یلدا
اما من نه صدایش را شنیدم و نه کفش هایش را دیدم.؟
یلدا که خانه ی ما نبود،اما نمیدانم چرا مادرم هی می گفت یلدا بود؟؟؟
وشاید هم یلدا خانه همسایه بود!!!
اما من نه صدایش را شنیدم و نه کفش هایش را دیدم.؟
یلدا که خانه ی ما نبود،اما نمیدانم چرا مادرم هی می گفت یلدا بود؟؟؟
وشاید هم یلدا خانه همسایه بود!!!
یه روز بهترین رفیقت ازت جدا میشه!!!
وای،،،
چه شب پر بارانی داشتن چشمانی که هنوز نگریستند؟؟؟
اونایی که زیادن،اسم این واژه هم از سرشون زیادیه.
همیشه قصه هاشون تلخ دستاشون هم سردٍسرده.
مردیشون مث خروساست وفارو هم از مغازه سرکوچه خریدن.
اما اونایی که کمیابن در موردشون کتاب گفتن ونوشتن هم کمه.
آخه مردی رو از بهروز وفارو از جغد خرابه ها یاد گرفتن.
اگه بخوان دروغ بگن مث پینوکیو زیر چشماشون سیاه میشه،
اگه بخوان محبت کنن محبتشونو مث شهد گل میپاشن تا به همه گلا برسه.
پس بهترین واژه برای چنین کسایی که این خصوصیاتو دارند همون رفیقه،،رفیق.......
مهر ماه مدرسه ی پدرم آغاز شد،زنگ اول تیر بود.
صبح زود زود بود، پدرم داشت لباسی بر تن می کرد به خیالم هر دم هر روز بود.
اما به خودم جستم، لباس پدرم هر دم هر روز این نبود؟؟؟
دستش خالی ازقلم و دفتر و کیف بود، لباسش لباس افسران روز بود؟
و من کودک، ز ترس افسر خسته بر خیزیدم، و از مادرم پرسیدم پدر خسته
من به کجا خواهد رفت؟؟
به جواب مادرم خندیدم، او گفت برای کشورش به جنگ خواهد رفت.
در جوابش گفتم مادر،اوضاع کشورم آرام است،جنگی نیست و صلاحی در دستان
پینه بسته ی افسر نیست؟؟؟
جواب مادرم جالب بود، از زیر سقف خانه تکه فولاد قوس داری به افسر لباس پوشیده کشورش داد.
ومن با خوشحالی به پدرم گفتم من هم دوست دارم جنگجو باشم،پدرم با تبسم زیبایش مراخواندبه جنگ....
جنگی جدید، که صلاحش داس است!
وصدای غرچ غرچ دندان های داس گوش خوشه های گندم را می برید، نمی دانم شاید هم نگاه زبان پدرم بود که هی فریاد عطش میخواند؟؟؟
کربلا آنجا بود،آن روز، باران آتش میبارید، ودر آن دوزخ،دیده هایم ظل زدن به ماهی های افتاده لب حوض....
کاسه ای پر کردم از آب،دادم پاسخ آن همه مهر پدرم را جواب.
جنگ افسر روز را دیدم؛پدرم ای پدرم. . . .
خواندم ودیدیم. . . . .
اما نه شیرین بود نه فرهاد؟؟؟
نه رستم بود نه کلاه خود. . .
پس افسانه هم نیست!؟
وشاید من داستان تلخ دیروز تو را خواندم؟؟؟
من نبودن بود"
وحال که بودنم هست،
کاش روزگارم"غم"نبود......




مینویسم از آن روزها،
مثل دیروز بود،
وامروز مثل فرداهای آن روزها...
چه زود گذشت و میگذرد،
انگار کسی دنبالش می دوید!!
چه افکار عجیبی، عین حقیقت های امروز، هر ماجرایی را در خاک جستجو می کرد.
هیچ واحدی برای اندازه گیری شادیهایش نبود و نیست.
وحال من می گویم، من بهانه کودکیم را دوست دارم،،؟؟؟
من ماه را میخواهم.
میخوام برگردم به کودکی......
حس بودن احساس،
بوی خوش گل یاس،
در اتاقی پر از تاریکی،
پشت حرفای نگفته و
کلی لیوان نشسته ی قهوه را،
درد چشم های خیس من و
احساس پنهان و خفته ی دل را کسی نه می داند نه می فهمد.!
حتی. . . . . . .