بهانه(پست ثابت)

document.write ('
');


شما میتوانید با کیبرد خود نیز از پیانو استفاده نمایید *

   ترتیب دکمه به صورت زیر میباشد :   

Q W E R T Y U I O  P A Z S X D C F V G  B H N J M K L





گاهی وقتها چنان دلتنگ می شوم که بی تابی ام راهیچ بهانه ای      

 تاب نمی آورد به خود که می آیم می بینم از کسی دورم که  

 بی بهانه دوستش دارم.

    
                    

كانال ((به بهانه تو)) در تلگرام

 

به كانال ((به بهانه تو)) در تلگرام بپيونديد.

 

telegram.me/BeBahaneTo

 

BeBahaneTo@

اشكام جاريه

دوباره تو قلبم یه حسی اومده

 

نمی دونم چیه شبیه عشقیه

 

که از روزای دور میمونه یادگار

 

 

که می گفتم نرو منو تنها نذار

 

چهرت مثل قلبم شکسته تر شده

 

 

چشامون تر شده هوا بدتر شده

 

دلم می خواد بگی کجا بودی یه عمر

 

روزای بی منت چجوری سر شده

 

اشکام جاریه بی اختیار دیگه تنهام نذار بمون با من یبار

 

می خوام تموم شه انتظار

 

روزا میگذره بی اعتبار دیگه تنهام نذار بمون با من یبار

 

بارون شو تو قلبم ببار

♫♫♫

وابسته كه ميشي زمان بی معنیه چه حس خوبیه

 

همون دلشوره ها همون حرفای خوب تو چشم خیس ما

 

یه عالم قصه تو صدای بی صدا

 

انگار یه عالم حرف تو قلبم جمع شده

 

خدا عشقم شده شبیه اون روزا

 

بیا با من بیا هنوزم پیشمه تمام نامه ها مثل دیوونه ها

 

اشکام جاریه بی اختیار دیگه تنهام نذار بمون با من یبار

 

می خوام تموم شه انتظار

 

روزا میگذره بی اعتبار دیگه تنهام نذار بمون با من یبار

 

بارون شو تو قلبم ببار

 

 

روزاي بي من

دوباره تو قلبم يه حسي اومده

 

نميدونم چيه شبيه عشقيه

 

كه از روزاي دور مي مونه يادگار

 

كه ميگفتم نرو منو تنها نزار

 

چهرت مثله قلبم شكسته تر شده

 

چشامون ترشده هوا بدترشده

 

دلم ميخواد بگي كجا بودي يه عمر

 

روزاي بي منت چجوري سرشده

 

 

 

 

باشه....

یه غمیه دائم تو چشمات

بگو دل ِ تنگت چی میخواد

چیه تو چشایی که خنده رو یادم داد

آخه ، چه غمیه از من پنهونه

غریبه شدم من دیوونه

بگو چرا دستات سرده زمستونه

زمستونه

 

موهاتو تو خلوت می بافی چقدر آخه تو بی انصافی

که داری با کارات قلبمو می شکافی

نکنه دلیل این خونسردی

اینه که به کس دیگه ای فکر کردی

نکنه که می خوای به گذشته ها برگردی

برگردی

 

همه چی یه جور دیگست همه جا یخ زدست

بین ما فقط دیگه نمایش عشقه

سلامتی خودت که میدونم چی میخوای

اونی رو که میخواد جدا بشه عشقه

 

تو میدونی چی میگم تو همین این ثانیه

میخوام این نقابو برداری باشه

نه دیگه به هیچکسی حتی خود خودم

نگو هنوز منو دوست داری باشه

 

باشه ، دوست ندارم همه چی سیاه شه

تصویر خوبت از هم بپاشه

آدمه دیگه میخواد جدا شه

باشه این دنیا باید یه جا نشون بده دنیاست

که خنجرش همیشه پشت ماست

خدا نخواست میگیم خدا خواست

 

 

 

آخر زمستان

آخرزمستان است.......

 

شال گردنت را محكم دوره احساست بيانداز...

 

مي ترسم اين آخر سالي عشقمان سرمابخورد.

 

 

خدانگهدارت باشه

شاید دیگه قسمت نشه ببینمت تورو من 

 

شاید فقط خاطره شه لحظه های تو با من

 

کاشکی بدونی رفتنم فقط بخاطر تو بود

 

دست بی رحم سرنوشت عشقمو از دلم ربود

 

همیشه زنده میمونن با یاد تو ترانه هام

 

منو ببخش بازم اشکام چکید رو نامه هات

 

دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه

 

تموم خاطرات خوش خدانگهدارت باشه

 

 

 


 

===================

 

پ.ن:آهنگ جديد وب رو از دست نديد.

 

 

 

سالروز عشق

امروز سالروز عشق من وتو است......

 

سالروز من براي تو ؛وتو براي من

 

بايددر تمام تقويم ها بنويسند كه امروز عشق آغاز

 

شده است.

 

وبا دلايلي محكم در تمام كتابها بياورند كه تنها بهانه

 

براي عاشق شدن چشمهاي توست.

 

اصلا تابستان كه فصل گرم نبود.حرارت عشق ما بود

 

كه تابستان را به گرما شهره كرد.

 

كاش امروز تنت بود كه آنقدر سفت بغلت ميكردم

 

كه خستگي اين يك سال دوري از تنت برود.

 

يك سال گذشت وتو هر روز زيباترومن هر روز عاشقتر..

 

 

ادامه مطلب رمز دار هست.رمزشم به بعضيا ميدم..

چشمانم را به ابرها قرض می دهم

 

کافیست عکست را نشانم دهند

 

خشکسالی چند سال اخیر را جبران خواهم کرد.

 

ستاره عسلي...

چندوقتي ميشد كه برات ننوشته بودم.نميدونم چرا حس كردم دلت هواي

 

نوشته هاموكرده.چند دور خودكارداخل دستم ميچرخونم تاگرم بشه جوهرش

 

مثل خودم كه گاهي چند دور داخل شهر ميزنم كه باز گرم عشق تو بشم.

 

نميخواد انكار بكني ديشب زير آسمون نشسته بودي؛با اينكه دورت شلوغ بود

 

اما يكي دوبار به ستاره ها خيره شدي وگفتي ستاره من كجاست؟قبول دارم

 

اينجاشوخيلي روياپردازي كردم.من؟ستاره تو؟....

 

تاباشه از اين شلوغي ها.ميگن آدم توشلوغي واسه چند دقيقه هم شده

 

يادش ميره كه چقدر تنهاست ولي نميدونم چرا واسه من معكوسه.من تازه

 

اون موقع يادم مياد كه منم يكي رو داشتم..

 

اصلا انگار روزگار واسه ما وارونه ميچرخه.يه جا كه تازه عاشقش شدي

 

نيست.جايي كه ميخواي گريه كني بارون بي موقع مياد.موقعي هم كه چتر

 

داري دست كسي تو دستات نيست وهزار وكلي ديگه وارونگي.

 

ديشب داشتم تو بالكن آسمون رو نگاه ميكردم؛هر چي گشتم ستاره مو

 

پيدا نكردم.انگار داخل شلوغي گمش كرده بودم.تو هواي همين گشتن ها

 

بودم كه دفتر شعرم از دستم افتاد پايين؛كلي ترس برم داشت.

 

دفتر شعرهاي من واسه تو؛اگه مردم بخونن چي ميشه؟

 

تو اون دفتر همه ذكر خيرلطيفي وسفيدي دستات؛عسلي چشات وگردي

 

صورت ماهت بود.

 

ازجاي خودم نمي تونستم تكون بخورم.از بين اونا مسلما چند نفرم واسه

 

دلداري ميان ولي بدون شك فردا تموم شهرعاشقت ميشن.

 

ستاره شبام؛ برق چشماي عسليت بدجور تو آسمونم ميدرخشه.

 

همين روزاست كه آسمونم به جاي رنگ آبي رنگ عسلي بگيره.

 

 

                                             به قلم:hassan

 

 

                                   

 

عاشقانه

چشمات معصومه

چشمام آرومه

دنیا چه خود خواهه..

ناراحتم از این

که عمر این رویا

اینقدر کوتاهه..

 

دل میبری آسون

آدم کنار تو

دنیاشو می بازه..

پیراهن مشکیت

از تو برای من

یک کعبه می سازه

موهای تو شعرن

تو شعرهای تو

هر سطرو دوست دارم..

بو می کشم عشقو

میدونی که خیلی

این عطرو دوست دارم..

 

ما خاطره داریم

از هرچی حتی از

برگای پاییزی..

با برگای پاییز

من عکس میگیرم

تو اشک میریزی

من ساده می میرم

تقصیر تو هم نیست

تقدیر من بوده..

چون علت مرگ بسیاری از مردا

عشق یه زن بوده..

 

دستات مهمونن خیلی نمیمونن

شاید بری از دست..

از رفتنت گفتم

آروم خندیدی

پس احتمالش هست..

 

 

                                             پويا بياتي

منم يكي از اون يازده تام

صد قافله دل همره توست

 

                                    تو برو سفر سلامت

 

 

منم يكي از اون يازده تام

 

عشق من


همیشه خودت بهونه نوشته هام بودی,این بارم خودت خواستی.


نمیدونم شاید تو هم تنهایی گوشه اتاقت نشستی,یه وقتایی از پنجره


بیرون رو نگاه میکنی ویه نفس عمیق میکشی.انگار دلت میخواد هر چی تو


دلت هست رو بریزی بیرون.با خیابون درد دل کنی,با نیمکت ها حرف بزنی


گاهی کنار به درخت بشینی ورو تنش یادگاری بنویسی.اسم اون رو بنویسی


ویه قلب کج وکوله هم زیرش نقاشی کنی.


می خواستی بنویسی این یادگاری بمونه یهو دلت گرفت گفتی شاید نمونه.


وسط یادگاری نوشتن تنه درخت رو محکم بغل کنی وصورتت رو بکشی رو


اسمش ویکم گریه کنی تا بلکه سبک بشی.


دستات رو تا میتونی ازپنجره بیاری بیرون وبازکنی,کل هوا رو با تمام حجمش


بغل کنی,بوبکشی هوو و, آره عطر خودشه.پشت سر هم بوبکشی تاعطرش


بره داخل وجودت تا بتونی نفس بکشی.


حس کنی تو بغلت محکم گرفتیش,صورتش درست جلوته.زل بزنی داخل


چشماش,حتی یه لحظه هم پلک نزنی که مبادا تصویر بپره.


لباتو بزاری رو لباش و واسه یه عمر نوش جان بشی.


یه وقت حس کنی دستات از هم باز شد ونفست گرفت.اون رفت حتی


سریعتر از باد.پنجره رو ببندی وبرگردی تو همون کنج تنهاییت.اولش گریه کنی


ولی بعدش با خودت بگی فردا هست.


به امید اکران دوباره این سکانس روی سن آبی پنجره فردا شب رو سر کنی.


وهمین جور تکرار و تکرار که او هست ولی نیست.


ولی باور داری که عشق همینه.عشق این نیست که شبا کنارش بخوابی,


عشق اینکه شبا به عشق اون بخوابی.


این نیست که با اون قدم بزنی,اینکه غیر اون با کسی  دیگه قدم نزنی.


تو عشق گاهی باید اون نباشه که دلت براش تنگ بشه.گاهی حسرت بخوری


که چرا بیشتر از این ازش عکس نداری,چرا هیچ وقت صداشو نشنیدی.


عشق همیناست.عشق پیچیده نیست.


عشق واسه من یعنی تنها اون باید باشه ,فقط اون باشه.


عشق برای من یعنی تنها نیستم چون اون هست,اون هست,هست.



                                                    

                                                                      به قلم:hassan





قاب عکس

سلام بهونه


دیشب خیلی دلم برات تنگ شده بود.بی اختیار رفتم سمت گوشی شمارت


رو گرفتم.صدایی اومد گفت در دسترس نیست.با خودم گفتم اره راست


میگی خیلی وقته در دسترس من نیست. دستاشو گذاشته تو دستای


کسی بهتر از من.شاید بیشتر از من دوستش داره,حتما واسه عشق


 اون کم بودم.


همینطور داشت این فکرا تو سرم می چرخید.چند بار حس کردم صدای پای


کسی پشت در میاد.دویدم رفتم دروباز کردم.ولی یه باد سرد یه سیلی


محکم زد رو گونه هام که حس کردم  قرمز شد,همون گونه هایی که


همیشه با ردلبهای تو قرمز میشد وبعد خودت برام پاکش میکردی.


شاید داشت تنبیهم میکرد که چرا گذاشتی بره.جوابی نداشتم بهش بدم


مثل همون موقعی که رفتی و من نتونستم چیزی بگم.


شب سختی بود نمیدونستم چکار کنم.قاب عکست, همون عکسی که


داخلش لبخند زدی وموهات افتاده رو شونه هات رو برداشتم وزدم بیرون.


رفتم همونجا که چند تا درخت داشت با دوسه تا نیمکت.اونجایی که


همیشه میگفتی جایی بهتر از اینجا نبود,زیادی ساده ست.ولی من


نمیخواستم که عشقمون رنگ تجمل بگیره که یه وقت واسه بی چیزی -


های من رهام نکنی بری.شاید گناهم این بود که همه چیزو ساده وخالص


میخواستم.من تورو بدون هیچ چیزی میخواستم ولی تورو نمیدونم.


قاب عکستو گذاشتم کنار خودم روی نیمکت.شاید بگی چه خنده دار,


ولی حس میکردم دارم داد میزنم که اون هنوز کنار منه.روی نیمکت کنارم


نشسته.اما نمیدونم چرا هر وقت کنار دستمو نگاه میکردم چشمام خیس


میشد,داشتم رو موهات داخل عکس دست می کشیدم که نوری خورد تو


چشمام,صبح شده بود.قابت افتاده بود پایین وشکسته بود.گریم گرفت زود


عکست رو از داخل قاب بیرون اوردم ومحکم گرفتم تو بغلم تا هیچوقت ازم


جدا نشی.ولی تو مثل یه ماهی تنگت رو شکسته بودی ورفته بودی,دریای


من واسه تو زیادی ساده وکوچیک بود.تو میخواستی جایی بهتر وبزرگتر شنا


کنی.


آرزو میکنم هیچ موجی آرامش رو از دلت نگیره.هیچ طوفان غمی شبونه


خواب از چشمات نگیره.


اگه تو خوب باشی, واسه من همین بد بودن هم خوبه.




ازم پرسیدند:منبع نوشته هات کجاست؟گفتم زیاد دور نیست


یک وجبی بغضم.



                                 به قلم:hassan







تنهای تنها



  • در جاده باریک صحرای بی آب وعلف همه چیز را پشت سر می گذاشت.


  • پاهای لاغر و  بسته اش بر روی شن ها داغ گویی بر سبزه های بهاری


  • بوسه می زند, همه چیز برایش سراب بود و سراب حتی زندگی, اما خب

  •  

  • نمی دانست می رود که جفت خود بیابد. شاید بند تنهایی را از هم پاره


  • کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند. ای کاش


  •  می دانست, یعنی از کودکی می دانست اگر تنها آمد و در آخر کار تنها


  • می رود در میانه راه به تنها نیاز دارد تا در پایان هادی خانه ابدیش باشد.

  •  

  • پس کلمه را چنان ندانسته آموخت که بجای تنها ، تنها ماند.






  • ارسالی از دوست عزیزم (یاسر)


    میمونم تا آخرش.....


    یه عمره که از چشم تو دورمو


    کنار تو ام بی تو هر ثانیه


    صدا میکنم اسمتو با خودم


    نبینم که جات پیش من خالیه


    هوس کردم که امشب دستاتو باز


    دوباره تو دست خودم فرض کنم


    تو رو از همونی که از من گرفت


    یه امشب برای خودم قرض کنم


    بزار حس کنم امشبو با منی


    کنارم تو بارون قدم میزنی


    برای من این دلخوشی کافیه


    بزار حس کنم امشبو با منی


    تو این لحظه چشماتو از من نگیر


    من از بودن تو نفس میکشم


    بهت قول میدم نباشی یه روز


    از این زندگی پامو پس میکشم


    نمیشه تظاهر به خوبی کنم


    خود تو یه راهی نشونم بده


    میمونم به پای تو تا آخرش


    اگه جای خالیت امونم بده




    سالگرد


    در یک چشم بهم زدن گذشت.یکسال بدون تو,یکسال نبود آغوش تو



    ویک سال به بهانه تو.........



    نمیدونم چرا فکر میکنم تو خالق زمستان هستی,آخر لحظه وداع تو مصادف



    شد باشروع زمستان دلم.سرمایی که هرثانیه چنگ میزند به جسم بی جانم



    سراغی نگرفتی یک سال به بهانه تو چگونه گذشت.همه ی این چشمها



    شاهدند.گاهی مرادیوانه صداکردند.به سخره میگرفتندعاشقانه هایم را برای



    تو .خیلی سخت بود باور کن.روزهای اول انگار درکما بودم زنده بودم ولی فکر



     میکردم مرده ام.زمستان اول با گرمی خاطراتت,همان عکس دونفره با همون



    لبخند قشنگ رو لبات که گرماش هزار مرتبه برتر از این آغوشهای مصنوعی



    رنگ شده با عشق بود گذشت.



    هر روزدروباز میزاشتم.اتاقو مرتب میکردم.همون لباسی که دوست داشتی



    می پوشیدم.گفتم مثل همیشه یهویی ازپشت میای چشمامو می گیری,من



    من باید همون طوری باشم که دوست داری که یه وقت به سرت نزنه باز بری.



    بهار اومد گفتم الان هست که بیای با هم سفره هفت سین بچینیم ودعا



    کنیم عشقمون همیشگی باشه.یادته یه سال یه ماهی تنها تو تنگ خریده



    بودم گفتی دلت اومد خودش تنها باشه.تو دلت اومد من امسال بهار تنها



    پای سفره هفت سین بشینم.......



    ماه دوم بهار بود گفتم تولدم دیگه یادش مونده,امسال حتما یه سورپرایز دیگه



    برام داره,آخرش با دوتا شمع سیاه وسط کیک تولد تنهایی هام واسه دفن



    همه آرزوهام با یه آهنگ غمگین صبح شد.همه جا هم نوشتم تولدم مبارک



    نیست.تولد من بدون تو معنا نداشت که کسی بخواد بهم تبریک بگه.



    پاییزم به بهانه تو بود.تو همه نوشته هام نوشتم که پاییزو دوست ندارم چون



    تو پاییز دلم بهونه تو رو می گیره,من چه جوابی دارم بهش بدم.



    حالا یه سال گذشته رسیدم به نقطه شروع به بهانه تو,به بهانه تویی که



    شده همه بهونه من واسه زندگی.همه دیگه منو به بهانه تو میشناسن.



    یه وقتایی میگفتم اینقد به بهونه اون نوشتم یعنی اون یه بار دلش بهونه منو



    نگرفته.همه نوشته هامو به بهانه تو می نویسم.همه آهنگ هارو به بهانه تو



    گوش میدم.میخوام به بهانه تو رو همه جا جار بزنم.



    اگه شده باشه تا آخرش به بهانه تو مینویسم تا دلت یه روز بهونه منو بگیره.



    کسی که باز به بهانه تو می نویسد..................








                                به قلم:hassan 



    ====================================


    دوازده دی تولد به بهانه تو است.ممنون از همه کسایی که تو این یک



    سال نگاه مهربونشون رو مهمون این وب کردن.



    وهمچنان به بهانه تو ادامه دارد............

    مرگ پاییز,تولد یلدا


    پاییز پاییز پاییز,درد درد وبازم درد


    پاییز حالا که داری تمام میشوی بگذار برایت بگویم که خیلی به مهرت امید


    داشتم.دریغ از یک قاصدک که با بادهای سردت لب پنجره تنهایی ام بیاوری


    حتی لذت قدم زدن زیر بارانهای نم نمت را به دلم گذاشتی.خیلی دلم


    میخواست قدم بزنم وخرد شود برگهای زرد سقوط کرده از درخت آرزوهایم


    اما هوا دونفره بود,فضا عاشقانه بود ولی من........


    نمیخواهی به زمستان بسپاری امسال سبکتر بگیرد.خودت که شاهد اشک


    های شبانه ام کنج اتاق تنهایی ام بوده ای.دیدی که کسی نبود دستی بزند


    روی شانه های لرزانم وبعد مرا در آغوش پر حرارتش گرم کند.


    تو که میدانی مرا فقط حجم آغوش او گرم میکند,چطور این زمستان را بدون


    او تحمل کنم.


    چقدر زود تمام شدی یه خیال خودت,هر روزش برای من به اندازه یک عمر


    به اندازه تمام تنهایی های دنیا آب خورد.


    وباز هم شب یلدا.شاید برای خیلی ها یلدا بلند ترین شب سال است.


    شب های مرا ندیده اند آنها که اینگونه تصور میکنند.


    نمیدانم چرا همه ی این روزها,ایام دست به یکی کرده اند تا به رخم بکشند


    بی کسی هایم را,مگر یلدا یک نفره هم میشود.


    با خودت چی اندیشیدی که داری تمام میشوی فصل زرد,نگفتی منم دلم


    شلوغی یلدا میخواهد.دلت نمی گیرد اتاقم ساکت وسرد باشد.


    گفتم امسال دیگر پاییز آخرش خوش است ولی این پاییز هم با یک آه سرد


    وبغضی گلوگیر ورسیدن به مرز چکه کردن شبنمی اشک ویک حسرت بزرگ


    مانده بر قلب سردم در نبود کسی که باید باشد ونیست تمام میشود.



    نه قرمزی انار ونه لبخند پسته,یلدا بدون تو مبارک نیست.



                                                      به قلم:hassan

    به دادم برس


    تو این هوا که آغوشم یخ زده وسرما نبودنت جولان میده  تو فضای تنهایی


    من.دلم بدجور هواتو کرده.


    شاید هنوز باورم نشده رفتنت,نبودنت,چون اصلا یه ثانیه هم به فکرم خطور


    نمی کرد که یه روزم من بی تو باشم.شبا تختمون خالی باشه وهر شب


    خیس بشه چشایی که هر روز میگفتی تو این قاب چشمات فقط باید


    تصویر من باشه.


    دیگه باور کن کم آوردم.از تنهایی قدم زدن زیر بارش سردو سرخ غروب این


    پاییز دلگیر.از اینکه گاهی بلرزم از سرما ومجبور بشم تنهاییم رو دو دستی


    تو آغوشم بگیرم تا بلکه با خاطرات پر از حرارت گذشته کمی گرم بشم.


    هر وقت تنهایی تو یه گوشه گرم نشستی ,برشی تو زمان بزن وسری بزن


    به آرشیو عاشقانه هات شاید به حجم یه عکس منو هم به یاد بیاری.


    همین یه لحظه خودش کلیه واسه من.


    یادت میاد هر وقت زل میزدی تو چشام گریم می گرفت,تو خنده میکردی


    ومیگفتی من که پیشتم چرا گریه دیگه.حالا دلیلشو فهمیدی,گفتم که


    میترسم روزی برسه که دیگه چشمات جلو چشمام نباشه.


    یادت میاد هر وقت تنها بودیم دستتو میزاشتی روی قلبم میگفتی یادت


    باشه ها فقط جای من اینجاست.به جون عشقمون قسم اجازه نمیدم


    کسی صداشم بشنوه چه برسه که بخواد خودشو توش جا کنه,فقط اگه


    الان دستتو بزاری روش می بینی که چقدر ضعیف میزنه.


    دارم تموم میشم تو نبودنت نمیخوای به دادم برسی.


    نمیخوای به دادم برسی,ببین باز داره زمستون میاد.پاییزو به سختی گذروندم


    میترسم بهارو نبینم وباز برات سفره هفت سین بچینم.


    نمیخوای به دادم برسی,به عاشقانه هات قسم میشم همونی که تو میخوای


    اگه دلت میزنه که زیاد عاشقت بودم,قول میدم هر وقت بخوای عاشقت بشم


    ولی فقط مال من باش.


    به دادم برس میترسم وقتی برسی که دیگه دیر باشه



                                            به قلم:hassan



    پ.ن:آهنگ وبمو خیلی زیاد دوست دارم




    باران با تو.....

    هوا روبه سردی است ولی من به این سرما عادت دارم.از همان شب اول



    رفتنت زمستان من شروع شد.خیلی وقت است اینجا یخ بندان است.



    پاییز باشد زمستان,بهار یا تابستان چه فرقی دارد.در نبودت این هوا,هوا



    نیست درد است.نفس آدم میگیرد.



    چند قدم از نیمه پاییز گذشته است ولی زمستان خیلی زود هوس آمدن



    کرده است.او هم بی قراری میکند برای سیلی زدن به لحظات تنهایی من



    نمیدانم چرا کسی طاقت دیدن من بدون تو ندارد.سرما هم قرار است سنگ



    تمام بگذارد.



    این روزها آسمان حال وهوای دیگری دارد.هر لحظه نوری روشن میکند فضا



    را وصدایی میلرزاند زمین را وبعد هم قطراتی اشک میبارد روی تنهایی این



    شهر,تا به خیال خودش این بی کسی هارو بشوید.این منظره چقدر شبیه



    داستان ماست,تو هم یک روز مثل برقی روشن کردی وجودم وبا صدای



    خنده ات زمین دلم را لرزاندی وخیلی غیر منتظره با رفتنت اشک را مهمان



    چشمان مست نگاه خودت کردی.



    چقدر خوب بود قدم  زدن زیر باران با یک چتر.قسمت رویایی اش آنجا بود که



    باران هر چقدر شدیدتر آغوش تو به من نزدیکتر که مبادا خیس شوی.



    کاش باران همیشه تند می بارید.چتر هر چه قدر کوچکتر بهتر,آغوش ها به



    هم نزدیکتر......




    کاش زیر باران دلت هوس چتر دونفره نکند.کاش تو هم تنها قدم بزنی زیر



    باران.تمام دلخوشیم این است که این باران از همان آسمانی می آید که تو



    در آن نفس میکشی,خوبیش این است که هر وقت باران می آید عطر تورا



    استشمام میکنم.



    خلاصه اینکه من باران را دوست دارم ولی نه این,من دلم باران میخواهد



    ولی((باران با تو)).شاید بارش بعدی...........




                                                                 به قلم:hassan






    پاییز قشنگ


    مثلا یک روز یک پاییزی بیاید که دل آدم را تنگ نکند..


    و با بارانش بغض ننشیند توی گلو..



    و دل آدم لای کوچه پس کوچه هایش نگیرد..



    مثلا یک پاییزی بیاید که آدم را یاد هیچ خاطره ی باران خورده ای نیندازد..



    و عاشق ها را در به در نکند..



    و غیر عاشق ها را تنها تر نکند..



    مثلا یک پاییزی بیاید که زرد و نارنجی نباشد..



    غروبش انقدر دلگیر نباشد..



    و برگ هایش نریزد..



    و زندگی درونش نمیرد..



    مثلا یک پاییزی بیاید که با همه ی غم داشتنش انقدر دوست داشتنی نباشد..



    و آدم را 9 ماه منتظر نگذارد..




    و تمام نشود..



    مثلا یک پاییزی بیاید که دنیا قشنگ باشد.. و یا شاید، یک دنیای قشنگی که پاییز باشد...........

    محرم بهترین ماه

    از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟


    یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟


    بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام


    بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟


    محشر الله الله است می دانی چرا؟


    یک بغل باران الله الصمد آورده ام


    نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟


    راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف


    راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟


    از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست


    فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟


    از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید


    انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟


    از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد


    باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟



    ورود ممنوع.......


    تمام مسیرهای منتهی به احساسم مسدود شده اند با تلنباری از



    خاطراتت واین مسیرها پر از تابلوهای عبور ممنوع است.



    جاده عشق من یک طرفست,به کسی اجازه عبور داده نمیشود حتی



    گردوخاک برخاسته از ثانیه های نبودنت.



    همه محکوم به توقف هستند پشت چراغ قرمز یادت واگر کسی بخواهد



    با تخلف ردشود ومیدان عاشقانه مرا به قصد رسیدن به ایستگاه قلبم



    دور بزند به اشد مجازات محکوم میشود.



    این خیابان به پاس وجود نازنینت به نام مقدس تو نامگذاری شده



    وجز به قدمهای مبارک تو اجازه ورود داده نمیشود.



    ((این مسیر تا اطلاع آمدنت بسته می باشد.))



                                                                  به قلم:hassan




    پایان چشم انتظاری


    توبا نام او آغاز کردی وقلم در دست گرفتی,من نیز مانند تو با نام او


    آغاز کرده تا صدایمان ما شود وبه گوش افلاک نیز برسد.


    قاصدک مهربونی که عاشقانه ات را به او سپرده بودی ورهسپار راه


    عشقمان کردی به دستم رسید.سکوت همیشه به معنای این نیست


    که از یاد بردمت.باور کن در سکوت بیشتر به یادت هستم وخواهم بود.


    قاصدکی که فرستادی شاهد لحظه لحظه ی تنهایی من خواهد بود.


    قاصدکی که هر روز تنهایی هایت را با او نجوا می کنی نه تنها همدم


    بی کسی وتنهایی توست بلکه یار من نیز شده است.


    حالا من هر روز چشم به راه تو لب پنجره ای که عاشقانه هایت را برایم


    زمزمه میکردی می نشینم.


    یادت هست یا از خاطرت رفته,گل رزی که با عطر دستان مهربانت به من


    میدادی ومن دیگر در این دنیا نبودم,چون آغوش گرمت وداغی لبانت مرا وارد


    خلصه ای میکرد که وصف نشدنیست.


    این پاییزی که شروع شده هیچ شباهتی به پاییز گذشته ندارد.پاییز ما


    همیشه بهاری بود.دلم تنگ شده است برای اینکه چشمانم رابرای لحظه -


    ای روی هم بگذارم وصدای قدمهایت راکه نوازشگراین خزان است به گوش


    بسپارم.وقتی ما بودیم پاییز برایمان معنا نداشت,اما حالا خزان را با تمام وجود


    حس میکنم.از شیرینی دیدگانت دیگر خبری نیست.ابرهای تیره خیلی وقت


    است که در آسمان چشمانم ماندگار شده اند.در این خزان غم انگیز به


    باغمان قدم می گذارم وبه گلزارمان نظر می افکنم, اما چه نظری؟


    گلبرگ های پژمرده را در پای بوته های لخت وعریان که از سیلی نبودنت


    به ماتم نشسته اند را میبینم.بلبلی که تا بودی صدای نغمه اش به گوش


    می رسید ولی الان در ماتم گل سرشک غم از دیده اش می بارد و بامن


    همدردی میکند.سکوت عجیبی حکم فرماست.


    خسته ام خسته تر از همیشه,خسته از بارونی بودن دیدگانم,خسته از


    طوفانی که ویرانگری اش را مدام به رخم میکشد.


    برگرد وبا عطر وجودت به این تن خسته ام جانی دوباره بده..برگرد و به


    سیاهی دنیایم رنگی دوباره بزن.


    جانم به فدایت,فرشته ی زمینی من,همیشه به یادت هستم.هنوز هم


     چشم به راهت می نشینم.


    ولی کاش,ای کاش پایان این چشم انتظاری آمدنت باشد.



                                                                         به قلم:romina   



    ===================================


    پ.ن:این متن رو یکی ازدوستان در جواب نوشته های من نوشتن.



    برگریزان.....


    ریخت و پاش افکارم را سامان میدادم


    که در تقاطع حافظه و خاطراتم


    دلم باز برای نبودنت گرفت


    بغض هم در گلو قدم از قدم برنداشت


    حالا هر چه پاییز برایم بخواند که با مهر آمده است


    فایده ای ندارد


    برگریزان است ...


    قاصدک


    به نام خودش که تنهاست ولی دوست ندارد تنهایی ببیند.


    هر بار که برای شروع نوشته هایم خودم برایت سلامی می فرستادم


    دلم قرص نبود که به دستت میرسد یا درگیر فراموشی میشود.این بار


    برای شکستن قالب عادتهایم وبه امید اینکه کسی دیگر برایت مثل من


    غریبه نباشد وندایی از وجود نازنینت روانه وجود خسته ام کنی


    عاشقانه هایم را میخوام بسپارم به دست قاصدک مهربون تا تقدیم دستان


    پر از لطافتت کند تمام حس دوستت دارم هایم به تو.


    شاید تصورش سخت باشد.شاید تجربه نکرده ای این همه تنهایی و


    بی کسی را.اینقدر سرت شلوغ شده است که نیاز نداشتی کسی


    باشد تنهاییت را پر کند.ولی این روزا همین قاصدک همدم تنهایی من


    شده است.قرار هر روزه مان شده است که بنشینیم لب پنجره وبا هم


    دردل کنیم.همان پنجره ای که هر روز نظاره می کردم از قابش جداشدن


    قدمهایت از کنارم وبار آخرهم به جای اینکه در دستانت دستهای من باشد


    یک چمدان بود پراز خاطرات با هم بودن که با خودت بردی.


    این قاصدک با همه اطرافیانم فرق دارد.هر وقت مرامی بیند سرکوب نمیزند


    که چرا تصویر تو از چشمانم کنار نمیرود.چرا دوست ندارم تنهاییم را چیزی


    غیر از خیال تو پوشش دهد.خودش هم دل خوشی ندارد.


    او هم خسته است از قاصد بودن برای فرستاده ای که به مقصد میرسد


    ولی گیرنده ازاین همه عشق وتنهایی خطی روی احساسش نمی افتد.


    اما او توجیه شده است که گیرنده پیام من با همه فرق دارد.


    او میداند که مقصد پیام جایگاه کسی است که فرشته مهربونیست که


    با اومدنش به زندگی من هر روز درکلاسش درس عشق پس میدهم


    بدون یک ثانیه غیبت.


    چه کسی اینقد خواستنی است که هر روز قلم برایش هوس نوشتن


    میکند.چشمان عسلی چه کسی این همه دیدن دارد که درغیابش درتمام


    شلوغی ها قدرت بستن دیدگانت روی همه چیز وهمه کس داشته باشی


    وچقدر هم شیرین باشد این ندیدن ها.


    اکنون قاصد را رهسپار کرده ام به پابوست,به قصد تقرب به ضریح طلایی


    گیسوانت.خوش به حالش که زیارت تو قسمتش شده است.


    اگر این بار هم لیاقت پاسخ نیست, دست کم عطری از وجودت از همان


    عطرهای خاص  که در انحصار خودت است خط تولیدش, به عنوان


    سوغاتی بسپار به دستان قاصدک تا برایم بیاورد تا شفا پیدا کند چشمان


    منتظر وتوان تنفس بدهد دراین هوا که عطر تو درآن نمی پیچد.


    ودر پایان:


    (هر گاه هوا دونفره بود من تنها بودم.این بود مفهوم عدالت)



                                                    
                                                              به قلم: hassan

    نگرانتم


    بارون که میزنه این آسمون منو

    دیوونه میکنه خون گریه میکنه


    هی پا به پای من تو این خیابونا


    من گریه میکنم اون گریه میکنه


    بارون که میزنه باز جای خالیه تو درد میکنه


    تو کوچه های شهر میفهمم اینو من تنهایی آدم و ولگرد میکنه


    بعد تو با کسی قدم نمیزنم از کوچه ها بپرس


    سیگارهای من ترکم نمیکنن باور نمیکنی از پاکتا بپرس


    من هنوز نگرانتم وقتی که بارون میباره


    نکنه اون که باهاته یه روزی تنهات بزاره


    من هنوز نگرانتم وقتی تنهایی که چی شه


    یکی اینجاست که مردن واسه تو زندگیشه


    من هنوز نگرانتم..........


    پاییز

    به رسم شروع همه نوشته ها سلام.معلوم نیست اگر واژه


    سلام نبود چگونه می توانستم سر نوشته را باز کنم و بنویسم


    آن هم برای تو که تصورت درخیال هم کلی هیجان داردواضطراب


    چه برسد نوشتن برایت.هر روز سرکوب میزنم به این قلم که برایت


    بنویسد واو درجواب احساس مرا متهم میکند,ولی تو که میدانی


    احساس من چقدر ظریف است چون خودت صدای شکستنش را


    شنیده ای.


    نمیدانم دوست داری یا نه ولی جایت خالی,نشسته ام تنها به


    نظاره غروب وآن هم بی تو.هوای غروب به تنهایی گریه آور است


    چه برسد تنها هم تماشایش کنی.خورشید در این منظر ومسند


    خیلی بی وفاست.کسی نیست بگوید آخر چگونه می تواند چشمش


    را روی عشق پاک گلهای آفتاب گردان ببندد واینطور او را پیش چشم


    همه سرافکنده کند.باز هم به سلامتی آفتاب گردان که در نبودش


    هوای عشق دیگری به سرش نمیزند.


    مهر من نمیدانم در دلت مانده است یا نه ولی ماه مهر هم آمدو فصل


    سقوط زرد.همه چیز مهیا شده است برای نوشتن دلتنگی ام برای تو


    از این طرف غروب با همه خاطراتش واز آن طرف پاییز که نمیدانم قرار


    است خوب باشد یا او هم به قرار فصل های بعد از رفتنت هوای چشم


    مرا ابری میکند.چه منظره ای شده است.چه شباهت عجیبی دارد این


    پاییز با حال این روزهای من.روزهایم شبیه پاییز است زرد متمایل به


    نارنجی با طعم لگدمال شدن احساسم زیر پای بی احساس کسانی


    که نبودت را هرروز به من سرکوب میزنند.من هم مثل تمام برگهای


    پاییزی سقوط را تجربه کرده ام.من هم افتادم آن هم از چشمانت ولی


    نمیدانم چرا به آخر نرسیدم.هنوز معلقم بین بودن یا نبودن.شاید هنوز


    دلت هوای مرا دارد.شاید هنوز جایی,گوشه ای تو هم به خیال من


    ورق میزنی خاطرات سبز بودنت کنار من.شاید همین دستان خاطره


    است که مرا هنوز مصمم میکند برای مقابله با این بادهای بی احساس.


    عشق من سست نبود, اینقدر ساقه احساسم را محکم قفل کرده بودم


    به وجودت واینقدر عاشقانه هایم را با تمام وجود آویزان کرده بودم از


    تارهای مشکی چشمانت که تصور افتادن هم محال بود.


    ولی هنوز عشقم رنگ نباخته است.فصلها بیایند بروند.پاییز باشد یا


    زمستان تفاوتی ندارد.هنوز دلم بهانه تورا میگیرد وبه بهانه تو می نویسد.


    کسی که همه فصل های گذرانده با خیال تورا دوست دارد واینبار پاییز


    را عاشقانه تر از همیشه.کسی چه میداند شاید این بار در پاییز خیلی


    غیر منتظره بهار شد.


    ودر پایان:(فصل هوای دونفره آمد,خوش به حال دونفره ها)



                                                               نوشته:hassan

    فقط یه ربع مونده



    من با یه بغضی که گلو گیره.


    هرشب توخونه بست میشینم..


    واسه رهایی از خیالاتت.


    یه نقشه ی بی نقص میچینم..


    پشت میکنم به خاطراته تو.


    دنیای من لبریزه آشوبه..


    گاهی فقط باید فراموش کرد.


    گاهی یکم تنها شدن خوبه..


    تورو مگه میشه فراموش کرد.


    من که همه دنیامو بهت دادم.


    چی بسرم آوردی که.


    امشب


    فکر رهایی از تو افتادم..


    تو این شبایی که نمیدونی.


    به مردنم فقط یه ربع مونده.


    کی تو رو با لالاییاش.


    هرشب


    تو تخت خواب آروم خوابونده.


    کی جای من با تو هم آغوشه.


    هرشب کنارت صحنه سازی کرد.


    عطر تورو بو میکشید تاصبح.


    کی جای من با موت بازی کرد.


    تورو مگه میشه فراموش کرد.


    من که همه دنیامو بهت دادم.


    چی به سرم اوردی که امشب...


    فکر رهایی...


    از تو افتادم.



    ================================


    پ.ن:ادامه مطلب عکسای خودم.به دلیل حجم بالا صبور باشید باز بشه



    ادامه نوشته