یلدا

مادرم گفت که دیشب یلدا بود،!

اما من نه صدایش را شنیدم و نه کفش هایش را دیدم.؟

یلدا که خانه ی ما نبود،اما نمیدانم چرا مادرم هی می گفت یلدا بود؟؟؟

وشاید هم یلدا خانه همسایه بود!!!


؟؟؟

یه شب بهترین رفیقم بهم گفته:

یه روز بهترین رفیقت ازت جدا میشه!!!

وای،،،

    چه شب پر بارانی داشتن چشمانی که هنوز نگریستند؟؟؟



عروس خنده ها

فکر در تخیل رفته من،
به سراغ چشم و گوش رفتن برای چه بود؟؟؟
پشت آن واژه ها
آیا روشنایی بود یا سیاهی؟؟؟
و باز هم سوال های بی جواب پشت تخیل های کوچک
و گذشته من،
مرا به فکر کردن و دوباره نوشتن می خواند...
یاد خاطرات دوران کوتاه راهنمایی من بخیر،
یاد شعرهای
قیامت
و عروس خنده ها بخیر...
یاد آن متن های زیبا بخیر که از سر نامعلوم،
بر زبانٍ گفتنٍ من ظهور می کردند.
فریاد از بی فکری و خیال سرد من،که هنوز
بادفتر دوست زندگی هم صحبتم؟؟؟
چه ثانیه های زود گذری بودند این سالها،
وچه شب یلدایی شد امشب من؟؟؟
و اما در همه موجودیت های بدیهی وغیر بدیهی امروز
خط وارانگی یا تقارن حاکم است.
یادمه آن روزها هر وقت شب می شد حولم را عجله می کردم
تا زودتر شبم طلوعش را صدا بزند وبرای یاداشت کردنٍ
خاطرات خوش،ونوشتن شعر های آن دوران دست به قلم شوم .
روزی روزگاری بود وحال دو تا چشم و انتظاری...
آن روز که آن شعر را می سرودیم،نمی دانم چه تصوری از
عروس خنده ها در تخیلم داشتم،
شاید جنسی از جنس مونث،شاید یه گل و شاید یک واژه ای که
سروده ی ما را نقش زیبا تر ببندد...
می گویند دلبستن واقعی فهمیدن را تجربه می خواهد!
کاش عروس خنده ها همان شعر طنزی بود
 که دوم راهنمایی سروده بودم؟؟؟

رفیق...

زیاد اما کمیاب...

اونایی که زیادن،اسم این واژه هم از سرشون زیادیه.

همیشه قصه هاشون تلخ دستاشون هم سردٍسرده.

مردیشون مث خروساست  وفارو هم از مغازه سرکوچه خریدن.

اما اونایی که کمیابن در موردشون کتاب گفتن ونوشتن هم کمه.

آخه مردی رو از بهروز وفارو از جغد خرابه ها یاد گرفتن.

اگه بخوان دروغ بگن مث پینوکیو زیر چشماشون سیاه میشه،

اگه بخوان محبت کنن محبتشونو مث شهد گل میپاشن تا به همه گلا برسه.

پس بهترین واژه برای چنین کسایی که این خصوصیاتو دارند همون رفیقه،،رفیق.......


مهر ماه پدرم...

مهر ماه مدرسه ی پدرم آغاز شد،زنگ اول تیر بود.

صبح زود زود بود، پدرم داشت لباسی بر تن می کرد به خیالم هر دم هر روز بود.

اما به خودم جستم، لباس پدرم هر دم هر روز این نبود؟؟؟

دستش خالی ازقلم و دفتر و کیف بود، لباسش لباس افسران روز بود؟

و من کودک، ز ترس افسر خسته بر خیزیدم، و از مادرم پرسیدم  پدر خسته

من به کجا خواهد رفت؟؟

به جواب مادرم خندیدم، او گفت برای کشورش به جنگ خواهد رفت.

 در جوابش گفتم مادر،اوضاع کشورم آرام است،جنگی نیست و صلاحی در دستان

پینه بسته ی افسر  نیست؟؟؟

جواب مادرم جالب بود، از زیر سقف خانه تکه فولاد قوس داری به افسر لباس پوشیده کشورش داد.

ومن با خوشحالی به پدرم گفتم من هم دوست دارم جنگجو باشم،پدرم با تبسم زیبایش مراخواندبه جنگ....

جنگی جدید، که صلاحش داس است!

وصدای غرچ غرچ  دندان های داس گوش خوشه های گندم را می برید، نمی دانم شاید هم نگاه زبان پدرم بود که هی فریاد عطش میخواند؟؟؟

کربلا آنجا بود،آن روز، باران آتش میبارید، ودر آن دوزخ،دیده هایم ظل زدن به ماهی های افتاده لب حوض....

کاسه ای پر کردم از آب،دادم پاسخ آن همه مهر پدرم را جواب.

جنگ افسر روز را دیدم؛پدرم ای پدرم. . . .

عشق افسانه است!!!

خواندم ودیدیم. . . . .

اما نه شیرین بود نه فرهاد؟؟؟

نه رستم بود نه کلاه خود. . .

پس افسانه هم نیست!؟

 وشاید من داستان تلخ دیروز تو را خواندم؟؟؟

غم...

کاش دست تقدیر

من نبودن بود"

 وحال که بودنم هست،

 کاش روزگارم"غم"نبود......

میخوام برگردم به کودکی. . .

شیطنت های کودکانه (39 عکس)

img 1335730524 5763 عکس های جدید و متفاوت از دختر و پسر بچه هـــای باحال 2012شیطنت های کودکانه (39 عکس)

flower600 6001 عکس های جدید و بسیار زیبا و جالب از کودکان


مینویسم از آن روزها،

مثل دیروز بود،

 وامروز مثل فرداهای آن روزها...

چه زود گذشت و میگذرد،

انگار کسی دنبالش می دوید!!

چه افکار عجیبی، عین حقیقت های امروز، هر ماجرایی را در خاک جستجو می کرد.

هیچ واحدی برای اندازه گیری شادیهایش نبود و نیست.

وحال من می گویم، من بهانه کودکیم را دوست دارم،،؟؟؟

                     من ماه را میخواهم.

                 میخوام برگردم به کودکی......


یه حس خوب؟؟؟


حس بودن احساس،

                  بوی خوش گل یاس،

                                 در اتاقی پر از تاریکی،

پشت حرفای نگفته و

            کلی لیوان نشسته ی قهوه را،

                             درد چشم های خیس من و

احساس پنهان و خفته ی دل را کسی نه می داند نه می فهمد.!

                                                                                    حتی. . . . . . .