و سالاد شیرازی.......همین و همین....آهان دوغ یادم رفت

 با اینکه دو ساعت قبلش برایما ن 4 غذا نذری آورده بودند برایمان ولی باز سر سفره نیاوردم ......

رسمه وقتی غذا رو تموم میکنند از میزبان تشکر میکنند که دستتون درد نکنه....زحمت کشیدید

همه داشتند تشکر میکردند ....یکهویی یه فکر مثل برق از ذهنم عبور کرد......

یک لحظه رو به فرمانده کردم و با لبخند گفتم: آقا فرمانده .....دست شما درد نکنه....زحمت کشیدید....

فرمانده که سرش زیر مشغول خوردن بود گفت: دست شما درد نکنه.....

مادر نگاهی ممتد با لبخند به من زد و بعدش....

زن برادرها همه گفتند:ای ول....بارک الله.....

این کار برای خودشیرینی نبود

برای تشکر فراوان از فرمانده بود

برای این بود که بداند همیشه قدردان زحماتش هستم و این کار باب شود برای همه خانما تا در چنین مواردی که فکر میکنند همه ی کار مهمانی روی دوش اونا بوده....همه ی کار پخت و پز و تزیین و شست و شو روی دوش اونا بوده و همه ی تشکرا باید برگرده سمت خانم ، بدونن ....

اگر همسر اجازه نمیداد نمی تونستند این مهمانی رو بگیرند پس همسر محبت کردند و دل شما رو شاد کردند

اگر همسر خرجی نمی داد نمی تونستند این همه سور و سات بپا کنند

پس تکر از همسر در چنین مواقعی برزگ کردن همسر در نظر همه بالاخص پدر و مادر همسر هست.....

_____________________________________

آنشب شب 16 رمضان بود و چقدر بیاد ماندنی

سفره هم بنام امام حسن علیه السلام پهن شده بود

 

 

 

حاجی هلیسایی= شهید هلیسایی

از در که وارد شد دیدم رنگ به رویش نیست

گفتم چه شده ؟

جواب نداد

سرباز بزرگه اومد گفت : مامان ....بابایی قلبش درد می کنه!!!!!!

رفتم گفتم چی شده؟

گفت : هیچی قلبم درد می کنه....

یه لحظه فکر کردم از فلافل هاییه که ظهر خورده.......

بعد فکر کردم تصادف کرده......

گفتم بگو چی شده......

گفت: دوستم شهید شده....

_کدوم دوستت؟

_حاجی هلیسایی

_وااااای خدااااا.....دوست کربلاییت؟

c اعصابش ريخته بود بهم گفتم كجا؟ گفت:سوريه حاجي هليسايي و كجباف و چهارنفر ديگه از بچه ها خوردند به كمين داعشي ها و ..... هنوز كه هنوزه بدن هاشونو تحويل ندادند اين خبر رو عصر همون روزي كه شهيد جنت مكان رو دفن كردند بهمون دادند ٍاين روزا فرمانده ديگه تو حال خودش نيست حالا ديگه فرمانده رفيق شهيد شده خاطره از شهيد داره اونم چه خاطراتي..... از كربلا.....اربعين......پياده روي ها........هيئت هاي محرم......آشپزي باشهيد هليسايي من كه اشك فرمانده را تاحالا نديده بودم الان ديگر به وضوح معلوم است ديروز رفتيم گلزار شهدا ديگر سر مزار شهدا هم بي قراريش مي توانستي ببيني دعا كنيد بدن هاي مطهر هرچه زود برگردد فرمانده فيلمش را ديده بود پلاك لبيك يا زينب دور گردن شهيد بود فرمانده ي من! حالا حالا ها بايد خبر شهادت رفقاتو بشنوي! و........ حالا حالاها بايد صبر كني امسال اربعين .......كربلا.......بدون شهيد هليسايي ......... ميگفت: رفته بود مشهد چندتا عكس حرم گرفته بود ميخواست وقتي ميرود كربلا و در مسير بين راه استراحت ميكند ه عنوان هديه به صاحب خانه بدهد فرمانده ي من! قربان دلت بروم که براي شهدا مي تپد امسال اربعين كربلا خود شهيد هليسايي منتظرتان در كربلاست حالا ديگه حاجي هليسايي شد: شهيد هليسايي

ره توشه راهیان نور



سیزده به درمان خانه تکانی حسابی کردیم و خیالمان تخت که همه سیزده به دردند!!!!!!!!

ستون های وسط اپن را برداشتیم

رنگ های سقف که کنده شده  بودند را کندیم دوباره بتونه و دوباره رنگ....

کنده کاری های باستانی سرباز کوچیکه که آثار تاریخی روی دیوارها کنده بود را بازسازی کردیم.....

همه ی  این کارها را فرمانده کرد.....

در عرض یک روضه رفتن و اومدن.......

دیدم بعللللله

کمر همت بستند مثل همیشه و افتادند به جان خانه......(قربانشان گردم من......)

روز چهاردهم بعد از ظهر ناهار هم درست نکردم به توافق دوتاییمون رفتیم شوش ....تاریخ تمدن ایران از هزاران سال پیش....که یادم می آمد در کتاب تاریخمان خوانده بودیم اولین تمدن ها در کنار رودخانه ها به وجود آمد ...یکی از آنها شوش بود....

رفتیم زیارت حضرت دانیال نبی (ع)

پیامبری که ثواب زیارتش به فرموده ی آقا امیرالمومنین ع ، ثواب زیارت خو د مولا را دارد....

خیلی خوب بود زیارت ......بعد از آن فرمانده و دوسربازها رفتند قایق سواری روی رودخانه ی شاوور

بعدش به فرمانده گفتم برویم منطقه ی فتح المبین....تا حالا نرفتم......ایشان بعد از چند تا نه گفتن !!!!! به دلائلی که غروب می شود و فردا سرباز بزرگه باید برود مدرسه ، چشـــــــــــــم هم به ما گفتند و دل زدیم به منطقه

ابتدا افتادیم توی جاده ی فکه....تابلو زده بود فکه 67 کیلو متر.....

بعد برگشتیم افتادیم تو جاده ی فتح المبین

عجب جادهی با صفایی.....وااااااقعا باصفا.....این را فرمانده میگفت.....

بالا بلندی هایش جالب بود......تا حالا نیامده بودم .....آنقدر ذوق مرگ شده بودم که قابل وصف نیست .....فقط همینطور احساسات بخرج می دادم و قربان صدقه ی فرمانده که یه دنیا مممنون ........

او هم شارژ می شد و گاز می داد......

رسیدیم فتح المبین....

هیچ خبری از راهیان نور نبود.....

خادم ها هم رفته بودند

و کسی هم به ما خوش آمد نگت الا خود شهدا که دعوت کرده بودند

کفشهایم را در آوردم

از مسیرهای باریکی که درست کرده بودند عبور کردیم

یاد آن تصاویری می افتادم که همیشه از تلویزیون می دیدم و یک روز آرزوی دیدنش.....

بعد دیدیم یک گله گاومیش با سرعت از کنارمان عبور کردند....

سربازکوچیکه نترس افتاده بود دبنالشان

سرباز بزرگه که جیغ می زد و پشت من قایم شده بود

منم در حال فیلم گرفتن از آنها

و فرمانده هم..........

رفتیم در منطقه ی باز فتح المبین

فرمانده یه ضدهوایی پیدا کرده بود و نشسته بود روی آن و تمرین می کرد و آموزش عملی به سربازها......

بعد از آن زیارت شهدای گمنام رفتیم .....که چ ق د ر گمنام بودند......به نیابت همتان زیارت عاشورا را خواندم

کلا وقتی به این جور جاها می رود نائب الزاره همتان هستم

طهورا خانم.....نقطه چین تا خدا....یار طلبگی......فاطمه همسیر سید علی.....

اما......

در مسیر آمدن تابلوی کربلا....دمشق.....قدس را هم زده بودند وکیلومترهایش را نوشته بودند.....

و باز در حسرت هم شان آه.....کشیدم....

چیزی که ره آورد این سفرم بود.....تابلویی بود که متحولم کرد......

متن آن این گونه بود.....

"کربلایی شدن به رفتـــــــن نیست اگر اینگونه بود که شمر هم کربلایی شد"

و این آتش سردی شد بر تمام داغ های دلم.....که چرا نرفته ام من هنوز......

و من باید به این باور برسم که اگر دل کربلایی شد جسم هم کربلایی می شود

غروب فتح المبین را هم دیدم

فرمانده هم مداحی گذاشته بود خفن..........

__________________________________________

این سفر یک هدیه ی روز زن بود به من......هرچند کادو هم خریدند ولی این یه چیز دیگه بود....جنسش فرق داشت......

 

 

 

بهترین تحویل سال عمـــــــــــرم......

کارها را کرده ایم

بچه ها از خستگی خوابشان برده

قول رفتن به معراج را هم از فرمانده گرفته ام

ساعت 12 شب حرکت کردیم سمت معراج

هنوز شلوغ نشده

جاگیرمان آمد برخلاف سالهای قبل که دم سال تحویل می رفتیم

سرباز بزرگه همون دم ورودی دوستش را دید و رفت

سرباز کوچیکه هم کنارم لا....لا.....

حاج آقا مرتضی تهرانی سخنران بودند

بسیـــــــار عاااالی صحبت کردند

و آخرش هم روضه ی حضرت زهرا

و بعــــــــدش مهدی رسولی روضه خواندند

آن هم چه روضه ای.....

در آن لحظه ی نابِ نابِ نابِ

خدایی شدن

مدینه ای شدن

کربلایی شدن

امام رضایی شدن

دوست داشتم همه ی دوستانم و عزیزانم آنجا بودند.....

روضه می خواند و در اخرین لحظه ی سال ما برای حضرت مادر ضجه می زدیم

آن مادری که فقط شنیده ای که سوخته......

میخ داغ به سینه اش رفته

استخوان پهلواش شکسته.............

و تو اصــــــــــــــــــلا ندیده ای......

یک دفعه ای ال سی دی روبرویمان حرم امام رضا را نشان داد

بی اختیار دست دراز کردم

کانّ در حرمش بوده باشم

قرار بود کربلا باشم سال تحویل ولی نشد

معراج یک پارچه شده بود.....

مدینه.....

کربلا.....

مشهد...........

و من این را با سلول سلول وجودم درک می کردم

اگر مداحی اش را گیر آوردم براتون میزنم تو وب

این روزا و شبها جای همتون معراج کنار شهدا خااااالیه

من می دانم

اگر فرمانده مرا آنشب نمی برد معراج دق می کردم

 

معنای سوپرایز واقعی.....

خیلی منتظری تا تولدت بشه، یا سالگرد ازدواجتون بشه بماند قمری و شمسی و میلادیش

روزها با خودت فکر می کنی فرمانده ات برایت چه هدیه ای میخرد و اصلا آیا یادش هست یا نه؟

از قبلا تر ها به سرباز ها هی یاد آوری میکنی که تولدت نزدیک است......

شاید هم قند در دلت آب شود که الان در مخ فرمانده ات چه می گذرد برای هدایاهایی که می خرد......

و شاید های دیگــــــــــــــــر.......

سوپرایز کردن این نیست که تو بدانی و فرمانده ات همان روز برایت جشنی کوچک بگیر یا هدیه ای بخرد

اصلا هنر هم نکرده است که خریده است چون تو پیشا پیش می دانستی می واهد برایت چیزی بخرد

و......آماّ.....

چند روز بعد از تولدت گذشته......

و تو فراموش کردی.....

حتی دلخوری فرمانده ات را هم فراموش کردی که چیزی نخریده است ......

که ییهویی......

آخر شب......

وقتی سربازها خوابند......همه ی کارها را کرده ای و خسته از کار روزانه و بازی و سروکله با بچه ها، فرمانده ات بیاید و با لب خندان و یه جعبه ی نیم کیلویی شیرینی تـــــــــــر و شیرگاومیش.......

 

بگویدت:       سلام......تولدت مبــــــــــــــــــارک

یعنی از هرچه جشن تولدو سرویس طلا ، کادو ....و رستوران رفتن و سفر هوایی و زمینی و کارت هدیه برام با ارزش تره.......

____________________________________

بالاتر اینکه وقتی نخود می خره و تو میای پاک کنی دستان مبارکش رو درون پلاستیک نخودها و کنه همراهت سنگریزه ها رو جدا کنه.....

یعنی میخواستم از ذوق دستان مبارکش را بوووووسه باران کنم .......که خودم را گرفتم و ارز ته اعماق وجودم برایش دعا کردم

فرمانده ی خووووبم

من بدون تو.............(یادته که اون شب بهت چی گفتم)

ادامه ی مطلب برای فرمانده

ماجرای 121 شهید تازه تفحص شده....

اولین پمجشنبه بهمن را رفتیم تشییع 121 شهید تازه تفحص شده....

بر اساس بغض هایی که در طول عمرم ترکاندم شاید این اولین بغضی بود که با دیدن یکباره تابوت شهدا ، در گلو گیر کرد و سخت ترکید.....

دستم در دستان سرباز بزرگه و نگاهم به تابوتها و دلم که میلزرید و لبهایم که از تپش شدید قلبم به هم می خورد....گواهی از آشوبی درونی داشت....

نمی گذاشتند خانم ها به ماشید حمل شهدا نزدیک شوند ....ترسیدند زیر چرخ لــــــــــه شویم......

تا آخر اینکه سر پیچ خیابان شریعتی آخرین ماشین را تصاحب کردیم و به دستمان گرفتیم

از ترس اینکه زیر تایر نروم نزدیک ماشین نشدم(خاک وچوکم)

ولی تسبیحی که برای تولد فرمانده گرفتم را دادم به سربازی و آن را به تابوتها متبرک کرد و من با گرفتن آن بوسیدمش و بـــــــــــــاز  ب غ ض ترکید.........

رسیدیم به حسینیه ثارالله

نماز مغرب و عشا را خواندیم وبعد سردار باقرزاده سخنرانی کردند و گفتند:

"برخی از این شهدا از فاو آمدند و همه شما قصه عبور از اروند و مقابله با تک‌های شیمیایی دشمن در فاو را می‌دانید؛ بخشی دیگر از این شهدا از ابوفلوس آمده‌اند منطقه‌ای که اهوازی‌ها شهدای زیادی را جا گذاشتند."

چیزهایی گفت که گریه همه را درآورد:

اینکه تعدادی ازین شهدا با دستان بسته دفن شده بودند یعنی اینکه آی مردم بدونید این شهدا برای آسایش ما ، اول اسیر شدند بعد در یک گودال زنده زنده دفنشون کردند...

عده ای از این شهدا به دستور بعثی ها سگ های وحشی به جان آن ها افتادند و تیکه پارشان کردند....

عده ای از این شهدا از تشمگی برای رسیدن به آب سینه خیز رفتند تا اینکه لب تشنه جان دادند....

این شهدای گمنام به مولایشان امیر المومنین (علیه السلام) اقتدا کردند چرا که حضرت بعد از قریب صد سال مزارشان نمایان شد و این شهدا نزدیک سی و اندی سال مزار نداشتند

بعد از آن هم آقای آهنگران دعای کمیل را خواندن د و روضه ی اختصاصی شهدای گمنام ، روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) خوانده شد که هیچی نمی گویم از بس که خوووووووب بود

سرباز بزرگه وسط دعا آمد و گفت : مامان ....مامن خودکارتو بده....

گفتم واسه چی؟

گفت میخوام برم رو تابوت یه چیزی بنویسم .....

یه دستمال کاغذی تا شده بهم داد و گفت :

مامان من میرم بعد بازش کن بخونش

باز که کردم دیدم نوشته:

شهدا من شما رو خیلی دوست دارم از طرف.....

__________________________________________

سپاس نوشت:

فرمانده ی بزرگوار

ازینکه سرباز کوچیکه رو گرفتی و اجازه دادی تا آخر برنامه بمونم کمال تشکر رو از شما دارم

_____________________________

 

نامه ی رهبر معظم انقلاب اسلامی به جونان اروپایی و آمریکای شمالی

بسم‌ الله الرّحمن الرّحیم

به عموم جوانان در اروپا و امریکای شمالی

حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که درباره‌ی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم.

من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده می‌انگارم، بلکه به این سبب که آینده‌ی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقت‌جویی را در قلبهای شما زنده‌تر و هوشیارتر می‌یابم.

همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کرده‌اند.

سخن من با شما درباره‌ی اسلام است و به‌طور خاص، درباره‌ی تصویر و چهره‌ای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ــ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ــ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود.

تحریک احساس رعب و نفرت و بهره‌گیری از آن، متأسّفانه سابقه‌ای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد. من در اینجا نمیخواهم به «هراس‌های» گوناگونی که تاکنون به ملّتهای غربی القاء شده است، بپردازم.

شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، می‌بینید که در تاریخنگاری‌های جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانه‌ی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است.

تاریخ اروپا و امریکا از برده‌داری شرمسار است، از دوره‌ی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگین‌پوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزی‌هایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.

این به‌خودی‌خود جای تحسین دارد و هدف من نیز از بازگوکردن بخشی از این فهرست بلند، سرزنش تاریخ نیست، بلکه از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟

چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشته‌های دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمّی همچون شیوه‌ی برخورد با فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی، از شکل‌گیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟

شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینه‌ی مشترک تمام آن سودجویی‌های ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراس‌افکنی و نفرت‌پراکنی، این‌بار با شدّتی بی‌سابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟

چرا ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامه‌ی قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایه‌ی تصویرسازی غلط از اسلام، تأمین میگردد؟

پس خواسته‌ی اوّل من این است که درباره‌ی انگیزه‌های این سیاه‌نمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید. خواسته‌ی دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوری‌ها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بی‌واسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیّتی دارد.

من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقّی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیّت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود. اجازه ندهید ریاکارانه، تروریست‌های تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند.

اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلّم) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کرده‌اید؟

آیا تعالیم پیامبر اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) و آموزه‌های انسانی و اخلاقی او را مطالعه کرده‌اید؟ آیا تاکنون به جز رسانه‌ها، پیام اسلام را از منبع دیگری دریافت کرده‌اید؟

آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که همین اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟

من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهره‌پردازی‌های موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند.

امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. اگر چه هیچکس به‌صورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد.

این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است امّا میتواند پرسش‌های جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسش‌ها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقت‌های نو پیش روی شما قرار میدهد.

بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّت‌پذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسوده‌تر به نگارش درآورند.

سیّدعلی خامنه‌ای ۱۳۹۳/۱۱/۱

تحفه ی رمضان امسال ما 3

روز آخر سفر ما ، روز سی ام رمضان بود.....آنقدر منتظر ماندیم تا آنروز عید باشد و ما در حرم آقا نماز عیدفطر را بخوانیم و عید را محضر آقا باشیم....از طرفی فرمانده فرمودند طول سفرمان طولانی شده باید برگردیم......

آنقدر یارشیخ عبدالزهرا و دوستان دیگر اصرار داشتند بمانیم ولی واقعا سفرمان طولانی شده بود و ما باید برمی گشتیم.......

شب تا سحر حرم بودم بعد از سحری هم هفت و نیم بلند شدم که افطار درست کنم برای توی راهمان....چون یازده صبح باید خانه را تحویل می دادیم.....

چندساعت قبل از ظهر من و سرباز بزرگه رفتیم بازار تا برایش خرید کنیم......ولی وسطای خریدمان همه ی کارت خوانها قفل کردند و ادامه ی خریدمان بی نتیجه ماند.....

آمدیم حرم و در آن آفتاب سوزان در صحن جامع نماز ظهر و عصر را خواندیم.....عطش و خستگی امانم را بریده بود بعد از نماز فرمانده گفتند بریم دیگر....گفتم من که وداع نکردم با آقا....

فرمانده فرمودند شما برو ده دقیقه دیگه بیا ....در حال رفتن بودم سرم را برگرداندم و گفتم : نیم ساعت دیگه......فرمانده و سربازها ماندند در جایگاه صحن جامع و من از رواق امام رفتم سمت حرم....

حالت عجیبی داشتم....

ده روز کنار آقا بودن و حالا نمی دانی چطور عرض ادب کنی و بگویی ممنونم که این ده روز به من جا دادی ....غذا دادی ....وسایل سفر را فراهم کردی .....نگذاشتی بهمون بد بگذره......لطف کردی به ما رو زائرت کردی ....نگذاشتی در این شهر احساس غریبی کنیم.....بهمون اجازه دادی روزی چند بار بیایم حرمت ....بهمون اجازه دادی تا شبهای احیا کنار شما قرآن بسر بگیریم....ما رو سحرها مهمان خودت کردی با مناجات ابوحمزه سید میرداماد خودمون رو پاک کنیم ...... و من چقدر با شما راحت بودم.....و من در این سفر دلم برای مادر و پدم تنگ نشد....

من ضریح را نگاه می کردم و شما مرا.....من زیارت نامه می خواندم و شما مرا دعا می کردی....واییییی آقای خوبم چقدر من با شما در آرامش بودم.......

آمدم بیرون .....ولی گریه می کردم....مانده بودم چطور باید بگویم خدا حافظ.....

دوست داشتم یار شیخ عبدالزهرا کنارم بود و به من می گفت در این موقع باید چه بگویم...... هر چه تماس گرفتم باهاش بلند نکرد...چشمانم پر از اشک......آمدم بیرون.........

رفتیم برای دوست فرمانده یه کارتن دونات خریدیم بیریم سوغاتی اهواز...... پیاده از حرم رفتیم تا به ماشین رسیدیم......خیلی تشنه مان شده بود.....روزه بودیم....پوشیه زده بودم......نفسم بالا نمی آمد......به سختی نفس می کشیدم....گرمای آفتاب سرمان را می سوزاند....

وقتی سوار ماشین شدیم رفتم عقب نشستم.....از شهر زدیم بیرون.....ضعف همه ی وجودمان را فرا گرفته بود......دراز کشیدم روی صندلی ها.....فرمانده فهمیده بود که واقعا بریده ام....و خودش بدتر از من....(خدایا چقدر فرمانده ی خوبی است ....اصلا بروی خودش نمی آورد.....از بس کوی استقامت است هزار ماشاءالله)

چشمانم را بسته بودم از خستگی.....

یاد لب خشک امام حسین افتادم یه لحظه......که زبانشان مثل چوب خشک شده بود......

لحظه ای بخواب رفتم....آفتاب از شیشه ماشین می خورد به صورتم ...... در آن حال....خواب نبودم بیدار هم نبودم.....چشمانم نیمه باز بر تابش خورشید.....ضعف و عطش و خستگی

صدایی را در گوشم می شنیدم که چند بار می گفت: زیارتکم مشکور.....زیارتکم مشکور 

از شنیدن این صدا چشمانم را باز کردم......احساس نابی داشتم که تا حالا نداشتم.....بی حرکت خشکم زده بود.....فقط به آسمان نگاه می کردم...... خدایا یعنی که بود...... دلهره داشتم......نکند امام رضا بود......

این فراز را برای حاجی ها می گویند.....یادم آمد که زیارت امام رضا حج فقراست.....

امام رضا.....!!!!!یاد آن لحظه دارد مرا می کشد..... چقـــــــــــدر ازما پذیرایی کردی.....و ما باز آمدیم شهرمان....باز از شما دور شدیم.....باز ......

دارم با خودم فکـــر می کنم نکند رمضان امسال بیاید و بگذرد و نگاهمان نکنی......

امام رضا!!!!!منتظریم هااااااان

گذر تاریخ........

 ده سال پیش در چنین روزی 18 ذی الحجة سال1425 ه.ق برابر با 10 بهمن 1383 هجری خورشیدی با مردی با ایمان،دوست داشتی ،زحمتکش سربزیر ، ساده و بی آلایش، مهربان و همسر دوست.........