گاهی نمی دانی چه مرگت است
یا چرا فکت از فشار دندان هایت روی هم به فقان آمده
گاهی نمی دانی چه مرگت است
یا چرا 4-5 ساعت پیاده قدم زدن هایت وسط خیابان های شهر را بیاد نمی آوری
گاهی نمی دانی چه مرگت است
یا دلت چرا هوای باران دارد
فقط می خواهی فرار کنی از شلوغی آدمک ها
بروی جایی از خودِ خودت قایم شوی
در بروی از حصار قضاوت دیگران و من وجودیت
چشم هایت را ببندی
حکم اصحاب کهف برایت ببرند
دنیایت عوض شود!
این روزها...
تلخم
تلخ
تلخ مینویسم...
تلخ فکر میکنم...
این روزها
دست برداشته ام از توجه حضور بی وقفه انسان ها...
پرهیز میکنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارد
این روزها...تلخ تر از همیشه...
از همه آدم ها بریده ام
.

خـــوابهـایـم
گاهـی...
زیباتر
از زندگی ام مـی شـونــد...
کـاش
گـــــاهــی...
بــــــرای
همیشه خـــواب مــی مــانــدم...!!









