
ای جونم ببین چجوری نیگا میکنههه!!...وای دلم نی نی خواست!

خدایی دلم واسه پسراسوخت!:دی

یعنی این خلاقیت آقایون تو حلق بنده...بینی عملی!

یه خرده واسه گفتنش دیره ولی خب بازم گرونه دیگه!:دی
بکشیدکنارکه اومددددددددددددددمممممممممممممممم!....سام علیک بچه
خوشگلا...چطومطورین؟اوضاع ریدیفه؟همه
خوبین؟آبجی مابجیا!داداش ماداشا...دیلم واستون تنگیده بود عجیییییییب....به جون
خودم...!به جدم زهرا!خب
حالاتیریف کنین بینم...با درساچطورین؟حال میکنین واس خودتون دیه!آره؟...نگونه که
همچین می کوبم تودهنت
صدا اردک بدی.حالامن چمه؟چرا اینجوری حرف میزنم...؟...باچهارتاخل وچل نشست
وبرخاستمیکنیم همین میشه
دیگه!چه خبرا؟منم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدنیستم...اوضامونم ترقیبن
ریدیفه!البته ترقیبن...!...یه
خبر...شهردارجدید ساری رو کرده گلستون!ترم دوم یه دختره اومد مدرسمون
اسمش نیلوفره...رشته اشم ریاضیه.این
یعنی توکلاس ماست...انقده دوستش دارم...خیلی خاکی وصمیمیه.ازهمون
روزاول باهم صمیمی
شدیم...دخترباحالیه...فقط نمیدونم من طلسم شدم یا کسی واسم دعا
موعانوشته...هرکی به من میرسه عاشقه به
خدا!نیلو بابی افش مشکل داشت(هنوزم داره)هرروزمیومدمدرسه یه چیزتعریف میکرد...
قبل ازعیدم ازمن خواست
بابی افش حرف بزنم.ازاونجایی که من اصلاًتودوستی نه نمیگم(عادت بدمه وکاش
اون روز لال میشدم وقبول
نمیکردم)قبول کردم...والانمیدونم پسره ازچی عصبانی بود توپش ازکجاپربودکه
هرچی دلش خواست وازدهنش
دراومد بارم کرد.نیلوهم هی حالاکلاس میذاشت که بی افش کتابای صادق هدایت
ودکترشریعتی رومیخونه...به خدابه
جای اینکه ایناروبخونه بایدرو رفتارگندش کارکنه.چه وضعشه آخه توبرخورداول...خوبه
حالانیلو گوشی نداشت ومن
فقط واسهاینکه پیغام پسغاماشونو بهم برسونم به اون ابله اس دادم که اینجوری
کارمومنظورگرفته بود...یه شخصیت
عجیب وغریب وپیچیده ای هم داره که نگو!حال آدم بهم میخوره.افسردگی هم داره
شدیییییییییییید!...ورزش
موردعلاقه اش بیلیارده(خیلی همدراین زمینه مهارت داره)...سازموردعلاقش
سازدهنیه(بسی زیبامینوازد
این سازرا)حالا اینارونیلو میگه...جدیداًهم تصمیم گرفته تادوماه باپسره کاری
نداشتهباشه(هلاک شدبدبخت!بمیرم
واسش!)نازی هم که هزارماشالابزنم به تخته دلش ترمیناله...همه میان
ومیرن.راستیییییییییی....هیچی بابا یه چیزی
میخواستم بگم یادم رفت...بازمن یه چیزی یادم رفت...اصن میام اینجا فراموشی میگیرم
نمیدونم قضیه چیه؟خب
حرف که زیاده...بچه هاببخشیدتوروخدا که انقدردیراپ میکنم...هم درسدارم هم اینکه
اصن حسش نمیاد نمیدونم
چرا؟همینقدرکه میرم فیسبوک چک میکنم خودش کلیه...البته منظورازچک کردناف بی
نشستن پای کامپیوتر
ازساعت5بعدازظهرتا9شبه:دی(این تایم کمشه)بیکارباشم ازصبح تاشب!شرمنده
دیرشدولی سال نوروبه همتون
تبریک میگم...امیدوارم سال خوبیداشته باشین...کجاهارفتین؟من رفتم رشت!...
وای انقده خوش گذشت بهم!جای
همتون خالی...یه زمانی(منظورم پارساله)عاشق پسرای رشتی بودم.
البته هنوزم یه کوچولو دوستشون دارم ولی خب
امسال که رفتم رشت دیدماوناهم مثل بقیه پسراشدن!...اصن من همه پسراروشبیه
هم می بینم!نمیدونم فقط پسرای
گلسارودیلمان خوشگلن یاهمه پسررشتیاخوشگلن!آخه من جزدیلمان وگلسارومنظریه
وتختی جای دیگه
رشتوندیدم!ولی خیلی خوش گذشت بهم.کلی خندیدم...توراه رشت توترافیک
سلمانشهرگیرکرده بودیم بعدهمینجوری
که منتظربودیم یهودیدم یه ماشین مثلاًمدل بالا(چیزخاصی نبود سقف206روبرداشته بودن
همین)چهارتاپسرژِگول
بچه خوشگل نشسته بودن توش...حالاهواهم سرد...اینام داشتن قندیل
میبستن...هیکلیمبودن جانمیشدن به زورکنارهم
نشسته بودن...حالاهی کلاسم میذاشتن واسهما...یعنی من ومامانم ودختردایی
مامانم کارمون شده بودمسخره کردن
وخندیدنبه اینا...به خداپسره داشت میلرزید...دستمال کاغذی هم نداشت هی
باکفدستش آب بینیشوپاک میکرد
کصافط!...حال ماروبهم زد...یه دفه دیدم یکشونانگشتشوتاته کرده تومماخش داره
عملیات انجام میده...بعدم محتویات
داخلبینیشو آوردبیرون که بندازتش دور محتویاته هم کنده نمیشد...چسبونکی بودهی به
دستش می چسبید بین
انشگتاش تبادل میشدهی!یعنی من همخندم گرفته بودهم حالم داشت بهم میخورد...
کلی اون شب
خندیدیم...اوناهمفکرکنم متوجه شدن داشتیم بهشون میخندیدم چون هی
نیگامیکردن...یعنیانقدرتابلوبودیم؟باوجودمن
البته که تابلوبودیم.خلاصه ازسلمانشهرهم ردشدیم بعدشم رفتیم بستنی خوردیم.
یه شب ساعت2شب باپسرخالم رفتیم
بستنی بخوریم(همون رشت بستنینعمت)فکرکنم توخیابون منظریه بود...فکرکنم...
یه پسره اونجاکارمیکرد
بدبختازقیافشم معلوم بود ازخستگی داره میمیره...من حالاهی کف اون ابروهاشب
ودم...رفتم به پسرخالم گفتم جون من
بپرس این ابروهاشوکدوم آرایشگاهرفته برداشته؟...پسرخالمم خیلی جدی برگشت
به پسره گفت ببخشیدآقاشما...پسره
سرشوآوردبالاگفت:بله بفرمایید.همزمان با اونم من با آرنج زدم پهلوی پسرخالم.
حالا پسره هم داشت نیگامیکرداوضاع
بیریخت پسرخالم برگشتگفت هیچی خواستم بگم ازاون کیت کتا هم بزارینلطفاً.
پسره ابله جدی جدی میخواست
بپرسه!انقدرخندیدم بستنیه هی توگلومگیرمیکرد.مادرمم هی میگفت زهرمار خب
اول کوفت کن اونو
بعدبخند.نمیشددیگه...نمیشد!پسرخالمم ازاونجایی که تئاترکارمیکنه هی ادای
اینواونودرمیاوردماهم میترکیدیم
ازخنده!به خدا این پسراعتیقه این که لنگه ندارن!چندروزی هم رفتیم انزلی...
اونجام خیلی توپ بود...پسرخاله
کوچیکم ازآهنگ "زیادی"ازباران که فکرکنم همتون شنیدین خیلی بدش میاد.بعدمن
وپسرخالم ودختردایی مامانم
توماشین بودیم(ساعت1شب میخواستیم بریمغذابگیریم)حالاهردومون عاشق این آهنگ
هی میذاشتیمش گوش
میکردیم.حالاپسرخالمم کفرش دراومده بودچاره داشت چاقوبرمیداشت
هردومونومیکشت...هی میگفت بس
کنییییییییییییییین...حالم بهم خووووووووووووردبالاآوردددددددددددددددددددم...
حالامگه ماگوش میدادیم؟دختردایی من
ده دفهاین آهنگوپشت سرهم گذاشت آخرین بارم گفت اینو گوش میدیم به
افتخارشایان!دوباره ازاول
بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...دوری کنیم ازهـــــــــــــــــــــــــم!شایانم دادمیزد گم
شییییییییییییییییییییییییین...دیوونه
هاسرم ترکیییییییید!یعنی استاد دق دادن پسراییم ماها!عیدامسال خیییییییییییییییلی عالی
بود.امیدوارم به شماهاهم
خوش گذشتهباشه...واقعاًچرا من این همه حرف زدم؟ترکیدم ازبی کسی به
خدا...هیشکیوندارم دو کلوم باهاش حرف
بزنم.شرمنده سرتونودرآوردم.خب دیگه بسته...نظریادتون نره!!!!راستی ما امسال پسته
خوردیم دلتون جییییییزززز....تازه سوار پرایدم شدیم! :دی



















































اسمم هستی...