تنهایی

یک عمر میان آن دمن ها، تنها

تک بید جنون روی چمن ها تنها

سنتور، آکاردئون، سه تار و... شادی

در بین ددن ددن ددن ها تنها

مردان تنها، ویس و رامین تنها

لیلی تنها، خدا و زن ها تنها

فرقی که نیست ما شما یا ایشان

اینجا جقدر ما و من ها تنها

انگار سرشت عالمی تنهایی است

تن ها، تنها، همیشه تن ها تنها


عیدقربان 1392

بی قراری زاینده

هیچ گاه یک شاعر لحظه ای که یک شعر در وجودش به بار می نشیند را فراموش نمی کند. تک تک شعرهای جوششی در لحظه ای خاص متولد شده اند.  قبلش یک ویار سخت و اذیت کننده و ساعتی یا ساعاتی درگیری با حال بد و الهاماتی متفاوت... گاه اول موسیقی شعر می آید بعد الفاظ. گاه اول مفهومی به جان شاعر می نشیند و بعد کلمات سعی در به تصویر کشیدن آن مفهوم دارند و گاه اول کلمات می آیند و شاعر خود نیز در کنار سایر مخاطبان به تماشای شعرش می نشیند تا مفهومی دریابد و  آنگاه لحظه ی زیبایی تولد یک شعر. 

تولد اندیشه کمی پیچیده تر و پروسه ای طولانی تر است. اندیشه معمولا از حیرت آغاز می شود. از پرسش. اما شعر و اندیشه نزدیکترین قرابت را دارند. هر دو محصول بی قراری بشرند. محصول خواستن آنجا که اینجا نیست.

نمی دانم به چه جراتی انسان را دو نیم می کنند. شور و شعور. احساس و عقل... . 

مگر غیر از این است که انسان علیرغم داشتن قوه های مختلف یکی است. یک واحد انسان.

و شعر و فلسفه به عنوان دو محصول بشرٰ‌ برای عرض دلتنگی برای آنجایی که اینجا نیست.

شعر و فلسفه محصول آرمان خواهی و اتوپیاجویی بشر است

به قول قیصر...

شاعران آرمان شهر را می سازند

و البته

فیلسوفان نیز.

شعر و فلسفه هر دو رهایی اند و آزادی. زندگی و مرگ آگاهی. و زاییده شعر و شعور و بی قراری و مهم تر از همه "حیرت" بشر. 

شاعر و فیلسوف هر دو از دغدغه ای که درون خود حس می کنند. آغاز می کنند و در نهایت تجربه شان را با شور و شعور جمعی بشر به اشتراک می گذارند. شعر بی مخاطب و فلسفه بدون درک شدن توسط دیگران می میردٰ نمی زاید. 

شعر و فلسفه ای می زاید که از درد فردی آغاز و به درد مشترک کشیده شود... . 


شور و شعورتان... مانا


دور از صنوبرهای پاریز

همیشه می گفت: من با تهران مشکل تاریخی دارم. آقا محدخان قاجار که چشم مردم ما را در آورده... تهران را پایتخت کرده
و طبق رسم روزگار که از هرچه بدت بیاید بر سرت می آید...ساکن تهران شده. دیشب که داشتیم با هم صحبت می کردیم... بغضی شاعرانه گلویش را می فشرد. گویی از ریشه هایش جدا شده بود... از صنوبرهای پاریز
طفلک برادرک شاعرم و طفلک همه درخت های جدا مانده از ریشه... طفلک من و طفلک همه کسانی که به اجبار تلخ روزگار، شهرهایی سرشار از هویت و رنگ و معرفت و ریشه و اخلاق را به مقصد شهری بی هویت و پر ادعا ... رها می کنند...

آیا وصل قتلگاه عشق است؟

یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب     کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

در رابطه با عشق، تعاریف و مراتب مختلفی ارائه شده است. ابن سینا در رساله فی  ماهیة العشق «عشق را تحسین امر ملایم و سازگار با طبع و جستجو و گرایش نسبت به آن می داند». بر اساس این تعریف می توان نتیجه گرفت روح به  هم سنخ خود میل می کند.

با نگاه پسینی به آنچه عشق بین زن و مرد در بین انسان ها نامیده می شود می توان علت عشق را در یکی از عوامل زیر جستجو کرد:

1.    توهم سنخیت

در این مرتبه سنخیتی وجود ندارد و طرفین نسبت به آن آگاهی ندارند. دایر مدار این عشق، عادت است. طرفین در اثر مؤانست و همنشینی زیاد، همان عادت به یکدیگر را عشق نام می نهند و بر اساس آن این انگاره در ذهنشان شکل می گیرد که همین احساس فیمابین عشق است و بر اساس آن تصمیم می گیرند این عشق یا توهم عشق راتا ابد تجربه کنند. این عدم هماهنگی طرفین به مرور خودش را نشان می دهد و این حس روز به روز کمرنگ تر می شود و  پایدار نخواهد ماند.  چرا که تبدیل امری به ملکه شدن، دلیلی علاوه بر عادت می طلبد مثل مطلوب بودن آن و... در نتیجه این عشق به ملکه وجودی دو نفر تبدیل نخواهد شد.

2.    سنخیت در حس

گرایش در این مرحله از عشق، بیشتر بر مبنای ملاک های ظاهری و فیزیکی است. غریزه جنسی، اصلی ترین نقش را در ایجاد این عشق ایفا می کند. این عشق ممکن است با تکراری شدن معشوق و یا از بین رفتن ملاک های ظاهری از بین برود. این سنخیت بیشتر به معنی مطلوب بودن ملاک های ظاهری فرد در چشم طالب است.

3.    سنخیت در روحیه و سلیقه

در این  نوع سنخیت دو نفر در یک یا چند امر با هم سنخیت دارند. به طور مثال علاقه به یک یا چند هنر مشخص مثلا شعر، فن و تکنیک چون برنامه نویسی ، سرگرمی مثل ورزشی خاص، فعالیت های اجتماعی یکسان چون روزنامه نگاری و شبیه به آن است. این سنخیت، از آن جا که در حقیقت انسانیت نیست به مرور رنگ می بازد. ناگفته پیدا است که روحیه و سلیقه افراد به مرور و در طی زمان و با گذشت سالیان بر انسان، به دلیل تغییر سن، تغییر محیط اجتماعی، زدگی از یک امر خاص و آشنا شدن با اموری دیگر و سایر عوامل تغییر می کند. فرضا رالی در جوانی می تواند بسیار جذاب باشد اما برای یک فرد میانسال جذابیت خود را از دست می دهد و پیاده روی جذابیت بیشتری پیدا می کند. در نتیجه به این اشتراک نمی توان چندان دل بست و به مرور این اشتراک و سنخیت ممکن است کمرنگ شود و در نتیجه با از بین رفتن علت عشق، خود عشق نیز از بین می رود.

اکتفا به سه نوع سنخیت ذکر شده تا اینجا، به نظر کافی نمی رسد و پایدار نخواهد ماند و پاسخ به سوال آیا وصل قتلگاه عشق است را مثبت قلمداد می کند. به این دلیل که این سه نوع سنخیت ریشه در عرضیات و اضافات روح انسانی دارد و نه حقیقت و هویت انسانی وی. اما سه نوع سنخیت دیگر می تواند با حفظ شرایط و  عواملی پایداری خود را حفظ کند.

4.    سنخیت در اخلاق

در این سنخیت، اصالت با خلقیات طرفین است. دو نفر به لحاظ اخلاقی شبیه و یا مکمل همدیگر هستند و این هماهنگی باعث شده بتوانند به لحاظ خلقیات همدیگر را درک کنند. این درک یا منجر به پیش بینی و تفاهم و احساس آرامش خیال می شود و یا منجر به هیجان انتظار بروز خلقیات جدید از طرف مقابل که در هر دو صورت با توجه به ویژگی عاشق قابلیت حفظ و حتی تکامل دارد.

5.    سنخیت در عقل

در این سنخیت، اصالت با قوه عاقله و مطابقت دستگاه عقلانی طرفین است. دو طرف می توانند همدیگر را از لحاظ عقلانی و منطقی درک کنند و یکدیگر را علیرغم اختلافات بپذیرند و منطق رفتاری یکدیگر را قبول و درک و حتی تحسین کنند. این نوع سنخیت نیز، قابلیت حفظ و پایداری دارد به شرط آن که به زندگی خشک قانونی و عقلانی منجر نشود و عنصر عاطفه نیز دخیل در این بازی شود.

6.    سنخیت در روح

در این سنخیت، نحوه وجودی و هویتی دو طرف با هم نسبت دارد. در واقع این دو نفر در آنچه روح انسانیت است یکدیگر را می فهمند و می پذیرند و می پسندند و دلباخته این روح و هویت حقیقی و انسانی فرد مقابل می شوند. طبیعتا اگر این اتفاق بین زن و مردی بیفتد پایدارترین نوع عشق و دلباختگی و شیفتگی بروز پیدا خواهد کرد. چرا که به ذاتی یکدیگر عشق می ورزند و با این پذیرش، حتی اشتباهات یکدیگر را به راحتی می توانند بپذیرند چرا که هویت انسانی و طیفی او را که سیر از اعلی علیین تا اسفل السافلین و برعکس است را می فهمند. در این که آیا این ذات همان عقل است با فلاسفه قدیم همدل نیستم و آن را همان روح نام می نهم که شامل عقل نیز می شود و همان است که خداوند از روح خویش در ما به ودیعه نهاده است.

در نتیجه عشق بین زن و مرد ، اگر با ملاک های بنیادین، شکل گرفته باشد از آن جا که با ادراک، نسبت مستقیم دارد با افزایش ادراک، تشدید می شود و یا حداقل کاهش نمی یابد و یا حتی اگر کاهش یابد به ضد خود که نفرت است و یا به بی تفاوتی تبدیل نمی شود. یکی از خاستگاه هایی که جمله مشهور «وصل، قتلگاه عشق است» را رقم می زند همین است که افزایش ادراک از دیگری، منجر به کاهش عشق می شود چرا که آنچه عشق را  رقم زده نه شناخت، که توهم شناخت بوده است و بعد از وصل، شناخت بیشتر باعث کاهش عشق می شود.

خواجه نصیر الدین طوسی در شرح سخنان ابن سینا بیان می دارد که: «هر چه ادراک کاملتر باشد و مدرَک خیر بیشتری داشته باشد، عشق شدیدتر خواهد بود. ادراک تام و تمام صورت نمی پذیرد مگر با وصل تام و کامل.»


پی نوشت:‌ این مطلب برای ماهنامه بانوی برتر نوشته شده است. 

آیا باید همه چیز  را تجربه کرد؟


به نظرم تجربه کردن همه چیز، خیلی مدرن و اومانیستی است. و فکر نمی کنم با دین هماهنگ باشد. برداشت من این است که دین اساسا نمیخواهد انسان آلوده به گناه شود و تجربه گناه را جایز نمیداند. در برابر گناه صرفا حفظ خود جواب می دهد. به همین دلیل خداوند اشاره کرده که بعد از برخی گناهان خدا ممکن است هرگز آن بنده را نبخشد. و یا ممکن است بنده هرگز توفیق توبه پیدا نکند. یا عوارض برخی گناهان چنان باشد که امکان برگشت نباشد مثل اعتیاد یا بدنامی و شهره به گناهی شدن. یا مجازات گناه چنان باشد که امکان حیات را از انسان سلب کند مثل قصاص و... . با این توصیفات آیا یک مسلمان می تواند معتقد باشد: باید همه چیز را تجربه کرد... ؟!
پی نوشت: خطاب به اعظم که پیام خصوصی گذاشته ... متاسفم. :( برام دعا کن

شعبان الائمه

یه شعر قدیمی :

دعبل! فضای شعر مرا پرترانه کن          صد بیت باده سمت ضریحش روانه کن

 آهوی چشم من به تماشا شسته است         ضامن شو لحظه ای و جنون جاودانه کن

فصل الخطاب خاطبهم جاهلون ... یا           قالوا سلام و  پای برهنه بهانه کن*

یا شعبان الائمه*

یا ثامن و یا ضامن و یا باطن و یا آمن و یا راهن و یا...

یا مشرقی تکتم و کاظم صفر *به خیر        ذی القعدة الطلوع صبا عاشقانه کن

گندم بپاش میوه ممنوع عاشقی        چرخی بزن، برقص و پرت دانه دانه کن

گیسوی خیس پنجره فولاد و آینه      روبان سبز و دستی و پیرای و شانه کن...

پیرای و شانه کن            

1. اشااره به حرکت حضرت با پای برهنه جهت ادای نماز عید فطر و ممانعت مامون

2.امام رضا امام هشتم هستند و شعبان نیز ماه هشتم قمری

3. اشاره به ماه صفر. ماه شهادت امام رضا (علیه السلام)                                                                                                                                                        

مرداد 86. 

ما مامور به وظیفه ایم

کانت، در بحث اخلاق اصالت تکلیف از این می گوید که ما باید بر مبنای وظیفه مان عمل کنیم و نه نتیجه ای که مترتب بر عمل ماست. بدین جهت که نمی توانیم نتیجه را تعیین کنیم چون نتیجه بر نومن بار می شود و نه فنومن و پدیدار و در نتیجه چون نومن از ما پنهان است پس نتیجه همیشه از ما پنهان خواهد ماند. حالا هر چند ایرادات جدی می شود به معرفت شناسی کانت وارد کرد اما این حرفش بسیار درست است که چون نمیتوان نتیجه را تعیین کرد پس باید بر مبنای تکلیف عمل نمود.
برای آن که با معیارهای اسلامی عمل ما عمل صالح شناخته شود نیز باید بر مبنای تکلیف عمل کرد. البته تکلیف کانت کاملا اومانیستی است و تکلیف در اسلام کاملا مبنای دینی دارد. 
پس... ما باید فارغ از محاسبه نتیجه صرفا بر مبنای تکلیف عمل کنیم. شبیه نظر کانت چون نمیدانیم نتیجه چه می شود و بر خلاف نظر کانت چون خدایی هست که او همه چیز را رقم میزند.
و ما ماموریم به انتخاب اصلح هرچند به گمانمان نامقبول باشد. 

شروه های تلخ




این غزل سر ندارد. بیت اولش نیومد. اگه خیلی تلخه ببخشید. شبیه حال خودمه
بیت اول
سهم من از غروب فقط شروه های تلخ      
    وقتی به سنج زنجره شان ضربه می زنم
تک خوانی گروهی و من چون خشی نچسب      
دارم به تار حنجره شان ضربه می زنم
یک شب هوا نه خوب و نه بد... حال من خراب     
تق تق به طاق پنجره شان ضربه میزنم
یک سر، سلام و خنده... ولی! سرد و ساکت است  
   شاید به سنگ مقبره شان ضربه می زنم


شبیه یک معجزه

می رسیم آخر و افسانه وا ماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

معجزه برای کسانی که به آن اعتقاد دارند رخ خواهد داد...

انار شکافته

از انار شکافته

قطره سرخی چکید

گفتی: خون گریه می کند...

انگار این نیز دیده است

آنچه که ما دیده ایم


قدسی قاضی نور

تظاهرات سکوت


با آن‌که اعتراض ندارم که نیستی
در من تظاهراتِ سکوت است روز و شب
مرتضی دلاوری پاریزی

هر رأی کان نه رای تو باشد نه رای ماست

* یکی درد و یکی درمان پسندد               یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران           پسندم آنچه را جانان پسندد


* امیر المومنین می فرماید: « آگاه باشيد! دنيا خانه اي است که کسي در آن ايمني ندارد، جز آنکه به جمع آوري توشه آخرت پردازد و از کارهاي دنيايي کسي نجات نمي يابد.  مردم به وسيله دنيا آزمايش مي شوند؛ پس هر چيزي از دنيا را که براي دنيا به دست آورند، از کفشان بيرون مي رود و بر آن محاسبه خواهند شد و آنچه را که در دنيا براي آخرت تهيه کردند به آن خواهند رسيد، و با آن خواهند ماند. دنيا در نظر خردمندان، چونان سايه اي است که هنوز گسترش نيافته، کوتاه مي گردد، و هنوز فزوني نيافته کاهش مي يابد.»

 * و فرمود: «درعزت دنيا بريکديگر پيشي نگيريد وفريب زينتها ونعمتها رانخوريد ومغرور نشويد وازرنج وسختي آن نناليد وناشکيبا نباشيد، زيرا عزت و افتخارات دنيا پايان مي پذيرد و زينت و نعمت هايش نابود مي گردد و رنج و سختي آن تمام مي شود و هر مدّت و مهلتي درآن به پايان مي رسد وهرموجود زنده اي به سوي مرگ   مي رود وبراو مي گريند وديگري که باز مانده است به اوتسليت مي گويند. يکي ديگر بربستربيماري افتاده، ديگري به عيادتش مي آيد وديگري درحال جان کندن است ودنيا طلبي درجستجوي دنيا است که مرگ او را درمي يابد وغفلت زده اي که مرگ او را فراموش نکرده است وآيندگان نيز راه گذشتگان مي پويند .به هوش باشيد! مرگ را که نابود کننده لذّت ها وشکننده ي شهوت ها و قطع کننده ي آرزوها است به هنگام تصميم برکارهاي زشت به يادش آوريد وبراي انجام واجبات وشکر دربرابر نعمتها واحسان بي شمارالهي ازخداياري خواهيد.»


* و نیز فرمود: «  من شما را از دنيا مي ترسانم که - در کام - شيرين است و  - در ديده سبز و رنگين. پوشيده در خواهش هاي نفساني، و با مردم دوستي ورزد با نعمت هاي زودگذر اين جهاني. متاع اندک را زيبا نمايد، و در لباس آرزوها در آيد، و خود را به زيور غرور بيارايد. شادي آن نپايد، و از اندوهش ايمن بودن نشايد. فريبنده اي است بسيار آزار دهنده، رنگ پذيري است ناپايدار ، فنا شونده‌اي مرگبار ، کشنده‌اي تبهکار. چون با آرزوي خواهندگان دمساز شد، و با رضاي آنان هم آواز، بينند - سرابي بوده است - و بيش از آن نيست.  کسي از نعمت آن در سروري نبود، جز که پس آن اشکي از ديده هايش پالود؛ و روي خوش به کسي نياورد، جز آنکه با سختي وبد حالي پشت بدو کرد؛ و در خور دنياست که اگر بامداد ياور کسي بود، شامگاهش ناشناس انگارد؛ و اگر از سويي گوارا و شيرين است، از سوي ديگر تلخي و مرگ با خود آرد.

 


*دیدم همه دلبران «آفاق»        جز تو به «دل آوری» ندیدم


عیدانه‌های کاغذی


در پاسخ به دعوت سیده فاطمه عزیز:

مسافرت هستم و از کتاب هایم دور و با سرچ اینترنتی و استفاده از حافظه کتاب ها را معرفی می کنم:

1- سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، با مقدمه آیت الله جعفر سبحانی. موسسه تحقیقات و نشر  معارف اهل بیت.

این کتاب منابع غنی تاریخ اسلامی را دارا می باشد و سیره پیشوایان را با نگاهی سیاسی- اجتماعی بررسی می کند.

2-  کتاب یادگاران، خاطرات شهید مصطفی احمدی روشن. انتشارات روایت فتح. این کتاب را به این دلیل پیشنهاد می کنم که به شدت قابل الگوگیری برای هم نسلان ماست. دوتا از خاطرات  خواندنی اش:

* آمده بود اردوی جنوب . مگر بی خیال می شد . بچه ها همه توی سوله خوابیده بودند ، ولی مصطفی ول کن نبود. از اول اردو بند کرده بود که «الان وظیفه ما چیه؟ چطوری میشه فضای جنگ را توی زندگی الانمون بیاریم؟ الان هم مثل اون موقع زندگی کنیم؟ اون موقع ها شما چی کار می کردید؟ بچه هاتون چی کار می کردن که شهید بشن ؟» خوابم گرفته بود . گفتم «ولم کن مصطفی. الان خوابم می آد. بریم بخوابیم ، فردا می شینیم حرف می زنیم.»
فکر می کردم لابد فردا که بیاید ، یادش می رود.

* خیلی که خوشحال می شد، مثلاّ قراردادِ خوب می بست و تخفیف زیاد می گرفت، دو تا انگشت اشاره اش را  می گرفت کنار هم، با هم تکانشان می داد و به زبان برره ای می گفت «وَری وَری وَری، وَری وَری وَری» نگاهش می کردیم و می خندیدیم.

3- آئینه زن. سخنان مقام مقام معظم رهبری درباره زن. امیرحسین بانکی پور فرد. کتاب ورطه. این کتاب، مجموعه مفصلی از مباحث رهبری که شامل مباحث دوران ریاست جمهوری ایشان نیز می شود که عموما یا در جمع زنان ایراد شده و یا در رابطه با زنان است. و در بسیاری موارد نکات کاربردی و قابل استفاده ای دارد.

من هم از همه دوستان دعوت می کنم بنویسند و معرفی کتاب عیدی بدهند:

یکی

زهرا

رقیه

گلابتون

صدیقه

میناز

لیلا

مریم

ز. شهریار

سوده و فاطمه


 



وقتی همه مراقبند

 بعد نوشت: از آنجا که همه دوستان مومن و مذهبی می دانند که نقل ذنوب در جمع کار درستی نیست، من خاطره را طابق النعل بالنعل آن گونه که از استادمان شنیدم جهت حفظ امانت نقل کردم و قضاوتی راجع به جلسات نمی کنم العهده علی الراوی. اما این می تواند نقطه تذکر خوبی باشد که شهدا چگونه شک نمی کردند وقتی همه شک می کنند. و چگونه روی خود کار کرده بودند که در محیط اجتماع آنچنان موثر بودند.

استاد حسین الحکیم، استاد مکالمه عربی، خاطره ای را تعریف می کردند که شنیدنی و راهگشا است. در ادامه خاطره را از زبان ایشان نقل می کنم : « برادرم در خیابان موتور سواری را می‌بیند که کیفش از پشت موتور، روی زمین می افتد، برادرم به دنبال موتور سوار می رود اما به او نمی رسد. شب در منزل، کیف را باز می کند تا بتواند مشخصات صاحب آن را پیدا کند. به دفتری بر می خورد. دفتر را که باز می کند می بیند نوشته: دفترچه محاسبه اعمال. بعد کنجکاوی برادرم گل می کند و دفتر را ورق می زند و می بیند که اعمال خوب و بد روزانه در دفترچه نوشته شده و اسم و آدرس صاحب کیف هم موجود است.

فردای آن روز به در منزل آن شخص می رود و همسرش در را باز می کند. برادرم ماجرا را تعریف می کند. آن خانم می گوید که همسرم در وزارت آموزش و پرورش مشغول کار است. اگر می خواهید کیف را به من بدهید. برادرم می گوید که خیر مایلم همسرتان را از نزدیک ببینم. وی به وزرات خانه می رودوقتی سراغ آن فرد را می گیرد می فهمد که در بالاترین طبقه وزارت مشغول به کار است. به طبقه بالا می رود و وارد اتاق ایشان می شود. می بینید شهید رجائی، شهید باهنر و تعدادی از اعضای هیئت دولت هم در آن جلسه حضور دارند. آن مرد صاحب دفتر وقتی ماجرا را از زبان برادرم می شنود می گوید: حالا تو برای ما بگو که چه کرده ای؟ دیشب نماز شب خوانده ای؟ نوافل را انجام داده ای؟ چه گناهی مرتکب شده ای؟ و... ؟

برادرم متوجه می شود که آن جلسه، یک جلسه مراقبة جمعی است. مرد صاحب دفتر به برادرم پیشنهاد می دهد که اگر می خواهی می توانی هر دو هفته یکبار در این جلسه حضور پیدا کنی و در حضور جمع کارهای خیر و بدت را بازگو کنی. برادرم تا مدتی به آن جلسه رفت و آمد می کرد و بعد رفت جبهه. دو سال بعد تصمیم گرفت سری به آن مرد و جلسه اش بزند. وقتی به در منزلش رفت، آدرسش را در قطعه شهدا به او دادند. »

استاد حکیم این خاطره را وقتی تعریف کردند که در درس به این روایت از امام کاظم (علیه السلام) رسیده بودیم: لیس منا من لم یحاسب نفسه کل یوم- فان عمل حسناً استزادالله و ان عمل سیئاً استغفرالله منه و تاب الله. ا
كسى كه در هر روز از نفس ‍ خود حساب نكشد از ما نيست (كسى كه محاسبه نفس مى كند) اگر عمل نيكى به جاى آورده است از خداوند طلب زيادتى آن را كند و اگر كردار بدى از او سر زده است از خداوند طلب مغفرت كند و به سوى او توبه آورد.

این متن مرتبط را هم ببینید.

با کمال احترام و قدردانی

علامه طباطبایی در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم نظریه ای را که منتسب به روانشناسان و فلاسفه جدید است طرح می کنند و قبل از این که شروع به نقد کنند می فرمایند:

«اختلاف نظر ما با نظريه فلاسفه و روانشناسان جديد در قسمت سوم است . ما با كمال احترامى كه نسبت به مطالعات و مشاهدات و تجربيات اين دانشمندان قائليم و كمال قدردانى كه از زحمات اين دانشمندان در اين باره مى نمائيم بخود حق مى دهيم كه استنباطى را كه اين دانشمندان از مطالعات خود كرده اند مورد تجزيه و تحليل و انتقاد قرار دهيم . »

داشتم مقایسه می کردم با ادبیات نقد برخی از دوستان... دیدم بهتر است مقایسه نکنم. البته این فقط یک نمونه از سیره عالمان دینی در مواجهه با نظریات علمی دیگران است.