من دراین هجوم درد وتنهایی
مبینمش بی آن که ...
بی آنکه حسی در وجودم درریشه هایم در تنم ...
هیچ ... هیچ .
اینروزها رانمیرانم اما نیک به خاطر میپارم .
روزهای خوشی نیست ولی روزهای دل خوشی ست .
دلخوش به او که رفت ؟ دلخوش به او که خواهد امد ؟
نه دلخوش به خویشتن خویشم هم از او که آورده ام .
نمی دانم چرا خیلی وقت است چشمم تر است .
بغضم فرو خورده ولی چشمم تر است .
جانم لبریز ولی چشمم تر است .
با تو هستم چشمم تر است .
شاید دردوردست های زندگی جا مانده ای دارم .
خیلی دور حتی آنقدر که خودم هم نمی دانم اوهام است یا ...
نمی دانم ولی دیگر با دیگران نیستم .
به دنبال گریز راهی ام.پروازم رااوج دهم .ازاین فوج برهم .
خاطرش بامن است وخواهد بود .ولی باید بروم .
گفته بودم خسته تر ار آنم که نتوانم به آخر نرسم .
وقتی هستم قامم راخسته می کنم وروحم را جاری .
زخم های روحم مثل خوره نیست ولی دردهایم.درد هایم چرا .
ستاره هایم همه حابی ست.طلایی نمی خواهم.
اما کاش چند تایی سربی بود .
نه با فانوسک های خاموش که با دلی روشن .
دلی مانده وخسته ولی روشن .
دلی شکسته وبسته ولی روشن .
روشن که می گویم همین با منش کافیست .
چون عاشق نبودم...نه.نه.بودم یادم نبود.
اما عاشق شدم .دل روشنم با من بمان .
این روزهای بد کسل است.بامن بمان .چون ...
ماعاشق نیستیم اما عاشق میشویم
اما کاش وقتی نیستی باشی وباشی تا هستی .