آخرین روز ۱۴۰۳
این پست صرفا برای ثبت تاربخ اش هست ، خواستم توی آخرین روز سال یکهزلر و چهارصد و سه هم یک برگ دیگه توی این وبلاگ ورق بزنم. خوب باشید و سلامت
این پست صرفا برای ثبت تاربخ اش هست ، خواستم توی آخرین روز سال یکهزلر و چهارصد و سه هم یک برگ دیگه توی این وبلاگ ورق بزنم. خوب باشید و سلامت
امروز که دارم اینجا مینویسم ، دیگه مادرم رو ندارم ... به همین ســادگی چند جمله کــه نوشتم ... دیگه ندارمش ... رفت و یه آه بزرگ گذاشت توی سیـنه ام که هر چی میگذره حتی یه ذره هم آروم تر نمیشه و داره روحم رو میســوزونه ... میدونستم این اتفتـاق یه روزی قــــراره بیافته و شنیده بودم از کسانی که عزیزشون رو از دست داده بودن که چقــدر روزگـــار بعد از دست دادن عزیز سخت میگــذره ، ولی تـــا خــودت حسش نکنی متـوجه عمق درد و فقدانش نمیشی ... اینــروزا میگذره اینـــو هم میدونم ولی قـراره خیلی سخت بگذره و قطعا یه تیکه از وجودت رو با خودش برای همیشه میبره ...
وای وای وای
سلام به همه البته دیدم که تقریبا دیگه واقعا اینجا متروکه شده و خبری از هیچ کدوم از دوستهـــام نیست ... حتی خودم هم یادم نمیاد قبلا از چه فونتی و رنگی برای نوشتن استفـــــاده میکردم چیزی که یه روزی امضـــــام شده بود توی این وبلاگ ... راستش دروغ نگم اصلا امیدی به این نداشتم که نام کاربری و رمزم رو یــــادم مونده باشه ... با نا امیدی زدم و اومد بالا یهو چقدر دلم تنـگ شده بود برای اینجا چند تا پیام از دوستهای اون موقعم گرفتم که البته تــــــاریخ انقضا داشتند و قطعا دیگه از پاسخ دادنم دلسرد شدن تا الان ... امروز اومدم نوشتم میدونم که شبیه هیچ کدوم از نوشته هــــای قبلیم نیست ولی از دلم اومد و نوشتم و گفتم این تـاریخ هم ثبت بشه اینجا شاید دوباره رونق گرفت یه روزی ... خیلی روزهــــای سختی رو گذروندیم و قــراره بگذرونیم ... مراقب خودتـــون بـــاشید اگه بچه هـــا اومدید برام بنویسید از خودتون و حال و احوالتون ...
دستتــو بگیـــره و بهت بگه موندنش کنارت مسلمه ...
گذشت و متاسفانه من بزرگ شدم ... الان همه ی اون روزهای خوب تموم شـدن و من دیگه
با پدر و مادرم زندگی نمی کنم ... هنوز فوتبال نگاه می کنیم ولی تمام لذت فوتبـال دیدن تلـفن
بعد بازی پدرمه که مثل قدیما با هم لحظات زیبای بازی رو مرور می کنم ... پدرم عــاشقـانـه
می پرستمت ...
روزهاي تنهايي ... مي گذره ... اما به سختي ...
الهي ، يادم بيار ... يادم باشد ... يادت باشم ...
چند بار بگويم كه خوبم ؟!...
از حالم پرسيدي ، گفتم خوبم ... دروغ گفتم !...
حالم وقتي خوب بود كه در كودكي كنار حوض مي نشستم ، و گمان مي كردم كه ماهي ها من را
مي شناسند ، و گنجشك ها آب خوردنشان را نشانم مي دهند ... باران يار دبستانيم بود ، و هر
قطره اش را بالش سرم مي كرد تا تنهائيم را تبعيد كنم ...
بايد خودم را ببرم خانه ...
بايد ببرم صورتش را بشويم ...
ببرم دراز بكشد ...
دلداريش بدهم ، كه فكر نكند ...
بگويم نگران نباش ، مي گذرد ...
بايد خودم را ببرم بخوابد ...
" من " خسته است !...