مهر ـ پاییز

...
پاييز در طبيعت تكرار مى شود، تكرار مى شود و آنقدر تكرار مى شود تا پاييزِ بى تكرار آدمى فرا برسد.
سالها پيش، از سيد على صالحی شنيده بودم كه بزرگترين تنبيه آدمى، آگاهى ست. اين سخن، عجيب در جانم نشست و با همه وجودم آن را دريافتم، چرا كه در مراحل مختلف زندگى ام در همان گذشتهء دور و در همان بهارين روزهاى عمرم، بارها در مواجهه با مسائل گوناگون، تنبيه شده بودم و هنوز البته آگاهى ها آنقدر كوچك بودند كه باز و باز و باز، تنبيه ها و تنبيه ها و تنبيه ها در پيش داشته باشم. به نظر من، بدترين نوع اين تنبيه ها، زمانى اتفاق مى افتد كه در پى آگاهى، فرصتى براى «جبران» نباشد.
...
به هر حال پاييز است... پاييز هميشه رو به زمستان دارد.
دوستان بسيارى دارم و براى من هيچ دردى سخت تر از اين نيست كه بدانم انسانى را رنجانده ام.
اگر از من رنجشى بر دل كسى هست، به حرمت دوستى و به تقدس مهر، ببخشد كه سرماى سوزان را جز با دلگرمى مهر تاب نمى توانم آورد.

 

روزهای آینه‌گردانی
روزهای سخت روی‌گردانی
روزهای سرگردانی باغ است
باغی در تسخیر نسیم مهر
از پیشواز خزان گذشته
در آغاز پاییز

آن را که عکس چهار پنجره در چهار سوی اتاقش آویخته
و سقف پولک‌پوشی به آسمان شبش دوخته است،
آن را که در، بر جهان، بسته
و دنیایی برای خود از خود پرداخته
چه پروایی ست از بی رنگی محض
بگو حتی پیلۀ آبستن رنگی
بخوان حتی شعر سپیدی
بگذارش در این بی سویی بیکرانه
بگذارش در این ابدیت کوچک
بگذار
بگذار از تمام سرخ‌های سکرآور
به چای تازه‌دم بهاره‌ای بسنده کرده باشد
در خنکای آرام مهر

روزهای آینه‌گردانی‌ست
بگذار بنشیند مقابل رویی
شفاف چون عشق
روشن چون عشق
و پاک چون چشمه‌ای که از سنگ‌ها عبور کرده است

«بگذار تا مقابل روی تو بگذرد»

همین که فرصت باشد
به خود بیایم از این همه دوری
خوب است
فکر کن! فکر کنم به این دقیقۀ عجیب
به وجودی که از تو لبریز شده به کلمات
به بهانۀ تازه‌ای که مهر است

حرفی نزن
بگذار صدایت بیاید
می‌شنوم از این فاصله که عشق است

نگاهم کن
با همین تصویر که از تو جانم را به بازی گرفته
و صبر کن!
نسیم اگر بر کوهی بوزد
کم‌ترین اثرش رقص پروانه‌هاست

صبر کن
این ویرانی ندیدنی را خواهی دید
آن روز که گریه‌های ابرم بر شانه‌های تو فرو ببارد

برای من
که به واژهای عاشق پشت کرده
و خو کرده به انزوای غارهای منجمد
تو چه خواهی داشت در جانت
تا جانم را به کشتزارهای فراخ دعوت کند
تو چه خواهی داشت با دست‌هایت
تا پنهان نکنم این حال ناگفتنی را
تا شعری برایت بنویسم
که اولین شعر دیوانه‌وارم باشد
که آوارم باشد از آن غرور ایستاده بر پایه‌های پوچ

دیر است
زمستان پشت پنجره انتظار می‌کشد
اما پاییزِ ناگزیر، به مهر آمده است

 

«ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند»

 

شعر جوانِ امروز با سرعتی که ویژۀ جوان است و با پویایی و نوجویی به پیش می‌رود. شکی نیست شاعر همیشه چشم تیزبین و شامۀ حساس اجتماع است و حواس او بیشتر متوجه ریشه‌ها و دقایق و ظرایف پدیده‌هاست، بنابراین با روزآمد کردن تکنیک‌ها و به کارگیری صحیح فنون شعر، می‌تواند خلاقانه‌تر شعر بسراید و این خلاقیت اگر در ذائقۀ عمومی نفوذی بیشتر داشته باشد و مخاطبان شعر را با قوت بیشتری جلب کند، شاعر به ماندگاری  شعر خود نزدیک‌تر شده است. 

هر اثر هنری، به هرحال علاوه بر آن که حرف روزگار خود است، به اتصال‌های فطری انسان‌ها، فارغ از مرزهای زمان و مکان نیز نظر دارد بنابراین ماندگاریش معطوف به پیوندهای محکمش با ریشه‌ها و اصالت‌هاست. روزگار ما، خواه ناخواه، عصر دورشدن از استحکام‌ها و ناگزیر، قرارگرفتن در جریان شتابناک سرعتمندی و گذار است. دوران بهره بردن از «یکبار مصرف‌«های سست و ناماناست. این بهره‌مندی‌های ناچار و ظاهراً به‌صرفه، علاوه بر فراگیرشدن در اشیاء و لوازم مادی زندگی، لاجرم، در روحیات آدمی نیز موثر بوده است و گرچه نباید، اما این پاره از شعر سهراب، خودنمایی روزافزونی یافته است که «عبور باید کرد، و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد...» و شعر را که زادۀ اندیشه و احساس پخته و سخته است، ناخواسته به سمتی سوق می‌دهد که گویی پدر و مادری نوبالغ، به تولید انبوه فرزندانی کژ و مژ و کمال‌نیافته پرداخته‌اند. گاهی کثرت این نقص‌ها آنقدر عادی جلوه می‌کند که گویی دیگر هیچ چشمی در انتظار تولد فرزند کامل و بی‌نقص نیست. گویی انتظارها به همین مقدار بسنده کرده‌اند و ذوق و توقع مخاطب به همین که هست رضایت داده است. 

فارغ از این نوع نگرشِ سختگیرانه که با توجه به سابقۀ درخشان ادبیات کهن فارسی، متوقعانه و واقع‌بینانه است و یادآور این شعر روشنگر استاد شفیعی کدکنی است که «ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند...»، نگاهی ساده و پذیرنده و سهل‌گیرانه نیز به شعر وجود دارد. نگاهی که با درنظر گرفتن طیف رو به گسترش جوانان شاعر، و با توجه به دسترسی‌های سهل و سریع به مخاطب، و نیز سهل‌الوصول بودن اخبار آفرینش‌های ادبی روز جهان، سرعت یافتن سرایش شعر و در اختیار مخاطب قرارگرفتن آن را موجه جلوه می‌دهد. این سرعت، بی‌شک، بی‌آفت و آسیب نیست. شعرهای خوب و قابل قبول بسیاری که از جوانان خلاق به دست مخاطبان شعر می‌رسد نشان از توانایی آنان دارد اما متاسفانه، هر شعر خوب، ناخودآگاه به سرعت مورد تقلید قرار می‌گیرد و بلافاصله، انبوهی از مشابه‌های گاه ضعیف‌تر و گاه بهتر، روانۀ میدان پرتاخت و تاز شعر می‌شوند. این شعرها تقریباً از فضای فکری، زبانی، عاطفیِ یکنواختی بهره می‌برند و گاهی آنقدر حول محورهای مشابهی می‌گردند که نمی‌توان تفاوتی میان سراینده‌های آن شعرها جست. تمرین و ممارست در شعر خوب است اما گاهی به نظر می‌رسد بعضی شاعران آنقدر از مشق‌های خود شگفت‌زده می‌شوند که فراموش می‌کنند شعر چه خاصیت‌های ویژه‌ای باید داشته باشد، و همان مشق‌ها را عرضه می‌کنند. در پی ارائه فراوان و سریعِ چنین شعرهایی، سلیقۀ مخاطب غیرحرفه‌ای شعر هم با همین کم‌ها، ساخته می‌شود و این روند ناصحیح، در همین مسیر ادامه می‌یابد...

 
(این متن که به بهانه سیزدهمین جشنواره شعر جوان سوره نوشته شده بود، در سایت ادب فارسی نیز درج شده است)

 

 

با خود فکر می‌کنم اگر می‌شد دوباره به لحظه تولدم برگردم و اگر می‌شد از همان دم، با هیچ کلمه‌ای روبه‌رو نشوم، نیاموزم و بی هیچ کلمه‌ای زندگی کنم، ...
گاهی احساس می‌کنم این کلمات، با تمام خدمتشان به ما، بزرگترین محدودیت‌ها را برایمان ساختند. این کلمات اگرچه به اندیشۀ ما مجال گفت‌وگو دادند اما حصارهای اندیشه بودند. بی‌کلمه زیستن، نامحدودی اندیشه است. چه نیازی ست که وقتی پرواز پرنده‌ای در آسمان را می‌بینیم با پرنده و پرواز و رهایی... حصاری برای فکرمان بسازیم؟
می‌دانم تمام زندگی به همین دیدنی‌ها محدود نیستند، می‌دانم بسیاری از دانش بشر جز در حوزه تفکر نیست و صورت عینی ندارد اما مگر نه این که همین دانش‌های نظری، همه به محدودکردن ما کمر بستند؟ کدامشان بشر را نجات داد از حصارهای خودساخته‌اش؟
دارم کم‌کم از کلمات فاصله می‌گیرم چرا که از جنگ‌ها بیزارم، جنگ‌هایی که جز در کلام نطفه نبستند و در عالم واقع وقوع نیافتند. دارم کم‌کم از کلمات فاصله می‌گیرم چرا که از فاصله‌ها بیزارم؛ فاصله‌هایی که جز حاصل تداعی معناهای مختلف از کلمات نبوده‌اند. دارم کم‌کم از کلمات فاصله می‌گیرم تا به بی‌نهایتی دست یابم که در آن نه خودخواهی راه دارد نه حصار نه فاصله ... بی‌نهایتی که در آن هرچیز خود آن چیز است و همه چیز. بی‌نهایتی از معنا که رهایی و غوطه‌وری در آن عین اتصال آدمی‌ست به معانی. بی‌نهایتی که در آن جنگی نیست، من نیست، دیوار نیست...

دارم کم کم از کلمات فاصله می‌گیرم تا شاید به تنهایی یک کلمۀ نامحدود راه یابم.

سوار قایق تن، روح، روی رود زمان شد

سوار قایق تن، روح، روی رود مکان شد

کمی ندیده گذر کرد و چشم‌بسته نظر ... و

همین که نور گذشت از دو پلکِ او نگران شد

شناسنامه گرفت و نشان منزل و ... یعنی

گزید اقامت و از جمله ساکنان جهان شد

به چشم غفلت خود اعتماد کرد، پس از آن

خودش نظاره‌گری ساکن و جهان گذران شد

"نفخت فیه من روح" و "کل شئی هالک"

نخواند عمری و مشغول صرف لقمۀ نان شد

به آفتاب اگر روی کرده بود چه می‌شد

چقدر بذر درونش جوانه زد که نهان شد...

 

 

به درگاهی پناه آورده‌ام كز در نمی‌راند

كه هركس را كه درمانده‌ست سوی خویش می‌خواند

امید اولی كه هر زمان او را رها كردم،

امید آخرم شد نام او را تا صدا كردم

نجوایی فراموش‌شده از گذشته‌ها که امروز به انتخاب و با ترجمۀ آقای محسن کریمی راهجردی در حضور میهمانان بلغاری خواندم.

(بنای تکرار ندارم، اما یادم آمد که دارم با ناخواسته‌هایم خو می‌کنم و خود را فراموش)

 

مرگ را فراموش کرده‌ام

این است که از تو دور شده‌ام

تو دست‌هایت را در گیسوان من فرو می‌بردی

و روحم را دو تکّه می‌کردی

من با تو بر زمین، بر آسمان، بر آسمان بر آسمان بودم

با تو قلبم را نمی‌فهمیدم

ــ‌این که اکنون تپش‌هایش مرا به یاد خودم می‌آورد ــ

من فراموش کردم

پراکنده شدم

پس، از تو دور شدم

با باد سپری کردم

به خواب سپرده شدم

روحم خراشید

خراشید

خراشید

و از دیواره‌های مرگ فروافتادم

حلقۀ اتصالم برید

از خودم دور شدم

مداد را فراموش کردم

کلمه را از یاد بردم

حیران به انتطار تو ماندم

حیران به انتطار تو گشتم

بریدم

جهانم دو تکّه شد

فراموش کردم؛

خطم را

خانه‌ام را

دست‌هایم را

به آشفتگی باد سلام گفتم

و از هرچه روزی قلبم را می‌لرزاند فاصله گرفتم

تو مرا از من کندی

برگ تو بودم

تو بودم

درختم بودی

کتابم بودی

ورق‌های پراکنده‌ای شدم

در موج‌سواری بی‌برگشت حیرت

تو مرا از من کندی

من خودم را گم کردم

راهم دور شد

خسته شدم

فراموش کردم

شانه‌هایم درد گرفت

و صبر را از یاد بردم

اشک ترکم کرد

اشک رهایم نکرد

باد صورتم را برد

باد سایه‌ام را

باد ساقه‌ام را

باد خاکم را

ریشه‌ام را

راه را گم کردم در پیچ چندم جاده

پیچ چندم...

به من نگاه کن

مال تو ام

بودم

صورتم خیس است

مدادم کوچک شده است

و کاغذم سیاه

کم آورده‌ام و

هنوز همانی که بودی

آشفته‌ام

در هزار سر، که تو را گم کرده‌اند*

ثانیه‌ها برگشت نمی‌خورند

برگرد روی صورتم

چشمانم را به تو پس می‌دهم

چیزی به من برنمی‌گردد

اشک تمام حرف دلی‌ست

که به آب و آتش زده است

و این تجربه‌ای تکراری‌ست

که ...  ...   . .... . . .    . ...  .. .....

که روی کاغذ خیس نمی‌شود چیزی نوشت

 

 

 *«یعنی این که یک سودا با هزار سر دارم»/منزوی

 

«... و صدای دوست می‌آمد به گوش دوست»

پیش رفتم

پس دانستم که عشق را مراتبی‌ست

«ترسی شفاف» ـ که می‌گفت ـ این است

و می‌ترسم به اشک هدر شود این حال در ظرف کوچکی که منم

خوب است؛

مهار گریه است این میز و اتاقِ بی‌جا

این خیابانِ عابران بی‌توجه

این کودک بزرگ‌شدۀ کنجکاو

خوب است

تا رد شدن از هفت‌خوان، سکوتم به رشد رسیده و بغضم به شعر

آه!

راه را ... منظره‌های راه را بر من روشن کن!

 

...

فکر می کردم بعد از دیدن نفس‌های آخر پدرم و آن صورت معصوم و کودکانۀ بی‌جان، و پس از آن، دیدن مرگ خودخواستۀ مژگان، در فرودش از پشت بام ساختمان پنج طبقه به حیاط زیر پنجرۀ اتاقم و از آنجا صعود همیشگی جانش به نمی‌دانم کدام طبقۀ آسمان، تکلیفم با مرگ و زندگی روشن شده باشد.

اما امروز سیمین گفت که نشده! ...

پس از این بی سیمین بهبهانی...

 

هی قرص،‌ هی دوا، ول کن این زندگی‌ست؟ آری؟ نه

بهبود جسم ویران را هیچ انتظاری داری؟ نه

فردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟

خورشید رقص خواهد کرد از بعد سوگواری؟ نه

مهتاب در سرابستان هر شب حریر خواهد بافت؟

صبح از ستیغ خواهد تافت با شال نقره‌کاری؟ نه

فقر و فساد و فحشا را از این خرابه خواهی راند

تا عیش و امن و تقوا را سوی سرا بیاری؟ نه

مقتوله‌های مسکین را کز بغض خویش نان خوردند

بر گور اگر گذر کردی نان دگر گذاری؟ نه

هی قرص، هی دوا، بس کن این شرق‌شرق شلاق است

هر ضربه را یقین دارم با نبض می‌شماری، نه؟

بالابلند پویا را ننگ است ضعف و بیماری

گر آخرین دوا خواهی مرگ است و شرمساری، نه

برخیز و چهره رنگین کن تا باز نوجوان باشی

پیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نه

در آخرین نبرد ای زن فرمان‌پذیر آتش باش

دست به خود گشودن هست گر پای پایداری نه

 

«از مجموعه غزل‌های سیمین، دفتر تازه‌ها»

از روزی که گرفتار روز شدم، شبم از دست رفت؛ آن بی‌کرانگی و بی‌رنگی، آن بی‌صداییِ پرحرف و عمیق، آن فکرهای ممتد بی‌مزاحم... شبم از دست رفت و گرفتار هیاهوهای بی‌معنا شدم؛ هروله‌های بی‌هوده، رنگ‌های دروغ و خط‌های محصورگر.

پس فکرهایم را بریدند، حرف‌هایم را خوردم، کج دیدند و راست نشستم و کج شدم، افتادم از سکوتی که شعرم می‌شد، ریختم از روزنه‌ای که باید بالا می‌رفتم با خط نورش، خاک مرا خورد، خاک تشنه، خاک تشنه مرا نوشید. روی زمین تفتیده، قطره آبی شدم که نمی‌دانم بالا رفتم به ابر یا فرو رفتم به انتشار در کره‌ای دورو.

باغ‌ها؛ نشانه‌های بهارم، رنگ باختند و بالاگرفتند. انبوه شدند و باز ریختند در جویبارهای به ناکجا و کجا...

روز میوه‌ای نداد جز خستگی بی‌پایان، جز فرسودگی جان، جز کرانه‌ساختن، خط‌کشیدن و گم‌شدن.

دیوارها

دیوارها را بردار از من

دیوارها

دیوارها را ببر از کوچکیِ روز

به شب

به شبم برگردان

به شبم برگردان

به آن بی‌هیاهوی معنا؛ آن سکوت که حرف‌هایم را یکی‌یکی در ذهنم احضار می‌کرد تا معنا بسازم... تا معناهای ریخته در جانم را به نظمِ عزیز درآورم.

شبم را به من بازگردان ای روزِ زندان.

...

یا در شب رستاخیزت یک بار دگر خوابم کن

یا بگذر ازین بیداری که گم شده روحش از تن

از «سیمین»

 

بالا گرفته کار جنون، کولی دوباره زار بزن!

بغض فشرده می‌کشدت، فریاد کن هوار بزن!

 

 

 

آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام


سه‎شنبه، 29 بهمن‌ماه، ساعت 10، از پایان‌نامه‌ام دفاع می‌کنم.

دانشگاه تهران، دانشکده ادبیات، طبقه چهارم، تالار کمال


موضوع پایان‌نامه‌:

بررسی تأثیر نظرات و رهاوردهای نیما

بر غزل‌ سه شاعرِ پیشروِ غزل معاصر؛

سیمین بهبهانی، نوذر پرنگ و حسین منزوی


«قدم مهربان‌تان بر چشمم»


«سخن از دستان عاشق ماست...»

با نام کوچکت

پیغامی از دریا بر پنجره‌های غبار نبار

به دور

دیر،

به پاره‌دل‌های آویخته بر شاخه‌های دار

به بن بست‌های کور نگاه کن


صورت خواب‌زدۀ شب شسته ست

هرچه رویا؛ به آب سپرده

هرچه خواب؛ به آب


با نام کوچکت

پیغام نسیم،

روی شهر خاکستر نبار

با نام کوچکت

پیغام باد، توفان...

دیر است

با نام کوچکم مخوان.


غزلی از مجموعه "تا روح تنهای تن‌ها"

 

مخواه بشکنم آن عهد را به این غزل، اما

سکوت می‌شکند می‌رسم همین که به دریا

سکون به مرگ می‌انجامد و رکود به برکه

مرا به زندگی آورده است، عشق، به دنیا

نه، مرزهای زمین را نمی‌شناسم از این پس

خوشم که رودم و پایین، خوشم که ابرم و بالا

خوشم ـ اگرچه در این دره سنگلاخ بریدم ـ

به رنج ِ کندن امروز و گنج وصل تو فردا

خودم به موج بدل می‌شوم، به آب، به ماهی

قدم قدم که به امواج می‌دهم تن خود را

مرا ببر، ببر آن سو که بی‌کرانِ دو آبی

رسیده‌اند به هم، مثل واقعیت و رویا

 

اگر آسمان آن است که آن‌ها می‌گویند

و هوا آن که اخبار،

پس بارانی که سیل شد

و این همه باد سرد سیلی‌زن

                       این سوی پنجره

                      که بر خواب‌های پریشان وزید ...!؟

پس این برف سنگین

و کولاک

        که به ویرانی این اتاق کور، کمر بست...؟

این سوز سرد

این آه

که مثل "ها" روی شیشۀ سرد نشست

                                              تنها،

                                               یخ بست

                                                و شکست

این آه

که زیر باران

به ابرهای کوتاه‌

        به ابرهای عقیم پیوست...؟!


اگر آسمان آن

و هوا آن،

چیست این برف سنگین

این برف سنگین، روی سینۀ آتش

                 و هوایی از این دست؟



این قلم دیری‌ست در جهل مرکب مانده است

کو ید بیضا و انگشت ورق‌گردان تو


ــــــــــــــــــــــ

از «نوذر پرنگ»

هم مگر شور تو ...

در دلم باز هوایی‌ست که توفانی توست

چشمم آفاق کبودی‌ست که بارانی توست

...

نقد جان در کف‌اش این صیرفی عاشق ـ من ـ

در به در طالب آن گوهر انسانی توست

...

هم مگر شور تو از سینه‌ام آزاد کند

غزلی را که به سودای تو، زندانی توست

...

ـــــــــــــــــــ

از «منزوی»