مفرد

"من" در تمام لغت نامه ها

یک شناسه ی مفرد است

حالا هر چقدر که می خواهی بگو

تنهایم نمی گذاری!


.:.پارادوکس.:.

و خیلی شیـــ...ک می خندی!!!


ماتیــ...ک بر لب ، گونه هایم سرخ . زنگ در را می زنی.من می دَوَم . فریادِ مادر:«با تواَم دختر ، یکم سنگین و رنگین باش مثل ِ دخترِ حاجی فلانی،نو عروسِ عمّه ی حاجیّه بهمانی...»

و من وا می کنم در را...سلام و رعد و جیغ و ...برلبم... چِک...، می زند چَک قطره بارانی، و خیلی شیــــ...ک می خندی!!!



می نشینی رویِ تختِ چوبیِ کنجِ حیاط ، می روم از قوریِ برقی برایت چای میریزم

و با کُلّی اَدا و ناااز می گویم: چه چای سبز و سوزانی ، وخیلی شیـــ...ک می خندی!



در دلم غُر میزنم برتو، لَجَم می گیرد از اینکه نمی خواهی که ذهنم را بخوانی، لالی یا از بی زبانانی؟

آمدی اینجا که هی انگشتری را روی انگشتت بچرخانی؟؟؟!!! و خیلی شیــــ...ک می خندی!



ده دقیقه بعد...،بعد از یک سکوت حوصله سَر بَر وَ طولانی:
-«آقااا، استرس داری؟»
+«جان؟»
-«شروع کن»
+«چی؟!»
-«خُب خودم میگم: برای خاستگاری اومدی اینجا؟»

پشتِ چش(م) نازک کنان ، با بی محلّی ، پشتِ لب لبخندِ شیطانی، و خیلی شیـــ...ک می خندی!



و خیلی شیـــ...ک می خندی؟؟؟!!! تو می دانی ، تو میدانی ، تو میدانی

که راحت می توان زد بُرجَکَت را، خوو...ب می دانی!!! و خیلی شیـــ...ک می خندی!



پس ادامه می دهم:« خُب...خُب ببین آقا، من به خواهر، مادرو عمّه...خلاصه من به همّه گفته ام که...که جواب من به تو منفی(ا)ست»

و حالا نیم نگاهی با تعجّب...، با کمی بُهت و پریشانی...میو...تَق تقَ...
زاغِ مارا می زند در این حوالی گربه ای با چشم نورانی، و خیلی شیـــ...ک می خندم!



حرف هایم تخمِ کفتر بوده یا اینکه زبانِ بُز؟ نمی دانم

ولی خوشحالم از اینکه کمک کرده زبانت را بچرخانی...برقصانی، و خیلی شیـــ...ک می خندم!



شعر را  من دوست دارم خووو...ب می دانی، میکنی پراِستِرِس با شعری از شاعر چنین آغاز: «اِی..اِی...اِی جوان در دارِ فانی دستگیری یادگیر...» این چه ربطی داشت؟؟؟


شروعِ ِ مُضحِکی با یک غزل خوانی ، و آن هم یک غزل در وصفِ فردین بازی و حرکاتِ انسانی!، و خیلی شیـــ...ک می خندم!



ومن با خنده:«ماشاالله هنرمندی...»
وتو:«من...، من شمارو دوست............خواهش میکنم...»
من:«هه...»

فکر می کردی که شاید جای آن لبخند فیلسوفانه ات هِی دُم بجنبانی؟؟!، و خیلی شیـــ...ک می خندم!



سَرَت را می دهی پایین،« آقا! کارِ دیگه...بارِ دیگه...با من هیچ حرفی نداری؟نه؟؟»

و تو آرام و بی جان و کمی هم سخت گریانی، و خیلی شیـــ...ک می خندم!



-«خُب با اجازه، من بِرَم تووو...»،«صبرکن، تو...تو همونی؟؟؟دخترِ بابایی و آرومِ حاج آقا؟!!!»

پَ نَّ پَ، تهمینه ام من ، دخترِ چاقوکشِ شاهِ سَمَنگانی، و خیلی شیـــ...ک می خندم!



برقِ پیروزی درون چشم هایم، پلّه ها را فاتحانه می روم بالا

و تو چون عقربی در انحصارِ شعله ام درمانده میمانی،وَ خیلی شیـــ...ک می خندم!



پ.ن

وقتی این قدر فیلم فارسی داریم

چرا شعر فارسی نداشته باشیم؟؟؟!!!

واقعا چرا؟؟؟



وای دل تو دلم نیست امشب میخوام برم کنسرت همایون شجریان . دارم لحظه شماری می کنم . قراره حضوراً پیش خود همایون هم برم

چه شبی بشه امشب

در جواب فریدون مشیری

با سلام خدمت همه دوستای هفتادی

ببخشید کنکور نزاشت این چند وقت بیام و شعر بزارم


اینم در جواب شعر کوچه فریدون مشیری عزیز 


من بدیدم که تو بی من باز از آن کوچه گذشتی

از کنارم خوش و سر حال و دل آزرده گذشتی

و مرا باز ندیدی

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

لحظه ای بر لب جویی بنشستیم

تو مرا خیره نگه کردی و گفتی :

که چه زیباست نگاهت

تو جهان ریخته در چشم سیاهت

آن زمانی که

تو را گفتمت از عشق حزر کن

و تو گفتی حزر از عشق ندانم

من بگفتم تو از این شهر سفر کن

و تو گفتی نتوانم نتوانم

دلم بند دلت شد

و به جز عشق تو بر دل نسپردم

و برای ماندن پیش تو ای

معشوقه ی نازم

لحظه ها را بشمردم

آن زمانی که ز من دور شدی در پی عشقت

من تو را سنگ زدم

نه رمیدی نه گسستی

زین سبب پای در دامن اندوه کشیدم

هر زمان در هر مکانی که برفتی

در پی ات چون باد صبا من بدویدم

و تو من را ندیدی

آن زمانی که تو از کوچه گذشتی

من سر کوی غریب بودم و هستم

که تو را باز ببینم

و تو را باز بدیدم

و زمانی که ز کنارم تو گذشتی

و مرا باز ، ندیدی

ز پی ات ناله و افغان بزدم که ای فلانی !

باز نشنیدی و رفتی

من بماندم در تعجب

که بی او

به چه حالی تو از آن کوچه گذشتی !؟

من جهنم

کوروش عبدالحمیدی ( 12/3/1392) 

بعد از مدت ها ترانه / نسل ما

چی می دونی تو از ما؟
از زندگی ِ سگـــی
از زجّه واسه نون وُ
از زجر واسه زندگی

چی می دونی تو از ما؟
از گریه ی شبـــونه
از دردایی که اینجا
قلبموُ کرد نشونه

چی می دونی تو از ما؟
از عشقِ ِ بی بهونه
از سادگی مـــا وُ
دورویی ِ زمــونه

ما اشتبـــــــــاه کردیم
ما اشتبـــــــــاه می کنیم
"دو سیب رو چاق کن داداش
این دستوُ ما می بریم"

ما نسل بــــــــوســـه هستیم
که توی چت میشینه!
ما نسلِ ِ فیلم ِ نیمه!
ما...
نسلِ بغض و کینه

ما نسل ِ یه شماره
پشتِ یه کارت ویزیت
ما نسل ِ تبلیغ دوغ (!)
پشتِ یه جعبه کبریت

ما نسل ِ آخر راه
ما نسل مرده هستیم
ما نسل دود و آتیش
که تو سیگار نشستیم

سخنی با اعضا

قابل توجه اعضا ، با توجه به فعالیت مجدد هفتاد و همچنین نیاز به سیستمی جدید در وبلاگ ، قالب جدید روی وبلاگ قرار گرفته است. خواهشمند است نظرات خود را روی همین پست ارسال کنید. در صورتی که قالب قبلی را مناسب تر می دانید همان قالب عینا جایگزین خواهد شد.

اطلاعیه!

سلام بر همه ی شاعرای هفتاد!

باید به عرض همتون برسونم که این وبلاگ داره دوباره کار خودشو با قدرت شروع میکنه!


+ از یک عده  به نام های رضا، محمدرضا، اطهر، کورش، ، مرجان، مجتبی، خواهشمندیم که زودتر خودشونو برسونن و یک خبری از زنده بودنشون به ما اعلام بدارند! 

آخه این چه وبلاگ سوت و کوریه ما داریم؟ واقعا که!

من رفتم کنکور بدم شما کجا بودین؟؟؟؟

+ خلاصه تا اعصابم به هم نریخته بیاین!


(پارادوکس مهربان!)

شَک

بالفرض که هووو...(hooo) نکرده من بر بادم



اصلا تو قمی من خودِ چرت آبادم



اینقدر که تو به سازِ شک رقصیدی



من با دُهُلِ یقینِ خود قِر دادم؟؟؟



پ.ن

ما زنده ایم....!!!

يك زندگي ساده . . .  !

داشتم مي گفتم

زندگي مردي به نام خودم را

كه ناگهان ديوارها خميازه ي بلندي كشيدند

وشيشه هاي پنجره ي اتاقم ماتشان برد

صلاح ديدم كمي سكوت كنم

شايد خودم هم باور كردم كه مردي به نام من

زندگي كرده است


مانده در من کلاغ خیسی که...

تو بپرسی دوباره خیسی که؟!

چشم من ابر، باز هم باران

بی ترانه... و مثل هیسی که...


هی سکوت از سوکت می بارد

خانومی توی تابلو انگشت

می برد در تقارن بینی اش

از کلاغی که مرگ در من کشت


مانده در من سیاهی پرهاش

یک کلاغ از کلاغ می خیسد

خانومی مهربان ولی ساکت

توی تابلو یواش می هیسد...!


یک کبوتر سیاه پوشید وُ

یک کلاغ از درون او رویید

خیس ِ گریه دوباره در من شد

-"هیس جانم! شما چه می گویید؟!"


از سفیدش که می زند چشمم

یک پرستار ساده ی خاموش

-"یک کلاغ از درون من مرده!"

-" آخ بازم که دیر شد داروش!"


می خوراندند و من...

-"بخواب...بخواب"

"استراحت بکن یواش یواش"

زیر باران دوباره خیس شده

آن کلاغی که چیده شد پرهاش...

پنج دی ، پنج صبح ، ویرانی...

پنج دی ، پنج صبح ، ویرانی

حرف های دیشَبَت که میمانی


پنج دی ، ده صبح ، رقص دلتنگی

دختری سر به سجاده، رویِ سَر سنگی



وَ سرِ ظهر روح ازتنم در رفت

صدای جیغ مادری ....که هُدایم رفت


وَ دلم لحظه ای تنگ شد، برای آغوشت

گوش دادن به شاهنامه روی هر دوشَت


دست تو... تمام کودکی ام بَغَلش

دست تو... که شعر می زند به سرش


...

شیـــــــــــــــ...ش ریشتر زلزله، آوار رویِ سَری

سیـــــــــــــــزده ثانیه...وبرف شد سَرِ پدری...


...

پنج دی ، هفت شب، خانه می گِریَد

کودکی گوشه خواهرانه می گِریَد


نگاه او...تلفن که برایش پناه بود

و منتظر برای شنیدن یک : اشتباه بود


...

و حال زیر دستم کتاب شریعتی ات

مرور می شود برای کسی تمام زندگی ات


سِتار، روی دوشَت و خنده هایی که...

به نامِ نازلِ مریم*...،خدا...!!! صدایی که...


...

به خواب میبینمت؟؟؟ حِیف...منم که بی بال است

که بغض شده درونِ گلو حدودِ ده سال است


و پَرِ روحِ من که باا...ز، تیر خورده

که راه و شیوه ی پرواا...ز کردنش مرده



نماز صبح جمعه و چشم انتظاریِ تو


دویدنت که تا خدا برسی و بی قراریِ تو



صدای آمبولانس میاید و شاعری در خون


وفاتحه برای تو هر پنج شنبه ها اکنون

...


نوزده زمستان بیشتر نشد...خدایا!!! همین و بس؟

هستیم و هست با خدایش و مانده با ما پس...


مادر: خدا چه زود گرفته امانتی را از...

پدر: سکو...ت ، هیـــــــــ...س ، نکن، شکایتی را از...


از آن کسی که خودش داده است و میگیرد

وَ شعرِ من حوالی ساعت پــــَ...نج... میمیرد


............................................

مریم: سوره ی مریم(سوره ی مورد علاقه ی هدی)

............................................

تقدیم به آبجی هدی که زلزله ی بم رو بهانه کرد

واسه این که میون بُر بزنه.... زودتر از پیش ما،بره پیش خدا!
...

هدی حبیب نیا

دانشجوی رشته ی پرستاری(بم)

عروج : 5.10.1382


شکنجه....

کم کم

دارم به مرز جنون میرسم

عجب,اوضاع شیرتوشیری

می سایم دستان لرزانم را به هم

می فشارم شقیقه های متورمم را

هی قرص اعصاب می خورم

و یک زولپیدم 20

برای 8 ساعت خواب شبانه

ولی انگار نه انگار

باز شب بیداری و تفکر

با نتیجه ی همیشگی:

ســـــکـــــــــــــوت

افسردگی مزمن!

.

حلق آویز کن مرا

می دانم آخر با حکم های دیکتاتورانه ی تو

من هم به خودکشی دسته جمعی میرسم

مثل موش های به تله افتاده ی خانه مان

وتــــــــــو

وول میخوری در ذهن مشوشم

مثل سوسک سیاه حمام

.

بمانی یابروی اوضاع همین است

خراب اندر خراب!

صدای وز وز مگس وارت

همیشه می آید

حتی وقتی چِت(chet)میکنم

سمج نشو

بگذار کمی بخوابم

هـــــــــیــــــــس...

کوزه گر...

یه نثر...شایدم دل نوشته...شایدم...




کوزه گری در خاک ترین نقطه ی آسمان


پاک 


تو را ساخت


خشک که شدی


فصل خودکشی رزهای قرمز بود


کوزه گر لبخند تلخی زد


تَرَک خوردند لبهایش


و هفت قطره خون شد


سهم لبهایت


در آن حوالی 


آهویی نگاهت کرد


هفت قطره اشک ریخت


وچشمانی جذبه بر دو چشم او


شد سهم چشمانت


و بعد آبشار خشک مژگانت...


چه قدر گله مند بود


کوزه گر


که تو استشمام نمی کردی


بوی اورا


خشمگین


از عمیق ترین نقطه ی نفرت


با دو انگشت


چنگ زد


بر مرکزی ترین 


نقطه ی صورتت


و تو باز هم حس نکردی بویش را


قلم برداشت تا خط خطی ات کند


دو خط کشید


دست کشید...


دلبری میکردند اخمهایت


نوبت به فوت کوزه گری که رسید،


از نفسش در تو دمید


و تو هنوز جان نگرفته


دزدکی


سیب چیدی از باغش


اخمی کرد


روی ماهت را بوسید


تو را روی تکه ای ابر گذاشت


و به دست باد سپرد


باد 


آرام آرام


ابر را پایین آورد


تا مِه شدنش...


و حال تو بر پست ترین نقطه ی  کائنات بودی


.

.

.


غرق در تنهاییت


گریستی


قطره ای از اشکت


پر ققنوسی را به آتش کشید


ققنوس نامه ی کوزه گر را


پیش پایت


رها کرد و پر کشید...


طوفان نامه را گشود:


دلت که شکست...


آبشار مژگانت که به راه افتاد...


وقت عشق بازی با شاعرانگیت که شد...


دستانت را بالا بیاور


که این چنین


آسمان 


تا من 


شکافته می شود


و مرا به هم آغوشی بخوان

.

.

.

پس آرام گیر در آغوشش 


اطهر ترین


روح خدا





دود و حدود

حروم میشی بین دود و حدود

وقتی که باید بیفتی ناچار

دنیا دومینویی غم انگیزه

دس رو شونه های هیشکی نذار!


حروم میشی بین دود و حدود

این صفر و یک های متلاشی

کپی پیست شد همه دردات وقتی

که خواستی شبیه خودت باشی!


عصر ارشاد مادربزرگ ها!

در این شهر تا ابد کبودها!

به مسکن رسیدن کلاغ ها!

یکی بود باقی آدم نبودها!


عصر فانتزی های مردم: نون!

عصر فوریت خوردن بچه!

تحریم هوا ، تورم معده!

انفجار هسته در باغچه!


اشل بروکراسی در کرسی!

و کپن های مقاومتی!

پیمان منع گسترش بوق!

اپوزوسیون های دولتی!


باز این آرتیست مردمی اومد

که اوج شعراش تا سر نافه!

آقای روشنفکر از اینورها!

نشسته بودی کنج اون کافه!


یه روزی عشق هم دانلودی میشه

روزی که تو وصل به آهن باشی!

یه روزی واسه نفس کشیدن

باید پر از فیلترشکن باشی!


حوا چت می کنه با آدما

واسه سیبی که روی لپ تاپه!

دیگه خدا هم با خودش میگه

که تمام جهان فتوشاپه!


سر تک هامون بریده شده

رد شدیم از این شابلون ایمان

یادمون دادن ژوکر باشیم

تهی شدیم از معنی انسان


ولی تو بجنگ با زنده بادها

تو رها شو از این بند حدود

تو باور نکن زندگی اینه

نترس از حقیقت پشت دود..

وقت چشم در چشم شدن با یک جغد


ردِّ  چنگال  تو  در عمق اوزون


لحظه ی گرم شدن در شکم تنهاییت


اولین نیمه ی تو.....


گریه درونِ رحمِ ساعت هفت


نیم دیگر در شک


که بیایی یا نه


غدّه هات اینجا بود 


که همه شعر ترشّح کردند



...............................................................




ساعت 7:77  دقیقه به وقت اینجا


باران نم نم می بارد


دما : زیر نقطه ی شبنم


رطوبت :  بالای خط بغض


عجیب است ......


آهنینم...


که هنوز زنگ نزده ای!!!



غیر مجاز...

گفتی صدای دردها غیرمجاز است 

در شعرهایت بیت ها غیرمجاز است


یاری که هرشب ورد می خواند به گوشم

پروردگارم گفته او غیر مجاز است


مشکی ترین چشمان شرقی غرق در شب

وقتی به تو زل می زند غیر مجاز است


لب هات بر مهواره ی لب های گرمم

سیگنال وقتی می دهد غیر مجاز است


روزی که از شب هایمان من را گرفتی...

شب های بی من خانه ات غیر مجاز است


حرکات موزون و شب استخرپارتی...

فیلمی که 18 ساله شد...غیرمجاز است


امنیّت اخلاقیت در متن شعرم

هی گشت و هی سانسور زد:غیر مجاز است


حین عبور از یک مکان ما را گرفتند

مرغ و خروس و یک مکان؟!!!غیر مجاز است


یک نکته ی باریک در اثنای حرفم

باریکیش در نوع خود غیر مجاز است


برپایی اجلاس هم در این تورم

والّا به جان مادرم غیر مجاز است


چیزی شبیه بوق می تازد به گوشم

نقد رجال کشورم غیرمجاز است


چون ملک دارِ خانِمان باتوم دارد

ماندن در این خانه دگر غیرمجاز است


در سرزمینم شعرها زیر زمینند

خرداد بعد این شعرها شاید...مجازاست

پست مدرنيسم در ادبيات داستاني

سخنراني مسعود پورهادي در خانه فرهنگ گيلان

قبل از هر چيز بايد بگويم احتمالا" برخي ازاظهار نظر هاي من در جلسات نقد و بررسي داستان حول داستان "پست مدرن" اين شبهه را دامن زد که گويا من حرفي در اين باره براي گفتن دارم و يا اين گونه که آقاي فرامرز طالبي گفته اند زندگي چندين و چند ساله ام در غرب شايد   شواهدی  برای اين بحث داشته  باشد. به هر حال بايد اقرار کنم که هنوز باورم به عقل زايل نشده و "عقل" عذابم نمي دهد.حال با توجه به وضعيت "پارادوکسيکالي " که برايم ايجاد شده، بايد اقرار کنم که گزارشی را الان ارائه خواهم داد ، در پايان به نقد آن خواهم نشست.
ادامه نوشته

خداوندا کجا هستی..؟؟؟

خداوندا ببین حالم

پریشانم پریشانم

نمیدانم کجا هستی

نمیابم تورا اکنون

در این دنیا بدین پستی

نه لای شمعدانی ها

نه حتی در آسمان هستی

نمیدانم میگویند

تو از دیده نهان هستی



خداوندا اگر هستی

چرا دنیا تاریک است

چرا راه ما اکنون به قدر مو باریک است ؟

خداوندا صراط اینجاست ؟

نمیدانم

ولی اکنون پریشانم

به من گو که تو انصافا

چه میخواهی از این جانم؟



خداوندا ببین اینبار

مردی در سیاه شب

میان آن زباله ها

پی عدل تو میگردد




خداوندا تو که گویی

منم از رگ به تو نزدیک

خلاصم کن اگر هستی

که من تنهای تنهایم

میان این همه پستی



خداوندا ترسانم زچوب آتشین تو

این شنیدم از آن کودک

که گریان بود به پای تو

که گه کج کرد دستش را

به جیب بندگان تو

تا نمیرد خواهرش

از نبود نان جو




خداوندا ..؟

میدانم.نمیدانم

که تو بودی در آن خانه ؟

که کودک ضجه ها میزد

ز دردی همچو بیگانه

از آن کابوس که نامش بود

پدر آیا در آن خانه

که خرج اعتیادش را

نیاورد کودکش خانه



خداوندا گریانم

نمیدانم.نمیدانم

طوفان بی صدا گشتم

میان این همه خنده

بغضی اندرگلو گشتم



خلاصم کن اگر هستی

که من تنهای تنهایم

میان اینهمه پستی

شمع شب تارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

اکنون اگر یارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

گر جان بیابی از تنم گویی خریدارت منم

حتی دل آزارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

شمع شبستانم شوی نور دو بستانم شوی

خوارم شوی زارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

مرغ بر و بامم شوی بشکسته چون سازم شوی

حتی اگر یارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

لرزان سرما هم شوی غرق در تمنا هم شوی

چون تار این تارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

آیی به بالینم چو شب حتی مثال لحظه تب

حتی خریدارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

مجنون منم مجنون منم آری آن دل خون منم

همرنگ رخسارم شوی دیگر نمی خواهم تو را



کوروش عبدالحمیدی

       19/  مهر ماه / 1391

غزل عصبانی!


خودکار می زنم،  بر زخم کاغذم                      فواره می زند،  اشعار ِ لعنتی

خون لخته می شود، قافیه هام را                   از تیزی ِ همین، خودکار لعنتی


شاعر نبوده ام، شاعر شدم ولی                   می زاید از درون، این درد لعنتی

شعر سیاه را،  چون فحش آبدار                    تف می کند من ِ ، تبدار لعنتی


آرامتر شدم؟ نه! بدتر از بدم!                      سیگار می کشم؟ این دود لعنتی؟

نه من نمیکشم! بهمن نمیکشم!                 این یک برونشت است، بیمار لعنتی!


این بار هم تضاد، من مُردم از درون               دم می کشد ولی، شش های لعنتی

من مثل دیگران، کور وُ کَرَم؟ بگو!                   یا یک جنازه اَم،  بر دار لعنتی ؟


این سمت لعنتی، آن سمت لعنتی               دیوار  لعنتی،   آوار  لعنتی

اشعار ِ لعنتی، من هم که لعنتی                 لعنت به همه وُ  آن یار ِ لعنتی...!




امضا: یک شاعر لعنتی!

(پــــــــآرادوکــــــســـــ)

وطن

ای خدا وطنم را بین

گشته آزار ز یاری مهین

از یاری که خود را دوست ملت خواند

شده بیچاره و درمانده و آذرین

 

وطنم را بین گشته ویران ای خدا

جان ما گشته جدا از جان ما

پر فروغ آن وطن زیبای ما

شد خوار زیر دستان شما

 

ای شما خداوندان قدرت شرمتان باد

زین همه فقر و شرارت ننگتان باد

تا که هستید هستید و باشید

ولی زین همه ننگ و مصیبت عارتان باد

 

از همه خوان مصیبت ها گذشتیم

بر سر کشور چو پروانه بگشتیم

حال با ندانم کاری های شخصی

از سر وطنم هم ما گذشتیم

 

چه کنم های خدایا ز چه گویم یارا

کاش در کشورم همیشه جشن و سرور بادا

هردم نگهی غم و غصه و نیرنگ

کاش در وطنم گویند خدایا

 

کمکی کن خدایا که شود آباد ایران

بین که چه ویران گشته ویران

مجنون به همه خوش آوازی خویش

رفته بر باد از پی جان وز پی جانان


کوروش عبدالحمیدی

11/7/1391

تنفس کوچه

با درود

دوستان عزیز انجمن متاسفانه من به خاطر مراجعت به دانشگاه به اینترنت دسترسی ندارم ، اگر کسی از دوستان می تونه برای عضو گیری و فعالیت و مدیریت وبلاگ پیش قدم بشه با ایمیل من تماس بگیره


satrap92@gmail.com


این تابشِ شب چه زمانی

در بستر کدام طغیان

خاموش خواهد شد؟

در کدام طلوعِ نور

سرانجام خواهد شکست

سدِّ متزلزلِ ظلمت

بر فراز این شهر؟


می دانم روزی تمامِ تنفّسِ کوچه

در التهابِ خون بر گرمای آسفالت

فوران خواهد کرد

و صرفِ “صلحیدن” خواهد شد

در انبساطِ ارتداد.


این جنون سرایت خواهد کرد

با هر فریاد

به بیمارهای تندرست شهر

این جنون

درمان طاعون رابطه ی طولی خواهد شد

در عرضِ رویای برابری…


شهریور نود و یک ، شاهین شهر

بازگشت خسرو آواز ایران استاد محمد رضا شجریان را به وطن به همه خوانندگان این وبلاگ تبریک عرض میکنم



کوروش عبدالحمیدی(مجنون)

برگ سبز

و من زیباترین دخترم

در فصل پاییز

 آری برگ سبز تنها

فقط در پاییز زیباست... 

شلوغ ترین اجتماع زنانه است چشمانت...

شلوغ ترین اجتماع زنانه است

 چشمانت...

و من در خیره شدن هایت ، میبینم...

ترافیک سنگین

بر خطوط آن را

و با تَک تَک این جمع

صله ارحام به جا می آورم

راستی....

چشمانت ثواب می کنند یا گناه؟؟؟!!!

در میان این بحبوحه 

روزی 777 بار

با مکـــــــــــــث و گذرا..

خیـــــره و سریع...

عبور میکنم از چت روم نگاهت

اَد (Add)  شدنم پیشکش

لااقل

چشم پوشی کن

از ایگنور کردنم !

واژه ها...

واژه ها پیامبران تردید و یقین اند

و شعر

مجرای وصال آینه و کوچه

محراب بوسه و پرواز.

 

واژه ها پیامبران تردید و یقین

و استحاله ی دعای گلیم اند

در استغفار دائمی زهن

از توازن پندار و معصومیت

از پذیرش قدرت و تقدیر

از تضریب غیرت و آزادی.

 

واژه ها پیامبران تردید و یقین اند

نگاهبانان شراب و شوکران

وارثان عشق و تنفر

و تمثال بی حیایی از آمیزش عقاب و عقرب.

 

واژه ها پیامبرانِ...

دوباره دیدمت

دوباره دیدمـــت و ... استتار بی فرجام

تــــــــــــلاش کردنِ بیهوده ام هویدا شد

تمام پیـــــــــــــکرِ تو در زمان کوتاهی

درون آغــــــــــوشِ بی قرار من جا شد

به عاشقانه ترین حـــــالت تو در آغوش

به هر نخِ سیــــــــــــگار لهیده در جیبت

به انتـــــــــــظار زمــان گشایش مجلس

شروع مجلس عشق و دوباره تصویبت!

به حــرف های نگفته درون بغضی که...

به  لرزش دســــــتانم پس از تو را دیدن

ســـــــــماع و مولوی و مثنوی بی پایان

به دور یاد تو با اشـــک و ناله چرخیدن

شکستن مردی که ستون تکیه ی توست

صــــــــدای هق هق گریه درون تنهایی

تمــــام حسرت من در کمین وقتی که...

(...)

وزن شعر مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن است و کاملاً درست است. در جاهایی از اختیار شعری اشباع استفاده شده که در شعر امروز متداول و مرسوم است.

.........

باز مرا خوانده ای راه نشان داده ای

از در دیگر در آ ای که مرا خوانده ای

روی مهت را نما وز دل من کن جدا

خود تو جدا کن جدا ای که مرا رانده ای

ما را بیارا به خون ار نکنی مجنون

این دل مدیون را باز کجا بُرده ای

از دل من شد جدا عاشق مجنون نما

رفتی  دلم برده ای باز کجا رفته ای

عشق مقدس کجا این توی نا کس کجا

هیچ نشدی یار کس باز هوس رانده ای

ای مه من ای خدا دلبر دلدار ما

با دل من خوش بساز جام مرا باده ای

مجنون شده ام هیچ ندیدم تو را

از در دل باز آ تو که خدا داده ای

خداحافظی

ای دوست

ای صمیمی ترین یار

ای همیشگی ترین صدا

در انعکاس ثانیه ها

روزی

باز می یابمت

و همچون قلب هایمان

دست هایمان را

به هم پیوند خواهیم داد

و با هم

به مفهوم پوچ فاصله ها

خواهیم خندید

و تا انتهای زمان

بی وقفه

خواهیم دوید

آن روز که زندان

افسانه ایست کهن

و آزادی

تنها واژه ای گمشده

در فرهنگ لغات نیست

آن روز که صدای تو

پژواکی از سکوت من است

و خنده ی من

ادامه ی لبخندهای توست

آن روز که

"زنده باد ها و مرده باد ها"

پایان می یابند

و زندگی

تعریفی از عشق می شود

و جنگ

تنها مفهوم مبهمی از تاریخ است

من آن روز

تو را می یابم

و با تو

ساکن سرزمین عشق و جنون می شوم...

آن روز می رسد

من خوب می دانم


این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی دوستای خوبم در این وبلاگ.

+باید برم دوستان......

شاید گهگاهی بهتون سر بزنم ولی باید بشینم درس بخونم دوباره...

براتون آرزوی موفقیت می کنم  و یک سال دیگه می بینمتون.

 خداحافظ...

 

تو از کوی ما می گذری

و نمی دانی

سرخ ترین سیب باغ

در لبان من رنگ می بازد

تا به بوسه ای نو تو را میهمان کنم . . .

                                                                                رها