" بی تو "
روزهای زندگیم ، بی تو چه تکراریست
چقدر در قلب من ، عطر تنت جاریست
چقدر چشمان من هر شب
به یادت ، خیس و بارانیست
نگفتم !
بی تو دستانمچقدر تنها ، چقدر خالیست .......
" احساس"
نگفتم !
بی تو دستانمبدون تو چقدر خورشید دوره
می خوام امشب برام ، یک خواب باشی
در این شبهای بارونی ، کمی مهتاب باشی
" احساس "
پس شیون برگهای پاییزی
این تویی که از نفرت هنوز لبریزی
همه ی فصلهایم گذشت افسوس
نمانده دگر از تن خسته ام چیزی
زیر هجوم باد خزان ، ریشه ام خشکید
نگاه کن ، این منم ، مرد پاییزی ...
" احساس "
هر روز جان کندم ، چه تکراریست
ولی خوب می دانم برای تو....
تکرار مرگ من تماشایست
روزی هزار بار می میرمو ، باز خوشحالم
روز مرگ من برایت
روزی رویایست .....
" احساس "
دیر زمانیست به گوشت رسیده است
اندکی صبر ، رها خواهی شد
سحر برای تو ، بسیار نزدیک است
..........
" احساس "
چه بی حوصله خاموشند
توگویی از سر اجبار
لباس فقر می پوشند
دلم خسته ، زمین خسته
دوپایم بی رمق ، راه بروی قلب من بسته
فقط من موندمو ، احساس تنهایی
فقط یکبار، فقط یکبار بگو بازم تو اینجایی
تنم در حسرت یک لحظه آغوشت
چه با خواهش میسوزه
کجایی پس ، چرا نیستی
داره تقدیر قلبم را ، چه بیرحمانه میدوزه
چقدر فریاد ، چقدر دنبال تو گشتن
کاش بودی می دیدی چطور بالهامو می بستن
گلم بودی ، ولی من کور بودم
تورو می دیدم اما ، من پی یک نور بودم
چطور غافل شدم ، از تو گل ناز
آره دارم میمیرم ، کاش بیای باز
چشای نازتو ، می دیدم هر روز
تصور هم نمی کردم بشی حسرتم یک روز
" احساس "
ستاره قهر کرده ، دگر نقره نپاشیده
زلبهای هوس آلود زنبق ، هیچ نشانی نیست
نسیم پونه و عطر شقایق چیست ؟
دگر هفت شهر آرزویم ، هیچ
دهستان امیدم ، هم چراغان نیست
زمین و آسمانم ، هیچ
دگر حتی دلم هم ، نور باران نیست
" دلم می خواست دنیا جور دیگر بود"
خدا با بندگانش هیچ ، با من مهربانتر بود
خدایا کاش ، یکبار دگر
کوس عدالت ، باد می کردی
ازاین بیچاره مردم نه
ازاین بیچاره من هم ، یاد می کردی
در این شهر هیچ ، چیز رایگانی نیست
دگر هیچ عیش و نوش و عمر و بخت جاودانی نیست
عجب قدرت نشان دادی !
به که یک شب امان دادی ؟
خدایی ، جای یکدم آسایش
به این مردم ، سیه روزی ، نشان دادی !
به هر صورت خدایا گر بخواهی ، خواب می بینم
زمین و آسمانم هیچ ، تو را مهتاب می بینم ....!
" احساس "
کاش هرم یک نفست غارت می کرد توشه ی احساسم را
و ای کاش گاهی با یک بوسه فتح می کردی ،
آری فتح می کردی ،
و می ایستادی بر بلندترین نقطه ی قلبم
و می نگریستی به تمام سرزمینم ،که سراسر کشتزار عشق توست
و فقط و فقط
در تسخیر تو.... بانو .....
" احساس "
وقتي كه " رويا " به روح سركشم ،
شبيخون مي زند
من چه بي تاب " آغوش " تو را
جستجو مي كنم .....
احساس
اما واژهاي كه بشود با آن تو را خواند
نيافتم
آسمان ، دريا ، باران ، ستاره ، نور و .................
واي كه هيچ يك شايسته ي تو نيست
همه ي واژه هاي دنيا كم است
پس تو را " هستي من " مي نامم .
"احساس"
سكـــوت مي بلــــعد هــوا را و مـــن چــــه كــودكــانــه مي نگـــرم به
محـــبت چشمــانت ، و تــو چــه زيبـــا نقـــــاشي مــــــي كني احســـاس را .
گويي زمين و زمان خواب است و فقط من هستم و "شمايي" كه چه زود" تو "شد.
و بازم " مني" كه " شما " باقي ماند و چه بي صبرانه منتظر " تو " شدن .
گويي كودك شده ام ، درس و مشق دوباره شروع شده ، و من بر سر
كلاس عشقت حاضر و تو چه استادانه آغاز مي كني ، آمــوختن
را به من گريزان ز عشق ، وچه با ناز نهيب مي زني ، بخوان
و معنيكن دوســت داشتن و عاشقي را ومــن به چــه
لكنت زمزمه مي كنم :
" دوستت دارم " ...
" احساس "
هـــر گــــــاه بـــه رود خشــــكيده اي مـــي رســـم
ياد قلب خویش مي افتم
كه روزي عشقت ،چه خروشان ، در آن جاري بود ...
احساس
از وقتي رفتي
دلم كودك شده است
به همه چيزمي چسبد
پا به زمين مي كوبد
هركه نوازشش مي كند ، بلند بلند جيغ مي كشد، گريه مي كند
حالش را خوب مي فهمم
طفلي هنوز رفتنت را باور نكرده
بهانه مي گيرد.....
احساس
وقتي كه رفتي
دستانم بي تو تنها ماند
در نبودت بوم و رنگ همدش شد
آري نقاش شده بودم
كلي تابلو كشيدم
در روز افتتاحيه گالري نقاشيهايم
همه مات و مبهوت به جاي نگرستين به تابلو ها ، به من نگاه مي كردند
نمي فهميدم قضيه چيست چرا به جاي ديدن اين همه تابلو ي زيبا به من مينگرند
شنيدم يكي در گوش ديگري مي گفت :
" بنده خدا ديوانه شده "
"اين همه تابلوي تكراري آن هم از صورت يك زن ........ ؟
" احساس"
غروب يك روز پائيزي ،
هجوم ابرهاي تيره به آسمان
شكست سكوت بدست صاعقه و رگبار قطرات باران
درست نزديك امام زاده ، همان جايي كه سوگند
خورديم ، هيچگاه دستانمان را از هم باز نستانيم .
ناگاه دستانم را فشردي ، رو برويم ايستادي ،نگاهمان به هم گره خورد
باران تندتر مي باريد گويي مي خواست به پائيز هجوم برد .
و رهگذران بي تاب يك سقف .
و تو همچنان مي نگريستي به من
ناگهان وجودم آتش گرفت ، گر گرفت ، و من مبهوت .........
آري لبانت بود ، اولين بوسه ...
وه خدايا ، گويي زمان از حركت باز ايستاد
سكون همه ي دنيا را بلعيد ،
قطرات باران به بي وزني يك گلبرگ ، بر بال نسيم ،
در هوا غوطه مي خوردند ، مه اي راز آلود ما را در آغوش گرفته
آرامش ، سكوت ، زيبائي و عطر تو غوغا مي كند .
نه ، من در زمين نيستم ....
به ناگاه صدايي ناقوس وار همه ي فضا را پر كرد ...
نجواي عاشقانه ي قلبم بود كه در قفس سينه نمي گنجيد ،
تاب نمي آورد و با هر طپش وجودم مي لرزيد .
يادت هست ..
انگار همين ديروز بود
ولي نه ، نيست .
و فقط هجوم خاطره اي بود ،
به ته مانده ي ، احساس شكست خورده ي من
احساس
و من امروز ، چه بي حوصله يدك مي كشم تن تب دار خشكيده ام را
و چه بي صبرانه مي سوزم در انتظار باران دستانت
و تو چه صبورانه مي شكني احساس مرا
چه آرام به آتش مي كشي همه ی خاطرات مرا
و من ، و من ،
چه عاشقانه مي ميرم ، كنار عكس پاره شده اي
كه بعد رفتنت در کنج اتاقت یافتم ،
تو هستي و اندكي از شانه هاي مردانه ام
كه ديگر نيست ، تاب نياورد ُ وبعد رفتنت شكست
زير حمله ی خیال تو ....
احساس
آمدي نبودم !
صدايم كردي باز هم نبودم !
يادت هست
فرياد زدم نرو و تو رفتي ؟
نگفتم اين بار اگر دير بيايي
من نيست ميشوم
كنون من خود نيستيم
احساس
گفتي :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
حال كه شقايق پژمرد
زندگي را چه كنم ؟
احساس
هواي حوصله ابريست
و تو چه بيرحمانه مي تازي به لشگر شكست خورده ي دل
و به غارت مي بري هرآنچه از اين تن زخم خورده بر زمين مي افتد
زخم هايم بس كاريست و توان جنگيدن ندارم
و تو با خنجري خون آلود بر بالينم حاضر
سر مست از اين فتح پيروزمندانه ات
مرا بكش ، ولي بيرق عشم را لگد نكن ، آتش مزن .
" هواي حوصله ابريست "
" احساس "
روزي كه آمدي ، خوب يادم هست
رنگ من آبي ، آبي بود
آسمان از سر حسادت مي گريست
دريا از سر حسادت امواجش را همچون تازيانه بر ساحل مي زد
ولي روزي كه رفتي ،
آسمان چه آرام بود
دريا گويي تلاطم را نمي شناخت
ولي اينبار برگهاي پائيزي بودند كه
از حسادت زير پاهايم فرياد مي زدند
"آري اكنون من خود پائيزم "
احساس
هر روز مي سازم از تكه هاي شكسته ي قلبم ، آينه اي
شب كه مي رسد خرد مي كني ، باز مي شكني مرا
هرروز مي دوم تا برسم به آرمكده اي
شـــــب كه مي رسد باز ويران مي كني ، خانه ي مرا
هر روز مي كنم پرواز تا آسمان بام تو
شــــــب كه مي رسد بـــاز مي شكــني ، بــــــال مرا
هروز مي كنم تلاش تا بيشتر دوست بدارمت
شب كه مي رسد باز به سخره ميگيري،احساس مرا
هرروز مي كنم بنا در خيالم ،كلبه اي از عشق
شــــــب كه مي رسد بر هم مي زني ، روياي مرا
هرروز مي كنم ياد نقطه ي آغاز
شــب كه مي رسد خط خط مي كني ، خاطرات مرا
هرشب ميكنم دعا براي يكدم آرامش ، براي مرگ
روز كه مي رسد تنهايي ميشود رفيق ،باز درآغوش مي كشد مرا .
"احساس"
به تقويم كه مي نگرم
خستگي روزهاي بي تو
بر دوشم باري ميشود
و چشمانم به هواي يك
لحظه ديدنت باران بهاري
را به سخره مي گيرد....
احساس
خداحافظ ای نوبهار همیشه
هزارتا گریه داره
چشام چه بی ستارهس
کاشکی میشد میدیدی
دلی که پاره ، پارهس
احساس
سلام
اگر جویای احوال من باشی
باید بگویم که هنوز به اجبار نفس می کشم .
نـــــــــــگران من و تنــــــــــــــــهائیم نباش ،
من هستم ، غم هست ، انـــــدوه جولان می دهد ،
اشک شیون میکند و یاد تو غوغا به پا کرده و من
نیز در این هم همه به این می اندیشم که بهای دوست
داشتن چقدر است ؟
گــــــله ای نیست !
اصلا" مهم نیست که دیگر هیچ رنگ سبزی در خود نمی بینم .
اصلا" مهم نیست که تو تمام تلاشت را برای کشتن احساسم می کنی .
اصلا" مهم نیست که لبخند واژه ای فراموش شده نزد ذهن درهم پیچیده ی من است.
اصلا" مهم نیست که همه ی آرزوهایم را طوفان وحشی عشق لگد مال کرد و
باد با خود برد .
و باز هم باید بگویم که گله ای نیست .
باز هم تو خودت را به خاطر پائیزی شدن احساسم ، به خاطر بارانی شدن
چشمانم نیازار ،
مبادا بر گونه ات چینی بیافتد .
وبازهم اصلا" مهم نیست که عشقم را به مسلخ خودخواهیت قربانی کردی .
اصلا" مهم نیست که تو در انشاء عشق بهتر است یا ثروت، ثروت را برگزیدی و بازهم
قصه ی شاهزاده و گدا فــــــــقط و فــــــــقط یک افسانه ماند .
و بازهم مرا ببخش که خاطرت را آزردم ،
وبازهم از تو تشکر می کنم
" به خاطر اینکه هیچوقت این نامه را نخواهی خواند "
احساس
بــاران کــه می بــــارد
به امید دیدنت به حیاط می دوم
و به یاد ترنم نــــــمناک چشمـــانت
آسمــــان را به آغــــوش مــی کشــــــم ...
احساس
ودر آغاز هيچ نبود ، آنچه بود ، چشم گره خورده بهم ،
ضربان احساس ، تپش یک دل تنها و غریب ،
عشقی از جنس خدا .
و اكنون که نيستي ،
منم و قلبی ترک خورده زغم ،
چشمی دوخته به راه ، دستی خالي از بهار كه در
نبودت يخ بست و فسرد.
تو رفتي قبل از اينكه ، سير نگاهت كنم ، آغوشت
را لمس كنم ، قبل از اينكه به تو بدرود بگويم . قبل از اينكه حتي به چشمان بارانیم بنگري . قبل از اينكه صداي شكستن من در خودم را بشنوي . قبل از اينكه نبض تنهاییم را احساس کنی . و امروز:
در غروب غمگين پائيز ، پائيزي ترين مرد زمينم .
احساس
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّاگِرد بام و درِ من
بی ثمر می گردیانتظار خبری نیست مرا
نه ز یادی نه دیاری ـ باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرندقاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریبقاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گویندکه دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریبقاصدک ! هان ، ولی .... آخر .... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد؟با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آری ... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟مانده خاکستر ، گرمی ، جائی ؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
رفتنم بهانه ای بود برای تنهایی ، برای رسیدن به خودم .
که تا بودم ، جزء تو هیچ نبود و همه لحظه هایم مرثیه ی
بی تو بودن بود .
و امروز دوباره برگشته ام با یک دنیا هیاهوی کودکانه و
شیطنتی به اندازه شکستن شیشه ی همسایه بدست
پسرکی بازیگوش .
و امروز دوباره برگشته ام با یک دنیا احساس تازه که
سوغات سرزمین تنهائیم بود جایی که هیچ کس نبود
تا به او هدیه دهم .
حال آمده ام و در کوچه های خیال پرواز را زمزمه می کنم
و آسمان را به آغوش می کشم و بر آفتاب عشق بوسه میزنم .
آری آمده ام .....
احساس