سیزده به درمان خانه تکانی حسابی کردیم و خیالمان تخت که همه سیزده به دردند!!!!!!!!
ستون های وسط اپن را برداشتیم
رنگ های سقف که کنده شده بودند را کندیم دوباره بتونه و دوباره رنگ....
کنده کاری های باستانی سرباز کوچیکه که آثار تاریخی روی دیوارها کنده بود را بازسازی کردیم.....
همه ی این کارها را فرمانده کرد.....
در عرض یک روضه رفتن و اومدن.......
دیدم بعللللله
کمر همت بستند مثل همیشه و افتادند به جان خانه......(قربانشان گردم من......)
روز چهاردهم بعد از ظهر ناهار هم درست نکردم به توافق دوتاییمون رفتیم شوش ....تاریخ تمدن ایران از هزاران سال پیش....که یادم می آمد در کتاب تاریخمان خوانده بودیم اولین تمدن ها در کنار رودخانه ها به وجود آمد ...یکی از آنها شوش بود....
رفتیم زیارت حضرت دانیال نبی (ع)
پیامبری که ثواب زیارتش به فرموده ی آقا امیرالمومنین ع ، ثواب زیارت خو د مولا را دارد....
خیلی خوب بود زیارت ......بعد از آن فرمانده و دوسربازها رفتند قایق سواری روی رودخانه ی شاوور
بعدش به فرمانده گفتم برویم منطقه ی فتح المبین....تا حالا نرفتم......ایشان بعد از چند تا نه گفتن !!!!! به دلائلی که غروب می شود و فردا سرباز بزرگه باید برود مدرسه ، چشـــــــــــــم هم به ما گفتند و دل زدیم به منطقه
ابتدا افتادیم توی جاده ی فکه....تابلو زده بود فکه 67 کیلو متر.....
بعد برگشتیم افتادیم تو جاده ی فتح المبین
عجب جادهی با صفایی.....وااااااقعا باصفا.....این را فرمانده میگفت.....
بالا بلندی هایش جالب بود......تا حالا نیامده بودم .....آنقدر ذوق مرگ شده بودم که قابل وصف نیست .....فقط همینطور احساسات بخرج می دادم و قربان صدقه ی فرمانده که یه دنیا مممنون ........
او هم شارژ می شد و گاز می داد......
رسیدیم فتح المبین....
هیچ خبری از راهیان نور نبود.....
خادم ها هم رفته بودند
و کسی هم به ما خوش آمد نگت الا خود شهدا که دعوت کرده بودند
کفشهایم را در آوردم
از مسیرهای باریکی که درست کرده بودند عبور کردیم
یاد آن تصاویری می افتادم که همیشه از تلویزیون می دیدم و یک روز آرزوی دیدنش.....
بعد دیدیم یک گله گاومیش با سرعت از کنارمان عبور کردند....
سربازکوچیکه نترس افتاده بود دبنالشان
سرباز بزرگه که جیغ می زد و پشت من قایم شده بود
منم در حال فیلم گرفتن از آنها
و فرمانده هم..........
رفتیم در منطقه ی باز فتح المبین
فرمانده یه ضدهوایی پیدا کرده بود و نشسته بود روی آن و تمرین می کرد و آموزش عملی به سربازها......
بعد از آن زیارت شهدای گمنام رفتیم .....که چ ق د ر گمنام بودند......به نیابت همتان زیارت عاشورا را خواندم
کلا وقتی به این جور جاها می رود نائب الزاره همتان هستم
طهورا خانم.....نقطه چین تا خدا....یار طلبگی......فاطمه همسیر سید علی.....
اما......
در مسیر آمدن تابلوی کربلا....دمشق.....قدس را هم زده بودند وکیلومترهایش را نوشته بودند.....
و باز در حسرت هم شان آه.....کشیدم....
چیزی که ره آورد این سفرم بود.....تابلویی بود که متحولم کرد......
متن آن این گونه بود.....
"کربلایی شدن به رفتـــــــن نیست اگر اینگونه بود که شمر هم کربلایی شد"
و این آتش سردی شد بر تمام داغ های دلم.....که چرا نرفته ام من هنوز......
و من باید به این باور برسم که اگر دل کربلایی شد جسم هم کربلایی می شود
غروب فتح المبین را هم دیدم
فرمانده هم مداحی گذاشته بود خفن..........
__________________________________________
این سفر یک هدیه ی روز زن بود به من......هرچند کادو هم خریدند ولی این یه چیز دیگه بود....جنسش فرق داشت......