سلااااام
سلاااام من هنو اینجام
همونجور قوی و تنها

سلاااام من هنو اینجام
همونجور قوی و تنها

هر چـــه داریم و نداریم به دکتـــــر دادیم
حال ما گر خوب میشد باز هم حرفی نبود
صرفا جهت اعلام وجود![]()
میاااام به زودی
تا به خودم میام نمیدونم دقیقا توی چه فکری بودم فقط میدونم آه و افسوس زیادی در خودم دارم.
دلم میخواد برم فریاد بزنم من دیگه اون دخترکی قویی که همه میشناختن نیستم.
از خودم بیشتر از همه چی خسته م.
بعد میگم نه سکوت کن بگذار فکر کنن تو همون دخترک قوی هستی تا همیشه.
بزار وقتی یادت می یفتن بگن حدیث تونسته پس ما هم میتونیم.
آه...
دلم خیلی پره.
تنهایی کلافه و خسته م کرده.
ساعتها با خودم حرف میزنم. خیال و تصور ماورایی در زندگیم ندارم. اما شاید همین شکاف های عاطفی در
زندگی باعث شده ساعات زیادی رو بشینم فکر کنم و با خودم حرف بزنم.
یک حصار تنهای به دور خودم کشیدم و روز به روز داره به وسعتش افزوده میشه.
این وضعیت آشفته بازار هم کم در حال بد من بی تاثیر نیس.
امروز 25 تیرماه است از سال 97
نمیدونم دفه بعد کی بیام بنویسم
میخوام تاریخشو ثبت کنم تا یادم باشه این روز رو در سختی فراوانی به سر کردم.
یعنی یک روزی میشه بشینم به امروزم بخندم؟
و حکایت همچنان باقیست ....
سلام
من حدیث
صدای من از شهری که دمای هوای این روزهایش بالای 50 درجه است،
به گوش میرسد
هوای دلم اما سرد است
یخبندان...
ای وبلاگ قدیمی
یادم نیست که برایت گفتم سی ساله شدم یا نه؟!
1366/1/5
1396/1/5
تنها با یک رقم اختلاف در تاریخ تولدم
اختلافی به بلندای سی سال...
خیلی دلم گرفته
یک دوست قدیمی برایم نوشت گاهی به عدالت خداوند شک می کند
آری این روزها من هم کم کم دارم به عدالتش شک میکنم!!
خلاصه ای خالق همه زیبایی ها
برای یکبار هم که شده
بیا و با ما به از این باش که با خلق جهانی ....
ام اس؟
حال ام اسم هم خوب است
با کلی قرص سرش را گرم کرده ام!!
تا سردیه درونم را حس نکند!!
میدانید که:
میگویند سردی جات شاید عامل ام اس باشد!!
(حدیث)...
داشتم فراموشت میکردم
ای شاهد همه تنهاییام
تو ای وبلاگ دوس داشتنیم؛
شاید فکر کردی سرم گرم کسیه که فراموشت کرده بودم
اما نه!
من هنوز هم تنهام ...
بهانه م رو کمبود وقت میگذارم
یادآوریه یک دوست عزیز باعث شد باز یادت بیفتم
فک نمیکردم همین امشب بیام و دست به نوشتن بردارم باز
اما گوش دادن به یک آهنگ قدیمی
مرور برخی خاطرات
ناخودآگاه منو به نوشتن واداشت
.
.
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نه رفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه ام شتاب در شتاب شد ....
نه فرصت شکایتی نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد.....
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود نگر که دوره شباب شد
رفیقم ام اس هم خوبن
انگار دیگه همو پذیرفتیم
همچون عضوی از بدن
توی مسابقه قهرمان من، برنامه ماه عسل 95 شرکت کردم
و توش از بیماری ام اسم و اتفاقات بعدش و .... گفتم
امیدوارم ویدیوی من امیدی باشه برا همه اونایی که با بیماری های صعب العلاجی
مثل ام اس دست و پنجه نرم می کنند و بدونن بیماری پایان راه نیست و میشــــه
امیدوارانه به زندگی ادامه داد ...
یه وقتایی
یه شبهایی
توی زندگی
دلم میخواد
فقط تموم شم
فقط تموم شم
فقط تموم شم
این حس، کار آدمای ضعیفه
ضعیف که باشی به جای مبارزه دلت تموم شدن میخواد
این اصلا خوب نیست
من یه بار دیگه ترسیدم
اما باید اینجور فکر کنم که
به جای اینکه من تموم شم این روزهای درد دار تموم شن
کوچیک بودم که سرم خورد به سنگ و خون اومد
خفیف بود
با چنتا دستمال کاغذی خونش بند اومد
کمی بزرگتر شدم بازم سرم شکست
اینبار سرم خورد به دری آهنی
این دفه بردنم بیمارستان و بخیه شد و ...
پس سر به سنگ خوردنها هم درجاتی داره
برخیش خفیفه و برخیش شدید
وقتی توی زندگیت سرت میخوره به سنگ،
بهش دقت کن ببین خفیفه یا شدید
بعد از سر به سنگ خوردنها هم میشه شروعی دوباره داشت
اما شاید محتاط تر ...
.....
اصن شاید من باز سرم به جایی خورده که این چرت و پرتارو گفتم! نه؟

یه قلک دارم
باز آوردمش تو دست
هزار تومن
دو تمن
هر چی ته جیبم باشه میندازم توش
من به "قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود" ایمان دارم

برخی خستگی ها
انگار
قصد در رفتن را ندارند ...
جا خوش کرده اند
شاید تا آزارت دهند
شاید تا ...
شاید میخواهند همیشه دردی داشته باشی
تا قدر عافیت بدانی
فعلا همین ...
اندر احوالات این روزهام بگم که خودمم نمی دونم چه جورم
یه روز خوب، یه روز بد
یه روز خوش اخلاق، یه روز برج زهر مار
این ماه پیش دو تا از پزشکام رفتم
هر دو میگن داروی فعلیت خوبه
از عوارضش گلایه کردم
میگن عوارضـــی که روت داده اون قدری حاد نیستن که دارو رو عوض کنیم
خودمم کم کم دارم قانع میشـم که باید کلامو بندازم هوا که داروم خوراکیه
و از شر تزریق خلاصم!
عوارضشم به درک! تحمل میکنم دیگه
اصن شانس منه این همه ملت دارن دارو خوراکی مصرف میکنن برا اونا خوبه
اونوقت برا منه عخ هست عخ 
بیخیال
حساس شدم
اصن شاید خوشیه داروی خوراکی زده زیر دلم
اصن از کجا معلوم مشکلاتم مال دارو باشه نه؟ 
خودم افسرده م
افسرده
از این بلاتکلیفی ها
از اینکه نمی دونم آخر زندگیم چی میشه
الکی انداختم گردن دارو
دلم خیلیییی گرفته 
ننوشتن نه یعنی اینکه نیستم
یا خوب نیستم
یا ....
هستم اما خسته م
این روزها مشغله م کلی زیاده
و اصرار دارم به همه کارامم برسم
خوشبختانه میرسم
چون من منم!
من حدیثم
من ام اس دارم
اما قوی هستم
اصن ام اس داشتن یعنی قوی بودن
یعنی خاص بودن
دلم تا حدی گرفته س
کدوم حد؟ همون حد ...
پاهام این روزا مور مور هم میکنن
فک کنم پاهام چون فکرامو میشنون شرو میکنن به مور مور کردن
از افکارم میترسن
آره اونا هم جلو افکارم کم میارن
من فکرم اون بالاس
بالای بالا
حواسم بهش هست
به اون بالایی
اصن مهم فقط اونه
کمکم کن خدا
نزار منم کم بیارم
نزار
همینا ...
با ام اس زندگــــی می کنم ...
شده بخش بزرگی از زندگیم ...
همه ماها که ام اس داریم از یه چیز بزرگ رنج میبریم
نگاه اشتباهه جامعه به ام اس
همه فکر میکنن ام اس ناتوانیه
در صورتی که با پیشرفت علم پزشکیه الان ام اس دیگه برابر با ناتوانی نیس
بچه های ام اس سنتر بارها ثابت کردن ام اس یعنی توانستن
تا دلتون هم بخواد کوهنوردی رفتن. کاری که افراد عادی نمی تونن انجام بدن
الانم میخوان یه کار بزرگ تر کنن
یه صعود برون مرزی برا کوه آرارات ...
دوستای عزیزم براتون آرزوی موفقیت دارم و مطمئنم که می تونید 
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی؟
صاحب رفعت دیگر گردی؟
گفت نِی نِی هرگز ...
من برای این کار
کهکشان کم دارم!
نوریان کم دارم!
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم!
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
این جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
آن جهان را گفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم
روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خنده ی اوچشمه ی آن
من ازان محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم
درپی عشق شدم
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود