چرا رفتی؟؟؟؟؟

 

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

 

www.aksha.ir  تصاویر زیبا ساز وبلاگ

ای کاش میدونستی.......

اگه میدونستی قطره بارون هنگام دورشدن ازابرچه حسی داشت٬اگه میدونستی یه بندروقت رفتن کشتی هاچه تنهامیشه٬اگه میدونستی درخت کاج وقت پرکشیدن پرنده هاچه غمگین میشه اگه میدونستی رفتنت چه آتیشی به جونم کشیداینقدرراحت نمیگفتی خداحافظ

دیدار....

بامن بمان این روزها بامن که تنها مانده ام

تقدیرخودرا خط به خط در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان این روزها عاشق ترم

این روزها یادتورو باخود به رویا می برم

بامن فراسوی زمان درخاطره دیدارکن

درناگهان این غروب خورشید راتکرار کن

بامن بمان این روزها بامن که تنها مانده ام

تقدیرخودرا خط به خط در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان این روزها عاشق ترم

این روزها یادتورو باخود به رویا می برم

تافرصت دیدارتو هرروز را سوزانده ام

درکوچ ناهنگام تو درکوچه هاجا مانده ام

من باتو روشن کرده ام فانوس راه رفته را

بر چوب خط عمرخود خط میزنم هر هفته را

بامن بمان این روزها بامن که تنها مانده ام

تقدیرخودرا خط به خط در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان این روزها عاشق ترم

این روزها یادتورو باخود به رویا می برم

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی

میلاد امام زمان بر شما منتظران مهدی مبارک

خـــــــــــــــدایا

خــــــــــــــــدایا

حرف دلم سنگین  و  دلم کم طاقت

شکستنم را میبینی و سکوت اختیار کردی  فریاد بی صدایم را بغض گلویم را

و بازهم سکوت

چه رازیست در این سکوت بی پایان

خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا

خسته و شکسته شدم  اسمانت راجستم شاید برایم پناهی باشد

اما اسمانت  هم برایم غرشی کرد و گریست

و باز در پی جایی امن جدا از ادمیان بودم ...

به دریا رسیدم خواستم  به پاکیت قسم خواستم به بودنت  قدم بگذارم

اما با خروشی به ساحل پرتاب شدم

دلــــــــــــــــــم اره خدایا دلم

شد پناهم در بی پناهی جایی که تو بودی من غافل

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا

چگونه باید با تو بودن را خواست

چگونه فریاد کنم

عمر را نمیخواهم این زندگی این خاک این اسمان و دریا را نمیخواهم 

همگی مرا پس زدندو خندیدند

به پاهای خسته ام به اسمان چشم هایم به قلب دریایی ام

و فقط خود رادیدند و بس


خــــــــــــــــــــــــدایا من فقط تورا میخواهم

 

دست خودم نیست!

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

برای آن عاشق بیدلی می نویسم که...

برای آن عاشق بیدلی می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست

چه روزها و شبهایی را که با یادش سپری کردم

مونس و یاور تنهایی هایش شدم

برای آن می نویسم که روزی دلش مهربان بود

مي نوسيم تا بداند دل شكستن هنر نيست

نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم

و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم

و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باورکند

برای آن می نویسم که معنای انتظار را ندانست

کم آوردم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

اسب نفس بریده را طاقت شلاق نیست


قلب شکسته ی مرا قدرت فریاد نیست

خداوندا . . . . .

می دانی و آگاهی که عاشقانه عاشق هستم

وکمکم کن تا آنکس که دوستم دارد را دوست داشته باشم.

به کسی وفادار باشم که صادقانه به وفا احترام بگذارد.

به من بیاموزتابتوانم بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگزتبسمی بر لبم ننواختند.

به من بیاموز که ببخشم در حالی که دلم پر از نفرت است از دستشان

ومحبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

به چه میخندی؟

به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است،
بـخـنــــد….