سلام دوستان عزیز به گورستان عشق، ماتم کده ی غریبه خوش اومدید
خدایا یا اونی که میخوام بده
یا این جونی هم که دادی بگیر...
نخواستیم این زنده مانی رو
که نامشو گذاشتیم زندگی
چند روزی می شود
دلم سکوت کرده،
دیگر نایی برای داد زدن نمانده...
مامان یکی از بهترین دوستام به خاطر بیماری قلبی تو سی سی یو هستش
دوستم خیلی ناراحت و ناراحتی دوستمم ناراحتی من
"دوستای عزیزم بیاین واسه سلامتی مامان دوستم
و همه ی مریضا دعا کنیم "
می خوام لبخند دوباره بیاد رو لبای دوستم :(
خدایا روحم که مرده،
جسمم را نیز بمیران...!
کدامیک را سخت تر می کشم...؟
رنج!
انتظار!
یا نفس را...
وقتی عشق در رو زد ، زود باز نکنید
بعضیها مثل بچه ها زنگ و میزنن و فرار میکنن ...!
گاه آرزو میکنم
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد
تا امروز چشمان من به آن لحظه بهانه بگیرد و اشک بریزد
کاش حرفهای دلم را به تو نگفته بودم
تا امروز به خود نگویم
"آخه اون که می دونست چقدر دوستش دارم"
پس چرا تنهام گذاشت....!!!
من شاخ غول امتحانارو شکستم و اومدم :D
سلام دوستای گلم...
چهار ماه مثل برق و باد گذشت و دوباره امتحانات ترم شروع شد...
باید بشینم بخونم واسه همین یه مدت نیستم...
از اینکه نمیتونم بیام بهتون سر بزنم منو ببخشین...
بعد امتحانام جبران می کنم...
دعام کنین ...
"همتون رو دوست دارم"
مردها سکوت میکنند
نمی توانند وقتی ناراحت هستند
گریه کنند و بهانه بگیرند
اون ها نمی توانند به تو بگویند
من رو بغل کن تا اروم بشم
نمی توانند بگویند دلشان می خواهد در اغوش تو گریه کنند
ممکن است تو را خیلی دوست داشته باشند
اما نمی توانند صداشون رو مثل دختر بچه ها کنند و بگویند:
عاشقتم.....
او همه این ها رو قورت می دهد تا بگوید مرد است
یک ادم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد.
مردها هم قلب دارند
فقط صدایش ، یواش تر از قلب یک زن است
مردها هم در خلوتشان برای عشقشون گریه میکنند
شاید ندیده باشی
اما همیشه اشکهایشان را در البوم دلتنگیشان قاب میکنند
هر وقت زن بودنت را میبینم
سینه ام رو به جلو میدهم صدایم را کلفت میکنم
تا مبادا..... لرزش دستاهیم را ببینی....
مرد که باشی....دوست داری.....از نگاه یک زن ، مرد باشی!!!!!
دلم بچگی هایم را می خواهد ،
آن زمان که نه دروغ بود ،
نه تهمت و افترا ،
نه خیانت ،
نه دو رویی ،
آن زمان که نه ، تــــو بود ،
نه عشق ، نه شکست عشقی ...
آن زمان که لحظه ها سرشار بود از آرامش ...
خنده ها سرشار بود از سرمستی ...
قلب ها سرشار بود از آرامش و پاکی ...
آن زمان که خشونت در دنیا جایی نداشت ،
و سیاهی در ذهن ها راه نمی یافت ...
آن زمان که آفتاب طلایی تر و مهتاب روشن تر بود ...
آن زمان که صداقت ، در جملات دست و پا شکستمان موج میزد و
پاکی در چشمان کوچکمان ، مدام در حال تراوش بود ...
دلم بچگی هایم را می خواهد ...
دلم میخواهد بیرون بریزمت اما تو را که روزی انتخابم بودی چگونه بیرون بریزم ؟!
بیرون نیمریزی میمانی میماسی می خراشی می سوزانی می پوسانی می میرانی ...
اما بیرون نمی ریزی ...
آبِ دهانم را جمع میکنم چشمانم را میبندم قورتت میدهم...
مزۀ گسِ خرمالوی کال میدهی ...
ذهنم مچاله می شوم پشتم تا می خورد اشک هجوم می آورد به چشمان بی نورم ...
تو را فقط باید بالا آوَرد و برای همیشه فراموش کرد ...
ولی خوب می دانم که نمی توانم...
برای عوض شدن مزۀ دهانم به شیرینیِ خاطره ای فکر میکنم...
اشک می شود و از چشمانم می افتد مانند تو که دیگر از چشمانم افتاده ای ...
تمام بغضم فریاد می شود فریاد می کشم که شاید به گوشت برسد
"لحظه لحظه هایم را برگردان"