خدایش
اگردرسرنوشته ما همه
چیز را از قبل نوشته ای
آرزو کردن چه سود؟
خداتبسمی کرد و گفت:
شاید در سرنوشت تو
نوشته باشم هرچه
ارزو دارد!!!




شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد
داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي ؟
با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين...!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش
كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...

❤ " تـنـهــــــــایـــے "❤
نـاґ دیـگـر " پــایــیـــــــــــز " اسـت ...
،هـرچـهـ عــمـیــق تـــــــــر
بـرگــریـزاלּ פֿـــاطـــره هــــــایـت بـیـشـتــــــــــــر . . . !
درد مـــن،
چشمانـــی بـــود کـــه
بـــه مـــن " اشـــک " هدیـــه میـــداد
و بـــه دیگـــران " چشمـــک " ..........!

مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم
اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟
هیــــــــــــــس !!!
این روز ها هر احساس بی سروپایی را
عشق می نامند...!
میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست...میزاره میره....اما از
خیالت رفتنی نیست...رفت نمیبینیش
ولی یک داغ سخت میزاره رو دلت یادگاری.....میگزره ...میری سراغ کس
دیگه زندگیت باز خوب میشه ..عشق اولیه یادت میره... دومیه هم میره....باز
یاد اولیه می افتی بازمم داغش تازه میشه....می خواهی فراموش کنی
هردو رو ولی امان از زمانی که با کسی دیگه ببنیشون...بد ترین سوختن
همونه...دیگه نمیگم فقط بدونین ..رفتن به درک فوقش اسمشون میشه
اسم دختراتون...من که عاشق نبودم و نمیشم ولی کسی که عاشق بود
گفت........ بدونید بهترین عشق عشق به خداست
تمام برگ های دفترم تمام شد
قلمم به پایان رسید
دستم سست شد
چه سرمشقی دادی به من ...؟
هنوز هم می نویسم :
دل دادن خطاست

در این تاریکی شب که سوسوی چراغی همدم و مونسم گشته است از تو مینویسم....
از تو که حدیث سکوت را در دلم به ترانه ای مبدل ساختی.
ای جلوه گاه خوبی ها....
تمام دفترهایم به خاطر تو ورق خورده اند.
لحظه ای در کنار آوارخانه آمالم به نظاره دردهایم بایست تا برایت از روح طوفانی خویش بگویم.
کاش لبخندهای تلخ مرا در قاب کهنه ای بر دیوار قلبت می آویختی تا همیشه از لبخندهایم تلاطم امواج یک شوق را بخوانی.
بدان که دیگر واژه تازه ای برای سرودن ندارم.