Changing

زندگی خیلی برام عوض شده

تقریبا همه چی تغییر کرده

محل زندگیم

فکرم

قیافه ام

آهنگایی که گوش میدم

زندگیم

کلا زندگیم عوض شده

دیگه نمیخوامب برگردم کاشان

زندگی دور از کاشان رو بیشتر دوست دارم

جای کوچیک دیگه اذیتم می‌کنه

ادماش مخصوصا

الان دغدغه های خیلی زیادی دارم

ولی مهم ترینش که کل مغزم رو گرفته

انتخاب یه پارتنر درسته

امیدوارم درست انتخابش کنم

اوکی

خوب امروز از اولین کاری که داشتم استعفا دادم ( یه جوری خودشون انداختنم بیرون )

کار خوبی بود بد نبود ولی واقعا ادم های بی نظمی بودن و همه چی خیلی خرکی بود.

از این همه خرکی بودنش اعصابم داشت خورد میشد

ولی کار کردن اونقدرا هم بد نبود و خوش گذشت بهم.

پول در اوردن حس ازادی بهم داد برای خودت بودن و تصمیم های ازادانه گرفتن

ولی خوب خیلی وقتمو میگرفت و بهم ریختگی اون جاهم رو اعصابم بود و همین طور خودم هم بی برنامه هستم

اعصاب خورد کن هست این موضوع که هی کار هام رو عقب میندازم

فعلا باید بیوانفورماتیک یاد بگیرم

اعصاب خورد کن هستش همه چی

فعلا باید برای اینده ای که نمیدونم چجوری یه برنامه ای بریزم :((

نمی دونم

یک نمیدونم بزرگگگگگگگگ

های به من جدید

اگه بخوام بهت بگم

خیلی چیزا تغییر کرده

جواب کنکور اومده

یعنی من کنکور رو دادم

فکر میکردم خیلی خوب دادم

نگو ادم هایی هستن که خیلی بیشتر از من تلاش کردن

با درصد های بالا بازم رتبه ام خوب نشد که تهران رو بیارم با هزار فکر و خیال اولش گفتم نه من نمیرم بعدش گفتم چرا میرم ولی الان

نمی دونم چرا همیچین انتخاب هایی کردم امیدوارم یه جای خوب بیوفتم واقعا میترسم

مماخ

میرم دماغم و عمل کنمممم فردااا امیدوارم خیلی خوب بشه امیدوارم فقط

ویاس سی

از وقتی به دکتر روانپزشک زنگ زدم و گفتم مشکلم و شروع کردم به خوردنش

زندگی انگار به جور دیگه شده

منی که همیشه بی قراری داشتم الان میتونم یه جا ثابت بشینم

میتونم زندگی کنم بلخره ولی داره قرصم تموم میشهههه

خانه ی ارامش

میتونم اسم خونه ب مهتاب رو بزارم خانه ی ارامش ...

کاش میشد این جا راحت تر نوشت

اشتباه کردم که باهویت واقعی خودم اومدم تو بلاگفا نمی تونم راحت خودمو بروز بدم همش ترس این رو دارم نکنه یه آشنا ببینه

می‌دونی دیگه برام مهم نیست که چقدر من تلاش کردم و وای ممکنه که خیلی آدمای دیگه هم تلاش کرده باشن می‌دونی فقط برام مهم اینه که این لعنتی رو به دستش بیارم

مهم برام توی این موقعیت زندگیم اینه که بتونم اینو با موفقیت بگذرونم

و تمومش کنم سرکوفت زدن به خودم رو

خسته ام خدایا

و اگه نتونم به این دست پیدا کنم

می دونی همه ی این نشدن ها داره روی قلبم سنگینی می‌کنه

خدایا کاش یه جا بشه کاش یه جا تلاشام جواب بده ...

وضع خونه زیاد مناسب نیست

یعنی اصلا مناسب نیست

مامان ناراحته من هم ناراحتم و هم خشمگین علاقه ای به موندن ندارم....

نمی دونم چجوری دلداریش بدم و از طرفی هم خودم دلداری نیاز دارم ....

می‌خوام برم ولی نمی‌خوام مامان رو تنها بزارم .... توی شرایط مناسبی نیستیم هیچ کدوم....

الان بیشتر حس تنهایی و حال بد دارم

کاش یکی بود